ﻛﻮﺩﻙ ﺗﻨﻬﺎ رها شده ، ﺳﻤﺒﻞ ﻗﺘﻞ ﻋﺎﻡ ﺷﻨﮕﺎﻝ ، درگذشت

ﺍﻭ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻳﻚ ﺷﻨﮕﺎﻝ ﺍﺳﺖ.
آسوده بخواب كودك سرزمينم...ﻛﻮﺩﻙ ﺷﻨﮕﺎﻝ ﻛﻪ ﭼﻨﺪﻱ ﭘﻴﺶ ﺑﺎ ﺗﻨﻲ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﻧﺠﺎﺕ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ,ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺖ ﻭ ﭘﻴﻜﺮﺵ ﺩﻳﺮﻭﺯ-29 آگوست- ﺗﺸﻴﻴﻊ ﺷﺪ.ﺩﺭﺳﺖ3ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻴﺶ ﺍﺯﺭﺳﻴﺪﻥ ﭘﺪﺭﺵ.


 


پدر کودک ایزدی بعد مرگش رسید

ژیار گل

خبرنگار بی‌بی‌سی

جلال بدر بیسو چند ساعت بعد از مرگ عزیز به بالین پسرش رسید

نامش 'عزیز' بود، پدر کودک گمنام ایزدی چهار ساعت پس از مرگ فرزندش به بالین او رسید. جلال بدر پیسو و همسرش هنگام فرار از دست داعش مجبور شده بودند عزیز، فرزند چهار ساله‌شان را که معلول بود، رها کنند.

هنگامی که عکس و گزارش بی‌بی‌سی در باره عزیز در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد، بستگان او پدرش را آگاه کردند. جلال به سوریه رفت و امیدوار بود که فرزندش را با خود به کردستان عراق ببرد. اما او دیر رسید. عزیز صبح زود همان روز فوت کرده بود.

هزاران ایزدی در حال فرار از کنار عزیز گذشتند و کسی او را با خود نبرد. نیروهای کرد سوریه سه هفته پیش عزیز را تنها در کوهستان سنجار یافتند. ساعت‌ها و شاید روزها زیر آفتاب سوزان قرنیه چشم او را خشکانده بود و چشمانش عفونت کرده بود. او به بیمارستانی در شهر دیریک در کردستان سوریه منتقل شد. آنجا بود که تیم بی‌بی‌سی برای اولین‌بار با او دیدار کرد.کلیکگزارش او در بیمارستان را اینجا ببینید. همراه با فیلم.

نخست گمنام، بعد "عزیز" شنگال.و سمبل قتل عام


پزشکان و پرستاران نام او را "گمنام" گذاشته بودند. آنان تلاش زیادی برای نجات عزیز کردند. او شوکه شده بود و نمی‌توانست حتی پلکانش را به هم بزند. نمی‌توانست حرف بزند و ۲۴ ساعته چشمانش باز بود. گاهی قطره‌های اشک از گوشه چشمان سوخته‌اش جاری می‌شد.

یوسف شکری، دکتر عزیز می‌گفت "او در کما بود. ما فقط از ضربان ضعیف قلبش فهمیدیم زنده است."

در بیمارستان کسی نام عزیز را نمی‌دانست. او به کودک گمنام معروف شده بود

پزشک او امیدوار بود بتواند کمی از بینایی کودک را حفظ کند.

ﺩﻓﻦ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ اﺛﺮ ﻛﻤﺒﻮﺩ ﺁﺏ و ﻏﺬا ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭا اﺯ ﺩﺳﺖ ﺩاﺩﻩ اﻧﺪ


جلال بدر مامور پلیس در منطقه سنجار بود. او و همسرش با سه کودک خردسال نمی‌توانستند پیاده ادامه دهند. شبه‌نظامیان دولت اسلامی نزدیک شده بودند. آنها مجبور شدند یک انتخاب بسیار تلخ و دردناک کنند. پسر چهارساله‌شان را رها کردند تا فرزندان دیگرشان را نجات دهند.

جلال آن لحظه دردناک را با اشک برای بی‌بی‌سی بازگو می‌کند: "یک کپر کنار جاده بود. او را داخل کپر گذاشتیم. دیگر توان حمل او را نداشتیم. خیلی سنگین بود. تصمیم بسیار دردناکی بود."

 

 

بخش: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.