ننه جون و شاطر آقا

بالا! روایت میکنند که هادیربیجان یعنی خدای کوه آتشفشان. بخاطر وجود کوههای آتشفشانی سهند و ساوالان. که در زمانهای خیلی خیلی قدیم مثلا در دوره ی «لولوبی ها و دیگر طایفه ها» ی باستانی، حتی پیش از اینها، از دهانه یشان آتش می جهید. مردمانی که اطراف این کوهها زندگی میکردند خدای خود را خورشید و آتش میدانستند.

ننه جون بعد از ساعت ها مطالعه پشت کامپیوتر گفت:
« "بالا" پاشو!پاشو بریم کمی بگردیم. از بس پشت این لعنتی ( میزکامپیوتر) نشستم پاهام ورم کرد. بریم بیرون، هوا گرم و آفتابی ست. بسه این قدر تو خونه چرت نزن. نه اهل کتابی که  چیزی بخوانی و نه من بهت فرصت میدهم که تو کامیتوتر شیرجه بروی. همه اش می شینی چایی میخوری و بر -و -بر منو نگاه میکنی؛ مثل گربه. یا در عالم چرت و خواب و موبایلی. »
 
 ننه جون حق داشت. من نه زیاد اهل کتابم و نه اهل گردش و دوست بازیها. خدا پدر مخترع این موبایل را بیامورزد. از وقتی که صاحب موبایل شده ام هم چشمهایم را می بندم و هم گوشهایم را. فقط دوست دارم با آن ور بروم تا خوابم ببرد. گفتم:
« باشه ننه جون. میل میل شماست. »
« میلم اینه که عجله کن! تا آفتاب هست بریم کمی استفاده کنیم. »
من هیچوقت رو حرف مادر بزرگم حرف نزده ام. یعنی جرئت نکرده ام که بزنم. خودش هم این را میداند. همیشه گفته ام و میگویم که «حکم حکم مادره. مخصوصاً که مادر بزرگ باشه. »

   بعد از یک ساعت و ده دقیقه گردش در خیابان ننه جون گفت:
 " خسته شدم. پاهام دردگرفت. بریم  رستوران کمی بشینیم . آب و چیزی بخوریم. لب و لوچه ام خشک و خشک شده. »
 رستوران روبرو را نشان داده و گفتم:« بریم اونجا.»

 جلو رستوران مردم سرگرم بخور -بنوش بودند. وقتی ما رسیدیم یکی از میزها داشت خالی میشد. نشستیم و نوشیدنی سفارش دادیم.

پیر مردی از راه رسید و گفت:
«ببخشید اینجا جای کسی ست؟»
مادر بزرگ کیف اش را از روی صندلی برداشت و گفت:
« نه، بفرمایید.»
پیر مرد نشست . و گارسون را صدا زد و غذا سفارش داد. بعد رو به ننه جون کرد و گفت:
« شاطرم . استاد دانشگاه. شما؟»
مادر بزرگ گفت: « خان ننه. استاد پدر این آقا هستم.»-با دستش مرا نشان داد.
« خشوقتم. از تهران میام . شما؟»
مادر بزرگ جواب داد:« هادیربیجان. »
«هادیربیجان؟! نشنیده ام. در مطالعاتم به چنین چیزی برخورد نکرده ام.»
ننه جون پرسید: « اوستا به چی برخوردید؟»
«آترو پات، آتورپاتکان. آذربایغان. آها! لابد منظورتان همان آذربایجان است. آذری،آذری. شما آذری هستید.»
 « نخیر، ما آذاری نیستیم. هادیربیجان. هادیربیجانلی. نشنیده اید ؟ »
«میگویند اگر گوش هر روز یک چیز تازه نشنود کر میشود... »
مادر بزرگ نگذاشت او حرفش را تمام کند:
« پس شما امروز یک چیز تازه شنیدید، امیدوارم گوشتان دیگر کر نشود.»
« بله ، در کتاب ها از قدیم و ندیم آمده که نام آ تروپات غلتیده و غلتیده، آمده سرانجام به آذربایجان رسیده.»
ننه جون:« بله ، از قدیم و ندیم  هاد-ار-بای-قان در دهانها چرخیده و چرخیده هادیربیجان شده .»
« باز هم این گوشها ی من چند چیز تازه شنید. اما معنی این واژه ها را نمی فهمم. متاسفانه دور از کتابخانه هستم. امکان تحقیق نیست. اگر لطف کنید آنها را برایم معنی کنید ممنون میشوم.»
ننه جون:« اوستا شاطر، "هادیر" =هاد-ار ، در ترکی به معنی «جوانمرد آماده به خدمت =سلحشور= رزمجوی است. مثلا در جمله ی " او چوخ هادیرا جاواب دیر" . یعنی او خیلی آماده و حاضر جواب است. ار یعنی جوانمرد. مثل قاج-ار=قاجار. ماج -ار=مجار. خز-ار=خزر. بای،  بئی یا بیک است. و قان همان خاقان است. و به معنای پدر و بزرگ ... قان=جان .  هادیربیجان یعنی "بزرگ سلحشوران".
 روایت و معنی دیگری نیز هست که گوید:هادیر= همان آذ-ار است. آذ نام یک قبیله ی ترکی ست. در کتیبه ی گول تکین آمده . آنها خورشید و آتش فروزان را خدای خود میدانسته اند. آذ یعنی قبیله ی خورشید خدا. آذ-ار یعنی جوانمرد یا سلحشور خورشیدخدا. آذ- ار  بای جان= بزرگ سلحشوران قبیله ی آذ.
روایت دیگری نیز هست: همچنان که دربرهان قاطع آمده، محمد حسین بن خلف تبریزی گوید: وقتی اوغوز آن ولایت گرفت مرغزار "اوجان" یکی از ...»
 
آقای شاطر وقتی نام اوغوز را شنید گفت: «گوشهایم سوت کشید...»
و یکهو بلند شد.  و بدون اینکه به پشت سر خود نگاه کند رفت.
به ننه جون گفتم :« چه شد؟ چیزی گفتی که ناراحت شد؟»
« نه. فقط روایت ها را  براش شمردم.دونه-دونه مثل چونه. خیال میکنه این جا هم دکان نانواییه. تازه میخواستم روایت اودلو داغ(کوه آتشفشان) را هم بگویم که در رفت. بی مایه. به خودش زحمت نمیده چند روایت متضاد را نقل بکنه ، کنار هم بچینه ، و قضاوت را به عهده ی شنونده بگذاره. این مرشدها مثل مریدانشان بیسواد اند. به اندازه نوک سوزن من عقل سرشان نمیشه. علم با تضادها سروکار داره. اینها مثل کرگدن همه اش یه جهته دو برمیدارند. تعصب و یک سویه بینی ، تو دلشان می جوشه. خیال میکنند حقیقت یه سیبه که از آسمان افتاده و فقط اینها مالک اش هستند. هنوز که هنوز است در عالم مرید-مرشیدی معلق میزنند. از سرنوشت کمربسته یشان هم چیزی نیاموخته اند.میخواستم روایت اودلو داغ را بگم.»
«ننه جون آن دیگه چیه؟»
« بالا! روایت میکنند - منظور قرائت میکنند-که هادیربیجان یعنی خدای کوه آتشفشان. بخاطر وجود کوههای آتشفشانی سهند و ساوالان. که در زمانهای خیلی خیلی قدیم مثلا در دوره ی «لولوبی ها و دیگر طایفه ها» ی باستانی، حتی پیش از اینها، از دهانه یشان آتش می جهید. مثل اژدهای قصه ها. مردمانی که اطراف این کوهها زندگی میکردند خدای خود را خورشید و آتش میدانستند.
جان در قدیم اوجان بوده و آنهم به معنای اوجا یا بلندی ست.بلندی کوه را توجه کن. و چشمهایت را هم خوب بازکن. گوشهایت نیز مثل شاطرآغا سوت نکشد. بای گفتیم بئی معنی میدهد. بای-اوجا= بئی بلندی. آذ -ار بئی اوجان یعنی خدای بلندی. یا خدای کوه.
آذربایجان از همین آذ-ار بئی اوجان درست شده است. در حقیقت خدای کوه آتشفشان است. خودش هم یک کلمه ی ترکی ست. از طرف دیگر این کلمه ی آترو-پات که این آغا گفت از دو جزء ترکی درست شده .
آتر=آتیریا آتیری یا آتیرو=آتور در ترکی یعنی "پرتاب" میکند.پات از پاتلاماق = منفجرشدن، صدای انفجار میاید. آتیرو=آتور-پات اشاره به آتشفشانی کوه دارد.یعنی «کوه با صدای مهیب منفجر» میشود. این کلمه متعلق به قبیله ای بوده که آتشفشانی ها را دیده و تجربه کرده اند و «آتیرو=آتور- پات» را به کار کوه منسوب نموده اند. موضوع برمیگردد به همان مردمی که در اطراف این کوه زندگی میکردند و«خورشد و آتش» را خدای خود میدانستند. کلمه ی«آذ» هم باز نوعی قرائت از همین قضیه است. درحقیقت «آتیرو-پات» نام عملیات کوه آتشفشانه.این اسم خیلی خیلی قدیمه و افراد قبیله فرزندان خود را نیز به این نام خوانده اند. و چون اسم مذهبی و مقدسی بوده مثل همین کلمه ی الله ، به خیلی از زبانهای مختلف نیز لیزخورده رفته . دلیل این حرف فراوانی نام «آترو پات» است. که در تاریخها افراد زیادی را «آتیرو-پات» خوانده اند. که یکی از آنها در زمان اسکندر بوده است. دیگری آتورپات ماراسپندان -موبدموبدان بوده. دیگری آتروپات معاصرشاپور دوم بوده. دیگری آتروپات در «فروردین یشت پاره ی 102» جزو پاکان بوده و هابئله. البته روایتهای دیگر هم هست که باشد برای بعد. »

« ای بابا! این هم از ننه جون ما!» 
«این آدمها خیلی جایزه اند. مثل اینکه از قوطی "فاب" در آمده اند. »
 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
عزیز جان،
ننه جون با علاقه سئوال را دید و خطاب به شما گفت که :
آی بالا! زیبیل سطیلینده نه قویوب سان- نه آختاریرسان؟ 0
------
وای به حال نون و سنگک!
هوای کپک زده،نون کپک زده !
و آدمها ی کپک زده!
کپک و کپکی ها!
پایانی هم نیست.
-----
آتش 57 . دار 35 ساله !
یخها آب نشد.
سیز یئریندن اود اولساز -
آنجاق اؤزویوزو یاندیرا بیلرسیز. 1
------
خمیر هله-هله چوخ سو آپاراجاق! 2
بعدش هم «یا شانسه-شاه عابباس »!
--------
0-(فرزندم، چی تو سطل زباله گم کرده ای- دنبال چه میگردی؟ )
1- (گیرم که شما آتشید- تنها می توانید خود تان را بسوزانید. )
2- (خمیر هنوز خیلی آب می بره).

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ائلیار جان! راستش جلو رستوران منتظر یکی از دوستان بودم، نخواستم مزاحمتون بشوم. دیدم شاطر آغا، با عصبانیت از رستوران بیرون اومد. درست پشت سرم ایستاد. بعدش، یک نفر از پاترول سپاه پاسداران که اون ور خیابون وایستاده بود پیاده شد و به طرفش اومد. ازش پرسید: چی شد؟ اونهم با حال عصبی جواب داد: نشد. بیهوده است. بعد سپاهی بهش گفت: بده من اون کاغذهایت رو. می برم یه جاهایی منتشرش کنم. آغا شاطر ازش پرسید: مثلا کجاها؟ اونهم بهش گفت: تو کاریش نداشته باش، تابناک هستش، آذری ها هستش
راستی ائلیارجان! می شه از ننه جون بپرسید، این نون لواش های بیات آغا شاطرها که دوباره توی توسترهای سپاه برشته شده اند، تو سایت ایران گلوبال چه کار دارند؟