پیشیتا

طرحی برای نمایش

یک میز و سه صندلی، وارونه توی اتاق قرارگرفته¬اند. روی دوتا از صندلیها دو مرد با سر و وضعی آراسته نشسته¬اند. چهر¬ه¬ی یکی از آنها پشت روزنامه¬ای پنهان است، دیگری پاهایش را روی صندلی خالی سومی درازکرده و در عالم خیال بسر می¬برد. مرد جوان شیک¬پوش دیگری در وسط اتاق ایستاده است؛ به نظر می¬رسد فرمان موتورسیکلت خیالیی را در دست دارد.«...بوم بوم بوم بوووم بوم بوم پیشت بوم بوووم بوووم بوم پیشت پیشت، اه¬ه، لاکردارد!» در حالیکه با خود سرگرم گفتگو و درآوردن صدای موتور با دهانش است، روی یک پا می¬ایستد، پای دیگرش را در خلاء بالا می¬برد و محکم روی هندل خیالی می¬کوبد و به این ترتیب سعی می¬کند موتور سیکلتش را راه بیندازد:
«بوم بوم بوووووم بوم بوم، ها، روشن شد! بذارم یه خرده گرم بشه. بوم بوم بوم بوم بوم بوم، آفرین، به این میگن Made in Pishita هاهاهاااا حرف نداره بدمسب، موتورش مثه ساعت کار می¬کنه. نگاش... بوم بوووم بوووم بوم بوم بوم...»
مردی که صورتش را تاکنون پشت صفحه¬ی روزنامه پنهان داشته است، سرش را به طرف مرد دیگری که همچنان در عالم خیال، کنارش نشسته، بر می¬گرداند و آهسته به او می¬گوید:«فیکو، به این گازو قم¬قم بگو بوم بوم نیستش بابا، اصلش قم قمه، ژاپونی هم نیستش، مال خراب¬شده¬ای به اسم ایرانه!»
رشته¬ی خیال مرد سوم گسسته می¬شود. با ترش¬رویی می¬گوید:«جیغو، تو رو خدا دست از سرم بردار! بذار تو فکر گرفتاریهام باشم! خودت رو هم بیخودی با دکتر درگیر نکن! بذار مشغول بوم بومش باشه!»
جیغو:«باشه، بابا. باشه. تو هم که امروز انگار از دنده¬ی چپت بلند شدی! فقط به این گازو بگو کمتر قم قم کنه! داره میره تو اعصابم.»
فیکو رو به گازو:«دکتر، لطفن یه خرده مراعات حالش رو بکن! می¬بینی که اصلن سردماغ نیس. داری می¬رینی تو اعصابش.»
گازو:«بوم بووووم... چشه؟ جیش داره؟ بوم بوم پیشت بوم بوم بوم...»
فیکو:«چی می¬دونم. میخواد موتورت رو خاموش کنی!»
گازو:«بوم بوم بووووم بوم بوم نمیشه، نگاش بوم بوووووم پیشت پیشت بوم پیشت بوووم بووووم ساساتش گیر داره. اگه خاموش بشه آ، تا خداتا قرن دیگه هیچکی نمی¬تونه راش بیندازه. بووووم بووووم...»
جیغو عصبانی¬ داد می¬زند:«کوفتِ ساساتش، گازو! صد سال سیاه هم بذار روشن نشه! دنیا داره به آخر زمان می¬رسه تو توی خیال قم قمتی؟! خاموشش کن ببینم توی روزنامه چی نوشتن!»
گازو:«بووووم بووووم پیشت، جیغو، امروز اخمات بدجوری تو هم رفته! دوباره دیشب جاتو خیس کردی؟»
جیغو در حالیکه سعی می¬کند از دادن جواب طفره برود، دوباره صفحه¬ی روزنامه را جلوی خود می¬گیرد و می¬گوید:«تو فضولی مگه؟ خیس کردم که کردم، به تو چه؟ حالا میذاری روزنامه¬م رو بخونم یا نه؟ااااه¬ه!»
گازو:«بوم بوووووم بووووم بووووم بوم پیشت، جیغو، این قدر جیغ نکش! اگه موتورم خاموش بشه¬آ، میام هم تو رو و هم روزنامه¬ت رو پاره¬پوره می¬کنم. بووم بووووم بووووووم بوووم فیکو، این جیغوی عصبی و بداخلاق رو راه¬بینداز بیاین بریم!»
فیکو:«کجا برویم، دکتر؟!»
گازو:«اااهه، خداتا قرنه فرورفتی تو فکر و تازه حالا داری ازم می¬پرسی کجا؟! معلومه خب. جیغو خودش خبرداره. سه تایی می¬ریم پیشیتا!»
فیکو:«دکتر؟»
گازو:«جونم، فیکو.»
فیکو:«جونت بی¬بلا، دکتر. این پیچیتا کدوم قبرستونیه؟»
گازو:«داشتیم، فیکو؟! می¬بینی چه بدزبان شده¬ی؟ زبان جیغو بالاخره روی تو هم اثر کرده. لاکردار، تو یکی دیگه چرا؟! تو که خداتا قرنه نشستی داری فکر می¬کنی؟!» 
فیکو:«ببخش! حالا بگو این پیچیتا چی جایی یه، دکتر!»
گازو:«بووم بوووم بووووم پیچیتا نه، فیکو، پیشیتا. اسم یه شهریه توی سلسله¬ جبال البرز، بغل آلپ، بالای کانال سوئز، پشت آرارات، نزدیک سیبری، داخل رشته¬کوه¬های هیمالیا، درست روی دامنه¬اش شهر خیلی دبشیه که این موتورسیکلتم رو اونجا ساختن. واسه همینه که روش نوشتن(با دست به پیشانی¬اش اشاره می¬کند.) Made in Pishitaبوووم بووووم بووووووم مردمش هم مثه موتورسیکلت¬هاش، جون تو، حرف ندارن! بوووم بووووم بوووووم اهه، پاشین بیاین سوارشین دیگه! معطل چی هستین، خب؟ نکنه می¬ترسین تا اونجا خیلی راه¬س؟ بی¬خیال! سرعت موتورم از سرعت ویزیت همه¬ی دکترها بیشتره! تا چشم رو هم بذارین رسیدیم.»
فیکو:«دکتر، خل¬بازی را بذار کنار! جیغو قبلاً خبرنگار بوده. این¬جوری بی¬دست و پاش نبین! اگه دلش بخواد باز می¬تونه با روزنامه¬چیها تماس بگیره و بگه بنویسن که تو خُل شده¬ی. اونوقت میان می¬برنت دیونه¬خونه آ!»
گازو به نظر می¬رسد که ترسیده باشد، درصدد بر می¬آید موتورسیکلتش را خاموش کند:«بوووم بوووم بوووم پیشت پیشت. بیا بابا، ایناش، خاموشش کردم. راحت شدین! جیغو، تو چه خبرته؟ تا حال اخمات رو اینجوری تو هم ندیده بودم! بگو ببینم تو روزنامه¬ت چی نوشتن که حالت اینقدر گرفته¬س؟!»
جیغو:«نمیگم.»
گازو:«جون من بگو!»
جیغو:«نه، نمیگم.»
گازو:«لازم نیس همه¬ش رو بگی! یه خورده¬ش رو بگو!»
جیغو:«گازو، گفتم نمیگم!»
گازو:«میدونم هیچ خبری نیس. میخواد چی خبر باشه؟! مثه همیشه یه عده اومدن، یه عده هم مسلمن رفتن. اومدن، رفتن، رفتن، اومدن، اومدن، رفتن، اومدن، میرن، میان میرن...»
جیغو گوشهایش را می¬گیرد و با عصبانیت فریاد می¬زند:«دهانت رو ببند، گازو!»
فیکو:«هیسس! یواشتر حرف بزنین بابا! مگه نمی¬بینین که دارم فکر می¬کنم؟»
گازو به طرف فیکو می¬رود و آهسته، جوری که جیغو بتواند بدون مزاحمت او به خواندن روزنامه¬اش ادامه بدهد، می¬گوید:«تو توی فکرت چی فکر می¬کنی، فیکو؟ روزنامه¬ها مگه بجز از رفتن این و اومدن اون از چیز دیگه¬ای هم می¬نویسن؟ جیغو از زمونی که زیادی در مورد رفتن و اومدن این و اون تو روزنامه میخونه آ، اخلاقش اینجوری شده. خداتا قرن پیش یادته؟ چقدر خوش اخلاق بود این جیغو! راه می¬رفت، آواز می¬خوند، کار می¬کرد، با دیگرون حرف می¬زد، شعر می¬نوشت، موسیقی گوش می¬داد، چیز یاد می¬گرفت، جوک می¬گفت، شوخی می¬کرد، می¬رقصید، بشکن می¬زد. هی، حیف!»
فیکو:«چی میشه کرد؟ آدمی همینه دیگه. تغییر می کنه. مثه خودت. تو مگه همیشه موتورسواری می¬کردی؟»
گازو:«پس چی می¬کردم؟!»
فیکو:«یادت نیس؟»
گازو:«چرا. راسش رو بخوای همه¬اش یادمه. اول فولکس واگن میروندم، بعدش تویوتا، بعد ب.ام.و، بعد مرسدس...»
فیکو:«اونا نه. اونا نه. قبل از اونا؟»
گازو:«قبل از اونا دیگه باستی رفت از مامانم پرسید. تو شکمش بودم، خب!»
فیکو:«نه، نه. من یادمه. الاغ¬سواری می¬کردی، دکتر. یادت نیس؟»
گازو به اطرافش نگاه می¬کند و جستجوکنان می¬پرسد:«الاغ دیگه کیه؟!»
فیکو:«ها، بدی اینکه نه فکر می¬کنی، نه روزنامه می¬خونی همینه دیگه، دکتر! فقط بلدی موتورسواری بکنی. به الاغ نمیگن کی. به الاغ میگن چی.»
گازو:«خب، الاغچی؟»
فیکو سرش را به طرفی دیگر بر می¬گرداند و کلافه می¬گوید:«اااااه¬ه¬ه! آدم نمی¬پرسه الاغ کیه، بلکه می¬پرسه الاغ چیه؟ اسم یه حیونه. حالا بذار مشغول فکرام بشم.»
فیکو سعی می¬کند در افکارش غوطه¬ور شود. گازو قدمی به طرف جیغو بر می¬دارد و از او می¬پرسد:«جیغو جون! تو که این همه روزنامه میخونی، میتونی به من بگی الاغ چه جور حیونیه؟(مکث می¬کند.) مال کدوم کشوره؟»
جیغو همچنان پنهان پشت صفحه¬ی روزنامه جواب می¬دهد:«یه آینه بگیر دستت و توش نگاه کن، می¬بینیش! شیرفهم شدی؟»
گازو:«نه. آینه¬م کجا بود. جون تو به¬ام بگو الاغ چه جور حیونیه؟!» 
جیغو روزنامه را از جلوی صورت برمی¬دارد و دادمی¬زند:«گازو، الاغ خودتی! خودت!»
گازو:«خودتی خودت، نام و نام خانوادگیشه یا اینکه اسم کشوریه که توش ساخته میشه؟»
جیغو با دیدن سماجت گازو می¬گوید:«گازو، تمومش کن و اینقدر قاطی¬بازی در نیار! الاغ موتور و وسیله¬ی نقلیه یا شئی نیس، یه موجود زنده¬س بابا، یه موجود زنده مثه خودت!»
گازو:«خب، من که نگفتم موجود مرده¬س. حالا این خودتی، خودت، الاغ، کشور نداره؟ پرچم کشور الاغا چه شکلیه؟ الاغا چند سال در میون میرن انتخابات؟ رأی¬شون اصلاً جدی گرفته میشه یا اینکه درست همونایی انتخاب میشن که دستای غیبی جلوشان انداخته¬ن؟»
جیغو کاملاً آشفته و عصبانی فریاد می¬زند:«خفه شو دیگه الاغ! الاغ یعنی خودت، خودت، گازو! الاغ یعنی گازو! بذار روزنامه¬ام رو بخونم!»
گازو خندان:«هه¬هه¬هه... خب، بگو الاغ یعنی خودم. واسه این که لازم نیس جیغ بکشی! حالا بگیر روزنامه¬ت رو بخون. اگه زحمت نمیشه یه خرده هم واسم تعریف کن توش چی نوشتن؟»
جیغو:«در مورد تو هیچی ننوشتن بابا. هر وقت مطلبی در موردت بود، خودم صدات می¬کنم و واسه¬ت میخونم. حالا دیگه روی سگم رو بالا نیار! خواهش می¬کنم!»
گازو ناامید از جیغو دوباره به فیکو مراجعه می¬کند:«فیکو! من حرف رو حرفت نذاشتم و بووم بووم بوم پیشت موتورم رو خاموش کردم. ببین، هرچه از جیغو تمنا می¬کنم، به¬ام نمیگه تو دنیا چی خبره.»
فیکو:«ولش کن، دکتر! تو یکی دیگه چکار به کار دنیا داری؟»
گازو:«راسش رو بخوای، هیچکاری. بشاش توش! ولی ولی ااااه¬ه آخه بووووم بووووم بوووووم بوووووووم موتورم اگه خاموش باشه، سیم میمام قاطی پاطی میشه بووووم بوووووم پیشت بوووووم پیشت، می¬بیینی، موتور وقتی گرم باشه آ، اگر خاموشش کنی و بعد استارت بزنی، خفه نمی¬کنه. پیشت پیشت بوم پیشت بووووم بوووووم پیشت...»
فیکو رو به جیغو می¬کند و می¬گوید:«جیغوجون، ترو خدا بگو تو روزنامه¬ت چی نوشتن تا دکتر دس از قم¬قمش برداره! ناسلامتی یه زمونی خبرنگار بودی و حال می کردی واسه مردم گزارش بدی، حالا دیگه حتی حال نداری بگی توی کاغذت چی نوشتن؟!»
جیغو:«قابل گفتن نیس، فیکو. وضع خرابه! اگه این چیزایی که نوشتن واقعیت داشته باشه، چی جوری بگم که ضربان قلبت نامنظم¬تر از این که هس، نشه؟ وضع(انگشت شصتش را به طرف پایین می¬گیرد.) خیلی خرابه. یعنی خیلی خیلی بدتر از خراب. نوشتن، بذار خود تیتر روزنامه را واسه¬ت بخونم. نوشتن:چهار نفر چینی یک هواپیمای اکتشافی امریکایی-اروپایی را هیپنوتیزم کرده¬ا¬ند!»
گازو:«دروغه! دروغه! جون تو دروغه! من خودم خداتا قرن پیش خواب دیدم که یه هواپیمای اکتشافی نمی¬دونم چینی یا امریکایی یا اروپایی چار میلیون نمیدونم کجایی رو بوم بوم بوم نه، هیپنوتیزم، نه، یه کار دیگه¬ای کرده که نمیخوام بگم، چون اگه بگم واسه قلب فیکو خیلی بد میشه.»
جیغو:«تو یکی که داشتی خفه¬خون می¬گرفتی، گازو!»
گازو:«بداخلاق!»(دلخور به گوشه¬ای می¬رود.)
فیکو:«دکترجون، دمت گرم، بذار روزنامه رو واسه¬مون بخونه! مثه اینکه واقعن یه خبرایی شده. ادامه بده، جیغو!»
جیغو:«وضع خرابِ خرابه! خیلی خراب! اصلن از خرابم اونورتر؛ وخیم. بدجوری وخیم! نوشتن، چند فروند جنگنده¬ی سوپرمدرن به اقیانوس هند فرستاده شده. هندیا و چینیا و مردم کشورهای دور و برش گله¬گله راه¬افتادن به سمت اروپا. میگن جنگنده¬ها اول ماهیهای اقیانوس رو اخته کردن و زاد و ولدشون رو از بین بردن، بعدشم آبهاشو خشکوندن. حالا اونا از گشنگی و تشنگی خیلی¬هاشون تلف شدن. اونایی که هنوز رمقی تو جون¬شونه مثه جونور هر چی که جلوشون سبز بشه رو یا میخورن یا اگه خوردنی نبود خرابش میکنن! خبرگزاریها مخابره کردن که این گله¬های درب و داغون مخ¬شون با اختلال عجیبی مواجه شده، جوریکه دیگه نمیتونن حرف بزنن، تنها چیزی که به زبون میآرن کلمات بی¬سروته¬ایه مثه:"ها، چی چی؟ هیچی! ها، چی چی؟ هیچی!"»
گازو:«آخ جون، ها، چی چی؟ هیچی! ها، چی چی؟ هیچی! بوم بووووم بوم بووووووم تا سوراخ موش کساد نشده پاشین بزنیم به چاک!»
فیکو بیهوش به روی زمین می¬افتد. جیغو به طرف او می¬رود و سراسیمه فریاد می¬زند:«فیکو! فیکو، چته؟ چته فیکو؟! گازو، ببین فیکو حالش بهم خورده! پاشو کاری بکن گازو!...»
گازو:«بوم بوووم بوووم بوم من رفتم واسه¬ش آب بیارم بوم بوم بووووووووم...»
گازو با عجله از اتاق بیرون می¬رود. جیغو روی فیکو خم می¬شود و با دست تکانش می¬دهد و مستأصل می¬گوید:«فیکوجون! فیکوجون! اگه صدام رو می¬شنوی لبات رو بجنبون! کجات درد می¬کنه؟ قلبت؟ فیکو! فیکوجون!»
فیکو آهسته و نالان جواب می¬دهد:«آخ... چیزیم نیس. هول نشو جیغو!»
جیغو:« بابا، حسابی ما رو ترسوندی. خدا رو شکر میتونی حرف بزنی! تکون نخور! همین¬جوری یه خرده دراز بکش تا حالت جا بیاد. گازو رفته واسه¬ت آب بیاره. رنگت بدجوری پریده. نکنه دوباره قلبت دردگرفته؟»
فیکو:«از نگرونیه، نگرونی! جیغوجون، خیلی نگرونم!»
جیغو:«نگرون چی؟»
فیکو:«نگرون بچه¬هام.»
جیغو:«بچه¬هات؟! تو که می¬گفتی تا حال زن نگرفتی! آهااا شاید همین¬جوری کار دس دختر مردم دادی؟»
فیکو:«نه. آره. نه، نه. هم آره هم نه. میدونی چیه؟ تو این عصر Globalization هر چیزی ممکنه. به فروشنده¬ی مغازه اگه لبخند بزنی، میره ازت حامله میشه.(به گریه می¬افتد.)های¬های¬های¬ی¬ی¬¬ی تو که نمیدونی چندتا زن تو خیابون با یه نگاه و نیشخند ازم حامله شدن؟ بچه¬دارشدن چیز مهمی نیس، هرگز بترسش نبودم، حالاشم نیستم. ولی، ولی، ولی توی این وضع خراب دنیا طفلکیا رو چیکارشون کنم؟ اگر پای گرسنه¬ها به اینجا برسه، لت و پار می¬شن! جیغوجون، تو با روزنامه¬ت خودت رو ارضا می¬کنی و شکمت سیر می¬شه، گازو هم که حیونکی با گاز و گوز و بوم بومش شکمش سیره، منم با فکرهام یه جوری سیر میشم، ولی، ولی بچه¬ها؟ بچه¬ها؟ ببین واسه اونا تو این دنیا دیگه چی باقی مونده تا شکم¬شون رو سیرکنن؟ ای خدا به دادمون برس!های¬های...»
گازو با یک لیوان آب در دست، سوار موتورسیکلت خیالی¬اش وارد اتاق می¬شود:«بووووم بووووووم بوووم بوم اهه! فیکو، حالت خوبه؟ بابا، تو که ما رو زهرترک کردی! فکرکردم سرماخوردی و میخوای بمیری و نصیبت نمیشه با ما بیایی پیشیتا رو ببینی. بیا یه قُلُپ آب بخور تا فکرای بد از سرت دور شه! بووم بوووم بوم پیشت پیشت، ببین جون تو، تو کاربرات موتورم آشغال گیرکرده. پیشت بوم پیشت بوم پیشت پیشت بوم بوم بوم تا وضع خرابتر نشده، بیاین سوارشین! بوم بوم پیشت...»
فیکو لیوان آب را سر می¬کشد:«آی دکترجون، دنیا داره به آخر میرسه. های¬های¬های... همین روزا نوبت ما میشه. های¬های¬های... آی بچه¬هام! های¬های¬های... آی بچه¬هام...»
گازو:«چی؟! بووم بوووم بذار خاموشش کنم ببینم!(موتورسیکلت خیالی¬اش را پارک می¬کند.) چرا زارزار گریه می¬کنی، فیکو؟! بچه¬هات؟ کدوم بچه¬هات؟! تو هم مگه...»
جیغو گازو را به طرفی می¬کشد و زیرگوشی، طوریکه فیکو نشنود، می¬گوید:«گازو، سر به سرش نذار! نمی¬بینی حالش خرابه؟»
گازو:«چش شده یهو این فیکو؟! سرماخورده یا اینکه سرطانِ ایدز گرفته؟ نمیره طفلکی! از کدوم بچه¬هاش داره حرف میزنه؟»
جیغو:«هیسس! بدتر از سرطان و ایدز.(لحظه¬ای از روی نگرانی در سکوت سر می¬جنباند.) دیگه نمیتونه فکر بکنه! مردنی نیس، ولی ممکنه دیونه بشه. اونوقت میان می¬برنش دیونه¬خونه!»
گازو:«آخی، بیچاره فیکو! کی میان می¬برنش؟»
جیغو:«چی میدونم. همه¬ش تقصیر توهه، گازو! بابا، وقتی سرم تو کار روزنامه¬س و نمیخوام واسه¬ت بخونم، حتمن یه خبریه دیگه. نمی¬شد نق نمی¬زدی و ازم نمی¬خواستی خبرای روزنامه رو بخونم؟»
گازو:«راس میگی، مقصر منم. آخه داشت حوصله¬م سرمی¬رفت. خاک تو سرم! چرا این کار رو کردم؟...»
گازو به صورت خود، چپ و راست، پشت سر هم سیلی می¬زند. جیغو می گوید:«حالا خودزنی نکن دیگه، گازو!»
گازو:«حقمه. بذار خودم رو بکشم. به درد هیچی نمی¬خورم. ببین فیکوی بیچاره رو به چه روزی انداخته¬م! اگه فیکو دیونه بشه، اونوقت دیگه کی خداتا قرن میشینه فکر دنیا رو می¬کنه؟!»
جیغو:«یواشتر، بابا! شر بپا نکن!(دستهای گازو را می¬گیرد.) حالا چیزیه که شده.»
گازو:«ولی من(آرام می¬شود.) چی میدونستم دنیا وضعش اینقدر خیطه؟ بیا برویم نفس دهان به دهان بهش بدیم، شاید حالش خوب شد!»
جیغو:«نه. فایده نداره. او که بهتر از من و تو میتونه نفس بکشه. مشکلش یه چیز دیگه¬س.»
گازو:«مشکلش چی چیه، فیکو؟»
فیکو انگشت اشاره¬اش را چندبار آهسته به سرش می¬کوبد:«مخش!»
گازو:«هیستریک شده یا که پارانویدش عود کرده؟»
فیکو:«بدتر. مخش رو پاک از دس داده. میگه زن فروشنده¬ی مغازه رو حامله کرده!»
گازو شگفت¬زده:«نه، بابا! جداً؟!»
جیغو:«اینکه چیزی نیس. میگه زنای زیادی رو تو خیابون با یه لبخند اونجوری کرده!»
گازو:«چه جوری کرده؟»
جیغو:«خودت را به اون راه نزن، گازو! از همون غلطایی که می¬گفتی توی اینترنت می¬خواستی با یکی بکنی.»
گازو:«آها! از اون کارا کرده؟! دمش گرم! خب، راس میگه، جیغو! من یه بار داشتم تو انترنت از اون کارا می¬کردم، از شانس بد کامپیوترم قاطی کرد. آخ جون، چه حالی می¬داد!(دستهایش را به هم می¬مالد.)آخیش...»
جیغو:«ها. میگه همه¬شون واسش زاییدن و آقا هم حالا عیالوار شده و داره غم¬شون رو می¬خوره. ولی همچین چیزی ممکن نیس!»
گازو:«چه کلاهی سرمون رفت، پسر! ناقلا نشس رفت تو فکر و ترتیب همه شون رو تنهایی داد و به ما نگفت بفرما!»
جیغو:«گازو، تو هم مثه او داری خل میشی به خدا!»
گازو:چی چی داری میگی، جیغو! این فیکوی ما نابغه¬س، جون تو! دس همه¬ی بیولوژیستای دنیا رو از پشت بسته! با نگاه و لبخندش! فقط با نگاه و لبخندش تونست"داینانا"شو انتقال بده! یه آدم معمولی کی میتونه به این درجه...»
جیغو حرفش را قطع می¬کند:«اه¬ه، خفه شو، تو هم! خوش باور! تازه، اسمش داینانا نیس، DNA س.»
گازو:« DNA?! تو خودت قبلاً همش داینانا می¬گفتی، یادت نیس اونوقتا، خداتا قرن پیش، روزنامه¬هات هی در موردش می¬نوشتن؟»
فیکو:«گازو، حواست کجاس؟ اون لیدی دایانا بود. چرا داری قاطی می¬کنی؟»
گازو:«راس میگی. حالا یادم آمد. خدا بیامرزدش! داینانا، ملکه¬ی قلبای روس بود که عاشق فیکو، اه، چی دارم میگم، عاشق فوکول چارلز داروین شد و باهاش اسب¬سواری کرد و رفت پایتخت فرانسه، لندن. مامان چارلز، ملکه¬ مام اِکبیری، که خیلی بدعنق بود، به زیبایی و خوبی داینانا حسودیش شد و سر به نیستش کرد. به هر صورت روح زیبای داینانا به گلهای رُز صادراتی آمستردام و حومه پیوست و به استرالیا رفت. دیدی چه حضورذهنی دارم؟ روزنامه¬ش رو تو میخونی، داستانش رو من حفظم!»
جیغو:«لیدی دایانا، خدا رحمتش کنه! داستانش چه ربطی به قاطی کردن فیکو داره، گازو؟ فیکو داره از بین میره، چون فکر میکنه در این وضع وخیم دنیا امکان داره بلایی سر بچه¬هاش بیاد. گازو، فیکو بچه¬هاش کجا بود؟! قاطی کرده بابا، قاطی! مگه میشه با نگاه ترتیب یکی رو داد؟»
گازو:«پس چی که میشه! میدونی چیه؟ تو از کار دنیا اصلن سر در نمیآری. بشین روزنامه¬ت رو بخون! عقلت بیشتر از این نمیرسه، واسه همینه که روزنامه¬ها رو برات بیرون میدن. خنگِ خدا، وقتی Globalization میره مرتاضای امریکایی-اروپایی رو هیپنوتیزم میکنه، فیکوی ما نمیتونه با نگاهش یکی رو حامله کنه؟»
جیغو:«بابا، تو هم قاطیِ قاطییا! اولن، امریکا یا اروپا مرتاض نداره. مرتاضا تو هندن، دومندش؛ Globalization چینیا و اروپاییا و هندیا و هیچکس دیگه رو هیپنوتیزم نکرده، بلکه چینیا یه هواپیمای اکتشافی امریکایی-اروپایی را هیپنوتیزم کردن...»
صدای ناله¬ی فیکو بلندتر می¬شود. گازو و جیغو به اتفاق هم به طرفش می¬روند.
گازو:«بوم بوووم بووم بوم همه¬مون میریم پیشیتا. جاش امنِ امنه! اونجا تا دلت بخواد موتورسیکلت ریختن. بوووم بووووم بووووووم...»
جیغو:«آره فیکوجون، غصه¬ نخور! بی¬خیال! اصلن میدونی چیه؟ بذار یه رازی رو واسه¬ت فاش کنم. ببین، من خودم خبرنگار بودم و خوب میدونم تو روزنامه¬ها جریان از چه قراره. جاروجنجاله، بابا! فقط جاروجنجال! با این خبرای عجیب و غریب میخوان روزنامه¬شون بیشتر فروش بره. شاید هم کلاش¬های جهانی بازار بورس دست¬شان توی کاره تا بعضی از بورسها را تعمداً بندازن پایین. یا که اون بالا بالایی¬ها یه خوابهای تازه¬ای واسه¬ مردم دنیا دیدن. چی میدونم؟ شاید هم یکی¬شون کارهای خلافی رو میخواد دور از چشم مردم جمع و جورش بکنه. تو غصه¬اش رو نخور! دنیا که به شاخ گاو بند نیس تا همین جوری نظمش به هم بخوره!»
فیکو:«آی بچه¬هام... های¬های¬های.... آی بچه¬هام... بشریت رو دارن می¬خورن... های¬های¬های....»
گازو بسیار جدی و منقلب:«فیکو، گریه نکن بابا، بسه! ببین اشک منو هم داری در میآری! خوشحال باش که فکرت به اونجا رسید تخمت رو تو دنیا بکاری! من چی؟! هیچکی رو ندارم تا براش گریه کنم. ولی، ولی(اشکهایش را پاک می¬کند.) تو وقتی دیونه شدی و مُردی آ، بچه¬هات داینانات رو دارن و ادامه زندگی میدن!»
جیغو:«فیکو، دیگه داری شورش رو در میآری آ! مگه این فقط تویی که بچه داری؟ پیش من یکی لااقل خجالت بکش! خودت میدونی که خیلی وقته از بچه¬هام خبر ندارم.(گرفته و غمگین لحظه¬ای سکوت می¬کند.) از روزی که بیکار شدم زنم رفت و بچه¬ها رو با خودش برد. بی¬انصاف حتی یه بار بچه¬هام رو نیاورد تا ببینم¬شون. چه خانواده¬ی خوشبختی بودیم، وقتی که کار داشتم! هه!(سرش را تکان می¬دهد و خیال¬پردازانه لبخند به لب می¬آورد.) غروب وقتی بر می¬گشتم خونه، بچه¬ها از سر و کولم آویزان می¬شدند. اینجوری تموم خستگی از تنم در می¬رفت. اونوقت تازه می¬فهمیدم که زندگی واسه آدم چقدر شیرین میتونه باشه! تف! اونهمه صادقونه جون کندم، آخرسری اومدن گفتن تو خُلی و تند می¬نویسی، برو پی کارت! هه! حتی نزدیکترین کس¬ت هم به تو و عقلت شک می¬کنه، تنهات میذاره و میره. آخ، برای کی دارم اینجا زندگینومه¬م رو تعریف می¬کنم.(مکث) بگذریم. ببین، اصلن خبری نیس، بابا! یه دقیقه بشین کلاهت رو قاضی کن، آدمای بی¬آزاری مثه مرتاضای هندی بیان بشریت رو بخورن؟! اصلن با عقل جور در میاد؟! مرتاضا که به اندازه¬ی ما احتیاج به خورد و خوراک ندارن، بنده خدا! تو هم باورت شد؟!»
گازو:«آره، فیکو. تازه، اگر هم بیان با تو و بچه¬هات و بشریت که کار ندارن، بنده خدا! میرن مک دونالد کوکاکولا و هامبرگر سفارش میدن. وع¬ع¬ع¬ع¬ع حال آدم به هم میخوره. بشریت رو که نمیشه خورد. گریه نکن! آنفولانزا می¬گیری آ!(رو به جیغو، یواشکی) ولی جیغو، اگه راس باشه؟!»
جیغو:«نیس، بابا. نیس!(مردد.) خودم میدونم.»
گازو در حال گفتگو با خودش:«خدایا، این جیغو هم ما رو سر کار گذاشته! آدم نمیدونه چی¬چیش راسه؟ چی¬چیش دروغ؟(مشکوک گوش تیز می¬کند. صدای مبهمی می¬شنود.) ها؟! چی؟!...»
گازو دستهایش را به گوشهای خود نزدیک می¬کند و به صدای همهمه¬ی ضعیفی که از بیرون می¬آید دقیق می¬شود. بعد از مدت کوتاهی، سراسیمه و هراسان، به طرف جیغو و فیکو می¬دود:«بوم بووم بووووم بوم دارن میان! عجله کنین! عجله کنین! اوناشن!... می¬شنوین؟! دارن میان!... اهه! بجنبین دیگه! جیغو، کمک کن فیکو رو بلندش کنیم سوار شه!... اووو آقا رو باش! شاشیده تو شلوارش... بوم بوم بووووووم بووووم بوووو....»
آنها ترک موتورسیکلت خیالی می¬نشینند و سراسیمه و هراسان دور خود روی صحنه بارها و بارها چرخ می¬زنند. در حین چرخیدن آنها، از فضای خارج صحنه، ابتدا صدای همهمه¬ و گامهای دستجمعی، سپس صدای همخوانی فراگیر"ها، چی چی؟ هیچی! ها، چی چی؟ هیچی!" طنین می¬افکند.

 

از "کتابی که کتاب نیست"
www.y-k-shali.com

انتشار از: