استاد! به کلاس درس بازآی

استاد! بی جزر و مد، دریای قلبت چگونه می تپد ؟ دانی که نامت درمیان همزبانانت گشته بلند ؟ از تو آموختم که تاریخ بنویسم و خواهم نوشت شکوه سرودن و پرواز بلندت را هرچند « کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران». گرچه امروز بی پناهی، اما محصل هایت گوه روشن اند بر پایداری سایه ات . تو استادی و به کلاس درس بازآ .

برای عبدالله رمضانزاده، همزبان گرفتار در بندم

دکتر عبدالله رمضانزاده را شاید همگان به عنوان قائم مقام جبهه مشارکت ، سخنگوی دولت خاتمی ، از چهره های مشهور اصلاح طلب ، استاندار اسبق و.... بشناسند اما من او را یک همزبان و استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران می شناسم که اکنون به انتظار روز رهایی از بند است. و این نوشته ام برای اوست که به او مدیونم و این ادای دینی ساده به اوست و هر کس هر آنچه بخواهد بگوید ، سالهاست به بدنامی و بهتان، پیکر لاغر و آزرده ام آشناست و از محنت او بی غم نتوانم بود که در حقم انسانیت کرده است روزگاری و حاشا اگر از یاد ببرم هرچند او پای در زنجیر است امروز.

پاییز 1386 به دانشگاه تهران رفتم ، سراغ او را گرفتم تا شاید بیابم. به مام میهن بازگشتن همان و بر گستره آسمان بدون مرز، ممنوع الپروازم کردن همان! اما شوری در سر داشتم و هزار سودا که کسی هم نبود تا بشنودم جز همزبانانم. برای قوت قلب گرفتن به دانشگاه تهران رفتم . در حیاط استاد شفیعی کدکنی را دیدم مانند همیشه آرام و صبور با کتابی در بغل . سلامی نثار کردم و با متانت دست از بغل بیرون آورد اما جلوتر که رفتم بوسه ای بر چشمان خسته اش دزدیدم اما استاد از چشمان عبوسم ، آشفتگی خواند سخنی به زبان نیاورد انگار با نگاه روشنش می خواست بگوید که « سالهاست در همه دشت به انتظار رهایی ام تا سرود باد و باران و طراوت بهاران را برای نسل تو بازگویم از سرود جویباران و سحرگاهان و ترانه قمری ، آواز رهایی را بشنو و نفس در نفس در سکوت موج در حصار بشکن و در خاکت ریشه دار باش». نگاه خاموشش در حضور باد خزان به دغدغه ام کمی آرامش داد اما تا مرز جنون بودم اگر بخواهم بی پرده بگویم امروز. به دانشکده علوم سیاسی وارد شدم . مطابق همیشه در اتاق صادق زیبا کلام ، باز بود سلامم را پاسخی گفت و از بابت ارسال ترجمه " ناسیونالیسم نژادی کرد /نوشته نادر انتصار " که تازه ترجمه اش را به هدیه فرستاده بودم، سپاسم کرد. به انتظار رمضانزاده ماندم، انگار که به قول شفیعی او بود تنها که زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را می فهمید گرچه من خام در آن روز در خواب خُرد بودم و به گمانم آخر جهان بود و نفرین و نفرت بودم و شتاب از غارت احساس آزادی ام. پنهان کردم عصیان درونم را. به اتاقش برد و بشنید آواز پنهانم را. پیام روشن از هر کرانه به او دادم اما شماطتم کرد که « ز خشکی و آزار چه هراسی ، خموش! دل قوی دار » کتاب انتصار را نقد کرد و تشویقم به ادامه هوسی که در سرم بود که امروزه بعد از 3 سال موج و اوج طنینش ز دشت ها گذشت. ساعتی به سخن گفتنش بگذشت ، زلال تر از آب گفت و گله ها کرد از لجن و امید داشت به پیام روشن باران و سیلاب سرفراز بهار و آواز شکوفه ها، آن هم در زمانه عسرت. همسرایی با او به قلب رمیده ام ، امیدی دیگر داد ؛ قلبی که به قول بهنود عزیز، گاه پر از شتاب است درونم و شتابان می تپد .

جسارت بیان و موج آگاهی و چشمان تیز عقاب گونه اش بر اوضاع، به وجدم آورده بود با صراحت آذرخش و تندر و طوفان بود انگار در صحرای مواج سیاست و تاریخ معاصر سرزمین و نگاه محتسبش ، نم پای آلاچیق جزم باورانی بود که امروز نمی خواهند باور کنند پژمرده نشدن شکوفه ارغوان را و بوی کهنگی دارد قلاده و زنجیرشان در باغ عقیم دیروز، چون جویبار نرم و روان «بودن و سرودن به شادی در آغاز فصل» جاری شده و ترنم مجنون نیز مژده رسان آن است که دیوارهای واهمه ، فرو خواهد ریخت و باره ها خواهد شکست و باران صبحدم بر شاخه اقاقی می بارد. تفسیرش آشنا بود و می خواستم با او بخوانم به فریاد. در کنار پنجره ، ساکت و آرام به صورت پرخنده او می نگریستم که او هم می خواست مدتی قبل از آن به دانشگاه هاروارد بیاید اما نگاه محتسب او را نیز از پرواز منع کرده بودند همانگونه که آقاجری را نیز. برکه آرامش صبوری او در دلم جوانه ای رویانید . خموش و مات می شنیدمش و گاه سخنی می راندم و هر دو همسان و همسکوت می ماندیم. وقتی به استانداری کردستان آمد حریف قبلی - که رنگ سخنان پر فریب و ریایش زبانزد خاص و عام گشته و امروز برای کرسی قدرت زبان مادری اش را نیز فراموش کرده - برایش فتنه ها برانگیخت . او رهزن بود و رمضانزاده را به طراری متهم کرد که دستش به جایی نرسید با انبوه کرکسان تماشاچی اش و مامورهای معذور، چون رمضانزده بیضه در کلاهش نشکست و زان سالیان و روزان ، مردمان کرد هم خرمن خرمن نفرت بدرقه آن حریف شعبده باز کردند که از تشابه کرامت موسی خواب دیده اش و امام نادیده اش به ریاست جمهور وقت ، بانگ رسای ملحدان بود و امروز کلاهش پشم دارد اما دیگر همه عالم ،خیمه دروغش را باور نکردند اما کجاست شرم و شرف و خودش می داند آن کلاه برای سرش گشاده است. کردها آن مسیح غارت و نفرت را خواهند شست به روزگاران و او به صد خشم و شحنه و خار، نمی تواند بزداید نگاره دروغین و سایه تملق و تزویرش را. هرگز باوری به هویت کردها نداشته و ندارد .

گرچه رمضانزاده در اواخر ایام خاتمی به فعالیت سیاسی کردها رونقی دوباره بخشید تا اصلاح طلبان کرد به بیان هویت فرهنگی سیاسی خویش بپردازند و آنگاه به عنوان بخشی از تار و پود جامعه ایران؛ خواهان و طالب حق مشارکت در حلقه قدرت مرکزی باشند. و از بند و دام نگاه امنیتی به کردستان و عدم توسعه رها شوند گرچه او در ایام استانداری اش زان پرده تاریک، کاست و پیوسته دغدغه اش گریز از خاموشی و بیگانگی بود. گرچه در بدو انقلاب جمهوری اسلامی کردها تجربه آشفتگی و ناسازگاری و فرصت سوزی را دارند که موجب عدم پذیرش هویت فرهنگی سیاسی آنان بطور رسمی توسط دولت موقت بود . وی کرسی استادی را در دانشگاه پذیرفت و کارنامه بسیار موفقی هم برای خود ساخت و شاید هویتش ، رنگین تر کرد. رمضانزاده به فعالیت خودش ادامه داد و با شهامت نقدهای صریح خود را بیان داشت. تا اینکه تند باد حوادث در چمن ، یاسمن و ارغوان ها را نشانه رفت و زهد و فسق و سموم، رنگ نسترن ها را ببرد تا و شاید« کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی » رمضانزاده بانگ برآورد که هیهات ، به یغما بردند و به ثمن بخس فروختند و مزاج دهر تبه شد، آنگاه به بندش کشانیدند اما او چون ردای استادی بر تن دارد ، امروز بر فراز ها فرسنگ ها دوری ، یادش کردم که بگویم :

استاد! بی جزر و مد، دریای قلبت چگونه می تپد ؟ دانی که نامت درمیان همزبانانت گشته بلند ؟ از تو آموختم که تاریخ بنویسم و خواهم نوشت شکوه سرودن و پرواز بلندت را هرچند « کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران». گرچه امروز بی پناهی، اما محصل هایت گوه روشن اند بر پایداری سایه ات . تو استادی و به کلاس درس بازآ . یادت هست به من گفتی که « مبادا روزی در پی قدرت باشی و مبادا روزی کلاس درس و نوشتن در اتاق خلوت را به مقامی بفروشی » و آن نقشی که تو بشتی در سینه من و یا شاگردانت باقی است اما تو عاشق پشیمانی و فرق است میان تو و خیل شرمساران و این یادگاری که تو بنهادی به غارت طوفان ها نمی رود، از خط استقلال و آزادی سخن راندی و در کلاس درس با صدای رسا از آزادگی قومیت ها سخن ها گفتی اگر هزاران کس به لجن اش بکشانند و یا به قتلگاهش. در فراخنای هستی سحن حق می ماند و تو به حق سخن گفتی. لحظه لحظه با ضمیر ناگزیر خویش، جنگ می کنم که مبادا این نوشتنم شرح تو نباشد اما صدای خوف و رجا ندارد تاثیری در دل مضطربم . دلی که امشب در آغوش اقیانوس در انتهای جهان تکیه زده ام بر صخره ای پر صلابت و آواز مرغان دریایی ، سپیده را مژده می دهند. صف انتظار و دژ وحشت دیارم می شکند عاقبت، گویی امروز در آفتاب تموز، خطیب نماز جمعه هم چنین پیشنهاد داده. تا این سایه دیو سار توهم کنار رود و تو و یارانت از حصار بیرون آیی و به کلاس درس باز آیی و حضورت را دریابند مشتاقانت که کنون از غیبت تو، رونقی ندارد کلاس شان. دیوانگانی که زنجیر به گردن تندر اندیشه و زبانت در افکنده اند نمی دانند که گره به باد می زنند و باد در قفس می کنند، اندیشه و زبانت، آزادی می خوانند و به صد خنجر هم نمی گسلد منطق اندیشه سیاسی ات. ذهنی که خسته نمی شود و بیدار است و عاشق سحر و بسیارانند کسانی که چون تو مشفقانه می اندیشند و بر هویت جاری خویش تصویر چنین می کنند.

نفست شکفته باد. به هر حال امیدوارم که در میان فواره درد و دشنام و آتش فراعنه ، به حرمت ردای استادی ات، به زودی آزادی ات را جشن بگیرند محصل هایت که ردای تو، گرانقدر است هرچند در این موسم عسرت و روزگار وانفسا قدر استاد ندانند مگر در کلاس درس و دانشجویان شیفته پویایی و نو جستن. پس به شوق آنان که جامه سوگ به تن پوشیده اند ، ببخشای این رنج را که خود می گفتی « نشان عبور سحر است» . فتنه ها خواهد رفت و سوی قرون می گشاید روزنه امید، لحظه شادی و طرب در بزمگه آزادی. از تبار تهمت ها و تبر ها می دانم هراسی نداری حتی اگر با خروش دهان های وقاحت شان به گبر و رافظی ات بی شمار تهمت زنند آنان کناس قدرت اند و تو فاتح آزادی گرچه امروز توی اهل خرد ، راهت فرو بسته و آنان که به شکوه کلاهشان نازند، اما « تاریخ، سطل تجربه تلخ و تیره است» و برای جوانان شکیبا و بیدار هم « پیمودن آن مسافت دشوار» با امید بودن در کنار استادانی چون توست . انان سخن شفیعی را باور دارند « پیش از شما، به سان شما، بی شمارها ، با تار عنکبوت ، نوشتند روی باد : کاین دولت خجسته جاوید زنده باد». و گاه ناجوانمردی گیتی است تکرار صحنه های تلخ. اما شاگردان وحشت زده تو آواز سفرنامه باران را خوانده اند و می دانند او« خاشاک چشم ماست امروز و روز دیگر، همچون خسی بر امواج در جوی جست و جو» و تو و دیگر استادان پرشکوه، کوهی نشسته بر سکو. سکوی فرهنگ و تاریخ ما . رندان بلاکش را مردمان دوست دارند به دلت رجوع کن که دل تو قطب نمای راه است حتی اگر به داس کهنه خود درو کنند برگ و شکوفه های امید را .

« وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند ، تا در زمانه باقی است آواز باد و باران» .

قانعی فرد – بوستون

Erphan.qa@gmail.com

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.