مسافر

هه! این قطار هیچ­جا توقف نخواهد کرد!

     

 

 

    بلندگوی ایستگاه­ راه­آهن داشت تند­تند چیزی می­گفت. انبوه جمعیت در هر سو می­لولید. در این همهمه او برای رفتن آمده بود، اما برخلاف دیگران انگار چندان عجله نداشت و با طمانینه و خوش­خوشک راه می رفت. عابری شتابان تنه­اش زد و از کنارش گذشت. عابری دیگر که از پشت سرش دوان می­آمد دادکشید تا از سر راهش کنار برود. پله­ها را پشت سرگذاشت. قطار در چند قدمی او ایستاده بود. مأمور قطار سوتش را به دهان برد. صدایی ناهنجار در گوشش پیچید. به طرف در دوید. خوشحال شد، درست در آخرین لحظه به قطار رسیده بود.

     در اولین اتاقک خالی واگن نشست. جز او کسی آنجا نبود. از پنجره به انبوه مشایعت­کنندگانی که روی سکوی راه­آهن ایستاده­بودند لحظه­ای چشم دوخت، با چهره­هایی عبوس و نگاه­هایی غمگین لب می­جنباندند و چیزی می­گفتند. نگاهش را از آنان برگرفت. بی­گمان کسی به او "خدانگهدار!" نمی­گفت. او بی­همراه عازم شده بود.

    قطار نم­نمک به راه افتاد، جوری که به خطا حس­کرد، قطار ایستاده و آدمها و اشیاء پیرامون به حرکت درآمده­اند. لحظاتی بعد مأمور کنترل وارد اتاقک واگن شد و مؤدب پرسید:

«کسی سوار شده؟»

  «بله، من. بفرمایید... بلیط.»

  «بلیط لازم نیست. کارت شناسایی لطفاً!»

  «چرا کارت شناسایی؟! پس بلیط را برای چه می­فروشند؟!»

 «من مأمور توضیح و تفسیر نیستم. کارت شناسایی ندارید؟»

  «چرا دارم. ولی شما فقط موظفید بلیطم را کنترل کنید، نه کارت شناسایی­ را!»

  «می­دانم، مثل همه دارید بهانه می­تراشید. از مقصدتان هم حتماً هنوز اطلاعی ندارید! خوب، در ایستگاه قبلی سوار شده­اید، تا ایستگاه بعدی هم بدون شک طول می­کشد تا به خاطر بیاورید که کجا پیاده خواهید شد، این­طور نیست؟»

  «نخیر، هیچ هم این­طوری نیست! همه چیز توی بلیطم نوشته شده! بفرمایید بخوانید!»

    مأمور کنترل بی­آنکه نظری به بلیط مسافر بیندازد چیزی در دفترچه­اش یادداشت کرد و در حالیکه «سفربخیر!» می­گفت، از اتاقک خارج شد. مسافر متعجب از رفتار غیرمعمولی او مدتی مردد سر جایش نشست. بعد، پشیمان از خرید بلیط، کارت شناسایی­اش را از کیف درآورد و به دنبال مأمور رفت. او در انتهای راهرو داشت وارد واگنی دیگر می­شد. صدایش کرد. مأمور نایستاد و بی­اعتنا از نظرش ناپدید شد.

    در حالیکه در پی او می­رفت، متوجه شد که اتاقکهای واگن قطار خالی از مسافر، اما پر از کارت و کاغذ و دفترچه و پرونده است. وارد واگنی دیگر شد. آنجا نیز، بجز همان اشیاء، کسی در اتاقکها به چشم نمی­خورد. با عجله از آن واگن نیز گذشت. از مأمور همچنان اثری نبود. قطار اما بود و بی­آنکه در هیچ ایستگاهی توقف کند، با سرعت می رفت.

    مسافر، پریشان، لحظه­ای ایستاد، بلیط را جلو چشمهای خود گرفت و آن را با دقت چندین بار بررسی کرد. برخلاف تصور او در مورد مقصدش چیزی آنجا نوشته نشده بود! از جستجوی مأمور دست­کشید. به مناظری که با سرعتی سرسام­آور از برابرش می­گذشتند مدتی با حسرت خیره شد. بعد، تبسمی بر لب آورد و جوری که انگار چیز فراموش شده­ای دوباره بخاطرش آمده باشد، با خود زمزمه کرد:

«... هه! این قطار هیچ­جا توقف نخواهد کرد!»

 

 

www.y-k-shali.com

انتشار از: