چشم نظّاره

چشم نظارّه‌اى كه اين ميديد

يادش از سرنوشت خويش آمد.

باد سردى كه گاه مى توفيد
در تن خشك و نيمه جان درخت
 يا كه آهسته مى چميد به باغ

در زمستان زمهريرزمان

سينه مالان به خاك واپيچيد .

چون دمى دم گرفت وغرّش كرد

بى امان از فراز تا به فرود

ناز شستى گرفت وگردش كرد .

لحظه‌اى پا فشان و دست افشان

چرخشى كرد و نيمه جولان داد.

كم كمك از شتاب و شور افتاد.

نرم نرمك بروي آب نشست.

وان بلورين حبابِ ناب شكست.

شانه باد بود و گيسوى آب

كز دمش موجهاى كوچك نغز

از پى يكديگر روان گشتند.

لحظه‌اى بود لحظه‌ هاى درنگ

اندكى بود گاه سرد سكوت

وز پِيَشْ باد بود و غرّش و اوج

ارمغانش پياله‌اى ز شرنگ.

باز توفيد و وا چميد وخزيد

باز زوزيد وسر كشيد و وزيد

وز بلنداى هر درخت كهن

زرد برگى به كام خويش كشيد .

آشيانى كه بود مأمن سار

در كف آورد و بر زمين بخشيد.

شاخك آشيان شكسته سار

پيكر خشك خود به آب آكند.

جوجه سارك كه بود سرگردان

خويشتن را به دامِ تاب افكند.

در كف باد سر گران پژمان

بى امان دل شكسته از حرمان

در دلش بذر نا اميدى رُست.

سپرى شد كه شاخه اى مى جٌست .

چشم نظارّه‌اى كه اين ميديد

يادش از سرنوشت خويش آمد.

صَرصَرى كآمد و ورا بركند.

كلبه‌اى در خزان تاريكى

در و بامش شكسته از صد سنگ.

رنج بيمى كه مى رسيد ز دور.

هر دمش لحظه ى غمينى بود .

بى امان مى نميد و مي‌پرسيد:

جوجه‌ها، جوجه‌هاى سرگردان

از چه رو لرزه در شباب شديد؟!

برگ سبز درختهاى بلند

از چه رو زرد و خاكسار شديد؟!

آرزوهاى ما چه سان مرديد؟

از چه يك يك تباه و تار شديد؟!

منوچهر برومند. م ب سها پاريس

٢٦ آبان ماه ١٣٧١برابر با ١٧ نوامبر ١٩٩٢

انتشار از: