برج میلاد

روز بیست و پنج خرداد در ضلع شمالی میدان آزادی به چشم خویش دیدم ساختمانی را که آتش گرفت و صدای تیراندازی دوباره بلند شد... اینبار تیرها تیر هوایی نبود... بوی خون از رگ این شهر بیرون زده بود. در اوج ناباوری ما شهید دادیم... سن و سالم قد نمی داد شاید ، اما از نزدیک لمس کردن این بازی های کثیف سیاست از درون خردم می کرد... این وحشی ترین و خشن ترین چهره سیاست بود که دست مردم را به خون هموطنانشان آلوده می کرد...بغض در گلویم شکل سنگ شده بود... گریه کردن را فراموش کرده بودم...

سه هفته از انتخابات 22 خرداد می گذشت . از آن جمعه کذایی که یک شبه ورق زندگی برگشت ... سه هفته درد آور ، از روزی که پیوست به تاریخ پرفراز و نشیب این کشور ... سه هفته که هر روزش برایم هزاران بود انگار ...

از غروب آن جمعه سیاه ، که در حوزه ها را به بهانه اتمام برگه های تعرفه بستند... از همان دقایق عصر بوی تقلب می آمد . بوی کثیف بازی های پشت پرده ... کوچه پس کوچه های غرب تهران را یکی یکی از این حوزه به آن حوزه سرمی زدیم تا شاید بتوانیم جلوی فاجعه را بگیریم . هرچند خوب میدانستیم خود را فریب می دهیم ... همه چیز روشن بود ... دست برده بودند به قلم مردم ... به همان چیزی که حاصل همدلی و همصدایی و یکرنگی شده بود ... همان شوری که بعد از سالها شانه به شانه کنار هم صف بسته بود حضور 40 میلیون نفررا ... چه ساده بودم که گمان میکردم بازی را به دور دوم خواهند کشانید !!!.... گمان می کردم نهایت وقاحتشان در کمرنگ کردن قدرت سبز خواهد بود ...

از اوایل شب دلهره و هراس عالم ریخته بود در دلم . سرجایم بند نمی شدم. آرام و قرار نداشتم . کوچه و حیاط و واحد های ستاد پر بود از هیجان و شور و تردید و بحث.... بچه ها در هر گوشه و کناری دسته دسته دور هم حلقه زده بودند و تردیدشان را پچ پچ میکردند و به تحلیل می کشاندند. همه به نتیجه می اندیشیدند و من به هزار و یک چیز دیگر ...گیج وسرگردان بودم. بی محابا از میانشان می گذشتم. از کوچه ، دورتا دور حیاط ، از این طبقه به آن طبقه ، از این واحد به آن واحد ... همکلام با کسی نمی شدم اما. لحظه ها سنگین شده بود. دیر می گذشت و چه زود !!!... رفته رفته ستاد خلوت شد. آخر شب خستگی و سکوت مانده بود و بیست ، سی نفر از بچه ها و بهتی که فضا را خفه می کرد. در کمال ناباوری اخبار شروع به اعلام نتایج انتخابات کرده بود . یکی با صدای بلند می گفت : « بچه ها ! ناراحت نباشید . تازه شهرهای خیلی کوچک رو شمردن توی شهرهای بزرگ ما برنده ایم خود تهران کلی رای داریم اونا رو هنوز نشمردن » یکی در گوشم می گفت : « با فلانی صحبت کردم ، آدم با نفوذی ست می گفت فردا هم همین نتیجه اعلام می شه» یکی دیگرمی گفت :« طبقه بالا بچه ها دارند گریه می کنند» من اما گریه ام نمی آمد . اصلا شکست در انتخابات دیگر برایم مهم نبود . از فردای آن شب می ترسیدم ... ده روز قبل از انتخابات در یک نشست کاملا خصوصی از زبان یک ناشناس یکبار شنیده بودم واژه کودتا را... یک ناشناس که شبیه خودشان بود با آن پیراهن بلندی که روی شلوار می انداخت و ریش و سبیل و بیسیمی که همراه داشت و پیش از آن شب فقط یکبار دیگر دیده بودمش ، شبی که بچه های ستاد جمع شده بودند میدان صنعت ، نیروی انتظامی آمد سراغم تا جواز ستاد را ببیند ، جلو آمد اسمم را صدا کرد از من خواست کنار بایستم و بعد به جای من آنها را توجیه کرد ... سه چهار روز قبل از زنجیره انسانی هم آمد ستاد و من بعد از آن شب ، دیگر هرگز ندیدمش ... حرفهایش را خیلی جدی نگرفتم به خصوص واژه کودتا را . اما خوب میدانستم « تا نباشد چیزکی ...» از همان شب خواب بر چشمانم حرام شده بود . آنچه را که در آن نشست شنیدم مثل یک راز دردل نگه داشته بودم و به هیچ کس حتی بچه های ستاد چیزی نگفته بودم ... حالا نزدیک 12 شب بود و من تازه داشتم بعضی حرفها را جدی میگرفتم...

-« ...الو شما کجایین ؟» - « ... ستاد . ما هم جزو انتظار سبزیم قرار است تا صبح همین جا بیدار بمانیم» - « مراقب خودتون باشید . درها رو فقل کنید... به ستاد قیطریه حمله کردند. ماهم اونجا بودیم کتک خوردیم »

شهر سکوت ترسناکی داشت . مردم بعد از 10 روز به خانه هایشان بازگشته بودند . انگار بعد از 10 روز شادی و پایکوبی ، خیابان ها به خواب عمیقی فرو رفته بود .

-« ... الو به ستاد ما هم حمله کردند . یک سری از بچه ها جمع شده اند فاطمی مقابل وزارت کشور میخواهند همین جا تحصن کنند....»

احساس خطر می کردم . هر لحظه ممکن بود به ستاد ما هم حمله کنند . کم سن تر ها را فرستادم بروند خانه . حس می کردم همه چیز لحظه به لحظه دارد از دست می رود. هر کس چیزی به من می گفت و من صدای هیچ کس را نمی شنیدم . نزدیک 3 صبح بود ، دیگر باور کرده بودم چیزی بنام انتظار سبز باقی نمانده است ... ستاد امنیت نداشت ... اصلا هیچ کجا برای ما امنیت نداشت. مسئولیت بچه های ستاد روی شانه هایم سنگینی می کرد. به همه گفتم بروندخانه هایشان. همه دسته دسته با آشفتگی خداحافظی می کردند . دخترها با چشم گریان در آغوشم می کشیدند و پسرها سربه زیر و حسرت بار زیر لب وداع می گفتند. آماده بودم برای یک بی خبری و دوری طولانی مدت از همه ... به چشم نگاه آخر ، بدرقه شان کردم.

-«... الو خالی کنید ستاد رو ... برو خانه ، دیگه امن نیست» برای خروج از ستاد عجله داشتم . جرقه ای زده بود در دلم که باید می رفتم. دل شوره هایم هیچ گاه بی سبب نبود. و حالا به اوج رسیده بود . باید می رفتم . ستاد را با آن همه وسیله و امانتی رها کردم و حتی برای قفل کردن درها وقت را تلف نکردم .کلید را دادم به آخرین نفر و رفتم . ... ساعت 4 صبح بود . خیابان ها خالی از مردم. ما بودیم و موتورسوارانی که با پرچم ایران شهررا بالا و پایین می کردند ... می ترسیدم در آن خلوتی جلوی ما را بگیرند و دسته جمعی برسرمان بریزند. بهت زده بودم از فضای شهر. انگار ساعت ها طول کشید مسیر آن شب خیابانها...

-« ... الو خوب شد رفتی ... درست 5 دقیقه بعد از رفتنت 4 تایی با 2 تا موتور آمدند اینجا. سراغت را گرفتند گفتم کسی اینجا نبوده امشب . گفتند تنیجه انتخابات همین است . بی خودی اعتراض نکنید که همه آماده باشند»

بغض داشتم اما از گریه خبری نبود...خیال گریه کردن نداشتم .حس میکردم یک شب فرصت دارم تا از تمامی وابستگی هایم دل بکنم . تنها یک شب فرصت داشتم یاد بگیرم حتی به پشت سرم نگاهی نیندازم... حالا بیشتر از خودم نگران خانواده ام بودم.«اگر برای من اتفاقی بیفتد آنها را چه کنم ؟؟؟» در همان لحظه تماس گرفتم سمت فاطمی بودند . همان جایی که بسیجی های گردن قلدر، وسط خیابان معرکه پایکوبی و شادی راه انداخته بودند و پیشاپیش جشن پیروزی گرفته بودند. و یک بند با شعارهای تحریک آمیز، سبزها را به میدان فرا میخواندند. من هم رفتم آنجا ... وقتی از اتومبیل پیاده میشدم شنیدم صدای دوستی را که می گفت « فردا تماس میگیرم» و من تنها سکوت کردم . در دلم بود که شاید دیری شود و نه تماسی در کار باشد و نه خبری ... به او هم نگاه آخر را انداختم و پیاده شدم... از همان شب آواره شدیم و بی خانه...

.... 8 صبح ، صدای فریاد الله اکبرها از آن خواب دردآور بیدارم کرد. قرنطینه بودم در ساختمانی که حوالی فاطمی و ستاد مرکزی موسوی بود . قرنطینه بودم مبادا به جمع مردم بپیوندم و به خیابان بزنم. پشت میله های داغ آن پنجره لعنتی ، لحظه به لحظه دیدم و شنیدم اولین ضربات باتوم را ، شلیک های هوایی را ، گاز اشک آور را و صدای مردی که پشت بلندگو میگفت به خانه هایتان برگردید ما حکم تیر داریم ... باور نمی کردم آنچه را که میدیدم و میشنیدم ... اکثر بچه ها از پشت اینترنت و فیس بوک تعقیب می کردند تصاویر غیر قابل باور 23 خرداد را و من از پشت پنجره ثانیه به ثانیه لمس می کردم آنچه را که مثل خنجر فرو میرفت در دلم . من هم میخواستم بروم . التماس میکردم که بروم اما اجازه نداشتم... گروهی از جوانان را می دیدم که سنگ جمع می کردند و یکصدا خود را به سر کوچه می رساندند وشعار میدادند :«ایرانی می میرد ذلت نمی پذیرد/ ایرانی باغیرت حمایت حمایت » و بعد دوباره به انتهای کوچه پناه می بردند ، نیم ساعت بعد، از انتهای کوچه محاصره شان کردند و با حمله از پشت سر غافلگیرشان کردند... همه را زدند و لت و پار روی زمین کشانیدند و بردند... نه... میله های این پنجره ، میان گرما و فشار انگشتانم خیال ذوب شدن نداشت ...اشکهایم سرد و تلخ روی گونه هایم می غلتید . بغض گلویم را چنگ میزد اما نمی شکست ... تنها رهایم کرده بودند و رفته بودند داخل کوچه تا در را برای مردم باز کنند و پناهشان دهند ... ساعتی بعد به ستاد میرهادی هم حمله شد ...

بعد از ظهر ما هم به جمع مردم پیوستیم و به نقاط مختلف شهرسر زدیم . تا 11 شب ادامه داشت... 14 ساعت کامل وسط معرکه این وحشیان از خدا بی خبر بودم. زنی را دیدم بچه به بغل از پیاده رو می گذشت باتوم خورد. جوانانی که با چشم قرمز از گاز به خانه ها پناه می بردند. دخترانی که جلوتر از مردان ایستادگی می کردند در مقابل مأموران...و مأمورانی که هموطن نبودند انگار. بی محابا می زدند و وحشیانه می کشیدند و می بردند... 14 ساعت صدای فریاد و آژیر و تیر و شعار و جیغ و فرارو...مرا سخت کرد و گره بغضم را کورتر...

تاجزاده ، امین زاده ، رمضانی ، خانجانی و بسیاری دیگر از بزرگترها بازداشت شده بودند . میان همدردیهامان از دوستی پرسیدم یعنی سراغ ما هم می آیند ؟ پاسخ داد :« گمان نمیکنم سراغ حلقه های پایین تر بیایند . موضوع اینها فرق دارد. این یک کینه قدیمی ست و بیشتر به انتقام جویی شباهت دارد... ما که از اینها نبودیم . ما چه کاره ایم ؟ »

شب که شد دوست دیگری تماس گرفت :« مبایلت را خاموش کن و سیم کارتت را هم خارج کن از گوشی...» دیگر تمام راه های ارتباطی تقریبا برایم بسته شده بود. آخر شب یکی از دوستانم به گوشی مادرم زنگ زد و گفت : « چند دقیقه پیش حمله کردند داخل خانه ما و گلدانهای پارکینگ را شکستند و رعب و وحشت ایجاد کردند . من گوشه ای پناه گرفتم ، اما همسایه ها مقابلشان ایستادند تا از ساختمان خارج شدند. » خدا میداند آن شب را چطور به سحر رساندم !!!... فرداش خبر آمد سعید نورمحمدی و امیرحسین شمشادی بازداشت شدند. ... نفس در مسیر سینه ام خشک شد. -«... تو که گفتی سراغ حلقه های پایین نمی آیند...بچه ها را بازداشت کردند...» - « هیلا از کشور خارج شو . من هم دارم می روم...» این آخرین صحبت ما قبل از خروجش از ایران بود... اما من ماندم. کاری نکرده بودم که فرارکنم . اصلا برای چه باید می رفتم؟ چرا باید سراغ ما می آمدند؟ اگر هم می آمدند امکان نداشت زیاد نگهمان دارند . حتما خیلی زود می فهمیدند ظن بی جا برده اند ... ماندم و لحظه به لحظه سخت تر شدم از آنچه بر سرمان آمد... ساعت به ساعت روز به روز دستشان به هر کسی رسید گرفتند و بردند...از بزرگترها و قدیمی های خودشان گرفته تا جوانترها ... در هر حلقه ای که شرکت داشتم در هرکدام از ستادها چه قیطریه چه میرهادی چه استان تهران ، اکثریت افراد آن حلقه ها بازداشت شده بودند... همین طور بدون وقفه نام بازداشت شدگان را می شنیدم ... فیض الله عرب سرخی، محمدعطریانفر، جواد امام، شهاب طباطبایی ، حسین نیکخواه ، محمدرضا جلایی پور ، سمیه توحید لو ، حمزه قالبی ، عماد بهاور ، مسعود باستانی ، مینوی ، ابطحی ، آقایی ، حجاریان ، زیدآبادی ، شریعتی و بسیار و بسیاری دیگر را بدون هیچ دلیلی بازداشت کردند. و من اسم هر یک را که می شنیدم انگار پتکی بر سرم می کوبیدند چند لحظه خشکم میزد و بعد این سوال مسخره را هی تکرار می کردم که فلانی را چرا ؟!!!!

سه بار سراغم را از آدرسی که در سند مبایلم بود گرفته بودند . چند روزی سرکار هم نرفتم . در هیچ جای رسمی آفتابی نمی شدم... اطرافیان به شدت دلنگران بودند و گاهی چشمانشان آزارم می داد . هر روز گمان می کردم فردا صبح دیگر حریفشان نخواهم شد و مرا با خودشان به خارج از این شهر خواهند برد... و این برایم تلخی صد چندان بود... دلم بند بود در این شهر و هوای دل کندن نداشتم... دور شدن از آشفته بازار آن روزها و فاصله گرفتن ازهمه چیز ، برایم عذاب آور بود ، مدام یا در خیابان ها بودم و یا پای اینترنت. بازار شایعات در مورد اوین و زندانیان سیاسی بدجوری داغ بود. اغراقی که در تعریف از شکنجه ها میشد وجودم را می لرزاند و سینه ام را آتش می زد ... مدام به حال و روز افرادی که حالا در حبس بودند می اندیشیدم و به خانواده های چشم انتظارشان ...شرم آزادی چنان آزارم میداد که مثل یک مرغ پرکنده بی قرارم کرده بود... عذاب وجدان ، ترس ، دلنگرانی ، کینه و... وجودم را لبریز کرده بود... دلم می خواست همراه باقی دوستانم باشم اما به خانواده ام که نگاه می کردم به چشمان نگران مادرم ، دلهره های پدر مریض احوالم و استرس های بی امان خواهر کوچکترم ، دلم برایشان می سوخت و به خاطر آنها هم جدا می سوختم...

روز بیست و پنج خرداد در ضلع شمالی میدان آزادی به چشم خویش دیدم ساختمانی را که آتش گرفت و صدای تیراندازی دوباره بلند شد... اینبار تیرها تیر هوایی نبود... بوی خون از رگ این شهر بیرون زده بود. در اوج ناباوری ما شهید دادیم... سن و سالم قد نمی داد شاید ، اما از نزدیک لمس کردن این بازی های کثیف سیاست از درون خردم می کرد... این وحشی ترین و خشن ترین چهره سیاست بود که دست مردم را به خون هموطنانشان آلوده می کرد...بغض در گلویم شکل سنگ شده بود... گریه کردن را فراموش کرده بودم...

شانسی که آوردم ساختمان محل کارم چند روز قبل از انتخابات جا به جا شده بود و آنروزها کمتر کسی میدانست کجا شاغلم... بعد از چند روز آرام آرام سرک می کشیدم و چند ساعتی می ماندم و دوباره بیرون می زدم...همان چند ساعت هم مدام تمام راه های فرار را چک می کردم ...سایه ها همه جا در اطرافم بودند انگار...به آسفالت خیابان هم شک داشتم ... گاهی بحث پیش می آمد که از تهران دور شویم ولی به قدر کافی جایمان امن بود. گاهی دیگران تشویقمان می کردند و خانواده هم لحظه ای به سرشان میزد از ایران برویم اما ... احساس می کردم فرار همه چیز را بدتر میکند. باید خیلی عادی می ماندم و شرایط را برای خود مساعد می کردم . نمی دانم شاید تمام تصمیم گیری های آن موقع احساسی بود اما آنهایی که مثل من چند وقتی دور از چشم بودند حالا شاید حال و روزشان خیلی بهتراز آن دسته از دوستانمان است که رفتند و حالا نمی توانند برگردند و ابراز بی قراری و دلتنگی و گاهی حتی پشیمانی می کنند...

... حالا بعد از سه هفته بهت و کینه و ترس ، جماعتی که انگار از همه جا بی خبر بودند جشن روز پدر را در برج میلاد برگزار کرده بودند... به خاطر یک مأموریت اداری قرار بود در آن همایش شرکت کنم. از صیح هیجان داشتم . برج میلاد برای من یک خاطره بود . خاطره روزهایی که حضور سبز و پرشور مردم شگفت زده مان می کرد. خاطره سبزترین روزهای زندگیمان که بوی امید و زندگی می داد. خاطره بهترین دوستی ها و دوست داشتن ها ...خاطره روزهایی که بدون هیچ گونه خستگی و یا شکایتی روزانه 18 ساعت کار می کردیم ...خاطره سبزترین همدلی ها...

وقتی اتومبیل از پیچ بزرگراه وارد محوطه برج میلاد شد ناگهان حس کردم ضربان قلبم اوج گرفت ... فضا خلوت و خالی از جمعیت بود و چشمان من هنوز موج موج جمعیتی را می دید که با لباس ها ، شال ها و پرچم های سبز چه پر شور و با نشاط ، سواره یا پیاده با سرعت خود را به ساختمان می رساندند. آنهم زمانی که هنوز دوساعت و نیم مانده بود به زمان شروع برنامه ... حالا سه هفته بعد از شروع آن روزهای سیاه اثری از آن شور در اینجا نمانده بود... ده دقیقه ای از شروع برنامه گذشته بود و سکوت فضا چنان بود که انگار هیچ کس نیامده بود. نزدیک ورودی سالن همایش از اتومبیل پیاده شدم . وارد پارکینگ شدم. همان جایی که چند هفته قبل از چپ و راستم جمعیتی می دویدند و از من جلو می زدند تا با وجود این ازدحام ، پیش از پر شدن کامل سالن جایی نصیبشان شود. . من از میان آن جمعیت پرشور، آرام و شاد و بی دغدغه میگذشتم که که پیش از آن تنها نگرانی ام حضور جمعیت بود و استقبال مردم . ولی بعد از دیدن آن جمعیت خیال آسوده بودم...اصلا مهم نبود برای من هم جایی باشد یا نه... حالا بوی مرگ و خاموشی میداد راهروهای پیچ در پیچ آن پارکینگ لعنتی... بغضی که مرده بود انگار از قبر خود بیرون می آمد ... دلم می لرزید و پاهایم سست بود... تا به در آسانسور برسم بسیار طول کشید ...دستم را روی قلبم گذاشتم ، نگاهی به همکارم انداختم و گفتم: « چیزی در من دارد بیدار می شود که نفسم را بریده. حس غریبی دارم»

پشت آن درهای شیشه ای که رسیدیم ...خاطرات به وضوح پیش چشمانم زنده شد ؛

-« سلام خواهر...» با شتاب به پشت سرم نگاه کردم . مثل همیشه اولین چهره آشنایی که در جمع می دیدم ، سعید نورمحمدی بود. با همان چهره شاد و شیطون . همیشه مشغول آتش سوزاندن بود. یک بغل پرچم سبز و پوستر همراهش بود. -« سلام به روی ماهت ... این پرچم ها و پوسترها رو اینجا پخش می کنید؟ ... چرا تنهایی ؟ بقیه کجا اند؟»

-« خواهر، اینا مخصوصن ، مشتری زیاد داره . میخوام بفروشمشون . می خری؟... بچه ها همین دور و بر پخش اند... جمعیت رو می بینی؟ ... دوساعت مونده به برنامه اندازه سالن آدم اومده. بردیم انتخابات رو خواهر» هیچ وقت از لفظ خواهر و برادر خوشم نمی آمد. احساس بدی همیشه نسبت به این لفظ ها داشتم. اما از زبان این دو سه تن که می شنیدم برایم شیرین بود... -« خواهر اونم شهاب . داره از دور میاد.» شهاب را از فاصله دور می شد تشخیص داد. به قول خودش از دور نورافشانی می کرد. با همسرش مهرک و خواهر و برادر مهرک نزدیک شدند . طبق معمول سوال اول همه :« سپهر کجاست ؟» مهد کودک بود.

با خود فکرمی کردم اگر نیم ساعت دیرتر این درها را باز کنند دو سه نفر زیر دست و پای جمعیت له میشوند.

...حالا بدون هیچ اتلاف وقتی وارد سالن شدم اینبار به جای ردیف های جلو ، بالا توی بالکن نشستم . وارد سالن که شدم ضربان قلبم تندتر و تندتر می زد . چشمم افتاد به دری که کنار سن بود همان جایی که ورود خاتمی و موسوی و رهنورد باعث انفجار سالن شد. صدای شعارها و سرودها توی گوشم می پیچید. جلو رفتم ...تا لب بالکن ... به پایین نگاه کردم جایی که در آنروز نشسته بودم . کنار تمام بچه هایی که حالا در اوین بودند. جایشان نه فقط روی صندلی های سالن که در همه جای این شهرخالی بود. گره از بغض سنگینم باز شد. سنگ بغضم شکست در جایی که نباید می شکست. صدای مولودی در سالن پیچیده بود و جمعیتی بی روح و بی احساس به آن گوش می دادند .خاک مرده پاشیده بودند در این سالن. همه کور و کر بودند. خوشبختانه صدای هق هق مرا نمی شنیدند... نمی شنیدند صدای ناله هایی را که اعتراض یک نسل بود به آنچه بی رحمانه بر سرش آورده بودند. باران اشکهایم می محابا و سیل آسا می بارید . حالا سعید با آن چهره شاد و همیشه خندانش کجا بود و در چه حالی؟ شهاب با آن متانت همیشگی اش چه جرمی برای تاوان ، دارد؟ مهرک چه می کند ؟ چه پاسخی به سوالها و دلتنگی های سپهر کوچک دارد که بدهد؟ محمدرضا جلایی پور که برای برگزاری برنامه آنقدر تلاش کرده بود حالا خودش کجاست ؟ وقت سلام چقدر چهره سمیه توحیدلو شاد بود! مینوی با آن روسری های فیروزه ای و لباس ها و حتی گوشی سراسر سبزش چه شوری داشت ! قالبی و نیکخواه یک ردیف جلوتر از ما بودند، تمام بزرگترها دو سه ردیف اول... حالا همه آن چهره های خندان در حبس بودند. غصه ای در گلویم ترکیده بود. مثل یک کودک ده ساله اشک می ریختم و می دانستم کسی پاسخ قانع کننده ای برای سوال ها و چراهای ما ندارد...نسل اول با چه هدف و با چه انگیزه ای انقلاب کرده بود و با چه رویی نام جمهوری برآن نهاده بود که حالا مظلوم ترین و بی گناه ترین نسلش به خاطر برگزاری یک انتخابات آزاد این چنین تاوان می داد؟ ما این مهرورزی را نمی خواستیم که مصلحتشان کابوس ما بود و این چنین به زورباتوم و زندان و تیر و اسلحه آنچه را که ما نمی خواستیم بر سرنوشت ما غالب کرد. دلم برای خودم و تمام همنسلانم می سوخت که به خاطر عشق و عرق به وطن ، بهترین سالهای عمر و جوانیشان را در این آب و خاک سپری کرده بودند و سوختن در اینجا را به جان خریده بودند تا بلکه برای آبادانی اش قدمی بردارند ...حالا جواب آنهمه صادقانه و عاشقانه جهاد کردنشان چنین روزهای سیاهی بود... بیزار بودم از مردمی که با شعارهای پدرانه و دلسوزانه خون فرزندان این سرزمین را برخاک رختند به جرم آنکه انگشت هایشان را بالا بردند تا مهر سبزشان را نشان دهند و بگویند « ما رآی دادیم »... کشته شدند ... شکنجه شدند ... کهریزک و اوین رفتند چون پرسیدند «رآی من کجاست » ... آری همه متهم بودند که چشم های ما را به روزهایی که نمی خواستیم گشوده بودند و با سرکشی و ژست های آزادی خواهانه این سرنوشت را برای ما رقم زده بودند و حالا خود ظرفیت شنیدن شعار آزادی را از زبان این نسل نداشتند و هنوز هم سرکش و عنان گسیخته دست در سرنوشت نسل های بعدی می بردند.

... روی صندلی نشستم و آنچنان اشک ریختم که چشمانم باد کرد. چهل و پنج دقیقه گذشته بود سیل اشکهایم بند نمی آمد و من از آن همایش و از آن برج میلاد رفتن چیزی جز باز شدن عقده ها و گریه های حبس شده ام نصیبم نشد. ناگزیر از آن حال پریشان و سد اشکی که شکسته بود همایش را ترک کردم و رفتم و ساعت ها با اندوه خود خلوت کردم.

 

برگرفته از: 
facebook هیلا صدیقی
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.