من ابوالقاسم فردوسی هستم، مرا کجا میبرید؟

به اطلاع هموطنان عزیز می رسانم، من، ابوالقاسم فردوسی، سراینده ی شاهنامه، در حال مفقود شدن هستم، و از شما مردم عزیز کمک می خواهم. من در طول سی سال بعد از انقلاب، وسط میدانی که به نام من است، رنج های بسیار متحمل شدم. دودهای بسیار خوردم، فحش های بسیار شنیدم، تهدیدهای بسیار دیدم. گفت و گوهایی را به زبانی عجیب شنیدم که می گفتند فارسی ست و من چیزی از آن نمی فهمیدم

بسی رنج بردم در این سال سی... آهای! مرا کجا می برید؟!

به اطلاع هموطنان عزیز می رسانم، من، ابوالقاسم فردوسی، سراینده ی شاهنامه، در حال مفقود شدن هستم، و از شما مردم عزیز کمک می خواهم. من در طول سی سال بعد از انقلاب، وسط میدانی که به نام من است، رنج های بسیار متحمل شدم. دودهای بسیار خوردم، فحش های بسیار شنیدم، تهدیدهای بسیار دیدم. گفت و گوهایی را به زبانی عجیب شنیدم که می گفتند فارسی ست و من چیزی از آن نمی فهمیدم (این رنج از هر رنج دیگری برای من گران تر بود). این ها مربوط به خودم بود. در وسط این میدان به چشم دیدم که چطور یک مرد زنی را کتک می زد. چطور یک دلارفروش سر خریدار را کلاه می گذاشت. چطور زنِ سرخ پوشِ عاشق، در انتظار آمدن معشوق روزهای متمادی زیر آفتاب داغ می نشست. به چشم دیدم که چطور در سی خرداد شصت عده ای ریشو ریختند دختران و پسران را کتک زدند. آن ها را گرفتند، مثل گوسفند توی ماشین ریختند و با خود به نقطه ای نامعلوم بردند. به چشم دیدم، مردم خسته ی از کار برگشته را که با خود حرف می زدند، و مدام تکرار می کردند با این حقوق کم چه خاکی به سرم کنم.

این ها گذشت و گذشت. یکی دو سال پیش بود که با کمال تعجب جماعت انبوهی را دیدم که دو بار از کنار من گذشتند. انگار نه انگار که این مردم همان مردم عصبی روزهای عادی بودند.

 

انگار این مردم از سرزمین دیگری به سرزمین ما آمده بودند. همه مهربان؛ همه دوست داشتنی؛ همه متین و موقر؛ در بار دوم از مردم صدایی بیرون نمی آمد. عده ی زیادی بر لب و دهان خود چسب زده بودند و بر روی کاغذی که در دست داشتند کلمه "سکوت" نوشته بودند. یکی از آن ها از پایه ی من بالا آمد و بر دوش من پارچه ای سبز رنگ افکند. من نمی دانستم موضوع چیست. در روز نخست به سمت چپ ام نگاه کردم دیدم پر از جمعیت است. به سمت راست ام نگاه کردم دیدم پر از جمعیت است. در روز دوم به روبه‌رویم نگاه کردم دیدم پر از جمعیت است. به سمت راست ام نگاه کردم، دیدم پر از جمعیت است. بالای پلی که مقابل من قرار داشت، پر از آدم بود. پسر بادکنک فروش را دیدم که تعداد زیادی بادکنک سبز در دست داشت و آن ها را به مردم می فروخت. ساعاتی بعد زنان و مردانی را دیدم که شمع های روشن در دست داشتند و از راه پیمایی باز می گشتند. بسیار تعجب کردم. از این جایی که من هستم همه چیز خیلی خوب دیده می شد. خیلی خوشحال بودم که مردم به آرامش رسیده اند ولی...

ولی دو روز گذشت و پنجشنبه به شنبه رسید و من ناگاه دیدم که مردان ریشو و پشمالو که کلاه خودهای عجیب بر سر و سپرهای غریب در دست داشتند با گرز و سلاح آهنین به جان مردم افتادند و با دودْ آن ها را پراکنده کردند. این دود با آن دود که من هر روز تنفس می کردم و به سرفه می افتادم فرق داشت. دودی سفید بود که اشک از چشمان من سرازیر می کرد و مرا دچار حالت تهوع می نمود.

روزها گذشت و گذشت. باز مردم به همان شکل عصبی در خیابان ها مشاهده می شدند. به زمین و زمان فحش می دادند. از شدت عصبانیت به جان هم می افتادند. من رنج می بردم از دیدن این مردمان که مردم من بودند و آن همه مهربان بودند و آن همه مراعات گر آداب و اصول انسانی بودند و اکنون آن ها را در اثر فشار، چنین وحشی و خشمگین مشاهده می کردم.

باری سی سال به خاطر سرودن شاهنامه و سی سال به خاطر دیدن صحنه های جان‌گداز در زیر پایم رنج بردم. رنج اولی اگرچه گران بود، شادی آور بود. رنج دومی اما، زجرآور بود. من این زجر را به جان خریدم و ماندم تا مردم را روزی، روزگاری، -مثل آن دو روز- خوشحال ببینم.

اکنون که این سطور را می نویسم، روی وسیله ی نقلیه ای قرار دارم که دارد به سرعت مرا می برد. نمی دانم کجا می برد. می گویند قرار است مرا نوسازی کنند. بازسازی کنند. من می ترسم. می ترسم مرا ببرند به جایی که مجسمه ی سردار پارتی را بردند. می ترسم بلایی را بر سر من بیاورند که بر سر مجسمه آریوبرزن آوردند. من ساخته ی دست استادی یگانه هستم. چه کس دیگری می خواهد مرا به این زیبایی بسازد؟ اصلا چه چیز می خواهند به جای من در این جایگاه که به نام من است نصب کنند؟

من از شما مردم ایران زمین کمک می خواهم. مراقب باشید که به جای من مجسمه ای بهتر نصب کنند. مبادا به دست من نشان حکومت خودشان را بدهند یا در آن سوی من پرچم بی ریخت شان را نصب کنند. مراقب باشید که اگر قرار است مجسمه ای جدید از من ساخته شود، زیباتر از آن چیزی باشد که به دست ابوالحسن خان صدیقی ساخته شده است. مراقب باشید به دست من چیزی ندهند که من آن را نمی پسندم. من در مقابل محمود مقاومت کردم و تاریخ باستانی ایران و زبان فارسی را زنده نگاه داشتم، شما نیز مجسمه ی مرا آن چنان که باید، نگاه دارید...

توضیح لازم: خبرگزاری راست‌گوی فارس نوشته است: "رئيس اداره حجم سازمان زيباسازي شهرداري تهران گفت: مجسمه فردوسي از ميدان فردوسي برداشته نشده ولي نسخه بدل اين مجسمه به نمايشگاه خدمات شهري انتقال يافته است. به گزارش خبرنگار هنرهاي تجسمي فارس، خبري مبني بر جابه‌جايي و انتقال مجسمه فردوسي از ميدان فردوسي، به همراه عكس‌هايي دال بر اين ادعا در برخي سايت‌ها منتشر شده بود كه سيدمجتبي موسوي رئيس اداره حجم سازمان زيباسازي شهرداري تهران در اين باره به خبرنگار هنرهاي تجسمي فارس توضيح داد: مجسمه اصلي فردوسي همچنان در ميدان فردوسي پابرجاست و نسخه بدل اين مجسمه كه از سوي سازمان زيباسازي شهرداري تهران تهيه شده بود، طي روزهاي گذشته به نمايشگاه خدمات شهري انتقال يافته است كه احتمالاً عكس منتشر شده در سايت‌ها، مربوط به عمليات حمل و نقل نسخه بدلي اين مجسمه است...".

مجسمه ی فردوسیِ نسخه بدل که مطلبِ "بسی رنج بردم..." را از طرف مجسمه ی اصل نوشته است، با ارسال یادداشتی، از توطئه ی پیچیده ای که در راه است و مقدمات آن با برداشتن مجسمه های سواران پارتی و آریوبرزن فراهم آمده، سخن می گوید. ایشان از مردم می خواهد ضمن حفظ هوشیاری، مراقب دشمنان ایران‌زمین باشند تا با طرح اخباری مثل گذاشتن نسخه بدل به جای اصل و یا بردن نسخه اصل به موزه، مجسمه ی اصلی "هپلی هپو" نشود و به سایر مجسمه های به سرقت رفته نپیوندد (ایشان توضیح می دهد که کلمه ی زیبای "هپلی هپو" را از مردم کوچه و خیابان شنیده و یاد گرفته است).

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.