اوجگیری حملات تروریستی، دردهای زایمان تولد یک خاورمیانه جدید

پاسخ به هفت سئوال پیرامون بنیادگرایی اسلامی
وخیم تر شدن اوضاع اقتصادی ، اجتماعی بخش های محروم و حاشیه ای جوامع اروپائی از یک سو ، تجاوزات گسترده نظامی و اقتصادی غربی ها از سوئی دیگر که عملآ کشورهای منطقه را به ویرانه ای تبدیل کرده اند ، مناسب ترین شرایط و زمینه ها را برای رشد بنیاد گرائی را فراهم آورده اند. تغییر اوضاع کنونی نیازمند تغییر اراده سیاسی دولت ها غربی نه فقط در چهارچوب کشورهای خود بلکه درسیاست هائی است که حداقل یک و نیم دهه است تمامی خاورمیانه را به مثابه مایملک خود به ویرانی و تاراج کشانیده اند.

 

1_ از نظر شما «جدایی دین از دولت» ویا «جدایی دین از سیاست» مد نظر است و با اسلام سیاسی چه باید کرد ؟

بسیاری این دو مقوله  " جدائی دین از دولت "  و " جدائی دین از سیاست " را یکی میگیرند ، برخی نیز تعریف های جداگانه و برداشت های مختلفی از هر کدامشان ارائه میدهند و عده ای نیز بخصوص در آلمان ، جدائی دین از سیاست را مرحله عالی تر از جدائی دین از دولت تلقی میکنند و دو کشور آلمان و فرانسه را بعنوان  نمونه  می آورند  در این رابطه شاید یک مقایسه  کلی و کوتاه این دو جامعه بیشتر موضوع را روشن کند ، برای مثال آلمانی ها کشور خود را نمونه موفق یک  جامعه سکولار میشناسند که در آن امر جدائی دین از دولت به شکل ایده آل متحقق شده است ، کشوری که در آن نظام سیاسی کاملآ مستقل از نهادهای دینی سازمان داده شده است و هرکدام  دایره عمل مشخصی دارند . دولت آلمان  بزرگترین تآمین کننده مالی دو کلیسای کاتولیک و پروتستان است واین کار در درجه اول از طریق اخذ مالیات مستقیم از شهروندان مسیحی این کشور و انتقال آن  به این کلیسا ها انجام میدهد و در عین حال دولت از طروق مختلف بر عملکرد دین و نهادهای پیش برنده آن نظارت میکند . فقط در سال 2013 کلیسای کاتولیک آلمان 5.5 میلیارد و کلیسای پروتستان 4.8 میلیارد یورو از دولت بابت سهم خود از این مالیات پول دریافت کرده اند وعلاوه بر این کلیساها از دولت های محلی نیز از بابت ساخت وساز کلیساها کمک های دیگری نیز میگیرند . مدارس در این کشور اروپائی سکولار ، دارای کلاسهای دینی هستند که معلمان آن حقوق بگیر دولت هستند  و آموزه های جاری در این کلاسها  تحت نظارت و پذیرش همین دولت است . بر همین اساس از سال 2012 تا کنون در دو ایالت آلمان   مدارس  دروس اسلامی نیز ارائه میدهند و بسیارند کسانی که معتقدند این کار زودتر از اینها میبایست شروع می شد ، پس از واقعه ترور پاریس آنجلا مرکل صدراعظم آلمان  رسمآ اعلام کرد که اسلام به جامعه آلمان هم تعلق دارد . اعلام چنین موضعی از سوی دولت آلمان  بدین معنیست که دولت این کشور در صدد است تا نهادهای دینی و مساجد را نیز  تحت  حمایت و کنترل خود در آورد . خداباوران اکثریت 66 درصدی جامعه آلمان را تشکیل میدهند و دین بعنوان یک پدیده اجتماعی کم یا زیاد دلمشغولی بخش هائی از این جامعه است و این امر در فرهنگ سیاسی این کشور جا افتاده است که هیچ پدیده جدی اجتماعی را نباید به امان خدا سپرد چرا که از تلفیق آن با توده های بیشکل نتایجی غیرقابل پیش بینی و برخآ تلخ ببار می آید . اگر چه این نگاه دارای معایبی نیز هست که مهمترین آن که لطمه زدن به موقعیت کلیسا بعنوان یک نهاد مدنی منتقد دولت است  اما این امر توانسته از یکسو نهادهای غیر دینی جامعه از جمله دولت را در جریان تحولات کلیساها قرار دهد ، مانع سوء استفاده از دین برای پیشبرد اهداف سیاسی در جامعه گردد و ازسوی دیگر نهادهای دینی را نیز همراه با سایر نهادهای هماهنگ پیش برد ، اگر چه کلیساها در امور سیاسی بطور مستقیم شرکت نمیکند اما نسبت به تحولات مهم در اروپا  و آلمان بی طرف نیستند ، مثلآ نقش کلیساهای آلمان در جنبش ضد جنگ بسیار جدی است .

در فرانسه اما جایگاه این دو نهاد یعنی دین و دولت و جدائی آنها از یکدیگر با توجه به  انقلاب فرانسه و بعدها در نتیجه آنچه که در اوائل قرن 20 در اتباط با محاکمه آلفرد  دریفوس افسر یهودی ارتش پیش آمد نه تنها  به  " جدائی  دین از سیاست  " فرا روئید  و کلیسا را از هرگونه مداخله در امور سیاسی منع کرد و  بلکه لائیتیسیته را رسمآ بعنوان نقطه مرکزی فرهنگ جامعه فرانسه  رسمیت بخشید . اگر چه دولت در این کشور سالانه مقداری کمک مالی به کلیسا میکند اما این  کلیسا ها هستند که بطور عمده خود تآمین کننده مالی بودجه خود هستند و این امر نیز عمومآ از طریق جمع آوری حق عضویت  و  کمک های مالی صورت میپذیرد ، در مدارس دولتی کشور فرانسه نه تنها موضوع دروس دینی اصلآ مطرح نیست بلکه طرح چنین مسائلی ممنوع است و پیگرد قانونی بدنبال دارد و درست ازهمین رو ست که بخشی از خانواده های فرانسوی فرزندانشان را به مدارس خصوصی میفرستند . هیچ آمار رسمی از تعداد مسیحیان یا کلیساهای متعدد و یا مسلمانان در دست نیست چرا که پرسش  در مورد مذهب در این کشور اکیدآ ممنوعست ، دین بعنوان پدیده ای زائد وبی اهمیت تلقی میشود که دولت نباید خود را درگیر آن کند ، اخیرآ یکی از مجلات طی یک نظر سنجی اعلام کرد که چیزی حدود 33 درصد مردم فرانسه خدا باور هستند ، طبعآ این نگاه در ارتباط با مسلمانان و دین اسلام نیز عمل کرده و میکند . امروزه کم نیستند محققین و مطلعینی که تحولات خونبار اخیر این کشور و بخصوص رشد نگران کننده افراطگرائی اسلامی را نتیجه همان نگاه و تلقی از  " جدائی دین از سیاست " میدانند ، این در حالیست که جامعه فرهنگی و روشنفکری اروپا و بخصوص آلمان همواره به فرانسه و تاریخ آن با احترام و حسرت نگاه کرده است  اما پس از واقعه تروریستی اخیر در فرانسه ،  نوع رابطه و مناسبات بین دولت با نهادهای دینی  جامعه آلمان بسیار مورد توجه فرانسوی ها بعنوان یک مدل موفق  قرار گرفته است .

تنوع عملکرد دو نهاد دین و دولت در  کشورهای آلمان و فرانسه شاید تآکید میکنم شاید بیانگر تفاوت در معنی  دو مقوله " جدائی دین از دولت " و " جدائی دین از سیاست "  در عمل باشد .

در جوامع شرقی امر " جدائی دین از دولت " یا بهتر بگوئیم  تنظیم رابطه دین و دولت اگر چه مانند همه جوامع بشری از یک قاعده عمومی تبعیت میکند اما از تاریخ ومشخصات ویژه خود نیز برخوردار است ، آنچه که به ایران مربوط میشود این امر دلمشغولی همه کسانی بوده است که به سرنوشت این کشور می اندیشند از ملکم خان گرفته تا تقی زاده ، از فروغی گرفته تا علی اکبر داور ، از کسروی تا نورالدین کیانوری همه و همه با رها به این مسئله پرداخته اند در این رابطه شاید رساترین  تعریف را  دکتر نورالدین کیانوری دبیرکل وقت حزب توده ایران ارائه داده آنجا که میگوید ،  

" جدائی دین از دولت روندی تاریخی است و درست از زمانی آغاز میگردد که دین وارد دولت میشود "

این ارزیابی واقعبینانه از رابطه دو مقوله دین و دولت بدرستی به تجربه زندگی  اثبات شده است . امر جدائی دین از دولت و کشاکش بر سر آن  در کشورما  مدتها قبل از انقلاب مشروطه آغاز شده و هنوز بعد از گذشت  بیش از یک قرن از آن همچنان در جریان است ، این امر را  نمی توان با زور و سرنیزه پیش برد چرا که  درچنین صورتی دیر یا زود واکنش منفی توده ها را در پی خواهد داشت ، ایران نمونه روشن شکست چنین است ، در اوائل قرن بیستم رضا شاه به زور واجبار سکولاریزم ابداعی خود را پیشبرد و حدود نیم قرن بعد یک جمهوری اسلامی جایگزین آن شد .

و اما در ارتباط با اسلام سیاسی  ، شاید اسلام تنها دینی باشد که همگام با پیداش از همان ابتداء با قدرت سیاسی عجین شد و سیاست ورزی و اداره جوامع بشری به اصلی ترین موضوعات آن بدل شد ،  در طی سده  گذشته حداقل از میانه قرن گذشته تمامی جنبشهای آزادیبخش  ضد استعماری و ضد امپریالیستی  از خاورمیانه تا شمال افریقا بخشآ یا کلآ تحت لوای سیاسی و ایدئوژیک نوعی اسلام عمل میکردند ، حکومت های مستقر شده در نتیجه این جنبش ها نیز جملگی در سودای برقراری جامعه ای سرشار از عدل اسلامی بودند ، مهمترین خصیصه که در آن زمان وجود داشت و بر این جنبش ها تآثیرات اساسی میگذاشت  حضور فعال و گسترده  اندیشه چپ بود که با در آمیختن با این جنبش ها و تآثیرگذاری مستقیم بر ایدئولوژی  ، اهداف و برنامه ها ، آنها را مدرن و امروزی میکرد ، آنچه که تحت عنوان سوسیالیزم اسلامی بخش های مهمی از کشورهای تحت ستم جهان سوم به رهائی دست یافتند در واقع چیزی جز دگردیسی اسلام  و مدرن شدن  همراه با انگیزه های سوسیالستی نبود و این چیزی است که امروز غایب است ، فروپاشی اتحاد شوروی و در پی آن شکست چپ عملآ این عنصر مدرن را از سر لوحه این جنبش ها و اعتراضات حذف کرد و در نتیجه به جای آن نه مدرنیته که تحجر نشست ، از همین روست که اسلاوی ژیژک روشنفکر نامدار کرواسی راه حل تغییر اوضاع را فقط ظهور دوباره چپ  میداند تا جنبش های اجتماعی کنونی از بختکی که برسرشان افتاده رهائی یابند .

وخیم تر شدن اوضاع اقتصادی ، اجتماعی  بخش های محروم و حاشیه ای جوامع اروپائی از یک سو ، تجاوزات گسترده نظامی و اقتصادی غربی ها از سوئی دیگر که عملآ  کشورهای منطقه را به ویرانه ای  تبدیل کرده اند ، مناسب ترین شرایط و زمینه ها را برای رشد بنیاد گرائی  را فراهم آورده اند. تغییر اوضاع کنونی نیازمند تغییر اراده سیاسی دولت ها غربی نه فقط در چهارچوب کشورهای خود بلکه درسیاست هائی است که حداقل یک و نیم دهه است تمامی خاورمیانه  را به مثابه مایملک خود به ویرانی و تاراج کشانیده اند.

2_ آیا «شوک درمانی» در مورد مقدسات اسلام و یا مقدسین کار ساز بوده است ؟و بعبارت دقیق تر، آیا پس از ده سال ازانتشار کاریکاتوری های محمد؛ توانست دگم های مسلمانان را بشکند؟ و یا برعکس به افراط گرایی اسلامی در سطح جهان دامن زد و ان را تشدید نمود؟

اگر منظور انتشار کاریکاتور در نشریه فرانسوی " شارلی ابدو " است که به نظر من این فقط یک بهانه بوده ، واقعیت این است که با توجه به حضور هزاران پیکارجوی اسلامی که از اروپا به کشورهای اسلامی خاورمیانه اعزام شده ودر آنجا آموزش دیده اند  امکانات بسیاری برای القاعده و سایر جریانات رادیکال اسلامی فراهم آورده است تا از آنها برای انجام اهداف تروریستی استفاده کنند و از این پس نیز قطعآ اروپا شاهد اقدامات تروریستی از این دست یا تلاش برای انجام چنین اقداماتی  خواهد بود .

3_آیا حل عادلانه مشکل فلسطین ویا بعبارت دقیق تر زمین در مقابل صلح ، موجب تضعیف بنیادگرایی اسلامی می شود و یا برعکس ، آن را تشدید می کند؟

با توجه به توازن نیروها در منطقه ، بخصوص برتری مواضع راستگرایان در اسرائیل ، چشم انداز صلح در آینده نزدیک غیرقابل تصور است اما علیرغم این ، هرگونه کاهش تشنج در منطقه  طبعآ به ضرر بنیاد گرایان اسرئیلی و اسلامی خواهد بود .

4_آیا غرب از نقص حقوق بشر در برخی از کشور ها، ابزاری ساخته برای فشار و مقابله با دو لت های نا فرمان؟ ایا سیاست یک با م و دو هوای غرب در زمینه مسایل اتمی(ایران و اسرائیل ) قابل چشم پوشی است؟

در ارتباط با حقوق بشر و برخورد غرب با آن همانگونه که درخود سئوال مطرح شده است اساسآ برخورد غرب در این رابطه دوگانه است برای مثال در حالیکه ارتش اسرائیل در غزه کشتار میکرد هیچ یک از دول غربی حاضر نشدند

تا این جنایت هولناک را محکوم کنند و این در حالی بود که سازمان عفوبین الملل و کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل هردو اعمال اسرئیل را مصداق جنایت علیه بشریت قلمداد کردند .

در ارتباط با انرژی اتمی ، به باور من همه قضیه در گرو آینده روابط غرب و بخصوص امریکا با ایران است بدین معنی  که اگر سکانداران جمهوری اسلامی در جریان مذاکرات اتمی با امریکائیها به توافق نرسند  مشکلات عدیده ای جدیدی بوجود خواهد آمد . شکستن دیوار عدم اعتماد به تلاش دو طرف نیازمند است  ، در این رابطه موضع کنونی امریکا روشن است ، آنها خواهان تجدید مناسبات با ایران هستند و جمهوری اسلامی باید تاکنون این را فهمیده باشد که در تاریخ همواره فرصت ها تکرار نمی شوند.

5_آیا عوامل چهارگانه بالا و تشدید بی عدالتی اقتصادی در جهان، موجب تقویت  بینیاد گرایی اسلامی نشده است ؟

پاسخ این سئوال قطعآ مثبت است ضمن اینکه ما هرگز نباید فراموش کنیم که پایه  و بنیاد اسلام گرائی افراطی در تاریخ معاصر را عربستان سعودی با کمک های میلیاردی غرب و بخصوص امریکا در پاکستان گذاشت و باز هم همانها هستند که با مشارکت و همکاری ترکیه و امارات متحده گروههای رادیکال اسلامی را در سوریه و عراق مورد حمایت قرار دادند و فقط  وقتی که آنها چون القاعده برآمده از طالبان تیشه گرفته و بر ریشه زدند  به یکباره به دشمن تبدیل شده اند ، حتی امروز نیز این باور وجود ندارد که گویا ائتلاف ضد داعش  در صدد نابودی داعش و جریاناتی چون جبهه نصرت می باشد بلکه فقط مسئله کنترل  و تحت فرمان درآوردن این گروههای تروریستی است  ، هیچکس ملاقات های جان مک کین و سایر سناتورهای با رهبران افراطیون اسلامگرا که امروز در کسوت داعش غربی ها را نیز همراه سایرین سرمیبرند را فراموش نکرده است.

6_ایا بنظر شما بنیادگرایی اسلامی ناشی از ذات اسلام و در شریعت آن نهفته است؟

واقعیت این است که از این سه مذهب بزرگ ابراهیمی ، مسیحیت با رنسانس خود را با مدرنیته همراه ساخت و یهودیت بدلیل رابطه نزدیک و مداوم با اقتصاد و مراودات بازرگانی توانست آموزه های جدید را مداومآ کسب  و به روز کند و فقط این اسلام  است که از این دگردیسی ها بدور ماند و هنوز نتوانسته  خود را پا یاپای این تحولات دگرکون سازد ولی علیرغم این ، همانگونه که قبلآ بدان اشاره شد در جریان تحولات اجتماعی دهه  50 میلادی ببعد  بنا به نقش پیشتاز تفکرات چپ ونقش تآثیر گذار آن بر سایر نحله های سیاسی – اجتماعی اندیشه اسلامی نیز متحول شد و نشان داد که بطور بالقوه این استعداد در آن موجود است ، مطرح شدن دوباره چپ بعنوان بک الترناتیو در یونان و آغاز یکسری جنبش های اینچنینی در سایر کشورهای جنوب اروپا ، این نوید را میدهد که جهان شاهد دور جدیدی از اعتلا ء چپ باشد ، در چنین صورتی با ید منتظر بود تا با تآثیر این گرایش مدرن چپ بر سایر نحله های ضد استعماری و ضد امپریالیستی این دوره سیاه بنیادگرائی از سرلوحه مبارزات ضد امبریالیستی رخت ببندد.

7_ «تفاوت فرهنگ ها» چه تاثیری در نگاهمان به دمکراسی در کشورهای اسلامی  گذاشته است ؟ خلاصه راه حل شما برای اینکه بنیادگرایی اسلامی در جهان تضعیف شود چیست ؟

تفاوت فرهنگ ها امری واقعیست و ریشه در تاریخ ملت ها دارد  ، در کنش های اجتماعی و سیاسی نقش ایفاء میکند و زندگی روزمره را شکل می دهد ، اسلام بخشی از فرهنگ ملت های این منطقه است ، منطقه ای  که تاهمین نیم قرن گذشته دارای عقب مانده ترین شیوه تولید اجتماعی بوده است  لذا بیهوده نیست که اسلام برآمده از این فرهنگ کمتر خویشاوندی با مدرنیته  داشته باشد . تآمین امنیت و آغاز بازسازی این ویرانه ای که از لیبی و مصر وسودان شروع شده و تا به یمن و افغانستان میرسد ، نیازمند تلاشی گسترده  و اراده ای قویست  و  مردم این جوامع طی دوره هائی از حیات سیاسی و اجتماعی شان نشان داده ان که  قادر به انجام این مهم هستند

آنچه که قریب به یک دهه تحت عنوان بنیادگرائی تمام منطقه را به آشوب کشانده است محصول همان تفکریست  که  کندلیسا رایس وزیر خارجه وقت ایلات متحده امریکا پس از اوجگیری حملات تروریستی در منطقه به صراحت اعلام کرده بود ، وی گفت" این ها دردهای زایمان تولد یک خاورمیانه جدید هستند ".

بتیاد گرائی اسلامی  کنونی  محصول  مستقیم سیاست های تجاوزگرانه ناتو و امریکا با حمایت عربستان سعودی  ، شرکائ منطقه ای آن و بخصوص ترکیه است ، را ه برون  رفت از این شرایط اسفبار نیز بطور عمده در دست حود آنهاست.  

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.