رکسانا وعبدالله، داستان پردازی وکیل و سکوت معنا دار متهم

چون این روزها همه بحث ها و نوشته های داغ کنندگان تنور اصلاحات پیرامون مسئله انتخابات ریاست جمهوری دور می زند ، مایلم از آن دسته از گروهها و روشنفکران وبرنامه محوران که برای نجات کشور و مردم ایران ، ملت را به تکرار بازی 30 ساله ی انتخاب بین مار و عقرب دعوت می کنند سئوال کنم که : دستگاه قضائی – امنیتی جمهوری اسلامی ، با پیشینه ی ملیون ها پرونده شکنجه و جنایت و حق کشی و عدالت ستیزی را چگونه می خواهید اصلاح کنید ؟

عبارت "رکسانا صابری و عبدالله " شما را به این گمان نیندازد که گویا مرد هنرمندی بنام عبدالله پیدا شده است که ادعا می کند نامزد رکسانا صابری است و با نگارش نامه ای التماس آمیز و پر از آه و ناله ، دل سنگ بیت رهبری و دستگاه قضائی جمهوری اسلامی را به رحم آورده و سرانجام موجبات آزادی این خبرنگار امریکائی ایرانی تبار را فراهم ساخته است ! خیر، عبداله نیز مانند رکسانا صابری یک شخصیت حقیقی و حقوقی و یکی از قربانیان آدم دزدی و باج خواهی رژیم جمهوری اسلامی است ، منتهی با سه دهه تأخیر و با این تفاوت که عبدالله یک دانشجوی گمنام بود که خبردستگیری اش در هیچ کجا منعکس نگردید ، هیچکس به دفاع از او برنخاست و هیچکس هم برای آزادی اش نه در ایران و نه درهیچ نقطه از جهان اقدامی نکرد ، با وجود این و در اوج کشتارهای جمهوری اسلامی ، عبدالله ، آن دانشجوی جوان و گمنام ، یک چیز را خوب می دانست و آن اینکه در برابر جنایت نباید سکوت پیشه کرد و به باج خواهی جمهوری اسلامی نباید گردن نهاد.

خبر مربوط به اعدام دل آرا دارابی و آزادی رکسانا صابری در جاروجنجال خیمه شب بازی انتخاباتی رژیم محو گردید کمااینکه خبر اعدام ها و سنگسارهای پنهانی و دستگیری کارگران به مناسبت روزجهانی کارگر، و ضرب و شتم دانشجویان و فعالان جنبش زنان در سراسر کشور، شکنجه و آزار بهائیان و سایر اقلیت های قومی و مذهبی ، که همه روزه و بطور سیستماتیک ادامه دارد نیز درهاله ای از تبلیغات بازار مکاره انتخاب بین "خودی ها" و هیاهوی گرگان دیروز که این روزها برای نجات اسلام ناب محمدی و فریب دوباره مردم ایران ، در پوست میش پنهان شده اند محو گردیده است .

هریک از آن دو رویداد اگر در کشوری با رعایت حداقل ارزش های انسانی و حقوق بشری اتفاق می افتاد می توانست به شورش شهروندان و سقوط دولت آن کشور منجر گردد ولی در کشور بخت برگشته ای بنام ایران که جانیان حاکم برآن ، هزار هزار کشته اند و از کسی صدائی در نیامده است ، و درکشوری که دستگیری و شکنجه و اعدام و سنگسار و قطع دست و پا به امری متداول و روزمره تبدیل شده است ، دیگر چه جای تعجب است که دختری را به جرمی که در زیر 18 سالگی به او نسبت داده اند اعدام کنند و بعد هم سخنگوی قوه قضائیه اش مدعی شود که : مسئول اعدام دل آرا دارابی ، مطبوعات و رسانه های جمعی بوده اند که گویا با سرو صداهائی که پیرامون آن پرونده براه انداخته بوده اند موجب عصانیت "اولیای دم" گردیده و راهی را برای نجات دل آرا باقی نگذاشتند !!!

و در مورد الم شنگه ای که دستگاه قضائی و امنیتی جمهوری اسلامی پیرامون "جاسوس" بودن رکسانا صابری براه انداختند همین بس که گفته شود وقتی سیستم قضائی کشور با یک خبرنگار خارجی اینگونه رفتار می نمایند حال تصور کنید که این دستگاه فاسد و ضدمردمی با یک شهروند ایرانی که او را به اتهام اخلال علیه امنیت کشور و قصد براندازی رژیم دستگیر می نمایند و بر او اتهاماتی از قبیل ملحد و منافق و مفسد فی الارض وارد می سازند چگونه رفتار می کنند ؟

پیامی که سخنگوی دستگاه قضائی اسلامی پس از رسیدگی به دو پرونده جنجالی ، برای مردم ایران وجهان فرستاد این بود که : وقتی کسی در ایران دستگیر و زندانی می شود ، بهتر است که هیچکس لب به اعتراض نگشاید و حرفی نزد وگرنه کار متهم خراب تر می شود و ممکن است به سرنوشت دل آرا دارابی دچار گردد ! و کسی هم نبود که ازاین سخنگوی قوه قضائیه سئوال کند که اگر چنین است پس چرا وقتی تمام دنیا نسبت به دستگیری و محکومیت رکسانا صابری اعتراض کرد ، بیت رهبری و دستگاه قضائی و امنیتی جمهوری اسلامی مجبور به عقب نشینی شد و او را که به جرم ساختگی "جاسوسی" به 8سال زندان محکوم کرده بودید ، هنوز جوهر حکم دادگاه خشک نشده بود از زندان آزادش ساختید !

اعدام دل آرا دارابی و محکوم وسپس آزاد کردن رکسانا صابری ، هر دو رویداد و از زوایای گوناگون یکبار دیگر ماهیت تبهکارانه دستگاه قضائی جمهوری اسلامی را در انظار عمومی بر ملا ساخت و جهانیان یکبار دیگر دیدند که بر کشوری با سابقه فرهنگ و تمدن ، امروزه چه دار و دسته ای وحشی و قرون وسطائی حکومت می کند .

چند هفته پیش در مقاله ای با عنوان "رکسانا صابری ، آدم دزدی و باج خواهی جمهوری اسلامی " به سابقه گروگان گیری و باج خواهی سیستماتیک حکومت اسلامی ، از بدو انقلاب تا به امروز ، مطالبی را به رشته تحریر درآوردم و همچنین درآنجا اشاره کردم : زمانی که یک دگراندیش و یا مخالف نظام اسلامی در ایران دستگیر می شود ، ازدیدگاه بیت رهبری و دستگاه امنیتی و قضائی جمهوری اسلامی که بر پایه اخبار و احادیث فقه شیعه دوازده امامی استوار است ، چنین شخصی یک زندانی سیاسی که بر طبق قوانین بین المللی و میثاق جهانی حقوق بشر ، می بایستی ازحق و حقوقی برخوردار باشد به حساب نمی آید بلکه از آن لحظه ببعد او یک اسیر است ، اسیری که به اسارت حکومت اسلامی در آمده و اختیار جان و مال و سرنوشت اش در دست نیروئی است که او را به اسارت گرفته است ! بعبارت دیگر از آن لحظه ببعد صاحبان اسیر(بخوانید نیروهای امنیتی و دستگاه قضائی جمهوری اسلامی تحت فرمان بیت رهبری) اند که می توانند تصمیم بگیرند اسیر خود را ببخشند و آزادش کنند ! او را بکشند ! به او تجاوز کنند ! به حبس و تازیانه و تعزیر(شکنجه) و توبه محکوم اش سازند و یا اینکه او را مورد معامله قرار دهند و در ازای آزادی اش چیزی را مطالبه کنند ! و اگز صاحبان اسیر تصمیم به آزادی اسیر را گرفتند تازه این آزادی با شرط و شروطی صورت می گیرد که تعهد و وثیقه گرفتن ، صدور احکام زندان تعلیقی ، محرومیت از فعالیت اجتماعی و حرفه ای ، گرفتن ضمانت ، معرفی کردن های هفتگی و یا ماهانه و منع خروج از حوزه دادستانی انقلاب ، ضبط پاسپورت و ممنوع الخروج کردن و غیره نمونه های از این آزادی مشروط است .

در اینکه جمهوری اسلامی بخاطر موج وسیع دفاع از رکسانا صابری مجبور گردید که عقب نشینی کرده و او را از زندان آزاد سازد هیچ شک و تردیدی نیست اما اینکه در راستای این آزاد کردن در پشت پرده هیچ معامله ای صورت نگرفته باشد جای تردید است و این تردید وقتی بیشتر قوّت می گیرد که پس از آزاد شدن رکسانا صابری ، یکی از وکلای مدافع او اعلام کرد که : « رکسانا صابری در زمان خبرنگاری اش از یک سند محرمانه دولتی یک کُپی گرفته بوده است ولی استفاده ای ازآن سند نکرده ، به هیچکس آنرا نشان نداده و فقط آنرا در نزد خود نگاه داشته بوده است» از این گذشته خانم رکسانا صابری نیز به هنگام ورود به اتریش ، در جواب انبوه سئوالات خبرنگارانی که در فرودگاه منتظر ورودش بودند ، فقط به گفتن یک جمله کوتاه که : « من فعلاً آمادگی پاسخ به سئوالات شما را ندارم» و یا اینکه «فقط خودم می دانم که چه مسائلی در پرونده من مطرح بوده است» بسنده کرد . و البته هر کس با اندکی شناخت از سیستم مخوف و فاشیستی - امنیتی جمهوری اسلامی می تواند بفهمد که آن گونه داستان پردازی وکیل مدافع و این گونه سخن گفتن خانم رکسانا صابری ، حکایت از الزام و تعهد یعنی همان آزادی مشروطی است که زندانی آزاد شده بر گردن خود احساس می نماید . در چنین مواردی ، ترس از انتقام گیری و اقدامات بعدی جمهوری اسلامی ، صراحت و صداقت را از گفتار زندانی آزاد شده سلب می نماید و او را مجبور می سازد که به سیستم باجگیری دستگاه قضائی و امنیتی رژیم تن در دهد و رکسانا صابری نه اولین قربانی چنین سیستم مخوفی است و نه آخرین آن ، تا زمانی که فاشیسم اسلامی برایران حکومت نماید باز هم شاهد نمونه های ازاین قبیل خواهیم بود .

داستان عبدالله می تواند شما را بهتر با ماهیت و سیاهکاری های دستگاه قضائی وامنیتی حکومت اسلامی ، داستان پردازی های وکیل مدافع رکسانا صابری و سکوت معنا دار خانم رکسانا صابری که در حقیقت به منزله ی باج دهی به رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی است ، آشنا سازد .

در پی فرمان خمینی ، مبنی بر قلع وقمع دگراندیشان و نیروهای آزادیخواه ایران ، عبدالله نیز مانند هزاران دانشجوی دیگر، در اوایل دهه 60 ، بدون اینکه هیچ جرم و جنایتی مرتکب شده باشد به اسارت حکومت اسلامی در آمده بود تا بعداً در تحقیقات و بازجوئی ها ، جرم و جنایتی را به او منتسب سازند و در بیدادگاه سه دقیقه ای اسلامی محاکمه و محکوم اش نمایند . در اواخر سال 61 خانواده عبدالله پس از چند ماه جستجو بالاخره از طریق سربازان امام زمان با خبر شدند که فرزندشان در اوین زندانی است و پدر عبدالله که فردی مذهبی و در مسجد محله خود رفت آمدی داشته است ، از طریق واسطه قرار دادن آخوند پیش نمازمحل و چند حاجی بازاری موفق می شود که اجازه ملاقات با فرزند خود را بدست آورد و عبدالله نیزدر زندان ، از طریق واسطه دیگری در دادستانی اوین مطلع می شود که در اولین جمعه در سال جدید با پدر و مادر خود ملاقات خواهد داشت . داستان را تا اینجا که همه با واسطه گری و دلال بازی پیش رفته است داشته باشید تا بازگردیم به سلول عبدالله دربند 209 اوین .

در سالهای حکومت لاجوردی بر اوین و در شرایطی که لبخند زدن یک زندانی و یا وداع با یک هم سلولی از جانب پاسداران و تواّبان لاجوردی به منزله ارتکاب "گناه کبیره" به حساب می آمده است ، شناسائی وپرونده سازی برای عبدالله ، دانشجوی جوانی که سرشار از روحیه شاد و بگو و بخند و بذله گوئی بوده است و لحظات درد آور و طاقت فرسای اوین را با رقص و آواز، برای خود و دیگران تحمل پذیر می ساخته است ، به عنوان یک "ضد انقلاب ملحد و خطرناک" کار دشواری نبوده است.

در ساعات پایانی سال 1361، زمانی که عبدالله و رفقای هم سلولی اش با شعر و آواز منتظر لحظه تحویل سال جدید بوده اند ناگهان نگهبان نقاب پوش بند در آستانه درب سلول ظاهر می شود و می گوید : « چه کسی امروز صبح تقاضای حمام واجب (غسل جنابت) کرده بود ؟» عبدالله می گوید: من . نگهبان می گوید : « چشم بند بزن و برای رفتن به حمام آماده شو» عبدالله چشم بند می زند و از سلول خارج می شود تا پاسدار بند اورا به حمام ببرد ولی نگهبان بند به محض اینکه درب سلو قفل می کند ، در راهرو بند ، با مشت و لگد به جان عبدالله می افتد و چند لحظه بعد درب سلول را مجدداً باز میکند و عبدالله را با سر و صورتی خونین به داخل سلول هل می دهد و درب سلول را قفل می کند. هم سلولی های عبدالله برای تمیز کردن زخم ها و خون ریزهای عبدالله هرچه به درب سلول می کوبند و تقاضای کمک می کنند جوابی از نگهبانان و مسئولان زندان نمی شنوند . براثر ضربات مشت برچشم و صورت و تورم بیش از حد ، چشمان عبدالله کاملاً بسته شده بود و هم سلولی های او نگران بینائی چشمایش بودند . تلاش برای درخواست لااقل باند و یا پارچه تمیزی جهت تمیز و پانسمان کردن زخم های عبدالله بی فایده بود گوئی که تمام جانیان شکنجه گر بند 209 اوین قرار براین گذاشته بودند که پاسخی به فریادها و درب کوبیدن های سلول عبدالله ندهند .

همه افراد سلول و از جمله عبدالله فکر می کردند که با این افتضاحی که نگهبان زندان ببار آورده است به احتمال زیاد دادستانی اوین ، ملاقاتی که قرار بود عبدالله هفته بعد با خانواده اش داشته باشد را لغو خواهد کرد ولی یک احتمال ضعیف هم وجود داشت که نگهبان بند ، "شاهکار" خود را به مقامات بالا تر از خود گزارش نکرده باشد چون در خود مختاری خون وشکنجه و اعدام اوین ، از یک نگهبان ساده گرفته تا شخص اول که لاجوردی بود ، نیروهای اسلام به تشخیص خود هر رفتاری را با اسرای اسلام می توانستند داشته باشند ، در آنجا قانون عبارت از اراده ی صاحبان اسیر بود آنچنانکه پس از 30 سال امروزه نیز قانون اوین ، یعنی اراده بیت رهبری و اراذل و اوباشی که به امر بیت رهبری براین خود مختاری شکنجه و اعدام حکم می رانند .

عبدالله و هم سلولی های او بی صبرانه منتظر رسیدن روز ملاقلات بودند ، درآن میان یکی دو نفراز زندانیان معتقد بودند که برای ملاحظه حال پدر ومادر عبدالله ، حتی اگر نگهبان بند تبهکاری خورا گزارش نکرده باشد و دادستانی هم ملاقات عبدالله را لغو نکرده باشد ، بهتر این است که عبدالله به ملاقات پدر و مادر خود نرود چون درد و رنج پدر و مادر با دیدن سرو صورت مجروح فرزند خود دو چندان خواهد شد و نتیجه ای هم جز فشار و ضرب و شتم بیشتر برای عبدالله ببار نخواهد آورد اما عبدالله بر خلاف این نظریه فکر می کرد که : جنایت را باید افشا کرد ، خمینی و دارو دسته اش (بخوانید بیت رهبری و تمام کسانی که در دهه 60 در قدرت بوده اند و پاره از آنان امروزه لباس اصلاح طلبی ! برتن کرده اند و به "اعتبار" آن سالهای سیاه از مردم ایران تقاضای رأی می کنند) در میان مردم تبلیغ می کنند که اوین را تبدیل به آموزشگاهی برای جوانان فریب خورده کرده اند ، مردم باید بدانند که دراین "آموزشگاه" چه می گذرد . عبدالله می گفت : پدر و مادرمن که افرادی مذهبی و معتقد به اسلام اند و نماز و روزه شان برقرار است و تا کنون آزارشان هم به کسی نرسیده است ، آنها باید بدانند که بنام دین و مذهب شان در پشت دیوار اوین ، چه به روز بچه های مردم این کشور که تنها "گناه شان" آزادیخواهی است می آورند . مردم ایران باید بدانند در اوین جانوارانی به جان بچه هایشان مردم افتاده اند که تاریخ ایران تا کنون نظیرشان را ندیده است .

روز موعود فرا رسید ، نگهبان بند از سوراخ درب سلول نام عبدالله را خواند و از او خواست که خود را برای ملاقات آماده سازد ، پس از گذشت چند روز از ضرب و شتم عبدالله می گذشت ، فقط یک چشم او بصورت خطی باریک و خونین در صورت اش نمایان بود . هنوز سر و صورت متورم و آثار جراحت و خون مردگی در صورت و گردن عبدالله بخوبی مشاهده می شد . عبدالله عریض ترین چشم بند را ، بطوریکه که تقریباً تمام صورت او را پوشانده بود به چشم زد و گردن خود را هم با یقه پیراهن پوشاند . چند دقیقه بعد درب سلول باز شد و پاسداری بی خبر از همه چیز، عبدالله را برای ملاقات با پدر و مادر خود برد .

لحظات برای هم سلولی های عبدالله به کندی می گذشت ، آن روز یکی از طولانی ترین روزها برای دوستان عبدالله بود . همه می دانستند که عبدالله با آن ملاقات ، به استقبال خطر بزرگی رفته است و او مجبور خواهد شد که تاوانی برای آن ملاقات بپردازد . سرانجام انتظار بپایان رسید ، درب سلول باز شد و عبدالله مانند دونده موفقی که خط پایانی مسابقه را با نتیجه دلخواه به پایان رسانده و درعین خستگی ، شور و شعف و ذوق پیروزی را در سمیای او می توان مشاهده کرد ، وارد سلول شد و چشم بند را ازچشم برداشت و گفت : « قبل از اینکه گوشی تلفن را قطع کنند و مرا از سالن ملاقات خارج کنند ، همه چیز را به پدر و مادرم گفتم ، از پشت شیشه می دیدم که در سالن ملاقات و درمیان خانواده های زندانیان محشری بپا شده است . آنها با چشم خود دیدند که در "اموزشگاه" اوین بر سر بچه هایشان به جرم خندیدن و آواز خواندن چه می آورند . عبدالله گفت : من پدرم را می شناسم ، فردا است که در محله ی ما ، همه از آنچه در اینجا می گذرد با خبر شوند .

فردای آن روز ، عبدالله را برای بازجوئی به شعبه ..... فراخواندند . غروب که از بازجوئی برگشت به محض اینکه چشم بند خو را برداشت و نفسی کشید ، عبدالله درحالی که می خندید و سر خود را تکان می داد گفت : واقعاً که گوساله پیش این ها افلاطون است . می گویند که می خواهند یک ملاقات دیگر را برای من ترتیب دهند تا من به پدر و مادرم بگویم که در ملاقات قبلی من دروغ گفته ام که نگهبان بند مرا کتک زده است ، حقیقت این است که : من در حمام لیز خورده و سر وصورتم به شیر آب و زمین اصابت کرده و مجروح شده ام . بازجو می گوید که اگر من چنین برنامه ای را خوب انجام دهم درعوض شعبه بازجوئی نیز از حاکم شرعی که مرا محاکمه خواهد کرد خواهد خواست که بخاطر همکاری من با دادستانی در مجازات من تخفیف قایل شود و شاید هم تبرئه و آزاد شوم .

چند روز بعد عبدالله را دوباره به شعبه بازجوئی بردند . وقتی که بازجو متوجه شده بود عبدالله اهل معامله با آنان نیست از در دیگری وارد شده وبه او گفته بود که : « اصلاً چه کسی می گوید که نگهبان بند ترا کتک زده است ، من می گویم تو دروغ می گوئی ! توی سلول با رفقایت دعوا کرده ای و رفقایت ترا لت و پار کرده اند ، بابات و فک و فامیل ات هم اگر از شایعه پراکنی علیه انقلاب دست برندارند می آوریم شان همین جا کنار خودت که آب یخ بخورد . »

حدود دو ماه بعد عبدالله را دوباره صدا کردند ، غروب که برگشت با لهجه مسخره و خنده داری که همیشه بچه های سلول را با آن می خنداند گفت : میدانید کجا بودم ، و بدون اینکه فرصت بدهد کسی حدس بزند که او کجا بوده است ، گفت دادگاه بودم دادگاه ، و بعد مشاهدات خود را از دادگاه و حاکم شرع ( احتمالاً آخوند نیرّی ) و محاکمه خود را برای هم سلولی ها بازگو و همه را از خنده روده بر می نماید .

بعد از اینکه حاکم شرع مشخصات متهم یعنی عبدالله را می خواند شروع به شمردن تک تک جرائمی که از نظر دادگاه انقلاب اسلامی بر عبدالله وارد بوده است می نماید . 1- اجرای قرار با رابط گروهگ ملحد و محارب .... 2- اقدام به تهیه کاغذ برای گروهک ملحد ومحارب....3- خرید کاغذ برای گروهک ملحد ومحارب....4 – اجرای مجدد قرار با رابط گروهک ملحد و محارب ... به منظور تحویل کاغذ به گروهگ ملحد و محارب .... 5- حمل کاغذ بر سر قرار با رابط گروهک ملحد و محارب ... 6- تحویل کاغذ به رابط گروهگ ملحد و محارب ....7 – استفاده گروهک ملحد و محارب ... از کاغذ مذکور برای منحرف ساختن جوانان مسلمان .

عبدالله که متوجه می شود آن کیفر خواست مسخره را دادستانی اوین سرهم کرده تا پرونده او را قطور سازند کیفر خواست خوانی حاکم شرع را قطع می کند و خطاب به حاکم شرع می گوید : « حاج آقا قربان جدّت بگوئید که من برای گروهک ملحد و محارب .... کاغذ خریده ام و خودتان و مرا را راحت کنید چون همه این جرائمی را که علیه من ردیف شده است اگر بخواهید آنها را جرم حساب کنید یک جرم بیشتر نیست و آن اینکه : من برای گروهک ملحد و محارب .... کاغذ خریده ام . حاکم شرع که انتظار نداشته است یک جوان دانشجو در مقابل او این قدر "گستاخ" باشد با قلمی که در دست داشته برسر عبدالله می زند و می گوید : "ملعون ضد انقلاب ، حالا کارت به بجائی رسیده است که دادستانی انقلاب را به زیر سئوال می بری و دادگاه را مسخره میکنی ؟ و عبدالله را از"دادگاه" بیرون می اندازد .

چند ماه بعد ، شعبه اجرای احکام زندان اوین ، حکم صادره از طرف دادگاه انقلاب را به عبدالله اعلام می کند : عبدالله محکوم به 12 سال زندان می شود ! چنین حکم جابرانه و سنگینی نیز نتوانسته بود عبدالله را بر سر"عقل اسلامی" بیاورد و او در سالهای بعد ، در هر گوشه ای از خودمختاری های لاجوردی و حاج داود که بوده است با خود شور و نشاط زندگی و امید به آینده را در میان اسیران حکومت اسلامی می گسترده است . اینکه عبدالله از کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی درسال 67 ، جان سالم بدر برده باشد یا نه ، نگارنده این سطور اطلاعی در دست ندارد .

در خاتمه و به عنوان حسن ختام این نوشته ، چون این روزها همه بحث ها و نوشته های داغ کنندگان تنور "اصلاحات" پیرامون مسئله "انتخابات" ریاست جمهوری دور می زند ، مایلم از آن دسته از گروهها و روشنفکران و"برنامه محوران" که برای "نجات" کشور و مردم ایران ، ملت را به تکرار بازی 30 ساله ی انتخاب بین مار و عقرب دعوت می کنند سئوال کنم که : دستگاه قضائی – امنیتی جمهوری اسلامی ، با پیشینه ی ملیون ها پرونده شکنجه و جنایت و حق کشی و عدالت ستیزی را چگونه می خواهید اصلاح کنید ؟ در پیشنهادات اصلاحی شما به کاندیدهای معّمم و مکّلای خود هرچه جستجو کردم صحبتی از چگونگی اصلاح ساطور قصبابی حکومت اسلامی نشده است . آیا فراموش کرده اید که این ساطور قصابی همچنان تیز است و مانند 30 سال گذشته مشغول شکنجه و اعدام و بریدن دست و پا و سنگسار کردن است ؟ آیا وعده یکی از کاندیداهای شما که گفته است : "در صورت انتخاب ، لایحه ای را تقدیم مجلس خواهد کرد که با اعدام افراد زیر 18 سال مخالفت خواهد کرد" همان اصلاحات مورد نیاز در سیستم قضائی ایران است ؟ آیا براستی مردم ایران نباید بدانند که قوانین جزائی اسلامی که ارمغان انقلاب اسلامی برای مردم شریف ایران می باشد و سیستم قضائی جمهوری اسلامی برآن بنا نهاده شده است گرفته شده از قوانین قبایل عرب و یهودی شبه جزیره عربستان در 1400 سال پیش است و امروزه در قرن 21 اجرای چنین قوانینی بزرگترین توهین و تحقیر نسبت به مردم شریف ایران می باشد ؟ و آیا شما که به "اصلاح" در نظام جمهوری اسلامی دل خوش کرده و به امید سهیم شدن در قدرت ، 30 سال است که از زیر عبای یک آخوند به زیر عبای دیگری می خزید و مردم ایران را به میهمانی در باتلاق دعوت می کنید نمی دانید که مصیبت کشیده گان و آسیب دیدگان این حکومت یک ملیون وده ملیون ایرانی نیست بلکه این رژیم تبهکار ، ملتی را به خاک سیاه نشانده است ؟ اگر نگاه خود را ازگردونه قدرت برگیرید و به درد دل و تجربه مردم ایران گوش فرا دهید و بی تردید خواهید فهمید که تومور بدخیم جمهوری اسلامی را هیچ طبیب حاذقی را درمان نتواند کرد و از این علف هرز هرگز شکوفه ای و میوه ای حاصل نخواهد شد .

1 خرداد 1388

22 می 2009

 

انتشار از: