تا لبه ی آفتاب

خفته در کنارم، همین گوشه روی زمین

 

 

 کودک ، اثر آذرلی

 

خفته در کنارم، همین گوشه روی زمین

آغوش در آغوش فرو رفته درهم

در سرـ پناهیِ شُکوهِ ماه وغرور زمین

در آغوشی که همتایی ندیده بود، نه درپس و نه در پیش

آغوش محرابش بود سینه ی من

آسمان دلم بود این گونه گلایه کنان ، خفته در سینه اش

خفته در کنارم، همین گوشه روی زمین

می گفت در واپسین روز هلهله

شب را با کدام ستاره سرِسازش ست و آشتی

تا تو دُرّدانه اش باشی و عشق کدام حادثه اش؟

سر ساییده به سینه

رازدارِ عظیم عشق و رهایی

وسوسه ی هیچ پاسخی به رنجم نبود

تا دهان بگشایم از زخمه ی ستاره و بگذرم از شب

گیسوآشفته در بسترِ آفرینش

جَعدی بستم به عِقدِ گردنش،

در مشت خویش فشرده دستانش را

غرور ِ برهنه ی سال ها را عریان کردم در بسترش

تا به موسمِ نیم روزان ونیمه شبان، هر دم که یادم می کند

دریا شود ودریایی دل

چشم در چشم هم دوخته، عریان

آغوش در آغوش فرورفته درهم

هنگامه ی هجوم تقدیری بود بی محابا

خرامیده وآراسته به ناز

خاموش وار وخوش برافراشته اندام

گردونه ی صد ستاره بودم بر فراخ ِ دل وجانش.

خوش اندام وکمر بسته به میدان، راست قامت

غزل ـ بانوی میهنش بودم

سبز و سرخ و سفید

سبز و سرخ و سفید

 
انتشار از: