پشت همین پیچ می رسیم!

من به عنوان شاهدی زنده از بازماندگان نسل کشی خمینی با افتخار تمام تجلیل می کنم از آن دختران آفتاب که با آرمان آزادی و برابری در میدان های تیر بر خاک افتادند، افسانه رجبی به قدری شلاق و کابل خورده بود که کف پاهایش پوست و گوشت را هم رد کرده بود! زهرا (پروانه) رجبی خواهر بزرگتر افسانه بود که مانند خواهرش برای آزادی و برابری دست از راحت زندگی و جان شیرین خود شست و خونین پیکر رفت! فریبا دشتی در تابستان سوزان ۱۳۶۷ و داستان یاس ها و داس ها و دارها و فصل قتل عام گل ها سر به دار شد .....

اواسط اسفندماه سال ۱۳۵۷ حدود سه هفته بعد از شروع حاکمیت ملاها در ایران در حالی که چماقداران حزب الله با شعار رذیلانه: "یا روسری یا توسری!" برای ایجاد هراس در خیابان ها جولان می دادند و علنا زنان و دختران را تهدید به سرکوب می کردند، درست در سالگرد "روز جهانی زن" هزاران تن از دختران و زنان آزاده تهران با شعار: "ما انقلاب نکردیم، تا به عقب برگردیم" در خیابان های مرکزی پایتخت اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را بر علیه پدیده نوظهور فاشیسم مذهبی و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی انجام دادند.

از آن پس تا همین امروز دُخت ایران زمین در مقابل دیوان و ددان حاکم بر این سرزمین ایستاده و به هر شکل و هر طریقی که می داند و می تواند مقاومت و پایداری و نافرمانی می کند و بهایش را با رنج و خون نثار می کند! سخن از نبرد نابرابر نسلی از شیرزنان این مرز و بوم است با حاکمان پست و پلیدی که جز قتل و غارت و تجاوز و اسید شناخت دیگری از حکومت و ولایت نداشته و ندارند!

در سالگرد روز جهانی زن من به عنوان شاهدی زنده از آن نسل و یکی از بازماندگان نسل کشی خمینی با افتخار تمام تجلیل می کنم از آن دختران آفتاب و آن سالارزنان که با آرمان آزادی و برابری در میدان های تیر و صحنه های رزم بر خاک افتادند و بر فراز دارها رفتند ولی تسلیم ستم نشدند، وظیفه خود می دانم در این روز گرامی به طور سمبلیک یاد کنم از دو زن دلاور، دو همرزم و دو همبند عزیزم که با فدای جان و عزیزتر از جانشان در ذهن من و ما و نسل ما و چه بسا در خاطره نسل ایران فردا جاودانه شدند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کوهنوردی جلودار و زندانی رازدار

کلید بر قفل در بند چرخید، پاسدار عبوسی در آستانه در ظاهر شد و همراه خود زن زندانی مجروحی را وارد سالن بند کرد، او به سختی راه می رفت اما تلاش می کرد بدون کمک پاسدار وارد بند شود! معمولا هر روز غروب این داستان تکرار می شد! چه در مورد بچه هائی که برای بازجوئی رفته بودند و شب شکنجه شده بازمی گشتند و چه آنهائی که تازه دستگیر شده بودند، زندانیان جدید غالبا با پاهای مجروح و ورم کرده ناشی از ضربات سنگین کابل در زمان بازجوئی، خون آلود و داغون به جمع بچه های بند اضافه می شدند، به خاطر گستردگی و کثرت دستگیری ها که در مناطق و نقاط مختلف تهران بزرگ به طور شبانه روزی انجام می گرفت به ندرت زندانیان جدید را می شناختیم!

آن شب اما زندانی تازه وارد را شناختم، افسانه رجبی بود، با پاهائی آش و لاش وارد بند شد، با تعدادی از بچه ها به کمکش شتافتیم، دست های او را روی شانه هایمان گذاشتیم و به داخل بند آوردیم، البته در بدو ورود به بند هیچ آشنائی قبلی به همدیگر نشان ندادیم! به سختی پاهایش را می کشید و جلو می رفت!

افسانه از مسئولین بخش دانش آموزی مجاهدین در شرق تهران بود، در فاز سیاسی (فاصله بین سال های ۵۸ تا ۶۰) روزهای جمعه که معمولا با تیم های مختلف تشکیلات به کوه می رفتیم اکثر اوقات او جلودار و راهنمای صف ما می شد، دختری چالاک و محکم و مهربان بود که صف حدودا ۱۰۰ نفره ما را در پیچ و خم کوه هدایت می کرد.

هر گاه برای استراحتی کوتاه توقف می کردیم سر به سرش می گذاشتیم و به شوخی و جدی می گفتیم: "چرا این قدر تند میری؟! خستگی برای تو معنی و مفهومی نداره؟!" لبخند شیطنت آمیزی می زد و با مهربانی می گفت: "دیگه چیزی نمانده، کمی تحمل کنید، پشت همین پیچ می رسیم!" این داستان معمولا تا قبل از رسیدن به مقصد چند بار تکرار می شد و ما همچنان نفس زنان به دنبال او .....

حالا حدودا اواخر شهریور و یا اوایل مهرماه سال شصت بود که ما در بند یک اوین معروف به "آپارتمان ها" به سر می بردیم، تقریبا همه بچه ها زیر بازجوئی و فشار بودند ولی وضعیت برخی مثل افسانه بدتر و حادتر از ما بود! هر چند ما مثل پروانه دور اون ها می چرخیدیم و تیمارشان می کردیم ولی افسوس که مرهم و داروی مناسبی برای زخم های بدن آنها نداشتیم جز نثار عشق و عاطفه!

افسانه به قدری شلاق و کابل خورده بود که کف پاهایش پوست و گوشت را رد کرده و عفونت شدیدی ایجاد شده بود، گاهی اوقات دو ساعت یک بار مجبور به تعویض بانداژ ساده زخم هایش می شدیم و مجددا چرک و خون بیرون می زد! نمی دانستیم چه باید بکنیم، بچه ها همه تازه دستگیر شده بودند و لباس اضافه هم در دسترس نبود که پاهای او را ببندیم، این که چه دردی را تحمل می کرد فقط خود او می دانست و بس!

یک بار که برای بردنش به دستشوئی دو نفری زیر بغل او را گرفته بودیم و آهسته حرکت می کردیم وسط راه به شوخی بهش گفتم: "یه کمی دیگه تحمل کن، پشت همین پیچ می رسیم!"

با نگاهی معصومانه همان لبخند قشنگ همیشگی روی چهره آرامش نقش بست، در همان چند لحظه بدون هیچ کلامی دنیائی حرف بین ما رد و بدل شد! حالا من خیلی بهتر می فهمیدم که او در پیچ و خم کوه و سختی صعود و امید رسیدن به مقصد، خودش و ما را برای چه روزهائی آماده می کرد! او هم از این که در این شرایط سخت و طاقت فرسا دستانش بر دوش دو یار و همراه و همرزم قدیمی قرار داشت آرامش خاطر خاصی احساس می کرد، آن همه همدلی و همدردی و قدرشناسی را واقعا هیچکس نمی تواند توصیف کند.

یکی دو روز بعد او را صبح برای بازجوئی بردند، عصر همراه سایر بچه ها به بند بازنگشت، دو سه روز گذشت و باز هم نیامد! مدتی بعد شنیدیم که افسانه به بهانه رفتن سر قرار در خیابان از یک موقعیت مناسب استفاده کرده و با جسارت و با همان پاهای مجروح فرار کرده است! از رفتنش خیلی خوشحال شدیم اما متاسفانه چند ماه بعد فهمیدیم که او را دوباره دستگیر کرده اند، دیگر هیچ وقت او را ندیدم ولی می توانستم حدس بزنم چه بلائی سر او درمی آورند!

نهایتا در بهار ۶۲ خبر تیرباران او را به خانواده اش دادند! این چنین آن زن آزاده و مجاهد، آن کوهنورد جلودار و زندانی رازدار، با سرفرازی رفت در حالی که رازهای بسیاری از من و ما در سینه داشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

حدود دوازده سال بعد در خارج از کشور و زندگی در تبعید مطلع شدم یکی از زنان عضو شورای رهبری مجاهدین که برای رسیدگی به وضعیت پناهندگان ایرانی به ترکیه سفر کرده بود توسط یک تیم ترور جمهوری اسلامی با همکاری یک نفوذی خائن به قتل رسیده است، وقتی برای اعتراض به این جنایت به محل تظاهراتی در مرکز شهرمان رفتم لحظه ای که عکس او را دیدم حس کردم که چقدر این قیافه و به خصوص آن نگاه و آرامش چهره برایم آشناست، انگار او را قبلا دیده بودم، نام او زهرا (پروانه) رجبی بود ولی من قبل از دیدن عکسش توجه چندانی به نامش نکرده بودم، آن شباهت چهره و آن نام فامیل، مشخص بود که از یک خانواده می آید! بله، پروانه خواهر بزرگتر افسانه بود و هر دو برای آزادی و برابری دست از راحت زندگی و جان شیرین خود شستند و خونین پیکر رفتند، یاد هر دوی آن عزیزان گرامی.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دختر شوخ طبع و شجاع جنوبی

یکی از چهره های محبوب زندان فریبا دشتی بود، هر جا که بود حتی در شرایط سخت و یأس آور هم شلوغ می کرد و شور و نشاط با خودش می آورد، حضورش همیشه باعث شادی جمع می شد و روحیه بخش بچه های همبند بود، به همین دلیل هر گاه نفرات اتاق ها را تعیین می کردند خیلی دوست داشتیم در همان اتاق یا سلولی باشیم که فریبا در آن بود.

در اوج فشار و سرکوب و هجوم پاسداران زندان طنزهای فی البداهه و تیکه پرانی های بامزه او در مورد پاسداران و چند تواب انگشت شمار و آلت دست رژیم آن قدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق می شد و با صدای خنده ها، سکوت و افسردگی در محیط از میان می رفت، خودش می گفت هیچ چی برام لذت بخش تر از این نیست که خنده را به لب های بچه ها ببینم.

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که به خاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند، با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت برادر دلیرش هود دشتی دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل می رسد و دو خواهرش به رزمندگان آزادی در نوار مرزی می پیوندند، فریبا هم سال ۶۲ دستگیر می شود و در اوین به جرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم می گردد، ما طی سال های ۶۵ و ۶۶ مدت زیادی در اوین همبند و حتی همسلول بودیم.

اوایل سال ۶۶ فریبا به جرم سر موضع بودن و برای تنبیه بیشتر به همراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و ..... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند، آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی (سالن یک) در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند، در آنجا باز هم فشار و اذیت و آزار در اتاق های دربسته ادامه داشت تا سال ۶۷ و آن مرداد گران در آن تابستان سوزان و داستان یاس ها و داس ها و دارها و فصل قتل عام گل ها ! .....

بر خلاف تصور فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران داستان ستیز نسل ما با افعی های عمامه دار بعد از رفتن حماسی آن دلاوران و سر به داران و آن همه فرو ریخته گل های پریشان در باد پایان نیافت و هنوز که هنوز است با جلوداری نسل جوان کشور حکایت همچنان باقی است.

چند سال پیش بود که شنیدم خواهرزاده فریبا در ایران دستگیر شده است! حامد همان کودک دهه شصتی است که خیلی دلتنگ خاله فریبایش بود و فریبای عزیز هم از شیرینکاری های خردسالی او برایمان در سلول تعریف می کرد، البته حامد همراه پدر و مادر و برادرش دستگیر شده بود، مادرش خانم نازیلا دشتی از زندانیان دهه شصت بود و پدرش دکتر یازرلو نیز بارها بازداشت و زندانی شده است! همان انسان وارسته ای که دکتر ملکی از او به عنوان پزشک شریف زندان یاد می کند.

در دهه سیاه شصت، در آن جهنم خمینی ساخته و در سکوت و سازش سودجویان شرق و غرب عالم فریبا در زمره آن نسل گمنام ولی نامداری بود که از همه چیز خود برای آزادی مردم میهنش گذشت و سرانجام سر به دار شد در حالی که هیچ مزار و حتی یک سنگ قبر هم در این دنیا ندارد!

روز جهانی زن بر تمامی زنان به خصوص بر هزار زن اشرفی و همه زنان آزاده و رزمنده، روشنفکر و دگراندیش، مادران صلح و آزادی و همه زنان محروم و زحمتکش و دخترکان معصوم قربانی تجاوز و تبعیض گرامی باد!

مینا انتظاری - اسفند ۱۳۹۳

mina.entezari@yahoo.com

www.mina-entezari.blogspot.com

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس:

۱- لینک مقاله: "همسلولی ها" – مینا انتظاری

http://mina-entezari1.blogspot.com/2007/09/blog-post.html

۲- هشتاد و سه روز در سلول شماره هشتاد و سه – حامد یازرلو

http://www.iranglobal.info/node/43426

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

مینا انتظاری نویسنده این نوشتار هفت سال از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۶۷ در زندان های گوناگون رژیم آخوندی زندانی بود و اندک زمانی پیش از کشتار تابستان ۱۳۶۷ با سختی های فراوان از زندان آزاد شد و بی درنگ هست و نیستش را در ایران رها کرده و از دوزخ رژیم ولایت فقیه به فرامرز گریخت. 

منبع: 
http://mina-entezari1.blogspot.com/2015/03/blog-post.html
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب تورک اوغلی, ممنون از پاسخ و اینکه شما هم لابد در آن زمان به صف بانوان پیوسته بودید. جز این هم از مبارزی چون شما انتظار نمیرفت. اما ظاهرا نیست در لوح دلم جز الف قامت یار و گیرنده شما همان یک ایستگاه را دارد. عزیزم, من از بهر حسین در اضطرابم تو از عباس میگویی جوابم. ایران غیر از ذربایجان که لابد همه در آن زمان به صف بانوان پیوسته بودند, ساکنین دیگری هم دارد و سکوت آنها بس شبهه بر انگیز است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سلام-هم اکنون من وما هویت طلبان بخوان استقلال طلبان هرراهی رارفتیم مدرسه بزبان خودخواستیم.فرهنگستان خواستیم. خودمختاری خواستیم.بازشدن سدهای بدون کارشناسی برای زنده شدن درایاچه اورمی خواستیم .هرکس به نوعی مارامتهم کردندوچوب مان زدندومیزنندمخصوصاروشنفکرنماهای سردرگم وعافیت طلب ریش وسبیل دارکمونیست وملی گراماها را اطلاعاتی خواندند.همین مجاهدین. توده ایی وفدایی وملی گراهای بی وطن وبی وجدان وشئونیست هرنوع انگی که شایسته خودشان است به گفتند.آن زمان هم تازه امام را پیداکرده بودندوازسرنوشت مصدق وشکست آن سال ترسیده وهمان طورکه اکنون فرخ نهگداردر صف رای می ایستدوبرای انتخابات آینده ازهم اکنون فتوا داده وفراخوان پیش ازموعدمیدهدچسبیدندبه امام وامام زاده هاماهم ازآنهاپیروی کردیم.میشودگفت مسبب تمام کشتارهای بعدازانقلاب.درتبریز.کردستان.ترکمن صحراوکشتارسیاسیون همین روشنفکرنماهای دستیارملاهابودندوهستند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
گاهی سکوت چنان گوش خراش است که آدم را کر میکند. یعنی ظاهرا هنوز بعد از سی و شش سال کسی نمیداند زمانی که " ..... هزاران تن از دختران و زنان آزاده تهران با شعار: "ما انقلاب نکردیم، تا به عقب برگردیم" در خیابان های مرکزی پایتخت اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را بر علیه پدیده نوظهور فاشیسم مذهبی و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی انجام دادند...." آیا مردان ما " نامرد " بودند و یا مذهبی؟ گمان نمیکنم هنوز کسی پاسخ قطعی داشته باشد و سکوت موید این گمان است. مگر آنکه مردان بیشماری هم حضور داشتند و سرکار خانم انتظاری از آنها ذکری نفرموده اند. نمیدانم.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
این معما برای من حل نشده است. اگر سه هفته پس از انقلاب " ..... هزاران تن از دختران و زنان آزاده تهران با شعار: "ما انقلاب نکردیم، تا به عقب برگردیم" در خیابان های مرکزی پایتخت اولین تظاهرات و حرکت اعتراضی را بر علیه پدیده نوظهور فاشیسم مذهبی و حاکمیت ارتجاع و واپسگرایی انجام دادند...." چگونه بود که هزاران " مرد " به صف آنها نپیوستند ؟ دو حالت بیشتر ندارد: یا آن " مردها " خیلی بی غیرت بودند و یا اینکه نفوذ مذهب در ایران چنان قوی بود - و هنوز هم هست؟! - که همگی خواستار این عقب گرد بودند. اینکه " افسانه از مسئولین بخش دانش آموزی مجاهدین در شرق تهران بود " یعنی سازمانی که هنوز " رییس جمهورش " چارقد بر سر دارد موید حالت دوم نیست؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
یادشان گرامی‌ و راهشان پر ‌ره رو.