فـرق رقـص و لـَـوَنـدی!؟ بخش سوم

گفت،بله که هستم اتفاقأ خوبش هم هستم چرا که مـن ِ استاد، یک موی محمدبن عبداله را با صدتا کورش، داریـوش، خشایارشاه و .... نمـی دهـم، بروید خدا را شُکـر کنید که یک مویش را گفتـم، اگـر کـار به دو یا سه مـویش می رسید خدا می داند که ....

فکرش را به کنید تو این دوره و زمـونـه، این همه زحمت بکشی و خودت را به قول معروف بـه در و دیـوار بزنی تابتوانی با این "خوش رقصان ِ لـَوَنـد" مصاحبه کنی! سپس دست مُـزدت ات این باشد که مدیر بگوید: اخـراج!

بی اختیار وا رفتم، من را بگو که فکـر می کردم رئیس پاداشی از نوع پـونـد و یا دلار بهـم می دهد!

گفتم منظورت را نمی فهـم تو خودت گفتی مصاحبه کنم که چـرا حاج آقا بهنودی و حاجیه خانم نوبلی اینقدر رقص و لوندی می کنند!؟

گفتند، پدرجان حوصله دردسرنـدارم همین است و دو بس! بـرو بیـرون، راستـی این بار در را هم پُشتت ببنـد. خیلی پکـر شدم ولی مایوس نشدم و به خودم گفتـم ازخودم حـرکـت باز از خودم بـرکـت.

خلاصه درد ِ سرتان ندهم با هزار بدبختی که تو این دوره زمونه همـه سـر ِ کارنـد، تونستـم "کـار" پیدا کنم!

صبـح کلـه سحـر از تـرس اینکه روز اول کاری دیـر نـروم، بیدارشدم. بدبختی اعتقادی هم به چیـزی ندارم کـه مثـلأ بگویـم به امیـد تـو! و یا چندتا صلواتـی بفرستم، ولی طبـق معمول چندتا فحش و ناسزا جور وا جور بـه زمین زمـان، روزگار و بـه ویـژه جمهوری اسلامی دادم و راه افتادم.

در ِ اداره باز بود، منهم سرم را انداختم پائین و رفتم تـو، مدیـر جدید مثـل شاخ شمشاد یک دفعه جلویم سبـز شد(سوء تفاهم نشود منظور از نوع جنبش سبـز نیست!) تعجب کردم چراکه معمولأ رؤسا دیر به سرکارشان تشریف می آورند.

بگذریم، بعداز چاق سلامتی، ایشان میـزم را نشان داد و گفت بـرو بنشین تا خبـرت کنـم!

در افکارخودم غوطـه ور بودم که صدای مدیرروزنامه و رادیو + تلویزیون "زرشک" را شنیدم که گفت: مثل اینکه درمحیط کار خیلی بهت خوش می گذرد؟

ازحرفش تعجب کردم از اینرو گفتم آقای رئیس، روز اول کاریـم است من نمی دانم چکار کنم؟در ضمن خودتان گفتـی بـرو بشیـن تا خبـرت کنـم.

ایشان درحالیکه به ساعت دیواری اشاره می کرد گفت، ببیـن ساعت چند است؟ دیدم ای بابا دو ساعت ِ که من غـرق در رویاهـای الکـی خودم بودم! گفتم عجـب، زمـان چـه زود می گـذرد.

ایشان فرمودند،نـه خیـر،چنیـن نیست.

می خواستم جوابش را ندهم چون اولین روز ِ کاری ام بود و می ترسیدم که بگوید، اخراج!

ولی دیدم نه بهتر است به قول معروف "گربه را دم حجله کُشت" از این رو گفتم، اتفاقأ چنین است.

گفت،وقتی شما خبرنگاران،مُفسرین،گویندگان و یا فعالیـن همیشه درصحنـه، چون کار و زندگی ندارید(خیلی شق القمـر کُنیـد چیـزی بنویسید و یا رپـرتـاژ، ببخشید، آن چیـز را تفسیـر کنید!) بایـد زمـان هـم بـرایتـان بـه سرعت قمـر بنـی هاشم، بـگذرد.

عرض کردم،اگر یک لحظه به مغزتان فشار بیاوریدکه ازعُمـر رژیـم قـرون وسطایـی جمهوری اسلامی که مانند زلزله خانمان سوز (هنوزکه هنوز است دانشمندان نتوانسته اند ریشتـر آنرا تخمیـن بزننـد) 33سال میگـذرد، چنین حرفی را نمی زدیـد؟

گفتند، تقصیـر خوتون، می خواستیـد جلوی زمـان را بـه گیـریـد!

گفتم، ما جلوی صاحب الزمان را نتوانستیم بگیریم چه برسد سد راه "زمـان" بشویم.

ایشان فرمودنـد،نکته اساسی درهمیـن جاست،اگربـه حاشیه ها نمی پرداختیـد عُمر رژیم هم نمی توانست بـه سرعت قمر مصنوعی 43 ساله شود.

گفتم اولأ عُمر حکومت قمـه کشان در ایران 33 سال است و ...

گفت،برای شما چه فرقی دارد 33 یا 43 سال! زمان که برای شما زود میگذرد! بعـدش هم، مبـارزه با زمان کار دشواریست ولی چرا جلوی این رژیـم خونخوار را نگرفتیدکه عُمرش (فعلأ رکورد عُمر خیانت و جنایت در دست جنتـی است) ممکن است به اعداد نجومی هم بـرسـد.

گفتـم، پس این همه حقوق بشری، روشنفکر، دگراندیش،حـزب و سازمان، رادیو و تلویـزیـون، روزنامـه،شاعـر، خواننـده، نویسنده، بافنـده، دکتر، مهندس، سایت، وب لاگ و ... که شبانه روز درحرکت اند یعنـی کشک؟

گفت،برو بابا، من خودم یکی از آنها هستم که بقول تو در حرکتـم، بی خودی هم دشمن تراشی نکُن چرا که ما خودمون خوب بلدیم یوشکی و یا الکـی دست به یقـه بشیـم، تو دیگـر نمی خواهد آتش را فـوت کُنی.

گفتم، من که چیزی نفهمیـدم!

گفت، اگر می فهمیدی که روزگارت بهتر ازحالا بود، منظورم خیلی چیزهاست ولی حوصله تکـرار آنها را نـدارم ولی پشیمون شد و ادامه داد، خودمونیـم، آخه این هم شدکـار که این دو دُزد سر ِ گـردنـه،خامنه ای منقلـی و احمدی نژاد مَشنگ برای ما فراهم کردند؟

هرچنـد خیلی از این دسته به اصطلاح "روشنفکران دگـر اندیش، استـاد، چمـن زن، شاگـرد، دکتر، مهندس، مُفسـر، بیـل زن و ... هم تـه دلشان خوشحال از اینکه شاید در این جنـگ و گـریـز مافیـایـی، دُزدان سابـق همیـن نظام جنایتـکار جمهوری اسلامی و یا بهتر بگویم این به اصطلاح اصلاح طلبـان در انـواع و اقسـام و در انـدازه هـای گـونـاگـون، دوبـاره سـر ِ کـار بیـاینـد.

گفتم، بیچاره مردم که در هیچ چیز شانس ندارند حتـی در انتخاب و مبـارزه ...!

مدیرنگاهی به ساعتش کرد و ناگهان باحالت عصبی گفت، ببین، با یکسری خُـزعبلات وقت گـران بهای من را گرفتی و همانطور که به طرف اطاق کارش می رفت گفت،خوب معلومه با این حرفها زمان هم زود باید بـگذرد.

با کاغذهای که دور ورم ریخته بود بازی می کردم که مدیر صدایم کرد، به اطاقش رفتـم، ایشان گفتنـد، بـرو با اون بابا که حرف های گُنده تر هیکلش و دهانش زده است مصاحبه کُـن.

این حرف مدیر مانند پُتکی بود که بر سرم خورد، او که از حالتم فهمید یک جورایـی شدم گفت، چیـه!؟

گفتم آقا مدیر، شما هم بله !

اینبار او یک جورایـی شد و گفت، منظورت چیـه؟

گفتم، به خاطـر همین مصاحبه ها بیکار شدم !

گفتند، من خودم می گویم برو مصاحبه کُن، بعدچرا اخراجت کنـم!؟ منظورت را نمی فهم!

گفتم، مدیر سابق هم اول همین را گفت ولی بعداز مصاحبه اخراجم کرد.

ایشان در حالیکه لبخند میزد گفت، بابا جان، حتمـأ او را خـریـدنـد!

با تـرس و لـرز گفتم ازکجا معلوم زبانم لال شما را هم...

ایشان به میان صحبتم آمدند وگفتند آخه من خریدنی نیستم؟ با لکنت زبان گفتم آخه، اون مدیر سابق هم همین را می گفت، قسم به دلار و پونـد همـه خریدنی هستند فقط قیمت ها فـرق دارد!

ناگهان آقای مدیر به رگ ِ غیـرتـش برخورد، و با حالت عصبی گفتند، برو بچه جان من از اوناش نیستم،بدو برو و خودت را آماده کُن که بااون آقای "زشت کلام ِ ناصادق" گفتگو کُنی، درضمن تا اطلاع ثانوی در را هم پُشتت نـه بنـد.

خسته و کوفته به منـزل آمدم! حقیقتش حوصله هیچ کاری نداشتم،باخودم کلنجاررفتم که بهانـه ای پیدا کنم و حالی از خودم بـه گیرم!

بـه خودم گفتم، بچه جان این همه شغل تو دنیا بـود مثل پادشاه،رئیس جمهور، نخست وزیر، ملکـه! چرا یکی از آنها را انتخـاب نکـردی!

با بی حوصله ای تلفن"استاد دانشگاه"در تهران راگرفتم، بعداز جندزنگ، خوشبختانه صدای شخص مورد نظر بود که گفت، حاج آقابفرمائید، گفتم بنده حاج آقا نیستم، ایشان گفتنـد، پس اشتباه گرفتید! گفتم مگر شما همان "استـاد"، نیستیـد کـه:

" کـلام زیبـای تان ملایان با عبا و بی عبای خونخـوار جمهـوری اسلامـی را کیفـور می کنـد از اینرو شما را صـادق می داننـد و لی درمقابل، برای مـردم ستمدیده و وطن پرست و آزادیخـواه ایـرانـی کـلام تـان زشت و خودتـان هـم نـا صــادق هستیـد"

ایشان گفتند،اولا به جز برادران و خواهران مَحرم و حاج آقاها کسی به من زنگ نمی زند،ثانیأ با قسمت جمله اولتان موافقـم ولی با قسمت دوم کمی شک دارم، راستی حاج آقا بگـو ببینم، شما کـدام آیت اله هستید؟

با حالت عصبی گفتم الو، بنده جزو آن قداره بندان نیستم.

ایشان گفتند، برو آقا دنبال یک لقمه نون، من یک قمه اون برادرعزیزم اله کرم که باهاش مناظره کردم با صدتا مثل تو و امثال تو و شاهنامه نمی دهم.

گفتم منظور "الـه کـرم"همان حزب الهی قمه کش معروف و برادر امروزی شماست که یکی ازکلمات قصارش این بود:

"بخدا اگر آقا ماست را سیاه به بیند منهم سیاه می بینم"؟ (البته از یک نظر چون او و همپالگی هایش فاقـد عقل و خرد و شعور هستند درست نشخوار کردند)

با عصبانیت گفتند، بله منظورم همون ِ ، بعدش هم، مگر همه این توانایی امام را دارند که ماست را به توانند سیاه ببینند؟ سپس در ادامه ناگهان گفت، تو همون خبرنگار معروف که به همه گیـر میدهی نیستی؟

کمی مکث کردم...

گفت، پس خودتی.

گفتم، ظاهر و باطن، خودم هستم.

گفت، این که برای آدم نـون نمی شه

گفتم چه کنم، اینطوری تربیت شدم.

گفت، می دونم می خواهی بامن مصاحبه کنـی و خوب هم می دانـم چـی می خواهی سئوال کنی، فردا بعداز اذان مغرب زنگ بزن، خدا حافظ، و گوشی را گذاشت.

من نمی دانم چرااین خوش رقصـان ولـوندهای دور ِ سُفره رنگین همه مرابه بعداز نماز و اذان مغرب و مشرق حواله می دهند!

شب رابدون دلهره و کابوس به صبح رساندم، ولی همیشه وقت ِ ساعت مصاحبـه، کلافـه ام می کند چرا که تا آفتاب می شود فکر می کنم وقت ِ نماز مغرب و ...است، درهرحال تلفن آقای زشت کلام ِ ناصادق را گرفتم بلافاصله خود ایشان جواب دادند، بفرمائید حاج آقا...

گفتم بنده... بلافاصله گفت،آهان خودتی، مگرتو هم سحر خیز هستی؟ حالا من به خاطر خوردن سحری باید زود بلند شوم تـو چـرا؟ بعدش من گفتم بعداز نمار مشرق و یا مغرب زنگ بزن

گفتم، این آفتاب همیشه در چنین مواقعی مرا گـول میزند، راستی، مگر ماه روزه است!؟

گفت، نه، ولی من زودتر به اسقبالش می روم، برادران هم خوش شان می آید و در نظر می گیرنـد!

بـدون مقدمـه سئـوال کردم در این کشور پهناور ... هنوز جمله ام تمام نشده بود گفت، منظور کشور اسلامی ایران است.

گفتم، نـه، منظورم کشور کُهـن سال ایـران ِ ، با فـرهنـگ و تمـدن و زبـان و دیـن و آئیـن ِ خاص خـودش است، حـال، چه خـوب، چـه بـد.

گفت برو بچه جان، واقعـأ دلت به چه چیزها خوش است، گذشته ایـران شما چی بوده که به خواهی تعـریـف کنی و بهش افتـخار کُنـی؟

گفتم، اولأ بنده تعریفی نکردم، دومأ هرچه هست ربطـی به شما و اعـراب و اسـلام ندارد،دوستان عـرب هم کشور و دین و زبـان خودشان را دارنـد و بـه مـا هم ربطـی نـدارد.

گفت، چون تـاریـخ را مثل بنـده که استاد هستم نخوانـدی، فقط به یک جمله از برادر ارجمندم آقای لاریجانـی رئیس محترم مجلس جمهوری اسلامی عزیزم که از طرف مـردم مسلمـان انتخـاب شده است اکتفـا می کنم که فرمودند:" اعراب و دیـن شان، منت بر سر ایرانی ها گذاشتند و با قدم رنجه فرمایی به این خاک، ایـرانـی ها را آدم کرده اند"

گفتم، راستـی تا به حال جایی خونـدی و یا شنیده ایی که شخص عـربـی درکشورش بگـویـد، ایـرانـی ها با فرهنگ و تمدن شان ما اعراب را آدم کرده اند!

گفت، پسرجان مگر آن شخص عرب گردن خودش دوست ندارد!؟

در ضمن، یکی از این برادران فاضـل عـرب که مثل بنده استاد و خوشبختانه شیـخ هم بوده است فرموده اند: "سرخ پوستان در زمـان قدیـم به زبـان عـربـی تکلـم می کردند، هرچند از نظر دانش عربی و اسلامی بنـده، حرف نادرستی هم نـزده است!

گفتم، راستی ما در ایران چندتا استـاد داریـم؟

گفت، خیلـی زیـاد

گفتم، چرا بنـُدرت استـادان فرهیختـه دیگـری در ایـران (که درعلـم و دانش، شما انگشت کـوچـک پـای شان هم نمی شوید) را نمی توان درصدای سیمای جهنمی جمهوری اسلامی دید و یا صدای آنها را شنید که به خواهند ماننـد شما گـزاف بگـوینـد؟

ایشان فرمودند،جواب خیلی ساده است، آنها خودی نیستند، بعدش هم به انقلاب امام ره اعتقـادی ندارند.

پیش خودم گفتم، بابا این دیگه کیه!؟ باید غافلگیـرش کنم از اینرو سئـوال کردم، حاج آقا، چرا این بنـده خـدا محمد ملکی که در زمان امام "ضد امپریالیسم ات"رئیس دانشگاه هم بود،در این سن و سال باید در چنـگال دژخیمان رژیم مورد علاقه ات، اسیر باشد؟

گفت،می دانم بعدش هم می خواهی فرق رقص و لوندی را سئوال کنی، همیـن را بهت بگویم کـه هـرکس ماهیتی دارد ولی همیشه این را به خاطر داشته باشید که در ِ پیشرفت و ورود ایشان و امثالهـم به جامعـه کنونـی ایـران اسلامی عـزیـز ( اشتبـاه نکنید منظورم ایران عزیز نیست بلکه اسلام عزیز است) همیشه باز است ولی شرایطی دارد که مانند بنده باید تـن به آن بدهد، در هر حال ایشان یک وطن پرست و آزادیخـواه هستند.

گفتم ، مگر شما نیستید؟

گفت،بله که هستم اتفاقأ خوبش هم هستم چرا که مـن ِ استاد، یک موی محمدبن عبداله را با صدتا کورش، داریـوش، خشایارشاه و .... نمـی دهـم، بروید خدا را شُکـر کنید که یک مویش را گفتـم، اگـر کـار به دو یا سه مـویش می رسید خدا می داند که ....

و مهمتر اینکه من ِ دانشمند، حاظرم در رکابش برای حفظ انقلاب اسلامی عزیز و عزیزم شمشیر بـزنـم چـرا که معتقـدم: "شکست این انقلاب، مردم ایـران را به چند صد سال عقب، می بـرد"

گفتـم تا اله کرم ها هستند احتیاجی به شمشیر زدن شما نیست، این نظام مورد علاقه ات 33 سال است که با شمشیـر به جـون مـردم ستمـدیـده مـا افتاده است هرچنـد، زبان تو هم نقش همان شمشیر را بازی می کند، غصـه نخـور.

تا آمدم سئوال کنم که فرق رقص و لوندی ...

دوید تو حرفم و گفت، بچه جان فرقش خیلی مشخص و معلومه، احتیاجی به توضیح ندارد چراکه خودت هم خوب می دانی، حتمأ باید بنده آنرا تکرار کنم؟ خوب باشد، پس خوب گوش کُن ای:

بنـده ِ انقـلاب ِ امـام راحـل نـشنـاس، اگـر مـن ِ بنـده انقـلاب ِ امـام راحـل شنـاس، این همه رقـص و لـَوَنـدی در دربار حاکمـان ایـران اسلامی عزیـزم نمی کـردم چطورمی توانستـم در رادیو و تلویزیون اش بعنـوان "استاد" دعوت بشوم و بالا و پائین بپـرم، و گرنه الان باید هم بنـد ِ محمد ملکـی ها می بودم، حالا فهمیدی رقص و لوندی یعنی چی! السلام علیکم و رحمت اله و برکات .

گفتم، این همه استـاد و آمـوزگـار شریـف که درسیاه چالهای رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی هـم نیستنـد و برای زندگی روزمـره خود مشغول تدریس هم هستند، ولی برای دلخوشی جلادان رژیم خونخوار جمهوری اسلامی، نـه رقص کرده اند و نـه لوندی ... که دیدم گوشی را گذاشته است.

اما بینـدگـان و خواننـدگـان بیشمـار بنـده! اولأ گویا کُپی نوشتهایم دررادیو و روزنامه و تلویزیون کُـره مـریـخ هـم بازتاکثیر شده است! دومأ خـودمـونیـم، با این همه رقاص و لَـوَنـد، چـکـار مـی شـود کـرد؟؟؟

آدینـه 7 مـرداد 1390- استکهلم

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.