سید مجتبا، معلول جنگی ایران و عراق

سید دل از تماشای این همه وسایل کنار خیابان برنمی داشت ، موقع سوار شدن دوباره و چند باره نگاهی به سرتا سر پیاده روهای چپ و راست خیابان انداخت و گفت: - ممدآقا، این زندگی است یا آن که در ایران آخوندها برای ما رقم زده اند!؟

 

فرانکفورت---------- ------------- 
زنگ تلفن سکوت خانه ام را در هم شکاند. کی می تواند باشد؟ گوشی را برداشتم. یکی از دوستانم بود: علی برار. او را از ایران ،از دوران خوش دانشسرا که با هم همکلاس بوده ایم می شناختم. چند وقتی می شد که مقیم شهر فرانکفورت شده بود وبا دوست دخترش که یک دخترخانم ایرانی الاصل بود زندگی می کرد. علی براربعد از سلام و کلامی مختصر که مربوط به کار و بار روزانه مان می شد چنین به سخن ادامه داد:
- ممد، من چهار پنج روز است که از ایران مهمان دارم. مهمانم مرد میان سالی است. بیچاره در جنگ لعنتی ایران و عراق یک پایش را از دست داده است. البته برایش پا آهنی گذاشته اند ولی چه پائی که به کمک دو عصای زیر بغل تلق و تلق راه می رود واگر ببینی جیگرت کباب خواهد شد. 
علی برار به یک باره صدایش را پائین آورد. پیدا بود که می خواست از این جا به بعدسخن راغیر از من کسی نشنود. و سپس افزود: - بار اولی است که من این مرد را می بینم. این آقا از دوستان یکی از فامیل های دور من است. برای مداوا به آلمان آمده. با وجودی که یک پایش را از دست داده و چند جای بدنش ترکش خورده وسوراخ سوراخ شده نمیدانی که چه بذله گو و خوش مشرب است! همین الان در اتاق بغل لم داده و دارد تلوزیون تماشا می کند وهر نیم ساعت یک بار میرود سر کمد مشروب ها. پیکش را پر می کند و بدون مزه بالا می اندازد. بهش میگویم مزه برایت بیاورم؟ میگوید نه، مزۀ لوطی خاک است. خوشم می آید که بدون تعارف و خودمانی این کار را می کندآن طور که گویی سی سال تمام است که من را می شناسد. از آن همه مشروب های جورواجوری که در رفۀ کمد داشتم و خودت دیده بودی فقط دو سه تا شیشه اش مانده که آن را هم دارد اساعه کلکش می کند. درست گفته اند انسان را ازچیزی منع کنی حریص می شود. حالا می خواستم ازتو یک خواهشی بکنم ممد جان. تو مجردی ،یک امشب جور این مهمان ما را بکش! چون من باید برم سر کار و تا سفیده صبح کارکنم. این دوست دخترلعنتی من راست یا دروغ میگوید: من می ترسم، این آقا مست است.نرو سرکار! ولی آخر مگر می شود من نروم سر کار؟
- من تا نیم ساعت دیگرآنجا هستم . دم در با مهمانت منتظر من باش! 
سویچ را برداشتم و از خانه زدم بیرون. تا خانه علی برار راهی نبود. به موقع رسیدم.علی برار و مهمانش که مرد لاغر و سیه چرده ای بود کنار پیاده رو ایستاده بودند. دیدن یک هم وطن، هم وطنی که تازه از ایران آمده و بوی ایران را با خود آورده است برایم جالب بود و شوق و ذوقم تحریک کرده بود. پیاده شدم. مرد مهمان به دو عصایش تکیه داده بود. دو چشمانش متورم و مخمور بودند، سبیل آویزان، چین و چروک بناگوش و پیشانی و گونه ها به همراه موهای پرپشتی که در این سن بسیار کم از ناحیۀ شقیقه ها سپید شده بود، می رساندند که ستم آخوندها کار خود را کرده است. علی برار نگاهی به من و نگاهی به مهمانش انداخت و به همدیگر معرفی مان کرد:- سید مجتبا و ایشان هم دوست من محمد هستند. 
- با دیدن سید دلم گرفت. مدت ها بود از ایران بی خبر بودم. دستانش را به گرمی فشردم. این مرد به خاطر کشور من و به خاطرمردم ستم دیده یک پایش را از دست داده است. گونه هایش را بوسیدم. سوارش کردم. عصاهایش کنار دستش نهادم و از علی برار خداحافظی و حرکت کردیم. سید از ایران بگو! چه حال چه خبر؟ آخوندها حالشان خوب است؟ سید فندک و سیگارش را از جیب بیرون آورد وگفت: بعد از مشروب سیگار می چسبد. اجازه دارم من سیگاری بکشم؟ راحت باش سید! مهمانم سیگاری آتش زد و سپس شمرده شمرده همان گونه که مستان به تانی سخن میگویند شروع کرد به سخن گفتن:
-آخوندها در طی تاریخ هیچ وقت خودشان را به این خوبی و خوشی ندیده اند. کیف شان کوک است کوک کوک. سید از جبهه های جنگ گفت. از آخوندها و ستم های بی حد و حصرشان. من در حرف هایش خلاصه شده بودم ودر عین حال به طرف خانه پیش می راندم. یواش یواش از مستی بود یا از هوای گرم داخل ماشین، از ناله موتورزیر پایمان بود که به لالائی می مانست یا از خستگی، حرف هایش همانند پلک هایش سنگین و سنگین ترشدند و خوابش برد. من هم مزاحمش نشدم تا به خانه رسیدیم و ماشین را پارک کردم. سید بیدار شد به موقع . هاج و واج به نظر می رسید. من این رفتار غیرمتعارفش را به حساب مستی اش گذاشتم. او گردن چرخاند نگاهم کرد وگفت: - من به چه زبانی باید از شما عذرخواهی کنم؟ به الله و بالله خودم هم نمیدانم. فقط میدانم که شرمنده ام ممد آقا و زبانم کوتاه است. 
- چه شده مگر سید؟
- چه که نشده! خواب مرگ من را برده بود. ببین با آتش سیگارم صندلی ماشین ات را سوزانیدم .
صندلی ماشین به اندازه یک اثر انگشت سوخته بود. ماشین قراضه بود وعیب های بی شمارداشت. پروانۀ ترددش هم تا دو سه ماه دیگر تمام می شد و از جائی که تعمیرش برای گرفتن مجوز مجدد آفتابه خرج لحیم بود می بایست اصلا دورش بیندازم.یک چنین ماشینی چه اهمیت داشت که صندلی اش سوخته است؟
به سید جواب دادم- سید اهمیتی ندارد.من دو سه ماه دیگر این ماشین را باید به قبرستان اسقاتی ها تحویل دهم.ناراحت نباش! 
سید بر و بر به نگاهم ایستاد. چشمانش سرخ بود.این حرف من باورش نمی شد.سپس دوباره ماشین را معاینه کرد وگفت: - ممد آقا ما ندیدیم نان گندم ولی دیدیم دست مردم. چی چی را دور بیندازی ؟ این ماشین تو شیرین یک میلیون تومان ایران ارزش دارد !؟ یک چیزی بگو که من از تعجب شاخ درنیاورم!
برای سید توضیح دادم . سید گوش می کرد اما از چهره و لبخندش پیدا بود که حرف هایم را باور نمی کند. و تند وتند میگفت آخر ماشین به عزیزی چرا دور بیندازی!؟ کوچه را به آرامی و لنگان لنگان طی کردیم و دمی بعد قدم به صحن خانه نهادیم:- سید خوش آمدی . این جا خانه خودت است . راحت باش! 
سید عصایش را به دیوار تکیه داد و رو به روی تلوزیون نشست. آ نرا برایش روشن کردم تا حوصله اش سرنرود. و خودم هم مشغول پختن غذا شدم. دیری نکشید که غذا حاضر شد. میز را چیدم و به سید گفتم:- سید جان شام حاضر است. اجازه هست کمک تان کنم؟ 
سید با شنیدن سوآل من از جا جهیدو روی پا راست شد. بخت بد را ببین! پای آهنیش از جا در رفت و با آرنج روی میز و بشقابی که نیمی از آن از میز بیرون زده بود فرود آمد. بشقاب چرخ زنان رو به سقف به پروازدرآمد و به کف اتاق که فرود آمد هزار تیکه شد و صدایش در اتاق پیچید. سید دست به پایش گرفت.بلندش کردم. مهمانم بد جور شرمنده شده بود.چه دردآور است وقتی که مهمان انسان شرمنده می شود!بازویش را گرفتم و او را سر جایش نشاندم. او به تکه ریزه های بشقاب که در کف اتاق پخش و پلا شده بود نظرانداخت و گفت: - ممد آقا ای کاش یک پسر و یک دخترم جلو چشمانم پر پر می زدندو این اتفاق نمی افتاد. آن از صندلی ماشین ات این هم از بشقاب خانه ات !
به سید گفتم: - هزارتا از این بشقاب ها فدای یک موی سر فرزندانت.این حرف را نزن سید! پایت که طوری نشد؟ 
- نه . کمی درد گرفت.ولی مهم نیست.پا که سهل است ای کاش گردنم می شکست.
دلم برای سید می سوخت.من این بشقاب ها را از در کوچه آورده بودم. بابت آنها پولی نداده بودم. چرا باید مهمان من ناراحت بشود؟ تکه های بزرگ بشقاب را با دست ، مابقی را با جارو روفتم. و به سید گفتم: 
- سید کمد آشپزخانۀ من را نگاه کن! پراست از بشقاب.من بابت این بشقاب ها پولی نداده ام . شاید باور نکنی من این ها را از درکوچه آورده ام . 
سید حرفم را قطع کرد: - از کوچه آوردی؟ 
آره از کوچه.سید آلمان ها رسم های جالبی دارند یکی اش این که وسایل اضافه منزل شان را بیرون میگذارند تا کسانی چون من . . . 
سید دوباره حرفم قطع کرد و گفت: - اگر این جوری است که تو میگویی پس این همه فروشگاه های رنگ و وارنگ را برای چه درست کرده اند!؟
تصور سید این بود که من او را دست می اندازم. باورش نمی شد. تصمیم گرفتم عملا این رسم آلمان ها به او نشان دهم . خبر داشتم که محلۀ اشرسهایم که دور از محلۀ خودم نیست فردا وسایل بیرون می گذارند.دیگر در این باره چیزی نگفتم. مهمان من بیش از این نباید معذب و شرمنده می شد. سخن را به مسیردیگری انداختم و گفتم:- سید فردا صبح میخواهم یک جائی ببرمت . 
- موافقم ممد آقا . مهمان خر صاحب خانه است . 
- نه سید ، صاحب خانه خر مهمان است. 
صبح روز بعد چشم که از خواب گشودم سید هم بیدار شده بود. سید کنجکاو شده بود که او را کجا میخواهم ببرم. چیزی به او نگفتم.صبحانه خوردیم و راه افتادیم رو به محلۀ اشرسهایم. ده دقیقۀ بعد رسیدیم . پیاده رو خیابان های محلۀ اشرسهایم پر بود از وسایل برقی و غیر برقی . و سید فهمید هر آن چه را که باید بفهمد. تلویزیون و یخچال و بشقاب و کاسه و کاچال بود که کنار هم و روی هم چیده شده بودند.سید حیران مانده بود. از ماشین پیاده شدیم.او ذوق زده عصاها را به کار گرفت و من هم در کنارش گام برمی داشتم. سید یک قهوه جوش و یک تلوزیون کوچولو باضافه یک صندلی تا شو برداشت تابا خود به ایران ببرد. من هم شش دانه بشقاب به جای بشقابی که شکسته شده بود برداشتم.جعبه عقب ماشین را پر کردیم. سید دل از تماشای این همه وسایل کنار خیابان برنمی داشت ، موقع سوار شدن دوباره و چند باره نگاهی به سرتا سر پیاده روهای چپ و راست خیابان انداخت و گفت: - ممدآقا، این زندگی است یا آن که در ایران آخوندها برای ما رقم زده اند!؟
معلم اخراجی شهر کنگاور، محمد مستوفی .فرانکفورت .بهار سال 2000

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.