عشق شراره و شهرام

شهرام اتاق راکه از نظرگذراند، سرش را پایین انداخت. یک چنین تجملاتی را تا به امشب در زندگانیش ندیده بود وبرایش غریبه می نمودند

 

کرمانشاه ....
شهرام تازه قدم به کلاس دوازده نهاده بود. غیراز پدر که کارگر کارخانۀ گونی بافی بود و غیر از مادر که عمری را به شرافت برای این وبرای آن به رخت شوئی گذرانده بود به دو چیز دیگر عشق می ورزید: ورزش و درس.
شهرام مثل غروب روزهای پیشین به قصد قدم زدن در خیابان، خانه و سپس محله شان را پشت سر نهاد و سلانه سلانه به چهارراه اجاق رسید و از آن جا راه را کج کرد رو به سبزه میدان. هوا خوب و مهربان بود و لحظه به لحظه هایش به جان و دل می نشست. شهرام گام از گام که برمی داشت چپ و راست خیابان را هم نگاه می کرد. هم کلاسی ها کجا هستند؟ از هم کلاسی ها خبری نبود. اما اتفاقی چشمش به جمال دختری افتاد که مادر دهر یک چنین لعبتی رابه خود کم دیده بود. خودداری نتوانست ومحو تماشای دختر شد: دماغ و دهن، گونه ها و ذقن، چشم و ابرو، مژه های بلند چه به هم می آمدند! دختر پیش پایش را نگاه می کرد و با کبر وغروری دخترانه ای که داشت طوری گام از گام برمی داشت که تو گویی بر زمین زیر پایش منت می گذارد. طاووس خوش قواره که هیکلش در درون یک مانتو سرمه ای خوش دوخت قالب گیری شده بود مجسمه ای را تداعی می کرد که استادی زبردست درساخت و پرداختش نه فقط سلیقه و ابتکار که دقت بسیارزیادی را صرف کرده باشد! این دختر که بود؟ شهرام ضربان قلبش به هزاررسیده بود. بی اختیاراز پشت سر یعنی سایه به سایۀ اش گام بر داشت. به میدان مصدق رسیدند. از آن جا راه رو به میدان فردوسی ادامه یافت. دخترچند دقیقه بعد، نرسیده به میدان فردوسی شستی زنگ یک خانۀ مجلل را که پنجره هایش رو به خیابان باز می شدند به صدا درآورد. دختر، دختر یکی از سرکرده های ساواک بود که تازه به کرمانشاه منتقل شده بود تا به کمک همسرش که او هم ساواکی بود فعالیت مردم کرد را بر علیه رژیم پهلوی که در همین هفته های اخیر شدت گرفته بود تحت کنترل در آورند.

در باز شد و دختر به درون خزید. شهرام، دختر که از میدان دیدش ناپدید شد، به آن طرف خیابان گام نهاد وبه یکی از درختان تکیه و سیگاری آتش زد و چشم به این خانۀ مجلل دوخت و مرغ خیالش به پرواز درآمد.

روزها پی در پی هم می آمدند و سپری می شدند. شهرام به دبیرستان می رفت اما چه رفتنی که نرفتنش بهتربود. هم وغم شهرام این شده بود که دختر رادر راه مدرسه رفتن و بعضی مواقع غروب ها که برای گشت و گذار و یا خرید به خیابان می آمد ببیند. و همینم باعث شده بود که خودش بعضی روزها دیر به دبیرستان برسد و بعضی روزهااصلا به طور کلی از دبیرستان وا بماند. چه باید کرد؟ شهرام عاشق شده بود و عنان زندگی دیگر به اختیارش نبود.

فصل سرما از راه رسید.اولین برف زمستانی خطۀ کرمانشاهان راپوشاند. با پیداش این فصل امتحانات ثلث اول شروع شدند. قهرمان داستان ما در این مدت ازدرس هایش چه آموخته بود؟ هیچ. شهرام در این مدت دل و دماغ ورزش کردن هم از دست داده و رنگ رویش پژمرده و اشتهایش کم شده بود. بدتر از این دو، کم خوابی بود که به سراغش آمده بود و عذابش می داد. هر شب که برای خواب سر به بالین می نهاد در عالم خیال می دید که در کوچه باغ های سر سبز سراب کرمانشاه دست دختر را در دست دارد و شانه به شانۀ او همچون دو قرقاول مست روز می گذارند. از کنار این جوی به کنار آن جویبار می روند و پروانه وش گرداگرد گل ها می چرخند و آخر سر به سر چشمۀ معروفش که جایگاه عشاق است می آیند و آن جا در کنار این آب زلال می نشینند وبا لطیف ترین واژه ها با هم وبرای هم می میرند.این خیالات عاشقانه پایان که می گرفت زمزمۀ عاشقانۀ دیگری جایش می نشست. خیال پشت خیال تا این که به هر حال سپیده می دمید و پلک چشمان شهرام سنگین می شدند و به خواب می رفت اما چه خوابی که نبودنش بهتر بود؟

نتیجۀ امتحانات شهرام بد شد. او که در درس خواندن جایگاه بلندی داشت به پائین ترین سطح کلاس پرتاب شده بود. ولی اهمیتی نمیداد. یعنی دست خودش نبود. عاشق مگراز خود اراده ای هم دارد؟ مشغلۀ فکریش همانی که بود، بود و رهایش نمی کرد. به روال سابق هر روز دختر را می دید و دل خوش به همین دیدن بود. جرات حرف زدن هم با او را نداشت.حتا دریغ از یک سلام تا این که ثلث دوم امتحانات آغاز شدند و در پس آن وزش چند باد گرم بهاری یخبندان شهر را در هم شکاند.

با آمدن بهارهوای مطبوع ای جای سرمای زمستان را گرفت و چهره زمین را دگرگون کرد. شهرام دیگر نه فقط روزها که شب ها هم البته تا آن پاسی از شب که چراغ خانۀ معشوق می سوخت زیر کول برق خیابان مقابل خانه سرکردۀ ساواک می نشست ویا می ایستاد و دل خوش به این که هراز گاهی دختررا که برای تماشای گل ها و یا برای آب دادنشان به کنار پنجره میآمد ببیند. درست گفته اند که:
- دل عاشق به پیغامی بسازد ------- خمارآلوده با جامی بسازد 
مرا کیفیت روی تو کافی است----- ریاضت کش به بادامی بسازد

فروردین گذشت، پشت بندش اردیبهشت نیز از راه رسید و رفت. در خرداد ماه محصلین هرشب البته اگرهوا بارانی نبود به خیابان ها سرازیرمی شدند تا خود را برای امتحانات نهایی که در پیش بود آماده کنند. شهرام هم با آمدن این فصل بهانۀ خوبی برایش فراهم شده بود. با تاریک شدن هوا کتابش را برمی داشت، ازپدرو مادر خداحافظی می کرد ویکراست رو به معیادگاه می رفت. نقل است که در بعضی شب ها قهرمان داستان ما حتا کتابش را سر و ته میگرفت. حواسش جا نبود. سیگارروشن می کرد، یک چشم به صفحۀ کتاب و چشم دیگرش به خانۀ دلداربود که کی و چه موقع برای تماشای گل ها و یا آب دادنشان به کنار پنجره میآید.

روزهای امتحانات خرداد چون باد صرصر سپری شدند. نتیجۀ کار؟ شهرام یک ضرب مردود شده بود. انگار نه انگار که چنین نتیجۀ شومی برایش روی داده است. هم چنان شب به شب، کتاب دردست، خود را به پای کول برق میرساند و آن جا می نشست. خیابان ها دیگر ازمحصلین خالی شده بودند. تنها محصلی که هم چنان در خیابان دیده می شد فقط شهرام، قهرمان داستان ما بود که کنار خیابان و یا زیر کول برق نشسته بود.

ساعت نه شب بود؛ شبی از شب های آخرین هفتۀ شهریورماه. چرخ بازیگر روزگاررا ببین که چه طور به بازی اش با شهرام ادامه داد!
درختان خیابان به آرامی نفس می کشیدند. دختربا یک آب پاش به کنار پنجره آمد، گل های شمعدانی را آب داد. سرکه برداشت خواسته و ناخواسته برای لحظه ای نگاهش روی جوان کرد کرماشانی ماند. دخترچندبارشهرام را درخیابان و چند بارهم درهمین جا دیده بود اما اهمیتی نداده بود. این باربرعکس دفعات پیش ازخود پرسید: الآن که دبیرستان ودانشگاهی باز نیست. همه جا تعطیل است. این جوان این جا چه می خواهد!؟ از قضا پدر و مادر شراره هم به ماموریت رفته بودند و حالا حالا برنمی گشتند. شراره بود و دایه پیری که از کودکی محرم رازش بود و او را بزرگ کرده و خدمت گذارشان بود.

شراره به صحن اتاق برگشت و به دایه که در این وقت شب به تماشای تلویزیون نشسته بود گفت:- دایه یک خبرجالب، تو این جوان خوش تیپ را که آن طرف خیابان، زیر تیرچراغ برق، رو به روی پنجرۀ خانۀ ما نشسته و ظاهرا کتاب می خواند تا به حال دیده ای؟ دایه بلند شد وبه کنار پنجره سرک کشید. حرف تازه ودر عین حال غریبی شنیده بود. ودختر به گفته افزود:- حالش یک جوری است دایه. درست نگاهش کن! نگاهش ملتمسانه است. الآن که مدارس و دانشگاه ها تعطیل هستند. چه فکر می کنی تو دایه؟ نکند این جوان والۀ من است و خود نمی دانم؟ دلم این طور گواهی می دهد. دایه جواب داد:
- بعید نیست. از این گذشته کی والۀ تو نیست که این یکی نباشد؟ من ته توی قضیه را همین اساعه برایت در می آورم. چند دقیقه صبر داشته باش!

دختر چیزی نگفت اما به لبخندی رضایت خود را نشان داد. دایه که چنین دید چون کودکی که شیطنتش گل کرده باشد دمپائیش را سرپا انداخت، پله را پائین آمد و سلانه سلانه به آن طرف خیابان رفت و چنین وانمود کرد که برای هوا خوری به خیابان آمده است. دمی بعد درکنار جوان، به او سلام و شب به خیرگفت. شهرام هم به رسم ادب از جایش بلند شد و ادای احترام کرد. دایه پرسید:- شما کلاس چندمی جوان؟ کلاس دوازده. دایه یک دو قدم جلوتر رفت. بی میل نبود به نظری چون نظر یک خریدار جوان را درست و حسابی از نزدیک برانداز کند. به چهره اش دقیق شد، و این طوربه سخن ادامه داد:- الان که همه جا تعطیل است. شما در کجا درس می خوانید!؟

شهرام به درستی حس کرد که پیرزن سفیردختراست. زمانش رسیده بود تا ندای دل گرفتار و جزه بلاله اش را به گوش دختر برساند. وچه موقعیتی وچه وقتی بهتر از این وقت؟ بدبختانه آن طور که باید توانش را نداشت. انگارکه از اراده و قدرت خالی شده بود. لحظه ای مکث کرد تا به خود مسلط شود. شد اما چه شدنی که به لکنت افتاده بود. به زحمت آن هم در وضعی که سرخ شده بود گفت: - همین ط ط ط طور است که شما م م م می گوئید .ههههمه همه جا تعطیل است. 
نیازی به سخن نبود. حالات و کردار شهرام خود می رساند که جوان کرد کرمانشاهی گرفتار است و دل درگرو همین لعبت بی همتایی دارد که در این لحظه به میان پنجره آمده و در کنار گل ها ایستاده وزیبائیشان را به حد اکمل رسانیده بود .

پیرزن سر برگرداند رو به پنجرۀ خانه شان. قد و بالای دختر را نگاه کرد و در دل به رفتار، کردار و جمال بی مثالش آفرین گفت و رو به شهرام کرد ولبخند معناداری زد. شهرام از خجالت داشت می مرد. پیرزن، جوان را به حال خود وا گذاشت و به خانه برگشت وماجرا را برای دختر بازگوکرد. دختر گل از گلش شکفت. و سر درگریبان تفکر فرو برد. به ندای قلبش که گوش داد دید که دوست دارد همین امشب پسر را از نزدیک ببیند و با او حرف بزند. این بود که به دایه گفت: - بابا و مامان که نیستند ما هم از تنهائی حوصله مان سررفته. برو پائین دعوتش کن بیارش بالا! میخواهم باهاش حرف بزنم دایه. راستش نمی دانم چرا دلم برای این جوان میسوزد. چرایش را هم خودم نمی دانم. برو دایه دعوتش کن بیارش بالا!

پیرزن اطاعت کرد. مجددا پائین آمد و ندای قلب دختر را به گوش جوان رساند. کور از خدا چه می خواهد؟ دو چشم بینا. شهرام در این فاصله حال بهتری پیداکرده بود. کتابش را برداشت ودر وضع و حالی که میشود گفت در خود نمی گنجید در معیت پیرزن قدم به صحن حیاط نهاد. باغچۀ حیاط خانه بزرگ و سرسبزبود. درختچه های سرو و کاج و بوته های گل رز و لاله عباسی و چند گل رنگارنگ دیگر که شهرام آن ها را به نام نمی شناخت در پرتو نور چراغ های پایه کوتاه و پایه بلند خودنمائی می کردند و فضای حیاط را عطر و نور پاشیده بودند! شهرام در کنار یکی از بوته های گل رز ایستاد و به دایه گفت: - من خجالت می کشم مادر جان دست خالی بیایم بالا. اجازه دارم یک شاخه گل رز . . .
پیرزن حرف جوان را قطع کرد: - حتما. چراکه نه.

شهرام یک شاخه گل رز را که بزرگ ترین و قشنگ ترین به نظرش آمد چید و پشت پای پیرزن گام بر پله نهاد وبالارفتند. دختر تا دم دربه پیشوازشان آمده بود. به موقع در را به رویشان گشود ودرنگی بعد با بی ارادگی به لبخندی ملیح کوهی از الفت را جا به جا کرد. الهۀ حسن رختی سوای چند دقیقه پیش پوشیده بود. رختش رنگ گلبرگ های گل های شعمدانی را داشت. رخت و تیپ و چهرۀ بی همتای دخترو این بهار دل انگیز وه که چه به هم می آمدند! شهرام شاخه گل را به دختر تقدیم کرد ودروضعی که دل در سینه نداشت، خم شد و بردستش بوسه ای نشاند و گفت:- شهرام هستم .خیلی خوش حال و خوشبختم از آشنائی با شما. من هم شراره هستم .

با اشارۀ دایه دختر و پسر به اتاق پذیرائی راهنمائی شدند و آن جا نشستند. لوسترهای یک خرواری، آکواریوم با ماهی های رنگ و وارنگش که در این وقت شب درهم می لولیدند، پرده های خوش دوخت و شکیل کار فرنگ، فوارۀ آبی که در بینابین گل و گیاهان با سلیقه کار گذاشته شده بود ومزین به چراغ های رنگارنگ بود، باضافۀ میز و مبل به همراه ده ها وبلکه صدها وسایل لوکس دیگر چشم را خیره می کردند.

شهرام اتاق راکه از نظرگذراند، سرش پائین انداخت. یک چنین تجملاتی را تا به امشب در زندگانیش ندیده بود وبرایش غریبه می نمودند. دایه پرسید:- میخواهم شربت آلبالو برایتان بیاورم که شراره هم دوست دارد.
و به آشپزخانه رفت. 
شراره میخواست مهمانش را از خجالت وا رهاند. شاخۀ گل را بوئید و گفت: - شهرام خان از خودت بگو! بادرس وکلاس ات چطوری؟ من کلاس دوازده هستم. راستش امسال هم رفوزه شدم. مقصراین پت پتی و بدبختی هم شما هستید.

دختر و پسر شیرین با هم خندیدند. شراره مطلب را پی گرفت و گفت:- من کلاس دهم هستم. حالا بگو ببینم شما کجا و کی مرا دیدی که این طور باعث دردسرت شدم؟ در ضمن از رفوزه شدنت پشیمانی یا این که نه ، زدی به کوچۀ بی خیالی؟ دقیقا سال گذشته بود نرسیده به سبزه میدان که من شما را دیدم. راجع به رفوزه شدنم هم باید بگم که اختیاری از خودم نداشتم. شدم که شدم چه باید کرد؟ پشیمانی این جا چه معنائی می تواند داشته باشد؟ شراره حس کرد که رفوزه شدن شهرام برایش ضربۀ سنگینی بوده است. او با کمال میل ازاین شکست صحبت نمی کند. این مطلب را به درستی در چهره اش خواند. دل شراره برای شهرام آتش گرفت. باید دلداریش می داد. این بود که گفت:- خوب، سال آینده جبران خواهی کرد! هیچ وقت برای درس خواندن دیرنیست. طوری نشده حالا شهرام خان؟ شهرام پاسخ داد:- حتما جبران خواهم کرد. من همیشه در درس و در ورزش کوتاه نیامده ام. و در آینده قول می دهم که کوتاه نخواهم آمد.

دختر و پسر تا نیمۀ شب از هر دری با هم گپ زدند. و سرانجام با هم قرار گذاشتند که هیچ زمانی به هم دروغ نگویند و در درس خواندن و هم ورزش کردن نمونه باشند. شراره آخر شب شماره تلفن منزل شان را یاداشت کرد و به شهرام داد و گفت که غروب ها می تواند به او زنگ بزند وآخر سرهم افزود:- شما که می دانستید دارید مردود می شوید چرا سعی نکردید یک جوری مطلب را به من برسانی؟ جراتش را نداشتم. پیرزن سمت دیگر مبل نشسته بود و در این لحظه داشت چرت می زد. شهرام که چنین دید درنگ نکرد واز جایش بلند شد. موقع رفتن بود .شراره گفت:- من راجع به برخورد و ملاقات امشب مان سربسته چیزهایی به بابا و مامان می گویم چون دوست ندارم چیزی از آن ها پنهان کنم. و سپس به گرمی با هم دست دادند و از هم خداحافظی کردند.

سال بعد شهرام دردبیرستان نام نویسی کرد. جبران شکست سال گذشته، فقر و نابه سامانی اقتصادی خانواده که به نوبه خود عذابش می داد، مهمتر از این دو، قولی که به دوست دخترش، شراره داده بود از شهرام آدم دیگری ساخته بود. درست گفته اند که تصمیم گرفتن نصف عمل است. دبیرستان کارش را که از سر گرفت، شهرام با کمال میل و با جدیت تمام درسها را دنبال می کرد. ورزش کردن را هم از سرگرفت. آموزش و پرورش مگرچیزی غیرازاین می تواند باشد؟ غروب به غروب هم به شراره زنگ میزد. حتا بعضی مواقع که وقت پا می داد برایش نامه می نوشت ویکدیگر را در خیابان و بعضی مواقع درخانه که اغلب خانه شراره بود می دیدند. پدرومادر شراره بنا به اقتضای شغلیشان بیشتر مواقع در مسافرت و یا در ماموریت بسر می بردند. این خود زمینه را فراهم میکرد که دختر و پسر در خانه و در کنار هم از وجود هم لذت ببرند و به درس هایشان نیزبرسند. دایه هم همیشه در کنارشان حاضر به خدمت بود و درخدمت گذاری کوتاهی نمی کرد. پسر و دختر عادت کرده بودند به درس و درس و بازهم درس. در یکی ازاین شب ها بود که شراره به شهرام گفت:- شهرام سال تحصیلی به سرعت باد دارد میگذرد. تو امسال دیپلم ات را با معدل بالا خواهی گرفت. من از این بابت مطمئنم. ولی هیچ فکر کرده ای که بعد از دیپلم چه خواهی کرد و چه باید خواند؟ شهرام سکوت کرد. شراره پی گیر سخن چنین ادامه داد:- من با توجه به استعدادهای که در تو می بینم برای آینده ات که جدا از آیندۀ من نیست، خیلی فکرکرده ام. حتا درموردش هم با بابا ومامان صحبت کرده ام. میدانی بابا و مامان به شغل و تحصیلات من و تو خیلی اهمیت می دهند. چه من، چه بابا، وچه مامان دوست داریم که تو خلبان بشوی شهرام. این شغل، دهن پرکن است! شهرام جواب داد:- من خودم هم بدم نمی آید. شراره تا این جواب را شنید از فرط ذوق جیغ کشید. و سپس به عادت دخترانه ای که داشت گردن را تاب داد، پنجۀ دست راست را در موهای مشکی کمندش فرو برد و شلاله ای از آن را که مانع دیدش شده بود کنار زد و گفت:- دیر نمی بینم آن روزی را که دوست پسرخوش تیپ من یکی ازبهترین عقاب های آسمان کشورمان ایران باشد. میدانی شهرام توهم لیاقت این کاربزرگ را داری وهم همانطور که گفتم استعداش را. خلبان شدن آن خلبان هواپیمای جنگی کارهرکسی نیست. این کار، لایق شهرام من است. دلهرۀ من فقط این است که نکند خدای ناکرده درامتحانات جسمانی و کتبی و شفاهی که در تهران باید انجام شود مشکلی برایت بترشاند. شهرام سر تکان داد ومصمم دوباره تکرار کرد:- من خودم اتفاقا عاشق خلبانی هستم. فکر بکری است. قول می دهم که با مؤفقیت این کار را به سر انجام برسانم .

خرداد آمد و شهرام با معدل هفده و نیم دیپلم را گرفت. پدر شراره بنا به خواست پسر ودختر از مجرای اداری ساواک بدون این که خود شهرام کمترین زحمتی متحمل شود نامش را در دانشکده خلبانی نوشت. شهرام چهار ماه و نیم وقت داشت تا دروس علمی و زبان انگلیسی را تا جائیکه مقدورش است بهتر بیاموزد. زبان انگلیسی یکی از مهمترین درس های امتحانات ورودی بود و در یادگیری دیگر دروس تخصصی که می بایستی در آمریکا بگذراند نقش ماثری داشت.

دل کندن از شراره برای شهرام کار ساده ای نبود .دل مشغولی دیگرش این که چگونه از پس خرج و مخارج این کار برآید.مع الوصف در اولین فرصت شهرام چند کتاب انگلیسی و چند کتاب علمی که دو نفر از دوستانش به او سفارش کرده بودند تهیه کرد و به روال سابق زانو به زانوی دختر نشست وبه مطالعاتش ادامه داد.

دانشجویان دانشگاه های سراسرکشور یکی پس از دیگری به تظاهرات بر علیه رژیم دیکتاتوری شاه برخاسته بودند. سال 1357 بود. اکثریت مردم به پشتیبانی فرزندانشان که در درگیری ها کشته و زخمی شده بودند گام به خیابان ها نهادند تا حکومت شاهنشاهی را چپه و حقوق پایمال شده را احیا کنند. انقلاب پا گرفته بود. ساواک وخاصه سرکرده هایش دیگروقت سرخاراندن نداشتند و اینجا و آن جا درگیرماموریت هایشان بودند. شراره و شهرام ولی به دور از این تب و تابی که مردم را فرا گرفته بود برای هم و با هم دنیای شیرینی خلق کرده بودند وکارشان شب و روز شده بود درس خواندن .

زمان سپری شد و موقع رفتن به تهران فرا رسید. دل کندن از شراره برای شهرام سخت بود اما چاره چه بود؟ شراره هم دست کمی از شهرام نداشت ونمی توانست دوری شهرام را تحمل کند. شهرام شبی را که به فردایش می بایست به تهران برود به دیدن شراره به منزلشان رفت. شور و نشاط نشست شب های پیشین امشب در کار نبود. پسر برای دخترو دختر برای پسر در دل برای هم میگریستند.غمی پنهان که در خانۀ دل هایشان لانه کرده بودعالم و آشکار این مطلب را تائید میکرد وآزارشان میداد. پدرو مادر شراره امشب هم نبودند. دایه از برنامۀ سفرشهرام به تهران خبر داشت.و به همین مناسبت شام با شکوهی برایشان تدارک دیده بود. امشب شب مهمی بود.در چنین حال و دمی زمان چه به شتاب می گذرد !دایه با سلیقه تام و تمامی با خورشت قورمه سبزی و قیمه پلو که شهرام دوست داشت باضافه سالاد و نوشیدنی های خنک میز را آراست .شراره و شهرام به اتفاق هم شام خوردند. چشمان هر دو به اشک نشسته بود.سخن از آینده بود و از آرزوهای بلندبالایشان. هردو با سخنانی گهر بار که بوی خوش زندگانی از آن می بارید شب را به نیمه رساندند. ساعت با نواختن زنگ نیمۀ شب را اعلام کرد. شهرام به ساعت نگاهی انداخت. دلهرۀ فردا که می بایست راهی تهران شود سر به جانش کرد. راهی نبود .بلند شد. با دایه خداحافظی و تشکرکرد . شراره به همراه شهرام پله را پائین آمد. دوست داشت تا دم دروازۀ حیاط شهرام را بدرقه کند .دل کندن از او کارساده ای نبود.لحظۀ جدائی فرا رسیده بود. جدائی چه تلخ و پلشت است !دختر پشت در دروازه که جای دنجی بود دستانش را به دور گردن شهرام حلقه کرد. نفسش به نفس شهرام در آمیخت. شراره خودداری نتوانست. درنگی بعد روی پنجه پا بلند شد، پلک چشمان رابست و لب بر لب شهرام نهاد و بوسه ای طولانی بدرقۀ راهش کرد و گفت: - غروب به غروب به من هر طور شده زنگ می زنی ! من پای تلفن منتظرت هستم. باید صدایت را حتما بشنوم و از کارهایت خبردارباشم.باشد ؟ حتماباغچۀ گلم. کسی چه می دانست که این دیدارآخرین دیداراست؟ شراره از شهرام دل نمی کند .آیا چیزی به دلش برات شده بود ؟دوباره روی پنجه پا بلند شد تا این بار با بوسه ای طولانی تر عطش دل را دستکم فرو نشاند.پسر و دختر از بوسیدن و بوئیدن هم سیر نمی شدند . دوباره و چند باره همدیگر را بوئیدند و بوسیدند. 
دایه که در این لحظه در طبقۀ بالا بود دلواپس شد.بالا آمدن شراره خارج ازحد انتظار طول کشیده بود.دمپائیش را پوشید و پله را پائین آمد. دختر به محض شنیدن صدای پای پیرزن، به موقع با تقلا ای آغشته به ناز خود را از حلقۀ بازوان شهرام که در این لحظه به دور کمرش حلقه شده بود رهانید و گفت: - شهرام به خدا می سپارمت. الهی که من فدای تو بشم. نبینم که گریه کنی! طاقتش را ندارم .من از تو کم طاقت ترم. چشمان شهرام و شراره چشمه های اشک شده بودند.بغض دیگر امانشان نداد تا کلامی به زبان آورند .و پل پل اشک گونه هایشان خیساند واز هم جدا شدند .خداحافظ . خدا حافظ.

تهران . وقتی که اتوبوس حامل شهرام به درون گاراژ پیچید تا مسافرانش را پیاده کند سپیده دم دمیده بود. شهرام از جایش بلند شد ،خمیازه ای کشید و تنها کوله بارش را که تنها ساکی بود برداشت وپیاده شد و از گاراژ بیرون آمد. شهرام این منطقه از تهران را خوب می شناخت. راه را رو به بازار، جائی که چند کتاب فروشی می شناخت ادامه داد تا یک کتاب انگلیسی را که در کرمانشاه گیر نیاورده بود و نیاز مبرمی بدان داشت تهیه کند. درچند روزی که تا به امتحان انگلیسی وقت باقی مانده بود میخواست این کتاب را نیز بخواند. شهرام کتاب را خرید. خیالش تا حدودی تسکین یافت . حال می بایست در یک هتلی ارزان قیمت اتاقکی دست و پا کند. این خودش به نوبه خود جای دلهره داشت. در کرمانشاه پدر شراره به شهرام پیشنهاد داده بود که اگر بخواهد میتواند درتهران در یکی از خانه های امن ساواک که مجهز به کلیه وسایل لوکس زندگی است اقامت گزیند اما شهرام چون می دانست مردم از ساواک وساواکی ها متنفرندو این کار در این آشفته بازار خالی از خطر نیست نپذیرفته بود.

شهرام به خیابان بعدی پیچید . تابلو یک هتل که ساختمان نسبتا بلندی بود نظرش را جلب کرد. به درون رفت. هتل گران قیمت بود .هتل بعدی . این هم دست کمی از اولی نداشت . سرانجام برگشت و در حوالی همان گاراژ، در درون یک کوچه قدیمی سر از یک مسافرخانۀ قدیمی درآورد و اتاقکی کرایه کرد. یک ساعتی به استراحت و کتاب خواندن گذراند و سپس بیرون آمد. دلهرۀ انجام کار دیگری که رساندن یک نامه آن هم در این شهر دراندشت به دست مخاطبش بود دست از سرش برنمی داشت.نامه، نامه ای بود که پدر شراره به یکی از همپالگی های ساواکی اش نوشته بود. یحتمل در آن سفارش کرده بود که در مصاحبه و امتحانات تئوریک و پراکتیک شهرام را مد نظر داشته باشند. شهرام نگاهی به آدرس پشت پاکت انداخت به خاطر جلوگیری از اطلاف وقت به اداره پست رفت و آن را پست کرد .

وضع ادارات به علت اعتصابات گسترده فلج و یا نیمه فلج شده بودند .شهرام با دیدن مردم که برای تلفن زدن به صف ایستاده بودند به نوبت ایستاد. می دانست که به این زودی نوبتش نمی شود.غروب تنگی نوبت به شهرام رسید و داخل کابین شد و شماره تلفن شراره را گرفت . الو. خود شراره بود که گوشی را برداشت. صدای کبریائی دختر که لطیف تر و دلنشین تر از آن برای شهرام دراین جهان پهناور چیزی نمی توانست باشد خستگی را از جان و تن شهرام زدود. شهرام هم به سمع دختر رساند که کتاب را خریده و هتل گرفته وجای هیچ گونه نگرانی نیست. دوست داشت ساعت ها با دلداده اش بگوید و بشنود اما نه این بود که می ترسید به مذیقه پولی گرفتار شود؟ به ناچارمختصر و مفید کلام را به گفتن چند جملۀ عاشقانه خلاصه کرد و گوشی را گذاشت و بیرون آمد. سر راه از یک اغذیه فروشی دو ساندویج خرید و به هتل برگشت تا با مطالعه کتابی را که تهیه کرده بود خود را بهتر و بیشتر برای امتحانات آماده کند.

صبح زود به رسم عادت شهرام از خواب برخاست. اصلاح کرد . سر و صورت را آراست و بهترین رختش را به تن کرد و بیرون آمد. امروز روز مصاحبه بود. شهرام در بدترین زمان ممکن به تهران آمده بود. انقلاب درست و حسابی زور گرفته بود .ولی مگر قهرمان داستان ما سر از پا می شناخت؟ شهرام به راه افتاد. روز قبل آدرس را چک کرده بود. به راحتی رسید. غیر از شهرام چند شرکت کنندۀ دیگر هم برای انجام مصاحبه آمده بودند. مصاحبه یکی پس از دیگری آن هم در چند نوبت شروع شد. شهرام تمامی سوآلات را به نیکی پاسخ داد.کار که تمام شد دیگر ازروزچیزی باقی نمانده بود. حس کرد که گرسنه است و دلش ضعف می رود. بیرون آمد . سر راه دو ساندویج خرید و به هتلش برگشت .

دو روز بعد نوبت معاینات قلب و شش و خون و قد بود.همه چیز با وجود اعتصابات به خوبی پیش رفت. کار که تمام شد دیگر غروب شده بود .مثل غروب روزهای پیشین به ادارۀ مخابرات رفت و به شراره زنگ زد وبا شنیدن صدایش خیالش راحت شد و انرژی گرفت.

شهرام گذر زمان را حس نمی کرد. مطالعه و معاینات و امتحانات حسابی اوقاتش را پر کرده بودند.امروز هم در درون اتاقکش دراز کشیده بود تا خود را بهتر و بیشتر برای امتحان انگلیسی که دو روز دیگربود مهیا کند. یک مرتبه سر و صدائی از خیابان برخاست. بیرون آمد تا ببیند چه خبر است ؟ عدۀ کثیری از مردم در خیابان ها می رقصیدند و پای می کوبیدند و شادمانی می کردند و با هم دم گرفته بودند: شاه فراری شده سوار گاری شده.
شاه کشور راظاهرا به قصد استراحت و معالجه ترک کرده بود. شهرام سه روزدیگربه امتحانش مانده بود . به هتل برگشت . این سر و صداها برایش جذابیتی نداشتند و به مطالعه اش مشغول شد .

روز امتحان فرا رسید.امتحان زبان انگلیسی هم مثل دیگر امتحاناتی که از سر گذرانده بود بد نشد . شهرام اما دلهره داشت. خود نیز نمی دانست این دلهره ازچیست که در خانۀ دلش لانه کرده است! غروب به اداره مخابرات رفت و شماره تلفن منزل شراره را گرفت . تلفن جواب نداد . دوباره و چند باره گرفت .خبری نبود که نبود. فکرهای جورواجوری به کلۀ شهرام هجوم آوردند .چه اتفاقی ممکن است در کرمانشاه برای سرکردۀ ساواک و خانواده اش پیش آمده باشد ؟ این جا و آن جا شنیده ودر روزنامه ها خوانده بود که مردم خانۀ ساواکی ها را به آتش می کشند. خدایا شراره سالم است؟تهران به این عظمت برای شهرام زندان که چه عرض کنم ماتم کده ای شد. همه چیز در وجود شهرام به هم ریخت و خلبانی از یادش رفت. دوباره شماره را گرفت. خبری نبود . گوشی را گذاشت و بیرون آمد. می بایست عجله کرد.به هتل برگشت . تصویه حساب کرد و ساک و کتاب هایش را برداشت و خود را به گاراژ رساند و از همان راهی که آمده بود به کرمانشاه برگشت . به مجرد رسیدن به کرمانشاه ، با یک تاکسی خود را به در خانۀ شراره رساند. هوا دیگر تاریک شده بود. برق حیاط و خانه خاموش بودند. اما مع الوصف شستی زنگ را به صدا درآورد . کسی دروازه را نگشود. شهرام دیوانه وش از دیوارحیاط بالا رفت و خود را به پشت پنجره اتاقی که با شراره در آن به درس خواندن می نشست رساند.نه اثری از تاک بر جای مانده بود نه تاک نشان .اتاق از همه چیز خالی شده بودسوت و کور.شهرام این جا و آن جا خبرهای ناگواری شنیده و خوانده بود. شنیده بود که در تویسرکان چند نفر پاسبان را سر بریده اند. بسیاری از کلانتری ها و مراکز ساواک به دست مردم افتاده و شکسته و فتح شده اند.بعدها شهرام پی برد که پدر شراره از جائی که جدا از دیگر جنایت کاران ساواکی در سطح کشور نبود، به موقع یعنی یک روز بعد از فرار شاه خطر را حس کرده و قبل از آن که به مخمصه ای گرفتار آید، به کمک دو نفر از اکراد که منطقه را می شناختند به همراه زن و دخترش به عراق و از آن جا به آمریکا گریخته است. انقلاب بسیاری از ارتشیان و ساواکی ها و سرکرده هایش را در کرمانشاه و هم چنین در سطح کشور جارو کرده بود. شهرام با دیدن خانۀ سوت و کور زانوانش سست شدند. پشت پنجرۀ اتاق چارمشقی نشست و چشم دوباره و چند باره به درون خانه دوخت.ازوسایل لوکس، از جلال و جبروت این منزل که برای خود نام و نشانی داشت چیزی جز سیاهی بر جای نمانده بود. زمان برای شهرام شاید ازحرکت ایستاده بود .بیچاره به شهرام ! که نمی دانست چه باید کرد.به مرز جنون رسیده بود. از جایش بلندشد. دیوارحیاط را پائین پرید.ساکش را برداشت و به دامن خانه و خانواده اش برگشت. شهرام ماند و دردی جانکا با مشتی خاطرات تلخ و شیرین که خود آن را عشق بی سرانجام نامش نهاد . 
تابستان 2012 ، محمد مستوفی ،معلم اخراجی شهر کنگاور

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.