دو شعر از کتایون آذرلی

باید طوری بشود
مثلاً این که وقتی برای وطن مان جانفشانی کردیم
ما را روانه بیمارستان بیمارهای لاعلاج نکنند
یا نبرندمان به تیمارستان و ار آن بدتر
به زندان و سلول انفرادی
و یا طناب به گردن
آویزان درخت و چرثقیل و هر چه بالا بَرنده است نکنند ما را
و نسازند برایمان پرونده ای علیه وطن
و شناسنامه ای جعلی برایمان نسازند

بهشت گمشده 

قرار است ما به مراد دلمان برسیم

مثلاً این که قرار نباشد فال گل یا پوچ بگیریم

و بگیریم مٌچ خودمان را

یا مثلاً برسیم به چهار راهی و انتخاب کنیم یکی را از میانه 

جای دو راهی یا بن بستی

یا مثلاً بشویم هم منشی 

هم کاتب 

هم دادرس 

در دعوایی که نمی دانیم از برای چیست 

و چیست قاضی و طرف دعوا و شاهد و وکیل

و چیست عدالتی دیگرگون 

در آن محاکمه پُر ابهام

 

قرار است ما به مراد دلمان برسیم

مثلاً این که قرار نباشد در بلوای نوری که به چشمانمان مُهر می زند

در بلوای آدم ها 

یکی از صد مجرمی باشیم که تقاص پس می دهد 

و پس می دهد با آمد و شد زمان 

زندگی را 

تفاله ی بودن را 

یا مثلاً این که فکر نکنیم زندانی دیوارها و حصارها و مرزهایم

یا مثلاًاین که ببینیم گاهی پرستاران مَردند 

سرتا پا سفید که نَرم مثل کِرم

دور و بَرِمان می چرخند

و ما با کمال میل می گذاریم که بر تنمان دست بکشند 

هِی دست بکشند

 

قرار است ما به مراد دلمان برسیم

مثلاً این که مثل سیاه بَرزنگی ها 

از فرط گرسنگی

استخوان هامان با صدای تَرَق.تَرَقی به هم نخورد

و نخورد لقمه ی ما را هیچ پاسبانی

پاسداری

ریئسی 

دادرسی 

وکیلی 

قاضی یی

و نکند هیچ کس پایش را در کفش مان 

و ما برسیم به راهی که برگزیده ایم

و برگزیده باشیم چیزی از جنس بهاران و باران را 

تا نَفَسی بکشیم در کُنجی

و نَفَسی فرو نشانیم بیرون از این بهشت گمشده.

 

عزیمت صفر 

 

باید طوری بشود 

مثلاً بشود طوری که روی دیوار جای خالی تابلوها را قاب بگیریم

و بگیریم دست هر کسی را که دوستش داریم 

و بزنیم به دشت 

بزنیم به بیابان

بزنیم به دریا 

و نترسیم اگر سایه هامان موازی هم بیفتند روی دیوار 

و در این گریزگاه 

دور از چشم روز و آفتاب و شب و مهتاب

قدم بگذاریم به همان راه های قدیمی

 

باید طوری بشود 

مثلاً بشود که ما، هِی دست نکشیم لای پای کسی 

همان جای که لازم نیست زیباییی باشد، قدرت هم

لازم نیست خودت باشی

یا بشود که فقط ما به زبان آینده حرف بزنیم، استمراری کامل

مثل آن وقت ها که می گفتم

فردا کراوات آبی ات را خواهم بست

و تو در اَنفیه دان دیگر تُف نکنی 

و بالا نیاوری هر چه را که بلعیده بودی از نهر 

 

باید طوری بشود

مثلاً این که وقتی برای وطن مان جانفشانی کردیم

ما را روانه بیمارستان بیمارهای لاعلاج نکنند

یا نبرندمان به تیمارستان و ار آن بدتر 

به زندان و سلول انفرادی 

و یا طناب به گردن 

آویزان درخت و چرثقیل و هر چه بالا بَرنده است نکنند ما را 

و نسازند برایمان پرونده ای علیه وطن 

 و شناسنامه ای جعلی  برایمان نسازند

و خلاصه نکنند ما را گرفتار طبیعت، در خزان عمر 

یا که نکنند ما را عاشق مسابقات سگ دوانی به جای اسب دَوانی 

و نکنند ما را شبیه ملتی که عقیده ی سیاسی ندارند 

اما جمهوری خواهانی بی بخارند

و خلاصه نکنند ما را عینهو عهد بوق 

چراغ نفتی 

سوزن بادی 

 

باید طوری بشود 

مثلاً بشود که ما را بکنند وقت شناس 

تا ما باز دیر نرسیم به نقطه صفر

و از نقطه صفر آغاز نکنیم  بی دست و پا راه مان را 

و بیهوده هَدَر نشویم

که این جا هیچ کس جُم نَخورد 

هیچ کس دَم نزند 

و عزیمت ها و داستان ها نشوند برای فردا 

و نشوند صداها بی جان 

از هر کجا که می آیند 

به هر کجا که می روند 

باید طوری بشود.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.