ماجرای رضا، مجاهد خلق

به پالتالک که یک رسانۀ اجتماعی است رفتم . در پالتالک اتاق های مجازی فراوانی وجود دارد . آن جا ایرانیان در اتاق های مختلف بحث و تبادل نظر می کنند .اتاق به اتاق کلیه ایرانیانی را که حضور داشتند با گرفتن میکروفن و با نوشتن شماره تلفن خانم سورن در جریان گذاشتم . بیست و چهار ساعت بعد ، دم دمای غروب خانم سورن زنگ زد و گفت : ایرانیان بسیاری آمدند و پول فراهم شد . من نام تمامی افراد و مبلغی را که داده اند نوشته ام . سپاسگزارم . دیگر کافی است . ما فردا جنازه را به ایران خواهیم فرستاد

در ایستگاه تاکسی خیابان کایزر به تاکسی ام تکیه داده بودم و به انتظار سوار کردن مسافردر افکار جورواجوری غوطه ور بودم که صدایی من را از جا پراند . به رد صدا سر چرخاندم . مردی در کنارم ایستاده بود . با هم به گرمی دست دادیم و مرد خود را این طور معرفی کرد : - من اسمم رضا و فامیلی ام تابع است . من هم خودم را معرفی کردم . حال و احوال و سپس رضا این طور رشتۀ کلام را پی گرفت :- من اساعه از یونان می آیم هم وطن . شما اولین هم وطنی هستی که باهم آشنا می شویم . از این بابت خیلی خوشحالم . من در این شهری که شما زندگی می کنید باید هر چه زودتر تقاضای پناهندگی سیاسی بدهم . نمی دانم اصلا کجا باید بروم ؟ و چه کار باید بکنم ؟ احتیاج به راهنمائی دارم. کمکی از دست شما برمیآید ؟
-آری عزیزم ، خوش آمدی . قدمت روی چشمان من .

رضا از لحاظ قد متوسط و به لحاظ سن از زمره مردانی بود که کمر عمر را شکانده بود . برف پیری موی شقیقه هایش را سپید کرده بود . آرام و متین سخن می گفت و نجابت خاصی در کلام و کردارش هویدا بود . رضا پی گیر سخن افزود : - در یونان پناهندگان زیادی هستند. اکثریت هم با ایرانیان است. شما نمی دانی که این هم وطنان نگون بخت ما روزگار را چگونه به تلخی و سختی می گذرانند و با چه مشکلات کمرشکنی دست به گریبانند ! هووووم ما ایرانیان انقلاب کردیم که سربلند زندگی کنیم ولی در دنیا تا بخواهی خوار و بی مقدار شده ایم! من خودم دو سال تمام در یونان سیاه زندگی می کردم . بی پول و بیکار. و همیشه هم دلهره داشتم که گیر پلیس نیفتم . با چنین زندگی مشقت باری به هر روی مؤفق شدم یونان را به سوی آلمان پشت سر بگذارم .

در این حین مسافرم که یک دختر خانم موخرمایی بود چمدان به دست از راه رسید و به گفته های ما نقطۀ پایانی گذاشت . دختر خانم را سوار کردم . دلم نمی آمد هم وطن مجاهدم را تنها بگذارم . این مرد خیلی نگران بود . چه باید کرد ؟ ازدختر خانم موخرمائی اجازه گرفتم تا ایشان را نیز سوار کنم . رضا در این لحظه در کنارتاکسی ام ایستاده و سرش را پائین انداخته بود . دختر مو خرمائی سر چرخاند و نگاهی به رضا انداخت و سر تا پایش را برانداز کرد و با تکان دادن سر موافقت خود را اعلام کرد . با اشارۀ من رضا سوار شد و حرکت کردیم و دختر را به مقصد رساندیم .

سه چهار ساعت به همین شگرد شب را کار کردیم . وقت که پا می داد و مسافر نداشتیم رضا از خودش می گفت . از لحظات غم انگیربیست و دو سال پیش که برای آخرین بار با خانواده و چهار خواهرش خداحافظی کرده وآن ها را با چشمان به اشک نشسته پشت سر گزارده و برای پیوستن به سازمان مجاهدین خلق به عراق آمده بود . رضا هر از گاهی در حین تعریف بغض می کرد . بغض در گلویش می شکست . و من حتا صدای شکستنش را می شنیدم . رضا از سازمان می گفت . و از رهبریش، جناب مسعود رجوی که چگونه بعد از کشته شدن موسا خیابانی و خانم اشرف ، رهبریت سازمان را به یک رهبریت فردی بدل کرد. سخنان رضا شنیدن داشت و من با کمال میل هر بار در سخنانش خلاصه می شدم .

رضا که حرف می زد دلم برایش می سوخت . زندگی چریکی زندگی ساده ای نیست . این مرد در کوران مبارزه بر علیه حکومت ایران به سان فولاد آبدیده شده بود . تجربیات فراوانی داشت و صادقانه حرف می زد . هر بار که با دقت بیشتری به حرف هایش گوش می دادم از خود می پرسیدم این انسان در عملیات فروغ جاویدان و دیگر عملیاتی که مجاهدین زیر پوشش و حمایت ارتش صدام بر علیه ایران انجام داده اند تیغ به روی سربازان ایرانی نکشیده است ؟ اگر آری این عملش را باید اشتباه نام نهاد یا خیانت ؟ و یا جنایت ؟ طاقتم نگرفت . حرف دلم را البته طوری که مهمانم ناراحت نشود در طبق اخلاص نهادم . رضا در جوابم گفت : من بیست سالم بود که جذب دنیای سیاست شدم . و تشنۀ این بودم که به کشورم و هم چنین به هم وطنانم خدمت کنم . اما افسوس و صد افسوس این شانس انسانی را خود حکومت از من گرفت . چرا ؟ به خاطر این که حزب اللهی نبودم . ملاها بعدها هم به این بی انصافی بسنده نکردند و بی رحمانه تاختند و زمینۀ اذیت و آزار و کشتن ما دگراندیشان را هم فراهم آورند تا کسی جرأت نکند اصلا نامی از آزادی ببرد. این سیاست نابخردانه حکومت عملا ما جوانان آن دوره را به سمت سازمان های سیاسی سوق داد وزمینۀ انحراف ما را فراهم آورد . من ، سالیان سال یکی از مشغولیات ذهنی ام همین نکته ای بود که شما عنوان کردی . سرانجام هم باعث جدایی من از سازمان شد. سخن کوتاه ، من به طور کلی وقتی خودم را در دادگاه وجدان محاکمه میکنم احساس کوچکترین گناهی نمی کنم .گناه کار حکومت بود که ما را به بازی نگرفت و در حقیقت حق ما را که انتقاد و مشارکت در حکومت بود نادیده گرفت .

روز بعد ، کار پناهندگی رضا را دنبال کردیم و او را به کمپ پناهندگی شهرستان گیسن که مسئول پناهندگان این استان است معرفی کردم . پناهندگان بسیار زیادی از ایرانی و غیر ایرانی در کمپ بودند . تقاضای پناهندگی وتحویل گرفتن اتاق و وسایل مورد نیازرضا را به سرعت انجام دادند. رضا با وضعیت تازه ای از زندگی رو به رو شده بود . چند روزی باید در این کمپ می ماند تا چکاب شود و کارهای پروندۀ پناهندگیش تکمیل گردد . هر آن چه را که باید بگویم به رضا گفتم . شماره تلفن هایمان را رد و بدل کردیم و سر و گونه هایش را بوسیدم و همان دم در از هم دیگر جدا شدیم .

هر هفته از طریق فیسبوک و هم از طریق تلفن من و رضا با هم در ارتباط بودیم . رضا در جریان تقسیم پناهندگان به خانۀ جدید پناهندگی واقع در شهر آشافنبورگ که در سی چهل کیلومتری فرانکفورت است افتاده بود .و طبق گفته خودش از وضعیت جدید اظهار رضایت می کرد و تصمیم اش این بود که به محض رو به راه شدن پاسبورت پناهندگی و اجازۀ کارش برای زندگی و کار کردن به فرانکفورت کوچ کند . می دانست که در این شهر کار زیاد است . رضا آرزوداشت در آینده نه چندان دور ازدواج کند و به دور از هیاهوی سیاست رو به یک زندگی معمولی اما شرافتمندانه بیاورد . افسوس و صد افسوس که چرخ بازی گر زمانه هرگز بر وفق مرادش نچرخید.

پائیز گذشت و قدم به زمستان نهاده بودم . زمان چون باد صرصر می گذرد . بعد از ظهر یکی از روزهای بهمن ماه بود . تلفن خانه مان به صدا نشست . گوشی را برداشتم ، طرف صحبتم یک خانم آلمانی بود . وگفت : - من خانم سورن ، مسئول کمپ پناهندگان در شهر آشافنبورگ هستم . میخواستم با موحمد مستوفی صحبت کنم ؟ خودم هستم خانم سورن . روز شما هم به خیر .بفرمائید ! آقای مستوفی ، شما رضا تابع را می شناسید ؟ بله می شناسم . من خبر بدی متاسفانه برای شما دارم . رضا تابع سه روز است که فوت کرده است . ما موظف بودیم که به شما و به دیگر دوستانش خبر بدهیم . علت مرگش چه بوده خانم سورن ؟ پزشکان میگویند سکته قلبی . خداحفظی کردیم و گوشی را نهادم.

خبرشنیدن مرگ رضا برایم سنگین بود . کاملا دگرگون شده بودم و نمی دانستم که چه باید کرد ؟ زندگی ما ایرانیان تا این پایه ناپایدار !؟ خبر را به همسر و فرزندانم که در اتاق مجاور بودند دادم . آن ها نیز رضا را می شناختند . ماتم خانه مان را فرا گرفت .
به یکی از هم اطاقی های رضا زنگ زدم تا کم و کیف ماجرا را دریابم . و رفیقش برایم این چنین توضیح داد : - رضا چهار روز پیش ساعت هشت صبح بود، با ما خداحافظی کرد و گفت می روم دندانپزشکی . درراه رفتن به داندانپزشکی است و یا در راه بازگشت توی همان پیاده رو حالش به هم میخورد . چند نفری از عابرین که او را می بینند تلو تلو می خورد ابتدا فکر می کنند که مست است . پرستار رهگذری سر می رسد و همو جریان را می فهمد و میگوید مردم این آقا مست نیست . این دارد سکته می کند لطفا زنگ بزنید آمبولانس بیاید . زنگ می زنند و آمبولانس می آید و او را به بیمارستان می رسانند اما متاسفانه در راه فوت می کند . چرا به من خبر ندادید دوست عزیز ؟ رضا از داندانپزشکی که برنگشت ما فکر کردیم آمده است پیش شماآقای مستوفی . من چهار پنج روزی می شد که از رضا بی خبر بودم . شما به ایران ، به خانوادۀ رضا خبر داده اید که فوت کرده است ؟ بله بله خبر دادیم . خانم سورن به ما گفت این کار را بکنید !ما هم زنگ زدیم . خداحافظ . خداحافظ .

رضا، من و خانواده ام را به خانواده و خواهرانش معرفی کرده بود . این را خود رضا چند بار تلفنی و حضوری به من گفته بود . وظیفه ام بود که به خانواده اش زنگ بزنم . زنگ زدم . یکی از خواهرانش گوشی را برداشت . صدای شیون و زاری چند زن که یحتمل دیگر خواهران و یا فامیل هایش بودند به گوش می رسید . خودم را معرفی کردم و تسلیت گفتم . خواهررضا نه یک بار که چند بار گفت :
- آقای مستوفی جنازۀ تنها برادر ما را برایمان بفرست ! ما جنازۀ برادرمان را از شما میخواهیم . این قول را به ما می دهی ؟ بله خانم قول می دهم . من را در غم خودتان شریک بدانید !

گوشی را گذاشتم . بلافاصله صدای زنگ تلفن اتاق را پر کرد . خانم سورن بود . گفتم که جنازۀ رضا را باید به ایران بفرستیم . خواهرانش و فامیل هایش بی صبرانه منتظر جنازه رضاهستند . خانم سورن گفت : - جنازه را اگر این جا به خاک بسپاریم خرجش را دولت آلمان می دهد که 1300 یورو است ، ولی اگر به ایران بفرستیم این مبلغ به 4600 یورو می رسد که شما ایرانیان باید آن را تقبل کنید . خانم سورن ما باید جنازه را به ایران بفرستیم . شما دو روز لطفا به من وقت می دهید ؟ هیچ مانعی ندارد .من دو روز به شما وقت می دهم . این را هم بدانید که هر روز که می گذرد 85 یورو هزینۀ سردخانه است و به مخارجمان اضافه می شود . بسیار خوب خانم سورن . ما تلفنی با هم در ارتباط خواهیم بود . خداحافظ

من نمی خواستم پولی از کسی بگیرم . با چند نفر از اعضا و طرفداران سازمان مجاهدین خلق که از نزدیک آنان را می شناختم تماس گرفتم که تا شاید برای فرستادن جنازه به ایران گامی بردارند . هیچ کس بهائی نداد . دریغ حتا از یک اظهار هم دردی . دریغ حتا از یک اظهار تاسف .
بودند دوستانی از دوستان خودم دراین شهر و آن شهرکه قصد کمک داشتند. همه را که البته تعداشان تعداد انگشتان یک دست بود به خانم سورن حواله دادم . این اما کافی نبود. به پالتالک که یک رسانۀ اجتماعی است رفتم . در پالتالک اتاق های مجازی فراوانی وجود دارد . آن جا ایرانیان در اتاق های مختلف بحث و تبادل نظر می کنند .اتاق به اتاق کلیه ایرانیانی را که حضور داشتند با گرفتن میکروفن و با نوشتن شماره تلفن خانم سورن در جریان گذاشتم . بیست و چهار ساعت بعد ، دم دمای غروب خانم سورن زنگ زد و گفت : ایرانیان بسیاری آمدند و پول فراهم شد . من نام تمامی افراد و مبلغی را که داده اند نوشته ام . سپاسگزارم . دیگر کافی است . ما فردا جنازه را به ایران خواهیم فرستاد خانم سورن از همت ما ایرانیان در شگفت مانده بود .

جنازه را به ایران فرستادیم . سه روز بعد به خواهران رضا زنگ زدم ، جنازۀ دوست عزیز من را در همان زادگاهش به خاک سرد و بی رحم سپرده بودند . هفته بعد و هفته های بعدش چندین بار به سایت مجاهدین خلق سر زدم انگار نه انگار که رضا تابع , مردی که در راه آمال و آرزو های سیاسی ، اجتماعی این سازمان جان و جوانی داده است ! نامی از او نبود که نبود . دریغ حتا از یک تسلیت به خانواده اش . دریغ حتا از یک اظهار تاسف .و حیف وصد حیف از رضا تابع که در قشنگ ترین روزهای زندگی فدای خودکامگان کشورمان شد.روانش شاد باد .
فرانکفورت ـ محمد مستوفی ، معلم اخراجی شهر کنگاور - تاریخ نگارش داستان 04.09.2014

 

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای مستوفی، اگر ممکن است آدرس ایمیل خودتان برای تماس را برای من ارسال کنید.
آدرس ایمیل من: hanifhidarnejad@yahoo.de

با احترام

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
به امید آنکه خانواده رضا بتوانند آخرین بوسه را بر لب سرد او بزنند. سپاس از آقای محمد مستوفی که به او پناه داد و تا رساندن جسمش به آغوش خانواده او را همراهی کرد. و سپاس از آن انسان هائی که جدا از نظرشان در مورد سازمان مجاهدین، با نگاهی انسانی در سفر آخرِ رضا به نزد خانواده اش حمایتشان را دریغ نکردند.