بئبو بئبو

یکی از کارگرای میخونه غرولند کنان دستمو گرفت و منو برد بیرون. کمی آب آورد، دست و صورتم رو شستم. همینطور که آب به سر و صورتم میزدم، توی رویاهام سیر می کردم. به نظرم می اومد که "اسداله شیرفروشِ" محله قدیم مون با دوچرخه اش اومده جلو چشمام وایستاده و پشت سرهم، بوق دوچرخه اش رو فشار میده: بئبو... بئبو... بئبو، آی ی ی شیر... شیری... شیردارم... شیر!.

هوا خیلی سرد بود. باز هم دیر کرده بودم. در خونه رو که زدم، برادر کوچکم در رو باز کرد. با عجله داخل حیاط شدم. گفتم: «آرش بدو بریم تو که یخ زدیم» خواستیم دوتائی بزور داخل بشیم، برای همین هم لای در گیر کردیم و با فشار رفتیم تو و در رو پشت سرمون بستیم. تازه داشتم پالتوم رو از تنم در می آوردم که پدرم سر رسید:

- «باز کجا بودی؟»

- «رفته بودیم توپ بازی»

- «بچه منو دست انداختی؟ توی این سرما، توسر سگ بزنی بیرون نمیره. اونوقت شما داشتین توپ بازی می کردین؟»

درهمین حین زن بابام داخل شد و با عصبانیت به بابام توپید که:

- «آخه مرد چی میخوای ازجون این بچه؟ اول بذار از را برسه، هنوز لباساشو در نیاورده، سر بچه داد می کشی که چی بشه؟. حالا بیا تو، شب درازه، هر چقدر بخوای وقت برای غرولند هست»

راستش من از زن بابام اصلن بدی ندیده بودم. اما هیچ وقت هم نتونسته بودم محبت های اونو باورکنم. هر وقت هم وارد خونه می شدم، سرم رو می انداختم پائین و یک سره می رفتم تو اطاق خودم. این اطاق مال من و برادرم بود. توی اون یکی اطاق هم پدرم، زن بابام و خواهرم که تازه به دنیا اومده بود زندگی میکردند. از همون روزی که این خواهر ناتنی ام "لیلا" به دنیا اومد، من مرتب یاد خواهرم "فیروزه" می افتادم  تازه یه سال از فوت مادرم گذشته بود، که پدرم با یکی از قوم و خویشاش ازدواج کرد. یعنی با همین منصوره خانم که معلم بود و ازشوهر اولش طلاق گرفته بود. البته او هم بخاطر همین بیوه بودنش راضی شده بود تا با پدر من که چهار تا بچه قد و نیم قد داشت ازدواج کنه. وقتی که پدرم بعد ازمرگ مادرم زن گرفت، عمه ام اومد و خواهرم "فیروزه" رو با خودش برد تا پیش اون زندگی کنه. من خیلی دلم میخواست که اون هر دوی ما رو با خودش ببره، اما میدونستم که این کار شدنی نیست.

***

چند سال پیش بود، که گوشه دامن مادرم گیر کرد به چراغ خوراک پزی و چراغ واژگون شد و در نتیجه خونه آتش گرفت. مادرم که تلاش کرده بود آتیش رو خاموش کنه، خودش هم تو آتیش سوخت. من وضع روحیم کاملن بهم خورده بود. آخه هنوز خیلی کوچیک بودم که  رفتم سرجنازه سوخته مادرم. این قضیه خیلی  تاثیر بدی روی من گذاشت. بعد که پدرم دوباره ازدواج کرد، وضع روحیم باز هم بدتر شد. زن بابام که این موضوع رو خوب می دونست، همه بد قلقی های منو تحمل می کرد. هیچ وقت نشد که اون پیش پدرم از من بد بگه و چغولی منو بکنه. برای همین هم وقتی پدرم برخورد بی ادبانه منو نسبت به اون می دید نمی تونست تحمل کنه و از کوره در می رفت. پدرم خیلی منو نصیحت کرد، ولی آخرش، خودشم خسته شد. نه اینکه فقط از دست من خسته شده باشه، نه. ازدست خودشم خسته شده بود. اصلن از زندگیش سیر شده بود. همیشه مست پاتیل می اومد خونه و همه حرص اش رو هم سر من خالی می کرد. آخه اون که کس دیگه ای رو نداشت تا سربه سرش بذاره.

- « زودباش. لباستو در بیار، بیا سر سفره»

و این صدای پدرم بود که منو به خودم آورد. با اعتراض گفتم:

- «من نمیخورم، شما بخورید»

- «چی خوردی؟»

- «هیچی. گشنه نیستم»

- «بچه تو دیگه جون منو به لبم رسوندی. این چه جور جواب دادنیه؟...»

- «مگه زوره؟ نمیخورم خوب»

- «غلط کردی، دوساعته سفره رو انداختیم و منتظر توئیم، برادرت شام نخورده که توی مرده شور برده بیائی تا با تو غذا بخوره، نمیفهمی که این زن، بخاطر شماها شام درست کرده؟»

- «به من چه، مگه من گفتم شام درست کنه؟ میخواس درست نکنه، خوب شما بخورین، چی کار دارین به من»

پدرم از کوره در رفت و به طرف من هجوم آورد.

- «سگ پدر خیلی خوش چوسی، جلو باد هم میشینی؟»

وقتی دیدم هوا خیلی پسه، به سرعت پالتو و کلاه و کفشم رو برداشتم و دویدم توحیاط و اصلن نفهمیدم که کی با پای برهنه از حیاط زدم تو کوچه. بیرون از خونه کفشهام رو پوشیدم، کلاهم رو تا خرخره کشیدم پائین و یقه پالتو را تا روی گوش ها بالا بردم و بعد از بستن دگمه های پالتوم راه افتادم، اما خودم نمیدونستم کجا دارم میرم. درحالی که سنگ و کلوخ های جلوی پام رو با لگد به این طرف و اون طرفت شوت می کردم، از درون مثل سیر و سرکه می جوشیدم و با خودم حرف می زدم: «میذارم میرم... خوب پس برادرم بدون من چیکار کنه؟... من نمیتونم با نامادری زندگی کنم،... آحه اون بیچاره مگه چه بدی درحق من کرده؟...»

دلم حسابی گرفته بود. می خواستم سرم رو بذارم رو شونه یه نفر و حسابی گریه کنم. آخه این چه سرنوشتیه که رو پیشونی ما نوشته شده. ازشنیدن سر و صدایی از داخل کوچه به خودم اومدم. فراموش کرده بودم که، کی از خونه زدم بیرون. و حالا رسیده بودم به چهار راه شهناز.جلو پاساز سرمو بلند کردم، دیدم فقط میخونه ها بازند و اغذیه فروشی ها. انگار کسی تو کوچه منو صدا می کرد. نور کم سوی چراغ میخونه ها سوسو می زد. در زیر این نور ضعیف می شد چهره آدم هائی رو که اونجا نشسته بودند دید، اما نمی شد اونها رو کاملن تشخیص داد.

انگار که این دود سیگار، همهمه صدا، قهقهه خنده ها و فریادهای به سلامتی ها... و اون دو سه استکان عرق تلخی که بالا می انداختند، می تونست، درد و رنج و تلخی زندگی رو از چهره خسته این انسان ها پاک کنه.

هوس کردم برم تو و چند پیکی بزنم. از مقابل چند میخانه رد شدم. هر چی تلاش کردم، جرئت نکردم داخل بشم. دو دل بودم، نمی تونستم پاپیش بذارم. راستش می ترسیدم. بعضی از اونهایی هم که توی میخونه نشسته بودند به من نگاه میکردند و از اینکه من با این سن وسال کم، این وقت شب، اونجا ول میگردم تعجب می کردند. وقتی از مقابل یکی از اون میخو نه ها رد می شدم، یهو چشمم افتاد به زن بلند بالا و تو دل بروئی که پشت بار وایستاده بود. یک آن، نگاهمون به هم گره خورد. نگاه او حاکی از تعجب بود و نگاه من ناخواسته. درهمین لحظه پنداری یه نفر از پشت گردنم گرفت و منو هل داد تو. زن، لب ورچید. جلوترکه رفتم، چشماش رو تنگ کرد و سرش را تکان داد که، «چیه؟» گفتم:

- «یه استکان بریز بخورم!. »

زن، با نگاهش مرا از پائین تا بالا ورانداز کرد. یه نفر با صدائی که از فرط مستی به لکنت افتاده بود ازپشت سر هوار زد:

- «ماتی» بچه خوشگل گیرت اومده، بهش برس، بذار به حساب من!»

- «زر زیادی نزن بابا، تو خودت چند ساله که به حساب این و اون میخوری!»

چند نفر از کسائی که اونجا نشسته بودند، صدای قهقهه شون بلند شد و پشت سرش استکانا رو به سلامتی «ماتی» بلند کردند. زن، به طرف من برگشت و پرسید:

- «چی میخوری پسر؟»

- «هرچی باشه» 

- «شراب؟، ودکا؟ میخوای آبجو بهت بدم؟»

- «نه، ودکا بده!»

یک استکان ودکای مراغه، که زلال تراز اشک چشم بود برام ریخت و گذاشت جلوم. من اسم عرق رو از نوشته روی شیشه توی رف خواندم.

- «مزه بدم؟»

- «بده ...»

در یک بشقاب کوچک، کمی میوه گذاشت و هل داد جلوی من. منم استکان عرق رو یه نفس رفتم بالا. بعد یه برش میوه گذاشتم تو دهنم و یواش استکان رو گذاشتم رو پیشخوون و با صدای آرومی گفتم:

- «یکی دیگه بریز!» 

- «ماشاا...، چه خبره؟ صبرکن بابا، بذار کون استکانت بخوره زمین...»

صدای مرد قبلی باز هم از پشت سر بلند شد:

- «منم اینو میخورم به سلامتی این دوست جوون مون، به سلامتی...»

فریاد به سلامتی ... از این طرف و اون طرف بلند شد. یکی دیگه هم خوردم. و بعد، یکی دیگه... دیگر نفهمیدم چند تا خورده ام. چشمانم باز نمی شد. به نظرم می اومد که شیشه های عرق توی قفسه پشت بار، دارن به طرفم هجوم می آرن، زن، سرش را به طرف من آورد و لندید:

- «دیگه بسه ته !»

با لکنت زبان گفتم:

- «یکی دیگه هم می خورم»

درحالی که چشم تو چِشمم دوخته بود، تو گوشم گفت:

- «نه، دیگه بسه ته... خراب میشی»

یه آن احساس کردم نگاهش، منو سِحرکرده. بوی عطر خوشی صورتم رو نوازش کرد. لب اش پرید. بی اختیار دستم رو به طرف سینه اش بردم و پستونش رو فشار دادم. با صدای بلندی خندید و گفت: «بئبو... بئبو...»

خیلی خوشم اومد. دوباره دستم رو بطرف سینه ا ش بردم. اون دوباره گفت: «بئبو... بئبو...»

خواستم یه بار دیگه این کارو تکرار کنم که یکی ازپشت گردنمو گرفت و کشید و بی آنکه مهلتم بدهد با گفتن «کره خر، انگار روت خیلی زیاد شده؟ با سیلی شتررررررق خوابوند تو صورتم. خون از دماغم راه افتاد و دهنم هم پرخون شد. اما من انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، تو کِیف خودم بودم، در عالم  مستی همه اش خیال می کردم که دست بردم توی سینه ش و اونم مرتب می گه: بئبو... بئبو... بئبو... بئبو.

یکی از کارگرای میخونه غرولند کنان دستمو گرفت و منو برد بیرون. کمی آب آورد، دست و صورتم رو شستم. همینطور که آب به سر و صورتم میزدم، توی رویاهام سیر می کردم. به نظرم می اومد که "اسداله شیرفروشِ" محله قدیم مون با دوچرخه اش اومده جلو چشمام وایستاده و پشت سرهم، بوق دوچرخه اش رو فشار میده: بئبو... بئبو... بئبو، آی ی ی شیر... شیری... شیردارم... شیر!.

 


ببو ببو

هاوا چوخ سویوقویدی، یئنه گئجیک میشدیم. قاپینی دؤیدوم خیردا قارداشیم قاپینی آچدی. تله سیک گیردیم حیطه دئدیم؛ آرش قاچ ایچری دوندوق. ایکیمیز بیردن سوخولاراق ائوه قاپی دا گیر ائله دیک، بیر آز دارتینیب قاپیدان کئچیب تئز قاپینی باغلادیق. پالتوومو چیخاردیردیم کی آتام یئتیشدی.
- گینه هاردایدین؟
- گئتمیشدیق توپا،
- منی سرییب سن اولان. بو سویقدا ایتی وورسان ائشیگه چیخماز. سیز بیریول بو شخته ده توپ اوینوردوز؟
ائله بو آندا ننه لییم اتاق دان چیخیب، دده مه هیرسله ندی؛
- آ کیشی، نه وئریب سن آلانمیرسان؟ قوی هله بیر یئتیشسین، پالتارین چیخارتمامیش قاباریرسان اوشاقا. گل ایچری گئجه اوزوندو نه قده ر ایسترسن دیینمه یه واخت وار.
دوغروسو من ننه لییم ده ن بیر پیس لییک گورمه میشدیم. امما نه ایسه هئچ واخت اونون محبتین اینانمادیم. همیشه ائوه گیریب، باشیمی سالیب آشاغا گئتمیشم اوتاغیما. بو اتاقدا قاردشیملا من قالیردیق. او بیریسی اوتاقدا دا آتام، ننه لییم و تازا دوغولان باجیم. بو اؤگئی باجیم "لیلا" اولاندان هرگون اوز باجیم "فیروزه" گؤزومه تیکیلیردی.
آنام اؤله نده ن بیر ایل سونرا، آتام فامیل لرینین بیریسی ایله ائوله ندی. منصوره خانیم اره گئدیب بوشانمیش بیر معلیم ایدی، بونا باخمییاراق بوشاندیغینا گورا راضی له شدی میم آتامیننان کی دورد اوشاقی واریدی ائوله نسین. آتام ائوله ننده ن سونرا، عمه م گلیب باجیم فیروزه نی آپاردی اوزوینن ساخلاسین. گویلوم ایستیردی کی بیز ایکی میزی ده آپارسین، امما بیلیردیم کی بو ممکن دئییل.
نئچه ایل قاباق آنامین دونونون اتگی پیله ته یه ایلیشیب، پیله ته نی چئویردی، ائوی اود آلدی، آنام دا کی ایستیردی اودو سؤندوره، اؤزو اود توتوب یاندی. بو ایش منی چوخ عصبی له شدیرمیشدی، نییه کی اوشاق ایکن آنامین یانیق جنازه سینین اوستونه گلیب چیخدیم و بو منده چوخ پیس تأثیر قویدو، آتام ائوله ننده ن سونرا عصبی لییم داها آرتدی. ننه لییم بونو یاخشی باشا دوشوردو. اونا گورادا منیم ناسازگارلیغیمی تحمل ائدیردی. هئچ واخت اولمادی کی منی آتاما چوغوللاسین. بونونلا آتام منیم حؤرمتسیزلییمی آناما گؤروردی و بو ادبسیزلیگی چکه نمیردی. آتام منی چوخ نصیحت ائله دی، آمما دوغروسو یورولدو. تکی منده ن یوخ، اؤزونده نده یورولموشدو، ائله جه یاشایشیندان دویموشدو. همیشه ائوه کئفلی گلیب، دونیانین آجیغین منده ن آچیردی. آخی بیر باشقاسی یوخویدو کی اونونلا بیتده شه.
- دی سؤیون گل سوفره باشینا.
بو آتامین سسی دی کی منی اؤزومه گتیردی. اعتراض لا دئدیم؛
- من یئمیره م، سیز یئیین.
- نه یئمیسن؟
- هئچ نه، آج دئییلم.
- اولان سن منی لاپ جانا گتیرمیسن. بو ائوه گلماغین، بودا جاواب وئرماغین.
- زوردی یئمیره م دا.
- غلط ائلیسن یئمیرسن. ایکی ساعاتدی سوفرانی سالیب سنی گوزلیریک، قارداشین شام یئمییب کی سن ویرغین وئرمیش گله سن سنین له یئییه، باشا دوشورسن بو آروات سیزه گورا شام قویوب.
- منه نه، من دئمیشم شام قویسون. قویماسین. سیز یئیین دا، منیم له نه ایشیز وار.
آتام حیرصله نیب بیرده ن جومدو منیم اوستومه؛
- کوپک اوغلو هله چوخ اوجا سیچیبسان، باشیندان دا دیشییرسن.
گؤردوم هاوا یامان پیسدی، ال آتدیم پالتوومیا، بؤرکومو گوتوروب باشماقلاریمی آلیب الیمه، بیلمیره نه واخت آیاق یالین حیط ده ن ائشیگیه قاچدیم. باشماقلاریمی گئییب، بؤرکو کئچیدیم خئیتدییمه، پالتووین یه خه سین چکدیم قولاقلاریما، دویمه له ریمی باغلاییب، باشیمی سالدیم آشاغا، یورودوم، آمما هئچ بیلمیردیم هارا. یئرده کی داش قومی شوتدویوره ک، ایچیمده برک قئینیب، اؤز- اؤزومه دانیشیردیم؛
- قویب گئده جاغام ، ... اوندا بس قارداشیم من سیز نئله سین.
- من ننه لییک له یاشیان دئییلم، ... آخی او یازیق منه نه پیس لیک ائلییب کی، ...
اوره ییم برک سئخیلیردی، ایستیردیم باش قویوب بیرینین چیینینه آغلییام. آخی بو نه یازیدی بیزیم آنلیمیزا یازیلدی؟ کوچه نین ایچینده ن گله ن سس صدا منی اؤزونه طرف یؤنه تدی. نه زامان ائوده ن چیخمیشدیم بیلمیره م. چوستدوزلاردان گلیب چاتمیشدیم چهارراه شهنازا، پاساژ قاباغیندا باشیمی قوزادیم اوسته. بیر مئیخانلار آچیقیدیر، بیرده آتدا - بوتدا یئمک توکانلاری. ائله بیل کی بیریسی منی چاغیریردی کوچه یه، مئیخانادا کی چیراقلار سانکی کؤزه ریردیلر، بو ضعیف ایشیقدا اوردا اوتوران سرخوش انسانلارین سیماسینی گؤرمک اولوردوسا آمما سئچمک اولموردو. سیگارت توستوسو، اوجا اوجا دانیشیقلار، شاقیلتی لی گولوش لر، ساغلیق لار، ... سانکی او ایچدیک لری بیر ایکی آجی ایستکان آراغ، او یورقون انسانلارین سیمایسندا حیاتین بؤتون چتینلیک لرین و آجی لیق لارین نئچه آنلیق اولورسادا پوزوب آپاریردی.
هوس له ندیم ایچری گیریب بیر ایکی ایستکان وورام. بیر نئچه مئیخانین قاباقیندان کئچدیم هر نه اوزومه جرعت وئردیم باجارمادیم. بیر آیاغیم ایره لیردیسه اوبیریسی گئری قایدیردی، دوغروسی جانیمدا بیر قورخو واریدی. بعضاً ایچریده کی لرده منه باخیب بو یاشدا بو ساعاتدا اوردا دالاشدیغیما تعجبله نیردیلر. بیر باشقا مئیخانانین قاباغیندان کئچنده گوزوم دوشدو بارین دالیسندا دوران شسلی شقاوتلی بیرقادینا. باخیشلاریمیز بیربیرینه توققوشدو، او تعجبلی من ایسه اختیارسیز، دئدیم بس کی بیریسی پیسریمده ن یاپیشیب ایته له دی ایچری. قادینین دوداقلاری قاچدی. ایره لی گئتدیم. او گؤزلرین قئیدی باشینی ترپه دی کی، نه؟ دئدیم؛
- بیر ایستکان توک ایچیم.
قادین منی آشاغدان یوخاری وراندازلادی. آرخادان بیریسی دیلی توتار توتماز باغیردی؛ ماتی سوتول بالا گیریوه کئچیب، حؤرمت ائله یاز منیم حسابیما.
- آرتیق دانیشما گئده، سن اوزون نئچه ایلدیر اونون بونون حسابینا ایچیرسن؟
اوردا اوتورانلارین بیر نئچه سی شاققا چکیب گولدولر، آردینجا ایستکانلاری ماتی نین ساغلیغینا قالدیریلار.
قادین اؤزونو دونده ریب منه سوردو:
- نه ایچیرسن اوغول؟
- هر نه اولورسا اولسون.
- شراب، یوخسا وودکا؟ دییرسن سنه آبجو وئریم؟
- یوخ وودکا، وودکا وئر.
بیر ایستکان گوز یاشیندان دورو ماراغا وودکاسی توکوب قویدو قاباغیما. بونو من شوشه نین اوستونده اولان یازی دان اوخودو.
- مزه وئریم؟
- وئر.
بیر بالا بوشقابدا، میوه قویوب ایته له دی منیم قاباغیما. منده ایستکانی بیر باشا گئتدیم اوسته، بیر دیلیم میوه یئییب، سونرا بوش استکانی قویدوم پئشخانین اوستونه، یاواشجا دئدیم:
- بیرینده سوز.
- ماشاا... ، بیر ماجال وئر ایستکانین گؤتو یئره ده یسین، سونرا.
آرخادان او سس یئنه باغیردی؛ منده بونو ایچیره م جاوان دوستوموزون ساغلیغینا. ساغ اول، ساغ اول سسی اوردان بوردان ائشیدیلدی.
بیرینده ایچدیم، سونرا داها بیریسین، ... ، نئچه سین ایچمیشدیم بیلمه دیم. گوزلریم آخیردی، "بار"ین دالیندا کی رف ده آراغ شوشه لری ساندیم یئرییب اوستومه شئغیرلار، قادین باشین گتیردی منه ساری، دئدی:
- بسیندیر.
دیلیم توتار توتماز دئدیم:
- بیرینده ایچه جاغام.
- یوخ داها بسیندیر، کورلانارسان.
بونو گؤزونو گؤزومه تیکره ک، لاپ قولاغیمین ایچینه دئدی. بیر آن گؤزله ریم گؤزولرینده سانکی اووسونلادی، خوش بیر قوخو اؤزومه توخوندو، دوداقی قاچدی، اختیارسیز الیمی اوزالتدیم سینه سینه طرف، دوؤشونو سئیخدیم. شاققیلداییب دئدی:
- ببو ببو،
بو منیم ائله خوشوما گلدی کی، تازاشدان الیمی اوزالتدیم دؤشونه ساری، او یئنه دئدی:
- ببو ببو،
بیرداها بو ایشی تکرار ائله مک ایستیردیم کی دالدان بیریسی یاپیشیب پیسریمده ن چکدی دالی، قودوخ ائله بیل اؤزون آچیلدی. ماجال وئرمه ییب، تاررررراق بیر شاپالاق اوزومده ن. بورنومون قانی قاتیشدی آغزیما. یئدیغیم کوتگه باخمیاراق، من ائله اؤز حالیمدا ایدیم، سرخوشلیغیمدا ائله سانیردیم کی من اونون سینه سینه ال اوزاتدیقجا او دئییر؛ ببو ببو، ببو ببو.
ایشلیه نلرین بیری دئیینه دئیینه، یاپیشیب الیمده ن چیخارتدی چؤله، دولو بیر گویوم سو گتیریب توکدی ال اوزومو یودوم. ال اوزومو یووارکن، هله رؤیالاریمدا سئیر ائدیردیم. قدیم محله میزده اسداله سوتچو گؤزومون اؤنونده ایدی، چرخ اوسته سوت ساتیردی. آرا وئرمه ده ن فیتینین بالونونی سئیخیردی، ببو ببو – ببو ببو، آی ی ی ... سوت آلان ...

 بهمن 1393

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.