جان * - قسمت اول تا پنجم

وقتی نزدیکی، گرفتار توام. به هیچ کار و زندگیم نمیرسم، و زمانیکه دوری، باز خوانی «آثار»ت را پی میگیرم؛ و هنگامیکه در برهوت دوری- و نزدیکیت گیر کرده ام،با خودم حرف میزنم، مانند حالا که میخواهم عصارهء زندگیمان را قطره قطره در گلوی سایه سار جانها بچکانم.
گاهی چنان نزدیکی که گرمای تنفست را روی صورتم احساس میکنم، و گاهی چنان دوری که حتی فریادم نیز بگوشت نمیرسد، نه، گاهاً من در خلاء ترا فریاد میزنم . به رؤیاهای دوران کودکیم میمانی، که در لابلای مه غلیظ خوابها گمشده است.

1

«...چرا فکر میکنم  تو « خوبی»؟ من فکر میکنم همه ی انسانها خوب اند. 
تنها محیط و تربیت و جامعه ی بد است که زشتیها را در مسیر زندگی به آدمها میدهد. خوبی تو نه به خاطر سخنان و نوشته هایت است، اگر چه آنها هم مهم اند، بل به خاطر «انسانیت» توست. به خاطر شناختت از زشتی و زیبایی های انسان ، محیط و طبیعت ، و با همه اینها دوست داشتن آنها، و انعکاس عاشقانه یشان در زندگی و کارهای قلمی ست، که «عملی» ارزشمند از سوی یک  انسان ، یک هنرمند میتواند باشد. من همه اینها را در مقوله «انسانیت» خلاصه میکنم. این «خوبی» به خاطر شناخت و سناساندن تو، و به خاطر «شناخت دیگری»، از توست. 
دوست داشتن زشتیها به معنای نفی یأس و"تلاش آگاهانه و امید انگیز" برای رسیدن به زیبایی هاست.
چه میتوان کرد، طبیعی ست خردمند خوبی و خوبیت را دوست دارد. حتی در حد شیفتگی. «چگونگی خصلت خوبی» نسبت به نگرش آدمها متفاوت و متضاد است. هرکس یک چیز را خوب مییابد و گاهاً شیفته اش میشود.
نگاه به «خوبی انسان» و محیط گوناگون است : خوبی یا «روح و جسم» هر دو را دربر میگیرد و یا «یکی از آنها» را؛ و یا هیچکدام را؛ که اینجا نفس « جبر و اجبار ِ» « زیستن» بر آدمها چیرگی دارد، و «خوبی»مسخ میشود.

شیفتگی گاهاً فقط «روحی»ست. یک نسل دلباخته صمد بهرنگی بود. منهم شیفته او هستم. شیفته چگونگی زندگیش. نسلها عاشق دنیای روحی گاندی و ماندلا بودند. بتتینه فون آرنیم ازآغاز جوانی تا دم مرگ که بعد از درگذشت گوته اتفاق افتاد دلباخته دنیای روحی گوته بود؛ و نامه ها و آثاری که در این مورد نوشته جزو ادبیات کلاسیک آلمان است.
اینجا شیفتگی از «درک» بر میخیزد. تا کسی به درد و غمت به مسایل زندگیت پاسخ درست ندهد جایگاهی در روانت نمییابد.
در اندیشه بتتینه همه میتوانند گوته را دوست بدارند ولی هیچکس نمیتواند و نباید این شیفتگی را از او بگیرد، حتی خود گوته. چرا که دنیای روحی یک انسان متعلق به همه است. شناخت و انتخاب مستقل و آزاد خود اوست.شاملو نام این پدیده را عشق عمومی نهاده است.
توجه ارزشمند گوته به این دلباختگی آگاهی و نیرویی به بتینه داد که او توانست در حرکتهای اجتماعی برای زندگی بهتر گامهای بسیار مؤثری بردارد.
حیات بعضی انسانها به کسانی که خود را مرده احساس میکنند زندگی نوینی میدهد و آنان را برای تغییر محیط نیرومند میسازد. گرچه این انسانها خود را شخصاً مرده احساس کنند. در برهه هایی از زندگیم، تو و صمد و برخیهای دیگر چنین نقشی داشته اید و داشته اند.
آن «معصومیت و شناختی» که تو و صمد از زشتی و زیباییهای محیط و آدمها و اشیاء به خواننده منتقل میکنید حاوی چنین مفهومی ست:« ما میتوانیم محیط و آدمها را با دوستداشتنمان تغییر بدهیم. دوری از زشتیها خود شیفتگی به زیباییهاست ».
تو حق داری خوشحال باشی از اینکه با تمام «یأسی» که داری کار و زندگیت به دیگران که حتی نمیشناسیشان، و حتی به علت اختناق از حق دیدنشان نیز محروم هستی، حیات تازه ای میدهد. فکر میکنم شاید زندگی یعنی این. این «شادی» و دیگر هیچ. دقیقاً این «حیات بخشی» بدیگری،در حیات بودن شخص را برایش خاطر نشان میسازد.
وجود «زندگی نوین» نفی «مردگی» ست.دادن «هستی» نو به دیگری ست.
آنکه زندگی میدهد تبدیل به «هستی و نیستی» دیگری میشود؛ و در مقوله «امید» میگنجد.
تو فقط وقتی میتوانی این امید را بشکنی که تغییر ماهیت داده باشی. بعضی ها نمیتوانند ماهیت خوب و زیبایشان را تغییر بدهند؛ و تو از آنهایی. این را نه درک و شناخت کسی، بل «کار و زندگی» تو میگوید.
برای «کار و زندگی» خیلی ها از اینجا و آنجا فراوان «کاغذ» جمع کرده اند ،گرچه کار مثبتی ست ولی چون فاقد « خلاقیت» و لاجرم تأثیر در محیط بوده اند تبدیل به مردگان زنده شده اند. بعکس خیلی ها هم بدون این کاغذ ها بعلت کیفیت و تأثیر کارشان جاودانه شده اند. در حقیقت عامل «کار و زندگی» تعیین کننده است.
زندگی دادن به دیگری دردست تو نیست. در دست «چگونه زندگی کردن» توست، که هم به تو زندگی میدهد و هم به دیگری. اینجا چیزی که میشکند یأس و مردگی ست، و چیزیکه زاده میشود زیباییهای زندگی ست.

2

میگویی: « به محیط که نگاه میکنم فقط بالا میاورم»؛ "هدایت" این جان شیفته هم از این محیط پست و نکبتاری که دوره های طولانی اسیرش شده ایم «قئ» اش میگرفت و به قول خودش «فقط کرمهای سفیدی را میدید که در هم میلولند». مثل تو میخواست زندگی و انسانها را زیبا ببیند؛ چرا که در شرشت روحش عاشق زیباییهای زندگی و انسانها و طبیعت بود. او در آتش این دلباختگی سوخت ، سو خت و نوشت، و عاقبت هم نتوانست وجود این لجنزار را تحمل کند .
اما سئوال اینست: بعد از روشن شدن زشتیها ما چه راهی برای ساختن زیباییها داریم؟ چگونه میتوانیم از این لجنزار رها شویم؟ در داستانی با عنوان «آیجان»1 نگاه دیگری مطرح میشود. آنجا که «چنناز» از بر خورد «آراز» و « خود» با برخی مسایل حرف میزند:
-«...نمیدانى او در آن هنگام چه حالى داشت و چه روزهاى سختى را گذراند. ولى پیش من ‍ هیچوقت مساله را بروى خودش نیاورد، و از درد ناله نكرد . وقتى در بارۀ «سئوگى» با او ‍ حرف میزدم تبسمى میكرد و میگفت:
-عشقِ من، آن دختر گریز پا نبود ... عشق من آیجان است ، تو هستى و آیناز است؛ ومردمیكه با همه عقب ماندگیها ‍ و بدیهایشان، دوستشان دارم .
آیجان ! ما واقعاً آدمهاى سعادتمندى هستیم . على رغم این درد ها و رنجها و بدبختیها، ‍ ما در اقیانوس عشقها و دوستیها و محبتها و فداكاریها و پاكیها زندگى میكنیم . ما عاشقان این زندگى هستیم . بكورىِ ظلمت ‍ آنرا چون شرابى گوارا مینوشیم و خواهیم نوشید.گیرم كه نیروى جهل و سیاهى بسیار نیرومندتر از ماست ، گیرم كه در راه ‍ رسیدن به آرزوهاى انسانیمان شكست بخوریم، حتى نابود بشویم، باكى نیست . این عشقها و شورها و شوقها و دوستیها و پاكیها هرگز نابود نخواهند شد. در تاریخ زندگى مردمان این سامان، انسان دوستان و نیكخواهان ، هیچوقت موفق نشده اند به آرزوهایشان جامه عمل بپوشانند، اما هرگز دلهاى فرزندان این مردم ‍ زجردیده از عشق به چنین آرزوهایى تهى نبوده است. آیجان عزیزم، میشنوى چه میگویم ؟ تكان ‍ بخور مهربانم ! چرا یخزده اى؟ تاب غمت راندارم...».
اینجا مسئله ای مطرح میشود :«دوست داشتن خود و دیگری ؛ و تلاش همگانی برای ساختن زیبایی های زندگی، با دلباختگی آگاهانه بر پایه درک عمیق مسایل .». لورکای عاشق از اسپانیا، ناظم حکمت از ترکیه، و دیگران و دیگران از همه جای جهان، اصلاً تمامیت «هنر و ادبیات» ، در این مسیر حرکت میکند. اینجا مقولاتی مثل« کینه - نفرت - دشمن - ژن و خون و نژاد و ایمان و "فقط من خودم" - و غیره» که در «نگاه عامیانه» و سنتی و لجنزاری، در نوع خود «سیاستی ست»، و نادرست، جایی ندارد، چرا که مشکلات و پدیده ها از چشم انداز نوینی مورد توجه قرار میگیرد. این چشم انداز نوین «دوست داشتن خود و دیگری ست»، که چبود و هستی« جان شیفته» را پدید میاورد. چیزیکه برای خیلیها غیرقابل درک است. جان شیفته فریادیست در خلاء.
تو به «تبعیض» اشاره میکنی. ابعاد همه جانبه آنرا در طی دوره های متمادی که بر پایه «فرهنگ استبدادی دیرین» مثل خوره هستی ما را خورده و تراشیده در نظر آوریم. از سوی دیگر توجه کنیم که گاندی مسئله «استعمار انگلستان» و ماندلا مسئله «تبعیض » را از راه همین چشم انداز نوینی که اشاره شد حل کردند؛ نه از راه «تعصب و نفرت و کینه و خشونت و جنگ و بزرگ گرایی و امپراتوریگری و انواع ناسیونالیسم». هر کدام از این راهها فرهنگ خود را دارد. فرهنگ خشونت و استبداد، فرهنگ خود دوستی و دگر دوستی و آزادی. دگر دوستی از این زاویه نگاه میکند : به جای مقصر دیدن انسانها و زبانها، " کل روابط و مناسبات" و « اصول تبعیض» یعنی خود «سیاست ضد انسانی تبعیض» اجرا شده را مقصر میداند و خواهان قطع و تغییر آنست .
میگویند: «راه رفع تبعیض از لوله تفنگ میگذرد » . روشن است که این اندیشه و بی منطقی از «فرهنگ استبدادی و دشمنی و خشونت» نشأت میگیرد و باز تاب آنست. راه رفع تبعیض نه از لوله تفنگ، بل از شیفتگی ، از دلباختگی به زندگی ، از به رسمیت شناخته شدن حق انتخاب آزادانه راه زندگی مردمان گوناگون این سرزمین، از رعایت حقوق انسان میگذرد. «راه رفع تبعیض نه از نفرت، بل از عشق به آزادی و سعادت همه انسانها میگذرد». این اهداف نیازمند فرهنگ و مناسبات نوین بین افراد جامعه است. روابط و فرهنگی لازم است که فرد بتواند سعادت خود را در ارتباط با سعادت دیگری بجوید. لازم است نگرش فرهنگ سنتی تغییر یافته و جایش را به فرهنگ غیر سنتی نوین و دموکراتیک بدهد. یعنی نیازهست که  روابط اقتصادی و اجتماعی، و روشهای تربیتی در جامعه دگرگون شده و امروزی و انسانی بشوند.  
مشکل اینجاست که ما فاقد فرهنگ «نگهداری»هستیم. از اینرو فاقد حافظه تاریخی میباشیم. جهان پیشرفته از آن ملتها و مردمانی ست که یک یادداشت کوچک، یک نامه را قرنها نگهداشته از خانواده ای به خانواده دیگر،از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند. از اینرو زیبایی های زندگی و تجاربشان منتقل شده و فرهنگ و ارتباطاتشان را میسازد.ما هیچ چیزمان را نگه ند اشته و نمیداریم. فرهنگ ما فرهنگ نابودی و گمشدگی و فراموشی ست. اسناد زیباترین ارتباطات و جانفشانها و اندیشه هایمان را قرنها و قرنها به باد فراموشی سپرده ایم. چرا که ارزش و اهمیت آنها را برای نوسازی فرهنگ و فرهنگها درک و احساس نکرده و نمیکنیم. همیشه از نو آغاز کرده و در همان پله نیز درجا زده ایم. قرنها آزادیخواهان این سرزمین آمدند و رفتند؛ اما ما در باره زندگی و اندیشه هایشان به جز آگاهی های اندک چیزی نمیدانیم . ما زیباییهای زندگیمان را با دست خودمان نابود کرده ایم . غافل از اینکه ساختن زندگی نو فرهنگ نوین میطلبد. و این فرهنگ چکیده زندگی یک یک افراد ملت و ملتهاست. همیشه به جای توجه به زندگان و زندگی، مقلد و مرده پرست و آن دنیایی بوده ایم... 

 نفسها. سایه ها. سایه هایی که "گرهگاهها"ی آنها «هویت انسانی و سرزمین زیبا و سحرانگیز» ما را شکل میدهند. "ما و خانه یمان" را میافرینند.
«به عمو ،
عمویی که هرگز نتوانستم او را ببینم
عمویی که محبت و انسان دوستیش همیشه با من است.
مهربانم، سلام مرا پذیرا باشید.
در نهایت یأس بودم که نوشته پر مهرتان، نوشته نه ، کتاب معنای شما، رسید. چنان خوشحال شدم که ساعتها گریستم...
آرزو کردم ایکاش اینجا بودید و من میتوانستم از سخنان شما بهره گیرم. آخه حیف است دریا، بدون دریا دلان.
نمیدانم از کجا شروع کنم.
در هفت سالگی از خانه پدر و مادر دوستت که با مهربانی از من نگهداری کرده بودند به خانه پدریم رفتم. آن روز ها تنها ذهنیتی که داشتم این بود که فکر میکردم آنها پدر و مادر واقعی من هستند. کم کم همه چیز را فهمیدم و دو را دور با شما آشنا شدم. از همان ابتدا به شما و خانوادیتان بسیار احساس محبت میکردم.
وقتی فهمیدم ، در زمانیکه من خرد سال و تنها بودم و هیچکس زحمت نگهداری مرا به خود نمیداد، شما و خانواده یتان با چه مشقتی از من نگهداری کردید مهر و محبت عمیقی ته دلم نسبت به انسانیت شما احساس نمودم. توجه شما به این مسایل انسانی هنوز هم برایم شگفت انگیز است.
وقتی در نوشته یتان موضوع " عشق به سعادت کودکان" را خواندم تحول عجیبی در من به وجود آمد. واقعاً برایم سئوال بود که آیا هنوز هم کسانی هستند که به سعادت کودکان عشق بورزند و برای آنها لالایی و بایاتی بخوانند ...
نمیدانم چرا دست روزگار همیشه انسانهای خوب را از ما میگیرد؟...
اکنون من با تمام علاقه در رابطه با کودکان کار میکنم. در مسیری که گذشته مشترکمان پیش پای من نهاده است...
منهم خوبم. مشتاق دیدارتان، و چشم براه نامه یتان هستم. از شعر* زیبایی که برایم نوشته اید بی نهایت ممنونم:

در روزهای آفتابی
 بسان تابستان آمدی.
و در شبهای پرستاره
بسان ماه رفتی.

با نگاههای پرحرفت
به کودکی درآمدی
بیصدا مهتاب را پوشیدی
وبهنگامیکه میگریستی خندیدی.

ستارهء نازم
شکیبا باش!
به گلبرگهای گلسرخ آغشته شو
تا بگوم:

- برفراز آسمان
ابر سیاه
گویی کاروانی بود
که به شب گذشت.
نتوانستیم ستارگان را بشماریم
ستارهء بامدادیم با تو گذشت.

چسان بگویم
از نگاههای چشم براهت سیر نشدم...

-----------

گونشلی گوندوزلرده
یای کیمی گلر اولدون.
اولدوزلو گئجه لرده
آی کیمی گئدر اولدون.

سؤزلو-سؤز سوز باخیشینلا
اوشاقلیغا دولان اولدون
سسیز گئیب آی ایشیغین
آغلاییبان گونلن اولدون.

ناز اولدوزم دایان دییم
قیزیل گوله بویان دییم:

- گوی اوزونده قارا بولود
سانکی کاروان گئجه گئچدی
اولدوزلاری سایامادیق
دان اولدوزوم سنله گئچدی

گوزو یولدا باخیشیندان
نئجه دییم دویامادیم...

به امید دیدار عموی عزیزم، عمویی که نامم را از او دارم.
قربان شما اولدوز»

3

لپَن  Ləpən 
سلام ،عزیز تر از جانمان 
لپن واژه ای آذربایجانی  ست به معنی آبشار.
آبشار زیبای لپن در روستای زنجیره یکی از دهات مرند ، میان کوهها قرار دارد. "گل لپن"، دخترکی ست موطلایی با چشمان آبی که به همراه بیش از ده برادر و خواهر، و مادر قهرمانشان، زنجیر فقر و بیسوادی و آداب و رسوم دست و پاگیر را از هم گسست ، نه تنها خود را رها کرد بلکه همه خواهران و برادرانش را هم آزاد نمود. او با اینکه خود کودک بود اما به تدریج رهگشای آیندهء همه بچه ها شد و از همه چیز زندگی خویش چشم پوشید. آغاز راه را تصادفاً با هم شروع کردیم و بعدها او به تنهایی راه را ادامه داد...
سلام ،عزیز تر از جانمان
حالتان چطور است؟ امید است هر روز که روشن میشود سرحال تر از روز قبل باشید.
نمیدانی صدایتان ،که همان لحن و جذابیت گذشته را دارد , چه امیدی در دل ما بیدار میکند. غمهایت را که غمهای همه ما و همه انسانهاست با تمام وجودمان درک میکنیم. ایکاش غمها خریدنی بود که من همه غمهای جهان را به جان میخریدم ...
تنها الگوی ما در گسستن زنجیر نادانیها شما بودید و هستید... انسانهای روشنگر از دست ستمگران چه ها که نکشیده اند...
اما هر چه بر آهن تو آتش بیشتر فشار بدهند گداخته تر میشود. این فشار ها فولاد جان را آبدیده تر میکند. مرحله ایست انسان ساز.
هفته ای دو بار ، زنگهای انشاء، من در مورد گذشته هایمان و جانفشانیهای شما به شاگردانم صحبت میکنم . هر چیزی و هر حرکتی شده داستان آموزنده ای برای بچه ها. میپرسند:« خانم معلم ، شما قهرمانان این داستانها را میشناسید یا همه آنها را در کتابها خوانده اید؟ اگر میشناسید ما را هم با آنها آشنا کنید». میخندم و جواب میدهم :« شخصیت های این قصه ها در دور و نزدیک زندگی میکنند. کسی میتواند با آنها آشنا شود که خود بتواند مثل آنها زندگی کند.»...
حالتان چطور است؟ امید است هر روز که روشن میشود سرحال تر از روز قبل باشید.
نمیدانی صدایتان ،که همان لحن و جذابیت گذشته را دارد , چه امیدی در دل ما بیدار میکند. غمهایت را که غمهای همه ما و همه انسانهاست با تمام وجودمان درک میکنیم. ایکاش غمها خریدنی بود که من همه غمهای جهان را به جان میخریدم ...
تنها الگوی ما در گسستن زنجیر نادانیها شما بودید و هستید... انسانهای روشنگر از دست ستمگران چه ها که نکشیده اند...
اما هر چه بر آهن تو آتش بیشتر فشار بدهند گداخته تر میشود. این فشار ها فولاد جان را آبدیده تر خواهد کرد. مرحله ایست انسان ساز.
هفته ای دو بار ، زنگهای انشاء، من در مورد گذشته هایمان و جانفشانیهای شما به شاگردانم صحبت میکنم . هر چیزی و هر حرکتی شده داستان آموزنده ای برای بچه ها. میپرسند:« خانم معلم ، شما قهرمانان این داستانها را میشناسید یا همه آنها را در کتابها خوانده اید؟ اگر میشناسید ما را هم با آنها آشنا کنید». میخندم و جواب میدهم :« شخصیت های این قصه ها در دور و نزدیک زندگی میکنند. کسی میتواند با آنها آشنا شود که خود بتواند مثل آنها زندگی کند.»...
آه
در زمان های خیلی خیلی دور دو پری دریایی، موج های آبی کوه پیکر را میشکافتند و پیش میرفتند،
وهربار که یکی آه میکشید دریا طوفانی میشد.
پری اولی گفت:
-بیا به هم قول بدهیم که آه نکشیم، بگذاریم را حت پیش برویم.
پری دومی سخن او را پذیرفت و هر دو به همدیگر قول دادند که آه نکشند.
اما پری دومی عهدش را فراموش کرد و وقتی آه کشید چنان طوفانی در دریا به پا شد که
پری اولی را برسنگهای ساحل کوبید و او دیگر هرگز نتوانست به دریا بازگردد.
پری دومی تنها ماند و به ساحل تنهایی افتاد.
مدتی بعد اهالی روستای گَمیچی به هنگام جمع آوری نمک درساحل دریا، پیکر بیجان آنها را در کنار هم یافتند.

آه!
چوخ-چوخ ایراق زمانلاردا ایکی دنیز پری سی داغ کیمی گوی دالغالاری یاریب ایره لی ئوزوردولر.
بیری هاچان آه چکنده دنیز فیرتینالی اولوردی.
بیرایمجی پری دیدی:
- گل سؤز وره خ آه چکمییخ، قویاخ دینجک لی ایره لی گئده خ.
ایکیمجی پری اونون سؤزونه باخیب بیر-بیرینه سؤز وردیلر آه چکمه سین لر. امما ایکیمجی پری عهدینی اونودو.
ائله کی آه چکدی، دنیزده بیر ائله توفان قوپدو کی بیریمجی پرینی ساحیلین داشلارینا چالدی.
و او بیر داها دنیزه دؤنه بیلمدی.
ایکیمجی پری تک قالارکن یاقیزلیق ساحیلینه دوشدو.
بیر زمان سونرا «گمیچی» کندینده اولان کتدیلر دنیز قیراغیندا دوز ییغاندا اونلارین ؤلوسونو بیر یئرده تاپدیلار.

آینه

بهار وقتی به آینه نگاه کرد، درون آینه، تابستان را در کنار خود دید و لبخند شادی برلبانش نشست.
پنجره باز بود. باد شوری از سوی دریاچه ی ارومیه وزید و اندک گرد و غباری بروی آینه نشست.
بهار غمگین و عصبانی شد. آینه را بالا برد. تابستان در درون آینه فریاد زد:
-نه! آینه را نشکن، آینه را باید تمیز کرد.
صدا در گوش جهان پیچید.اما بهار آنرا نشنید.آینه را بر زمین کوبید، هم تابستان را شکست و هم خود را.

 

گوزگو

ائله کی «باهار» گوزگویه باخدی، گوزگوده «یای»یی ؤز یانیندا گوردو. سئونج گولوشو دوداقلارینا قوندو.
پنجره آچیغیدی. اورمو گولوندن بیر دوزلو یئل اسرکن آینانین ئوزونه بیر آز توز-تورپاق قوندو. باهار اوزگون هیرسلندی.
گوزگونو گؤیه قووزادی. «یای»، آینادا باغیردی:
- یوخ! گوزگونو سیندیرما! گوزگونو سیلمک کرک!
سس دنیانین گولاغیندا جینگیلددی. امما باهار اونو اشیتمدی.آینانی یئره چالدی، یاییدا سیندیردی، ئؤزونوده.
*
...اجازه بدهید به جمع گذشته یمان برگردیم. میخواهم کودک آن سالها باشم و بار دیگر با هم به کوهنوردی برویم. به کوههای آبشار لپن ، که من نامم را از آن دارم. میخواهم روی برفهای سفید در دامنه ها سرسره بازی کنم و در میان آنها بدنبال « ی اجازه بدهید به جمع گذشته یمان برگردیم. میخواهم کودک آن سالها باشم و بار دیگر با هم به کوهنوردی برویم. به کوههای آبشار لپن ، که من نامم را از آن دارم. میخواهم روی برفهای سفید در دامنه ها سرسره بازی کنم و در میان آنها بدنبال « یئمیشان» - زالزالک- بگردم. دارم میبینم شما آنها را بین ما بچه ها تقسیم میکنید: «بخورید، نوش جان! اینها از پاییز گذشته در میان برفها مانده،؛ از منقار کلاغها افتاده ...».
گفته بودی فصل زالزالکها دوباره میاییم، پس کی بر میگردیم «یئمیشان» بچینیم؟...» 

پاسخ دادم:
دریا آهسته نفس میکشد
و کودکان گوش به افسانه ها میسپارند

در تنفس دریا و
افسانه ها
پرواز تیز بالان را به خاطر بسپار!

تغییر هوا
بهار نیست
تا بهار را نبینی
نباید آنرا باور کنی

پرستو ها
همیشه در بهار
به لانه بر میگردند.
***
 همه جا مملو از این سایه هاست. سایه هایی که گرهگاههای آنها هویت انسانی و سرزمین زیبا و سحرانگیز ما را شکل میدهند. "ما و خانه یمان" را میافرینند.
دراین خلا، در میان بی چهرگان، تصاویر زیبای نفَسمهایمان رهایم نمیکنند. و مرهم زخمهای خون چکانم هستند.  از گره «تو» در اعماق وجودم بگویم. از تو که -روی صخره در میانهء دریا از تشنگی فریاد میزنی- و نه از گودال که آنقدر بو میدهد که نیازی به شامه سگ گونه نیست. زندگیشان سخن گفته اند. در حالیکه قلمزنان ما با موضوع «یادداشتهای روزانه» بیگانه اند. اصلاً چنین چیزی در مخیله آنها نمیگنجد.

***
میخواهم از زندگی جاری تو در مسیر زمانها سخن بگویم. از چگونگیت، در گذشته و حال . و نه در آینده که چیزی در مورد آن نمیدانم. میخواهم از گره «تو» در اعماق وجودم بنویسم. از تو که روی صخره در میانهء دریا از تشنگی فریاد میزنی. نه از گنداب که آنقدر بو میدهد که نیازی به شامه سگگونه نیست.

 

4

گاهی چنان نزدیکی که گرمای تنفست را روی صورتم احساس میکنم، و گاهی چنان دوری که حتی فریادم نیز بگوشت نمیرسد، نه، گاهاً من در خلاء ترا فریاد میزنم . به رؤیاهای دوران کودکیم میمانی، که در لابلای مه غلیظ خوابها گمشده است. میتوانی یکی از آنها را بخاطر بیاوری؟ من ترا از این میانه بیرون کشیده ام. از میان همان رؤیایی که «صریحه»* دختر ایلات فریاد میزد.
تولدت را نمیدانم که کی بود یعنی هیچکس نمیداند. خیلی پرسیده ام ، ولی بودنت را ، همیشه بودنت را ، میدانم. و همواره با هم بودنمان را میبینم. نام حقیقیت را به هیچکس و به هیچ چیز نخواهم گفت. حتی پیش خودم نیز آنرا تکرار نخواهم کرد، تا طلسم و جادوی آن نشکند، و همیشه تسخیر ناپذیر بمانی.
یادم هست وقتی اولین بار با تو آشنا شدم ، هرکس هرچیزی میگفت، در پاسخ همواره جمله تو با کلمه «canجان» شروع میشد:
«can!جان!... !canım deجانم بگو!...canım sənə qurbanجانم قربانت...
?can nə dedinجان! چه گفتی؟...canım sənə desinجانم برایت بگوید...»
بعد ها فهمیدم همه ترا بدین نام صدا میزنند. دیگر نامی جز این بر زبانها نبود.
تو جانت را در قالب همه میدیدی، و من هستیم را در جان تو . در معصومیتت کودکان را میبینم، و در بزرگی و شکوهت صخره ها و کوههای بلندم را. آن ظرافت و زیبایی و طراوتت که به زیبایی سیل زنبق های کنار دریاچه در بهار میماند، بگذار جاودانه بماند؛ آخر مگر صمد نگفته بود که تو شگفت انگیز زیبایی!*
شنیدن صدای دلنشینت آرزویم بود.آرزوی سالهای متمادیم. وقتی اولین بار آنرا شنیدم گفتم «هستی» ام را یافته ام. و تو پرسیدی چرا چنین میگویم؟
«هستی و نیستی من!»
زبان گویا ی مردمم
غمین و شیرین !

به زلالی اشک گونهء
آبهای جاریِ آن چشمه های سنگی
چه میتوانستم بگویم؟

صدای روشنت
با فریادم
در هم آمیخت
بگذار این شیفته صدا
با فریاد های دیگر درهم آمیزد.

شنیدن صدای همدیگر
عشق و آرزویمان
شده بود

آه!
ما به کام شدیم

بنویس آن فریاد های بلند شیفته
در اختناق نیز
به کام شوند

بگذار
صافی زلال تر از اشکت
بر جانهای سوخته
در ژرفای شب سیاه
بمانند روشنایی ماه
پرتو افکند

من چه میتوانستم بگویم
بر این صدای عاشقانه ء غمین
زبان گویای مردمم
هستی و نیستی من؟

!"Varlığım- yoxluğum"
?"Niyə belə dedin"
Nə diyə bilərdim
elimin nisgilli danişan
? Şirin dili
O daş bulaqlardan axan
gözyaşı kimi
duru suyun
,duruluğuna
?nə diyə bilərdim
*
Duru səsin
səsimə qatışdı
Qoy sevgi səsimiz
.səslərə qatışsın
*
Olmuşdu
səsimizi eşitmək
,bizə bir sevgi
dilək
!AX
Axir bu dilək
.bizinən oldu
!Yaz
O nisgilli səslərin
sevgi diləki
boğunaqda ucalan
.o səslərinən olsun
Göz yaşindan duru
duruqulğun
gecənin urtasında qaralan
qara canlara
goy səpələnsin ayın
!aydın telləri kimi
Mən nə diyə bilərdım
bu duruluğa
elimin nisgilli danişan
şirin sevgi dili
?varlığım- yoxluğum

 

5

صدای بعضیها فقط از آن خودشان است، اما مال برخیهای دیگر، صدای دیگران را هم با خود دارد و فریاد آنان را نیز بازتاب میدهد ؛ چون جانشان در قالب همه چیز و همه کس تقسیم شده است، و تو از اینگونه صداهایی. تو هستی کوه و دشت و گشتزارانم را ، آبهای به قحطی فرستاده شده و فریادهای جان به لب رسیده را با خود حمل کرده ای:
* ترا با خود حمل میکنم
نه تنها در قلبم
در سنگینی کیفم
در برگ برگ کتابهایم

تویی
این درد شانه ام.

درد پا هایم
راز چشمان خواب آلودم
خستگی پنهان درعینگم
ترا با خود حمل میکند.

رهنوردی شیفته
غریب و بیکس
در میان شهرها

در پنجره بخارگرفته اتوبوس
اولین حرف نامت
فلسفه هستی و نیستیم
در تلاطم شیشه آبم
به هنگام بوسه بر لبان تشنه ام:
جذب شیفتگی.

حالا حالا ها
ترا با خود حمل خواهم کرد.

صدا، کلیک کنید

Daşıram hələ də səni
Təkcə ürəyimdə degil
Çantamın
ağırlığında

Kitablarımın
varaqlarında
Çiğinimdəki
bu sancı
!sənsən
Ayaqlarımdaki
ağrı
Gözlərimə dolan
yuxunun gizəmi
Gözlüyümdəki yorğunluq
!səni daşır

Gərib şəhərlər ortasında
Aşiq yolcu rolunda
Avtobusun buğlanmış pəncərəsində
adının ilk hərfi

Susamış dodaqlarımı öpən
su şişəsində belə
Çalxalanır
varlığının
yoxluğunun
fəlsəfəsi
Yəni
mənimsəmişəm artıq sevgini
Hələəə hcağam səni

***
راوی نیستم و روایگری هم کارمن نیست. مستقیم از خودمان مینویسم. از زندگی و جدالی که جاریست. از سنگهای آسیابی که ما را به میان خود گرفته اند.
وقتی نزدیکی، گرفتار توام. به هیچ کار و زندگیم نمیرسم، و زمانیکه دوری، باز خوانی «آثار»ت را پی میگیرم؛ و هنگامیکه در برهوت دوری- و نزدیکیت گیر کرده ام،با خودم حرف میزنم، مانند حالا که میخواهم عصارهء زندگیمان را قطره قطره در گلوی سایه سار جانها بچکانم.
گفتم باز خوانی آثار، و نه نوشته ها. چون خیلی چیزها را زیر نام تو قرار داده اند که کوچترین ارتباطی با روح تو ندارد. ولی همه را از آن تو به حساب میاورند. از اینرو مجبور شدم یک تقسیمبندی بیرحمانه انجام بدهم. همخوان با زیبایی های زندگی و بیرون از آن. بیرونی ها را کنار گذاشتم که موریانه زمان در موردشان تصمیم بگیرد. اما آنچه را که دقیقاً جان توست برگزیدم که تکلیف خودم را با آن روشن کنم.
همیشه ترا فرشته دیده ام ، چرا که دوست ندارم با دیوان سروکاری داشته باشم.اما واقعیت اینست که تو نیز مثل من آمیزه ای از این دوتایی. همیشه از تصور این اژدها در جانمان وحشت کرده و دست و دلم لرزیده است. تو این دیو را در درونت تحلیل برده و به کوچکترین نقطه اش رسانده ای، اما من در جدال بین آنها گیر کرده ام. در این میان از چه چیز و از چه کسی میتوانستم سراغت را بگیرم؟ از بادهای وحشی و صخره های زرد یا از چشمه ساران و خارهای بیابان، و یا از سایه هاییکه روی یخها ی جاده ها در رفت و آمد اند؟ گمشده بر لب جان! گم کردگان به دنبال گمشده خود هستند. چه کسی مرا آواز میدهد؟ من چه چیزی را فریاد میزنم؟

تو کجا بودی؟
دیروز
پشت پرده ها را نگاه کردم
نبودی

پنجره را باز کرده
به حیاط چشم گرداندم
نبودی

یک یک اتاقها را گشتم
دیوانه شدم.

همینطور
گنجه ها
کشُوها
و کیفم را
جستجو نمودم
نبودی

جیب لباسهایم
ساعتم
انگشترم
به استکان و
سماور
به کوچه های آبپاشی شده
به سیلها که "سارای"* را میبرد...
نبودی

چه بیهوده از پا در آمدم

خسته و کوفته
به قلبم نگریستم

چشمم روشن
تو آنجایی!

بودی...

صدا ، کلیک کنید

 

?Haradaydın sən
Dünən
pərdə dalına baxdım
!Yoxuydun

Pəncərəni açdım
Həyətə baxdım
!Yoxuydun
Otaqları
bir bir axtardım
dəliyə döndüm
dolablara
çəkməcələrə
çantama belə baxdım
!Yoxuydun
Paltarlarımın ceblərinə
saatıma
üzüyümə
istəkana
simavara
Su səpilmiş küçələrə
...Saray qaçırdan sellərə
!Yoxuydun

!Nə boşuna üzüldüm

yorğun arğın
xəstə ürəyimə döndüm
Gözüm aydın
Sən ordaydın
...Varıydın 

______________

*1- توضیح از آ.ائلیار: در نوشته دنباله دار « جان »، در بخشهای مختلف، تنها شعرهای دیکلمه شده اثر ترکان اورمولوست، باقی اعم از نثر و شعر و ترجمه
به قلم آ. ائلیار است. هر قلمزن مطلب خود را مستقلاً تهیه کرده و مسئولیت آنرا نیز خود به عهده دارد. 

*2- جهت تلفظ دقیق کلمات شکل لاتین واژه ها حفظ شده است.
 صدا و شعر از ترکان اورمولو 

*3 - داستان آیجان:

http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-64632

«صریحه»* دختر فدایی از ایلات ، در جنبش دموکراتیک 21 آذر آذربایجان که ناجوانمردانه اعدام شد

*4- اشاره به نقل قولی از صمد بهرنگی

*5-"سارای"*یعنی ساری آی=ماه طلایی. نام دختری ست در ترانه ء  فولکوریک«آپاردی سئللر سارانی»

 

ادامه دارد

منبع: 
ویژه ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.