از آزادیم خجالت کشیدم!

بهمن احمدی امویی: پس از بیرون آمدن از زندان بار خیلی سنگینی روی دوش من است و باید برای دوستانی که آنجا مانده اند کاری بکنم، دوستانی که به نظر من به ناحق و بسیار ناعادلانه آنجا مانده اند، می دانم که کار زیادی از دست من برنمی آید .....

 

 

گزارش بهمن احمدی امویی از زندان در مصاحبه با فرشته قاضی

از نیمه شب سی خرداد ۱۳۸۸ که همراه با همسر روزنامه نگارش بازداشت شد تا دوازده مهر ۱۳۹۳ بیش از پنج سال و چهار ماه را در زندان سپری کرد و حالا که آزاد شده می گوید از آزادیش خجالت می کشد! او از انسان هائی حرف می زند که در زندان جا گذاشته، از زندانیانی که سیستم قضائی آنها را فراموش کرده، خانواده هایشان فراموششان کرده اند و خدا هم آنها را فراموش کرده! از زندانیانی می گوید که وقتی از خواب بیدار شدند نابینا شده بودند و یک هفته بعد یا مقابل چشمان سایر زندانیان جان باختند یا دچار آلزایمر شده اند و هیچکسی را نمی شناسند! از زندانیانی که بیش از ده سال است ملاقاتی ندارند و هیچ وکیلی حاضر نیست وکالت آنها را برعهده بگیرد! زندانیانی که بهمن پس از آزادی اولین بار از آنها نوشته است، بهمن احمدی امویی روزنامه نگار سرشناس اقتصادی به خاطر نقدهای اقتصادی و انتشار شعری از فردوسی، شاعر معروف ایرانیان زندانی شد! نقدهائی که او چند سال پیش می نوشت و حالا از سوی مسئولین ریز و درشت مملکتی و نمایندگان مجلس عنوان می شوند! او مدتی است بعد از ۵ سال و ٤ ماه آزاد شده، بهمن احمدی امویی کیست و چه تعریفی از خود دارد؟ رفته ام سراغ او که حالا روایتگر دردهای زندانیانی است که بیش از ۵ سال و ٤ ماه با آنها زندگی کرده، این مصاحبه روایت بهمن از زندان های اوین و رجائی شهر است:

بیش از پنج سال زندان انفرادی و عمومی را تجربه کردی، ممکن است بگوئی وقتی به عنوان یک روزنامه نگار زندانی وارد زندان شدی چه چیزی برایت تکان دهنده بود؟ یا تصویر اولیه ای که از زندان و زندانی ها یافتی و تجربه ای که کردی چه بود؟

واقعیت این است که برای من یک دنیای جدیدی بود، من روزنامه نگاری بودم که  گرایش مطالبم اقتصادی - اجتماعی بود، همیشه سعی می کردم مسائل را بیشتر از آن چیزی که مرسوم است در روزنامه نگاری ایران پیگیری بکنم، من و ژیلا بنی یعقوب (همسرم) می خواستیم گزارش های متعددی از زوایای مختلف زندگی متفاوت مردم تهیه کنیم، به عنوان مثال ژیلا می خواست گزارشی از وضعیت خودکشی ها در بیمارستان لقمان تهیه کند ولی امکان دسترسی به آنجا وجود نداشت! یا یادم است که خیلی از دوستان و همکاران ما نامه نگاری های متعدد می کردند که بتوانند از زندان و زندانی ها گزارش هائی تهیه کنند ولی هرگز موفق نشدند اما اتفاقات پس از جنبش سبز شرایطی را فراهم کرد که امثال من، کسانی که روزنامه نگار بودند، فعالان اجتماعی - سیاسی و حوزه زنان وارد فضای بسته ای شوند که به آنها اجازه ورود به آنجا داده نمی شد! این باعث شد که واقعا همه ما، نه تنها فقط من، بقیه دوستانی هم که گزارش هائی دادند و حرف زدند و ..... در این مورد یک نوع دیدگاه جدید پیدا کنند!

خود من هرگز فکر نمی کردم  عمق مسائل و مشکلات جامعه ایران و افراد این قدر زیاد باشد! یعنی اگر قبل از آن به من می گفتند زندان های جمهوری اسلامی این طور است شاید با شک و تردید به موضوع نگاه می کردم ولی حالا خودم اینها را با چشم خود دیده و واقعا تأسف خورده ام که چرا من به عنوان یک روزنامه نگار یا دیگران به عنوان فعال اجتماعی - سیاسی این قدر دیر متوجه این مسائل شدیم و تا وقتی خودمان آنجا نرفته بودیم متوجه این جور مسائل نشدیم! نوع نگاه ما به مسائل حقوق بشری بسیار محدود بود، مثلا من یادم است سال ۸٤ که آقای معین بحث حقوق بشر را در انتخابات مطرح کردند مهمترین موضوعاتی که در بحث حقوق بشر در ستاد انتخاباتی ایشان مطرح می شد بحث محدودیت ها و فشارهائی بود که بر وبلاگنویسان و روزنامه نگاران وارد می شد، یادم است همان جا بچه ها می گفتند: "حقوق بشر؟ مسائل دیگری هم هست مثل اقتصاد، مسکن، آموزش، بهداشت و ....." ولی کسی توجه نمی کرد! همه سیاست زده بودیم، رفتن من به زندان باعث شد حداقل خودم نگاه واقع بینانه تری نسبت به مشکلات مردم پیدا بکنم!

برخوردت با این مسائل چطور بود؟ می شود درباره زندانیان یا شرایطی که در زندان باعث شد دیدگاهت تغییر کند توضیح بدهی؟

اگر بخواهم تقسیم بندی بکنم طی سه مرحله در زندان بودم، موقعی که در  ۲۰۹ در اختیار وزارت اطلاعات بودم، موقعی که در ۳۵۰ بودم و موقعی که به رجائی شهر رفتم، هر کدام از اینها تجربه و شرایط خاص خودش را داشت چون آدم های متفاوتی را در شرایط متفاوت می دیدیم، اگر بخواهم از آخر شروع بکنم باید بگویم رجائی شهر یکی از بهترین دوران زندانم بود، از این زاویه که نگاهم به زندانیان و تجربه ام عمیقتر شد، اگر بخواهم تقسیم بندی بکنم اینها از نظر وابستگی های سیاسی - عقیدتی متفاوت بودند، از نظر سن و سال متفاوت بودند، افرادی که با داشتن احکام متفاوت در کنار هم زندگی می کردند، آنجا کسانی را داشتیم که ۱۵ سال، ۱۶ سال زیر حکم اعدام بودند، مرحوم علیرضا کرمی خیرآبادی که فوت کرد، فکر کنید یک نفر ۱۶ سال زیر حکم اعدام باشد یا حبس ابد! یا افرادی که فراموش شده اند، در مطلب "پیرمردهای زندانی" نوشتم افرادی هستند که ۱۵ – ۲۰ سال است زندانی هستند و سنشان بالای شصت، هفتاد و حتی هشتاد سال است!

افرادی هستند که از نظر جسمی و روحی به شدت آسیب پذیرند و عمدتا بر اساس مدارک پزشکی قانونی توان و تحمل زندان و حبس را ندارند، واقعا تأسف بار است، از نظر تقسیم بندی سیاسی نگاه بکنید بخشی از مجاهدین خلق بودند، بخشی از جامعه بهائیان و بخشی از بچه های کرد بودند، بچه های کردی که ۱۵ - ۱۶ یا ۲۰ سال پیش یک وابستگی به حزب دموکرات کردستان داشته و حکم ابد گرفته اند، مثل آقای محمد نظری، آقای عمر فقیه پور، آقای فائد فریدونی، اینها خیلی به زحمت می توانستند فارسی صحبت بکنند، افرادی به شدت آسیب پذیر که توان اداره امور زندگی شخصی خودشان در زندان را هم ندارند! همیشه با تأسف نگاه می کنم که بودن اینها در خارج از زندان چه هزینه ای بر جمهوری اسلامی تحمیل می کند که آنها را با این همه هزینه سیاسی، اجتماعی، امنیتی و اقتصادی در زندان نگاه می دارند؟ این افراد همین الان هم آزاد شوند قادر نیستند کوچکترین ارتباطی با جامعه، با این همه تحولات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی و سیاسی که به وجود آمده و آنها فاصله داشته اند برقرار کنند.

یا مثلا بچه های بهائی آدم هائی بودند واقعا دوست داشتنی، وقتی به آنها نگاه می کردم تأسف می خوردم، آنها از همه گروه هائی که در زندان بودند مظلوم تر بودند، آنها نه به فکر براندازی جمهوری اسلامی بودند، نه در حوزه سیاسی وارد تقابل با رژیم شده بودند و نه در هیچ گردهمائی سیاسی شرکت کرده بودند! هر کدام از آن گروه ها، سازمان مجاهدین خلق، فدائیان، کومله، دموکرات و ..... همه در این ۳۰ سال به دنبال درگیری و کشت و کشتار و حذف طرف مقابل بودند ولی اینها کمترین تأثیر را بر این اثرات نابهنجار در جامعه ایران داشتند و در عین حال بهترین نفع را در جامعه ایران داشتند، کارآفرین بودند، فعال اقتصادی بودند، بدون کمترین کمک دانشگاهی راه اندازی کرده بودند و فرزندان خودشان را به خاطر این که از دانشگاه های دیگر محروم هستند آنجا آموزش می دادند، بسیار هم خوب آموزش می دادند، اینها را گرفته بودند آورده بودند زندان! واقعا سؤال این است که اینها چرا آنجا هستند؟ اصلا امنیت ملی که همه ما به جرم اقدام علیه آن آنجا گرد آمده بودیم چه چیزی است که همه آدم ها با گرایش های فکری مختلف و اقوام مختلف جامعه ایران را درگیرکرده و به آنجا کشانده؟!

بهمن، زندگی اینها در داخل زندان به چه شکلی است؟ سال های طولانی در زندان چه شرایطی را بر آنها تحمیل کرده؟

بسیار شرایط بدی دارند اما عزت نفس دارند، من نگاه می کنم می بینم من اگر بودم شاید نمی توانستم این وضعیت را ادامه دهم، اولا که تعدادی از اینها هستند که ۵ سال، ۶ سال یا ۱۰ سال است که اصلا ملاقات ندارند! یعنی حتی خانواده ها هم فراموششان کرده اند! اکثرا از کردستان بودند، اینها را منتقل کرده اند به زندان های نواحی مرکزی و از محل زندگی خانواده دور افتاده اند و رفت و آمد و ملاقات خانواده تبدیل شده به سالی یک بار، بعد هم یواش، یواش با مشکلاتی مواجه شده اند و قطع شده! اینها دارای عزت نفس زیادی هستند و در زندان کار می کنند، همه نوع کارهای شرافتمندانه و از دسترنج خودشان اموراتشان را می گذرانند، یاد گرفته اند، صنایعی درست می کنند که به زندانیان دیگر می فروشند، بعضیشان خدمات زندان را انجام می دهند، کارهای زندانیان دیگر را انجام می دهند، مسئولین زندان هم رفتار بسیار بدی با اینها دارند، ملاقات ندارند، مشکل لباس دارند.

فروشگاه های زندان لباس ندارند، اگر بخواهید برای آنها لباس بفرستید مسئولین زندان اجازه نمی دهند! می گویند باید یکی از اعضای خانواده بفرستد! در حالی که وقتی اینها ملاقاتی ندارند هر کسی باید بتواند به اینها لباس بدهد اما مسئولین زندان شرایطشان را بدتر می کنند، رفتارها انسانی نیست، واقعا شرایط بدی دارند، غذاهای زندان به شدت غذاهای کم کیفیت و غیر قابل خوردن است اما آنها تمام این سال ها فقط از همین غذا می خورند، اگر کوچکترین بیماری بگیرند که بارها شاهد بوده ام هیچکسی توجهی به اینها نمی کند که برای مداوا ببرند، اگر هم برای مداوا ببرند چون ملاقاتی ندارند و حامی و خانواده ای بیرون نیست که پیگیری کند در بدترین شرایط به بیمارستان های دولتی می برند و سرسری یک نگاهی می کنند و یک روزه، دو روزه برمی گردانند زندان! توجهی به بیماریشان نمی شود، من در زندان کسی را دیدم که صبح  از خواب بیدار شد و نابینا شد! کور شد اما  مسئولان زندان گفتند تمارض می کند! کمترین توجهی نکردند تا یک هفته بعد فوت کرد!

ممکنه اسمشان را بگوئی؟

سرهنگ قاسمی برادر حمید قاسمی که حکم اعدام داشت که بعد حکم اعدام شد پنج سال و بعد آزاد شد آمد بیرون، این دو برادر در زندان بودند، جلوی چشم خود ما ایشان نابینا شد اما مسئول زندان حاضر نشد او را برای مداوا بفرستد و گفت تمارض می کند! هفته بعد جلو چشم بچه ها در اثر یک بیماری ناشناخته فوت شد که اگر رسیدگی می شد شاید این طور نمی شد، همان برادرش بعد از ۵ سال در حکم اعدامش بازنگری شد، آزاد شد و رفت کانادا، تازه اینها افرادی بودند که اینجا خانواده داشتند و مورد پیگیری و توجه بودند و این طور شدند، چه بسا افراد گمنامی که دچار بیماری می شوند ولی آنها را اصلا دکتر نمی برند که ببینند چه بیماری دارند! کلا شرایط خوبی ندارند، مثلا عمر فقیه پور یکی از بچه های وابسته به حزب دموکرات بود که الان وارد پانزدهمین سال زندانش می شود، خودش می گفت موقعی که دستگیر شده دختری سه ساله داشته که الان ۱۸ سال دارد و در کردستان عراق زندگی می کند و حداقل ده سال است که هیچ ارتباطی با آنها ندارد!

خالد فریدونی هم به همین شکل، ۱۵ سال است زندان است و حبس ابد دارد، ملاقاتی هم ندارد، محمد نظری ۲۰ سال است زندان است، در زندان ٤۲ سالش شده، یعنی بیست و یکی دو سالش بوده که دستگیر شده یا بچه های بهائی که یک تعدادی از آنها عضو هیأت مدیره دانشگاه جامعه بهائی های ایران هستند که آن را برای فرزندان آن جامعه راه اندازی کرده اند، یکی از اینها آقای فرهاد صدقی است، آذری است، ایشان می گفت ما ترک ها یک رسمی داریم، من نقل به مضمون می کنم، می گفت دلش می خواسته بچه اش در دانشگاه صنعتی شریف درس بخواند، می گفت بچه من کوچک بود، تازه دنیا آمده بود که من کمی از کاکل موی او را قیچی کردم و پرت کردم توی دانشگاه صنعتی شریف به این امید که بزرگ که شد وارد این محیط شود! با افسوس می گفت پسر من هرگز نتوانست دانشگاه برود، نه تنها شریف که هیچ دانشگاهی! این خیلی ناراحت کننده است، تمام جرم ایشان هم این است که از اعضای دانشگاه جامعه بهائی است، دانشگاهی که از وقتی تأسیس شده چهار هزار نفر از آن فارغ التحصیل شده اند ولی به جای این که تشویق شوند این طور مورد ظلم قرار می گیرند!

یا برخی بچه های سازمان مجادین خلق، یک سری افرادی هستند که بچه هایشان یا یکی از اعضای خانواده شان در اشرف بوده، جرمشان این است که رفته اند آنجا و با بچه هایشان ملاقات کرده اند! آقای دانشپور مقدم در بند ۳۵۰ اوین در وضعیتی است که آلزایمر گرفته، او حتی پسر خودش را که در زندان و در همان اتاق است نمی شناسد و به یاد نمی آورد ولی آزادش نمی کنند!

حکم او اعدام است، درسته؟

بله، حکمش اعدام است! همسر ایشان هم در بند زنان زندان اوین است، مسئولین زندان برای این که یک کمکی کرده باشند به این آقا، ملاقات نیم ساعته روزانه ای برای ایشان و خانمش فراهم کرده اند که بلکه با صحبت کردن با ایشان کمی بیماریش به تأخیر بیفتد! ببینید چقدر وضعیت ایشان وخیم است که خود زندان متوجه شده اما او را همچنان در زندان نگاه داشته اند، فراوان هستند از این بچه ها.

برخوردها با شما و زندانیانی که شناخته شده تر بودند و سال های اخیر زندانی شدند با زندانیانی که در موردشان حرف می زنیم که عموما گمنام بوده اند چه تفاوت هائی داشت؟

نمی خواهم بگویم جداسازی کرده بودند و ما جای دیگری بودیم و آنها جای دیگری، ما همه باهم زندگی می کردیم، یک جا بودیم منتهی به خاطر این که تعدادی از افرادی که زندانی شدند معاون وزیر بودند، نماینده مجلس بودند، فعالین رسانه ای، وکیل یا معلم بودند و نگاه جامعه جهانی و نگاه مردم ایران به آنها معطوف بود شرایطشان خاص بود! تحت تأثیر شرایط اینها زندانیان سابق هم وارد همین فضا شدند، در این ۵ – ۶ سال شرایط رفتار بهتر شد که شامل حال آنها هم بود، اگر شرایط بهتر شده به خاطر رفتن این دوستان به زندان بوده، فردا و پس فردا که همه اینها آزاد شوند شرایط می تواند دوباره بدتر شود و آنها به همان شرایط سابق برگردند!

یعنی حضور چهره های شناخته شده به بهبود وضعیت و شرایط آنها در زندان کمک کرد؟ آنها چه برخوردی با شما و این مسأله داشتند؟

من همیشه به بچه ها گفته ام یکی از خوش اقبالی هائی که (البته نمی شود گفت خوش اقبالی!) یکی از شانس هائی که به اینها رو کرد این بود که از گمنامی خارج شوند! بالاخره با رفتن زندانیان جنبش سبز به زندان نگاه رسانه های رسمی و غیر رسمی به زندان بیشتر شد، خبرهائی در داخل زندان می دیدیم که از بیرون می آمد، این خبرها اگر چه بسیار متمرکز بود بر چهره های رسانه ای و چهره های شناخته شده ولی اینها هم در حاشیه مطرح می شدند و همین باعث شد که به مسائل و مشکلات آنها توجه بیشتری بشود! مثلا نحوه نگهداری آنها که پیش از آن در شرایط بسیار بدی نگهداری می شدند، امکان جداسازی آنها از زندانیان عادی و زندانیان خطرناک وجود نداشت، حداقل در تهران و کرج این اتفاق افتاد، آن طور که خبر دارم در زندان های دیگر هم به نوعی جداسازی صورت گرفته، شرایطی فراهم شده که نگاه فعالین حقوق بشر به زندان و زندانی متفاوت شده، یک نوعی نگاه جامعه و کسانی که بیرون هستند، رسانه ها و خود شماها به زندان عوض شده، قبلا برای فعالان حقوق بشر، زندانی یعنی زندانی سیاسی.

الان نوع نگاه ها دارد عمیق تر می شود و حتی نحوه نگهداری زندانیان عادی هم باید مورد بازنگری قرار بگیرد، در شرایط بسیار بد بهداشتی، اقتصادی، روحی و روانی توی هم می لولند، بعضی وقت ها فکر می کنم قانون جنگل حاکم است و همه در حال سوء استفاده از زندانی هستند! زندانی از زندانی، مسئولان زندان از زندانی، مسئولان قضائی از زندانی، تا مسئولان سیاسی! در نگاه اول اینها خیلی راحت پذیرای ما شدند، کمکمان کردند و یادمان دادند و تجربیاتی که تمام این سال ها جمع کرده بودند به ما منتقل کردند ولی بعضی مواقع متأسفانه دوستان خوب کار نکردند و توجه رسانه ها به اینها زیاد نشد که احساس دلسردی کردند، الان یکی از نگرانی هایشان این است که اگر همه زندانیان جنبش سبز که آمدند زندان و توجه رسانه ای به آنها شد و در حال پایان یافتن حکمشان هستند آزاد شوند و بروند احساس تنهائی می کنند!

احساس می کنند که دوباره به حال خود رها می شوند! احساس می کنند دوباره باید برگردند به آن دوران فراموشی و همه آنها را فراموش می کنند! خب، در این همه سال شاهد بوده اند که خیلی ها آمده و رفته اند، این حسی است که آنها دارند، من بیش از دو سال است دنبال این هستم که تعدادی از وکلا را ترغیب کنم که وکالت زندانیانی را که ۱۵ سال، ۲۰ سال است در زندان هستند برعهده بگیرند، تا به حال هیچکسی حاضر نشده در این راه گام بردارد، آنها هم دلایل خودشان را دارند ولی دلیل اصلی این است که اینها زندانیان گمنامی هستند که احتمالا نام و اسم و بعد مالی برای وکلا ندارند! با این حال داریم تلاش می کنیم این کارها انجام شوند.

بهمن، تو به عنوان یک روزنامه نگار زندانی شدی، چنین تجربه هائی را در زندان پشت سر گذاشتی، وقتی بعد از ۵ سال از زندان آزاد شدی چه حسی داشتی؟ وقتی به جامعه و خانواده بازمی گشتی می توانی تعریفی از این حس بدهی؟

راستش را بخواهی خجالت کشیدم! یعنی احساس خجالت و ناراحتی به من دست داد که دارم از زندان بیرون می آیم!

چرا؟

چون فضای جامعه را تا حدودی می دانستم، می دانستم بیرون چه خبر است ولی این را هم می دانستم که از زندان بیرون بیایم بار خیلی سنگینی روی دوش من است و باید برای دوستانی که آنجا مانده اند کاری بکنم، دوستانی که به نظر من به ناحق و بسیار ناعادلانه آنجا مانده اند، می دانستم که کار زیادی از دست من برنمی آید و آنها هم انتظار زیادی دارند که کاری انجام شود، من هنوز بعضی وقت ها که به یادشان می افتم یا پیامی از طریق آنها می رسد که چه کار کردی واقعا از این که موفق نشده ام و این که حتی یک وکیل گامی پیش نمی گذارد که وکالت اینها را بر عهده بگیرد احساس خجالت دارم و می گویم کاش اصلا برنمی گشتم بیرون! دلم می خواهد بعد از ۱۵ سال یا ۲۰ سالی که زندان هستند حداقل برای چند روز مرخصی بیایند، متأسفانه خود سیستم قضائی هم یک ساختاری ندارد که چند سال یک بار بازنگری انجام دهد و ببیند یک نفر بعد از ۲۰ سال زندان ماندن در چه وضعیتی است؟!

یک نفر را که تا این حد آسیب پذیر است چطور می توانند در زندان نگاه دارند؟ همه توسط سیستم قضائی به فراموشی سپرده شده اند، توسط فعالان اجتماعی، توسط رسانه ها و مطبوعات، من یک بار در یکی از نامه هایم نوشته بودم که احساس می کنم خدا هم اینها را فراموش کرده و واقعا به این باور می رسم که فراموش شده اند، موقعی که می آمدم از آزاد شدنم خجالت می کشیدم و به تک تک آنها هم گفتم که انتظار داشتم شما‌ها بروید، حکم من ۵ سال و خرده ای بود، بالاخره تمام می شد و به هر حال آینده ای قابل تصور داشتم، اینها بعد از این همه سال زندان حکم اعدام دارند! اکثرا حکم حبس ابد دارند! طرف ۲۰ سالش بوده او را گرفته اند الان ٤۲ سالش است و همچنان باید زندان باشد! یعنی پایانی هست؟

این احکام سنگین را برای چه نوع فعالیت هائی گرفته اند؟ یعنی اتهام یا جرمشان چی بوده که چنین احکام سنگینی به آنها داده اند؟

با آنها صحبت که می کنید و پرونده هایشان را که می بینید متوجه می شوید در یک شرایط خاص سیاسی بازداشت شده اند و چون قوه قضائیه ما هم متأثر از مسائل سیاسی است، سیاسی حکم گرفته اند! افرادی بوده اند که همان جرم ها را در یک شرایط متفاوت سیاسی انجام داده اما حکم های بسیار سبکتر گرفته اند! ما زندانی ئی داریم که در دو مرحله در زندان بوده، مرحله اول که زندان بوده اقداماتی که انجام داده به شدت خشن تر و سخت تر بوده ولی حکم کم گرفته، در مرحله دوم که دستگیر شده اقدامی که انجام داده اقدام سبکتری بوده اما حکم بسیار سنگینتری داده اند! این یعنی شرایط متفاوت است، بار دوم همزمان بوده با وقایع ۸۸ و حکومت خواسته سخت تر برخورد بکند! همه اینها برمی گردد به سیاست زدگی قوه قضائیه ما !

خیلی از بچه هائی که حکم اعدام داشتند و توی این سال ها اعدام شدند به خاطر مسائل سیاسی و تحولات سیاسی که در درون حاکمیت و ..... بوده احکامشان اجرا شده، افرادی بودند در زندان که حکم اعدام داشتند، حکمشان بازنگری شده، حکم اعدامشان شده دو سال در حالی که ۵ سال است زندان است! بعد آزاد می شود، یعنی ببینید چقدر تفاوت در نحوه دادن احکام وجود دارد؟! ابتدا اعدام، بعد از ۵ سال بررسی می شود می گویند ۲ سال! هیچکسی هم بابت آن سال هائی که زندان مانده از او معذرت خواهی هم نمی کند و همین که آزاد شده باید خدا را شکر کند! این را من مشاهده کردم، بچه هائی بودند که حکم اعدام گرفتند، بعد بلافاصله شده دوازده سال و سال بعد هم آزاد شده اند! همین نشان می دهد که سیاسی بوده این حکم ها !

از گروه های فکری مختلف در زندان بودید، روزنامه نگار، فعالین سیاسی از طیف های مختلف، زندانیان عقیدتی و مذهبی و ..... در زندان چگونه باهم تعامل داشتید و کنار هم زندگی می کردید؟

یک واقعیتی است، یک تجربه ای در زندان وجود دارد (حداقل من تجربه کردم!) که افراد در آنجا به ندرت بحث سیاسی برای اقناع کردن دیگران در جهت این که: "من درست می گویم و شما اشتباه می کنید" انجام می دهند، ما پذیرفته بودیم، بچه های سازمان مجاهدین خلق، بچه های بهائی، بچه های کرد و بچه های جنبش سبز و گروه های مختلف با تفکرات مختلف آنجا بودند و به ندرت پیدا می شد که اینها بخواهند دیدگاه های سیاسی خود را غالب کنند و بگویند ما درست گفتیم یا حرف ما درست است، ما یاد گرفتیم که با داشتن اختلافات سیاسی باهم زندگی کنیم، من در اتاقی زندگی می کردم که بچه های کرد بودند، بچه های القاعده بودند، بچه های جنبش سبز بودند، بچه هائی بودند که تغییر دین داده بودند، بچه های غیر مذهبی بودند، اعضای اتاق ما در ۳۵۰ از هر طیفی بودند، آقای حسین مرعشی حرف جالبی می زد، می گفت: "آینده خاورمیانه از اتاق شما درمی آید!" همه کنار هم زندگی می کردیم، به خصوص در ۳۵۰ که از نظر فیزیکی مساعد و سفره های مشترک بسیار زیاد بود، در هر اتاقی مثلا سی نفر از گروه ها و افکار مختلف باهم سر یک سفره می نشستند!

موقعی که تو زندان رفتی یک روزنامه نگار اقتصادی سرشناس بودی، حالا بعد از ۵ سال زندان چه تعریفی از خودت داری؟ بهمن احمدی امویی الان کیست؟

تعریفی که از خودم دارم این است که به این فکر می کنم اگر امکانش فراهم شود در روزنامه ای مشغول به کار شوم، نوع نگاهم به مردم، به مسائل اقتصادی و مشکلات مردم فراتر و عمیق تر از آن چیزی است که قبلا بوده، بیشتر باید با مردم و درون مردم باشیم و ارتباط برقرار کنیم، به قشرهای آسیب پذیر توجه بیشتری بکنیم، مسائل اقتصادی چیزی است که گروه های سیاسی ما کمترین توجه را به آن داشتند، بسیار مهم است در تعیین سلامت فکری مردم، در شیوه تصمیم گیری و نوع نگاهشان به زندگی، در نهایت این جهت گیری های اقتصادی و وضعیت اقتصادی است که نوع گرایش مردم را تعیین می کند که چه فکری می کنند و چه تصمیمی می گیرند، تغییری که کرده ام این است که دیدم را وسیعتر بکنم، مسائل و مشکلات ایران را بیشتر درک کردم، قبلا شاید خیلی تک بعدی یا از دید محدود به مسائل نگاه می کردم، الان نوع نگاهم وسیعتر شده، ما مشکلات بسیار زیادی در جامعه داریم، از مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و ..... یک فعال اجتماعی باید اشراف زیادی به همه این مسائل داشته باشد و همه این مسائل را باهم نگاه کند، حداقل به خود من کمک کرد که خیلی عمیق تر به مسائل نگاه کنم و مثل سابق اگر احساسی رفتار می کردم دیگر رفتار احساسی نداشته باشم و نگاهم را به مردم بهتر کرد.

تو به خاطر نقدهای اقتصادی و تحلیل های اقتصادی که داشتی بازداشت شدی، حالا که آمده ای می بینی مسئولین ریز و درشت کشور همان نقدها را دارند و به انواع مختلف بیان می کنند! چه حسی داری  وقتی اینها را می بینی؟

حس این که دنیا واقعا خیلی بی ارزش و مسخره است و بعضی وقت ها آدم تعجب می کند که خب، یعنی چی واقعا؟! بهتر است در موردش حرف نزنیم!

و البته یکی از اتهامات تو هم یک شعر بود که .....

اصلا یادم رفته واقعا ..... 

 

منبع: 
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem2/article/-7cd333ebe6.html
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب احمد امویی با بیش از ۵ سال زندان هنوز هم مطلب را متوجه نشده و میفرمایند " مثلا بچه های بهائی.....هر کدام از آن گروه ها، سازمان مجاهدین خلق، فدائیان، کومله، دموکرات و ..... همه در این ۳۰ سال به دنبال درگیری و کشت و کشتار و حذف طرف مقابل بودند.....اینها را گرفته بودند آورده بودند زندان! واقعا سؤال این است که اینها چرا آنجا هستند؟ ". سازمان مجاهدین خلق، فدائیان، کومله، دموکرات و غیره تشکیلات عمدتا و یا کاملا غیر مذهبی بودند و کاری به ریشه مذهب نداشتند. بهائیت یک مذهب است که با اسلام شیعی و سنی در رقابت میباشد و تیشه بر ریشه اسلام موجود میزند - گر چه خود رشته ای از اسلام است و شاید هم پروتستان اسلامی. و در کار تبلیغات بسیار فعال میباشد. و ایران زمینه مساعدی برای افکار مذهبی ست. همین بهائیت پس از سالها تبلیغ در اروپا و امریکا پیشرفتی نداشته است ولی رژیم جمهوری اسلامی که