بیست روز پیش از چهارده سالگی بازداشت شدم!

در کشتار تابستان ١٣۶۷ هیچکس در بندهای یک تا هشت زنده نماند! همه اعدام شدند! می شود گفت همه بندها را صاف کردند! همه آنانی را که محبوبتر و مقاومتر بودند اعدام کردند! اوایل مهرماه بود که ملاقات ها شروع شدند، مادرم سیاهپوش بود، فهمیدم دائی مرا هم اعدام کرده اند! همه احساس خیلی وحشتناکی داشتند، شوکه بودند و ما تا آخرین لحظه ای که از زندان بیرون آمدیم نمی دانستیم که زنده می مانیم یا اعدام می شویم؟!

 

من منوچهر اسحاقی هستم، من در ایران به مدت ده سال از ١٣۶٠ تا ١٣٧٠ زندانی سیاسی بودم، در این مدت در کمیته انقلاب محل زندگیم و در زندان های اوین و گوهردشت محبوس بودم، این شهادتنامه برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶٧ انجام می شود، مطالب این شهادتنامه بر اساس آن چه می دانم و باور دارم که مطابق با واقعیت است و به استثنای مواردی که مشخصا تصریح کرده ام بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، داده ها و مطالب این گواهی‌ که جزئی از دانسته های شخصیم هستند همگی درست و واقعیند، در این گواهی‌ منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

فعالیت های پیش از بازداشت

من تقریبا نزدیک هشت ماه قبل از بازداشت، با مجاهدین فعال شده بودم، قبل از آن سمپاتی داشتم، آن موقع بچه ها توی مدرسه زود شروع می کردند! دائی من از فعالان سیاسی بود، فضای سیاسی در خانه حاکم بود، آن موقع روزنامه ها از گروه های چپ بگیر تا مجاهدین را می خواندیم، صحبت و بحث بود، جو انقلاب همه را گرفته بود، ما کارهای تبلیغاتی می کردیم، مثلا به در و دیوار آفیش می زدیم، روزنامه می فروختیم و اعلامیه پخش می کردیم، اگر در فضای توی مدرسه و جامعه این قدر حالت سرکوب نبود شاید من اصلا این قدر انگیزه پیدا نمی کردم بروم دنبال این قضایا ! تقریبا ٨ - ٩ ماه قبلش هر میتینگ سیاسی که بود می دیدم که مردم چوب و چماق و چاقو خورده بودند! مثلا دائی کوچکم که اصلا هوادار یا فعال هم نبود آمده بود یکی از میتینگ های جلوی دانشگاه فقط برای تماشا، چماقدارهای رژیم حمله کردند! با چماق و چاقو و زنجیر حمله می کردند! ما آن موقع فرار می کردیم، نمی ایستادیم که بخوریم! از پشت به دائیم چاقو زدند و چاقو ریه اش را پاره کرد! من سه روز بیمارستان بالای سرش بودم و بیهوش بود.

تظاهرات سی خرداد من با دوست هائی رفته بودم که همه دانش آموز و دانشجو بودند، من کوچکترین بودم ولی آنها مثلا ١۶ یا ١٧ ساله تا ٢٠ ساله بودند، شوکه شده بودم چون اولین باری بود که توی خیابان علنا روی همه ما تیراندازی می کردند! توی میدان فردوسی وقتی تیراندازی را شروع کردند گلوله ها به سمت ما می آمدند، مثل جوخه آتش زانو زده بودند و تیراندازی می کردند، ما که مسلح نبودیم آن موقع، تظاهرات حالت اعتراض آمیز بود ولی نه این که کسی بخواهد اسلحه بکشد، چنین چیزی تو ذهنمان نبود که دو سال از انقلاب گذشته کسانی که خودشان انقلاب کرده بودند را ببندند به گلوله! من از آن به بعد خانه نمی رفتم چون دستگیری ها خیلی وسیعتر شدند، همه ما را که فعال بودیم می شناختند، من و برادرم هم بودیم، تعلیمات نظامی ندیده بودیم ولی در آن ٨ ماه اسما میلیشیا بودیم، بیشتر منظور این بود که میلیشیاها آماده هستند به اصطلاح سینه شان را سپر کنند! خوب، مثلا حرف این را می زدند که چه طور از خودتان دفاع کنید ولی نه این که مثلا فکر کنید آموزشی وجود داشت، یک حالت آمادگی جسمی و روحی بود برای این که آدم برای آزادی فعالیت کند نه این که بخواهد فعالیت نظامی کند، مقابله ای وجود نداشت تا حتی بعد از سی خرداد!

دستگیری و بازداشت

روز ۲۶ تیر ۱۳۶۰ در قلهک، درست ۲۰ روز قبل از تولد ۱٤ سالگیم در یک تور خیابانی، من و دوستم هر دو دستگیر شدیم! قرارها و دیدارهای ما همه در همان محل بودند، وقتی ما را گرفتند روی سرمان کیسه کشیدند! ما را داخل ماشین بنزی انداختند و در پائین صندلی عقب جا دادند و پاهایشان را روی ما گذاشتند! ما را به کمیته انقلاب و از کمیته به بند ۲۰۹ اوین بردند، در کمیته قلهک بازجوئی ها شروع شدند، اول اسم و مشخصات ما را پرسیدند، بعد ما را متهم کردند که چادر حزب اللهی ها را آتش زده ایم! بازجوئی از ساعت ۲ تا ۶ بعد از ظهر به طول انجامید، ما راجع به خودمان اطلاعات غیر واقعی دادیم، آنها هم البته مشکوک بودند، پس از آن ما را به کمیته مشترک بردند، دست سپاه افتاده بودیم، تا حدود ساعت یازده بازجوئی کردند، سپاه و دادستانی جدا از هم بودند و به طور مجزا اقدام می کردند، سپس ما را به بند ۲۰٩ اوین منتقل کردند، وقتی به بند عمومی رفتم دیگر زندانیان گفتند که ۲۰٩ در حوزه پاسداران است.

بند ٢٠٩ مخوفترین جای زندان بود، تعداد زیادی از زندانیانی که آنجا بوده اند دیگر زنده نیستند که تعریف کنند که چه بر آنها گذشته است! خیلی از کسانی که زنده بیرون آمدند یک تصور واهی از ۲۰٩ دارند ولی من بعدها در سال ۱۹۸۹ وقتی که طبقه دومش تبدیل به بهداری شده بود با چشم باز، بدون چشمبند رفتم و آنجا را دیدم و گر نه من هم یک تصور دیگری داشتم، از اولین ساعتی که آدم بازداشت می شود تا آخرین مراحل بازجوئی، زندانی باید همیشه چشمبند بزند و نمی تواند چیزی را ببیند! وقتی که مرا به بند ۲۰۹ بردند برای این که تصویر ۲۰۹ را در ذهن همه خیلی وحشتناک جلوه بدهند گفتند: "دو لا شو برو! دو لا شو که سرت به سقف نخوره!" گاهی با چیزی به سر ما می زدند، بعد می گفتند: "سرت خورد به سقف! سرت را بگیر پائین که به سقف نخوره!"  

شب اول که مرا به بند ۲۰٩ بردند یک راست به طبقه زیرین یعنی محل شکنجه منتقل شدم، مرا از وسط راهرویی عبور دادند که زندانیان دیگری در کنار دیوارها نشسته منتظر بودند، بعضی وارد اتاق و برخی خارج می شدند، مرا بالای سر کسی بردند که روی زمین نشسته بود، مأمور همراه من لگدی به او زد و به من گفت:‌ "نگاه کن، ببین، اگه حرف نزنی این بلا سرت میاد!" بعد به او گفت:‌ "بهش بگو همه چی رو بگه!" زندانی با یک حالت نیمه جان گفت: "هر چه می خواد بهش بگو!" همه جایش چرک و خون و بسیار متورم شده بود، دیگر نمی توانستند بیشتر او را بزنند! مرا به شکنجه گاه که مثل حمام بود بردند، من دیدم که چهار نوع کابل از چوب لباسی آویزان کرده بودند، مرا که بردند از من خواستند که خودم وسیله شکنجه و نوع شلاق را انتخاب کنم! من کابل کلفت را انتخاب کردم، کابل نازک را اگر می زد برق از گوش آدم بیرون می زد! من از زیر چشمبند شکنجه گرها را دیدم، دگمه های لباسشان تا روی سینه باز بودند، پشت کفش هایشان را خوابانده بودند و گشاد گشاد راه می رفتند، مثل لات ها !

روی نیمکتی چوبی شبیه نیمکت های پارک مرا به شکم خواباندند، دست هایم را از زیر بستند، کسی روی پشت من نشست و پارچه کثیف خون آلودی در دهانم فرو کرد! بعد گفت:‌ "هر موقع خواستی حرف بزنی سرت را بلند کن!" دو نفر در دو طرف ایستادند و یکی در میان با کابل مرا می زدند، از آنجائی که من هنوز بچه بودم بعد از هر چند ضربه سرم را بلند می کردم، بعد می گفتند: "چیه؟" من می گفتم:‌ "آخه چه بگم؟" بعد دوباره می زدند! مدتی به کف پا می زدند، بعد بلند می کردند در تشت آب سرد می گذاشتند و می گفتند در آب یخ قدم بزن که پاهات ورم نکند! من هنوز حتی اسم خودم را به آنها نگفته بودم، آنها از من فقط یک نام مستعار داشتند، هنگام زدن می پرسیدند: "اسلحه ات کجاست؟ کجا قرار دارین؟" برنامه ما چنین بود که اگر تا ۲٤ ساعت دوستانمان نتوانستند با ما تماس بگیرند همه قرارهائی که باهم داشتیم به هم بخورد، در نتیجه در زمان بازداشت ما باید صبر می کردیم که ۲٤ ساعت بگذرد، مسئولان زندان هم این را می دانستند، برای همین از همان ساعت های اولیه دستگیری، شکنجه و آزار را شروع می کردند که یکی دو روز ادامه داشت.

بازجوئی و شکنجه های بعدی برای گرفتن آدرس ها و انبار اسلحه و خانه های امن بودند، از ساعت ۱۱ تا ۲ یا ۳ سحر مرا می زدند، بعد مرا از اتاق بیرون بردند و در راهرو نشاندند، بعد دوباره داخل اتاق بردند و زدند، این ماجرا تا سحر طول کشید، اذان صبح را که گفتند آنها برای نماز رفتند و در حالی که من در داخل سلول بودم در را قفل کردند، آن وقت بود که دیدم آنجا شبیه حمام است، همه کف و دیوارهایش کاشی بود و از سقف، لوله های فاضلاب طبقه بالا رد می شدند، بعضی از زندانیان را از آن لوله ها آویزان می کردند و می زدند، من یک نفر را دیدم که او را قپانی کرده بودند و به همین دلیل دست چپش فلج شد! می گفتند:‌ "یه جوری می زنیم که باز هم بشه بزنیم!" مرا دو بار زدند، هفتاد تا هشتاد ضربه شلاق به کف پایم زدند، من خودم ضربه ها را نشمردم، آنها گفتند که "چرا این همه ننه من غریبم درمیاری؟ ما که فقط هفتاد هشتاد تا ضربه بیشتر نزدیم!" بعد شلاق ها را به پشتم زدند، آدم وقتی در دست چنین کسانی اسیر شود غرورش اجازه نمی دهد التماس کند.

مرا وقتی می زدند من فقط می گفتم: "چی می خوای؟ من که چیزی نمی دونم!" از دلسوزی نبود که مرا کم زدند، در شب بازجوئی در حالی که من چشمبند داشتم کسی را آوردند که مرا می شناخت و همه چیز را در مورد من می دانست، او اطلاعات در مورد مرا به بازجو داد! وقتی من در بند ۲۰۹ بودم همه صداها را می شنیدم، یک بار شنیدم که دختری گریه می کرد و فحش می داد و می گفت: "آن دیگری، محسن به من تجاوز کرد، تو دیگر چه می خواهی؟"

دادگاه

سه روز بعد از این که دستگیر شدم من و دوستم را به دادگاه بردند، آنجا همه باهم نه نفر شدیم که من از همه جوانتر بودم، همه ۹ نفر بازجوئی و شکنجه شده بودند، در آنجا یک دوربین فیلمبرداری بود، ما را روی صندلی نشاندند و میزی روبروی ما گذاشتند، رومیزی بزرگی روی میز انداختند به طوری که پاهای خون آلود و زخمی و متورم و برهنه ما دیده نشوند و هنگام فیلمبرداری شاهدی بر شکنجه شدن ما نباشند! پس از آن چند نفر از خانواده پاسداران هم در سالن دادگاه حضور یافتند، می خواستند یک دادگاه نمایشی درست کنند! گیلانی حاکم شرع و لاجوردی دادستان بود، دادستان اتهامات ما را با صدای بلند خواند، همه اتهامات مشابه هم و از این قبیل بود: شرکت در تظاهرات ۳۰ خرداد، آتش زدن مثلا فلان جا، بعد هم اقدام علیه جمهوری اسلامی، محاربه با خدا، مفسد فی الارض! خواندن اتهامات شاید یک دقیقه طول کشید! سپس لاجوردی اشد مجازات یعنی مرگ برای ما درخواست کرد!

جریان دادگاه طبق برنامه ریزی آنها پیش نرفت، بعد از آن همه شکنجه آنها فکر نمی کردند که حتی یک نفر از ما جرأت دفاع از خویشتن را داشته باشد ولی ما از خودمان دفاع کردیم! اولین زندانی که برای دفاع برخاست از لاهیجان بود، او گفت: "پدر من کشاورز است، پس از انقلاب فکر می کردیم که دوران فئودالی به پایان رسیده ولی دیدیم به جای خان ها، حزب اللهی ها آمدند و در رنج کشاورزان تغییری حاصل نشده!" ولی قاضی اجازه نمی داد که هر کس بیش از یکی دو دقیقه از خودش دفاع کند، همه به همین ترتیب از خود دفاع کردند، یکی دیگر از زندانیان دوست من پرویز ابراهیم زاده بود، او ۱٩ سال داشت و دانشجوی شیمی دانشگاه مشهد بود، او هنگام دفاع از خود از اختناق و از فقدان هر گونه آزادی فردی بعد از انقلاب و بسته شدن دانشگاه ها سخن گفت، هر یک از زندانیان از انگیزه خود برای پیوستن به گروه خود و کاری که کرده بودند حرف زدند، من بچه بودم و فقط گفتم: "هر چه اینها گفتند من هم قبول دارم!"

یکی از زندانیانی که به او اتهام زده بودند محلی را آتش زده و دو نفر کشته شده بلند شد و گفت: "من کسی را آنجا ندیدم ولی اگر واقعا چنین اتفاقی افتاده من خیلی متأسفم، چنین قصدی نداشتم" آنها می خواستند در دادگاه بهانه ای داشته باشند که مطرح کنند، به دروغ گفته بودند که دو نفر آنجا کشته شده اند که اصلا واقعیت نداشت! نام دو قربانی را هم ندادند! هیچ مدرکی یا شاهدی هم نداشتند، فقط برای احساساتی کردن بیننده بود و گر نه فقط شرکت در تظاهرات و محاربه با خدا برای حکم اعدام کافی بود! در آن موقع من فقط سیزده سال داشتم، آنها از من نپرسیدند چند ساله هستم، اتهام من این بود که در تظاهرات سی خرداد ۶۰ شرکت کرده بودم و هوادار مجاهدین بودم، چیز دیگری علیه من نداشتند، دادگاه تمام ۹ نفر شاید یک ساعت طول کشید!

بعد از دادگاه ما را بیرون بردند و نشاندند، پس از پانزده دقیقه با حکم محکومیت ما آمدند و گفتند: "بلند شین بریم!" ما چشمبند داشتیم، دست هایمان را روی شانه هم گذاشتیم، به صف شدیم و راه افتادیم، دوست من پرویز که ۱٩ سال داشت پشت سر من بود، او می دانست که ما را برای اعدام می برند، به من گفت: "نگران نباش، من تا آخرین لحظه پیشتم!" بعد لاجوردی بیرون آمد و لگدی به زانوی من زد، یعنی می خواست با من حرف بزند، یواشکی پرسید: "جُنب شدی؟" من که نمی دانستم معنی حرف او چیست فکر کردم ناسزا می گوید، گفتم: "خودت شدی!" پیراهن مرا گرفت و مرا از صف بیرون کشید و به آخر صف برد، آنها ما را نجس می دانستند و به ما دست نمی زدند! به مأموران چیزی گفت و رفت، بعد ما را سوار مینی بوسی کردند که همه شیشه های پنجره هایش را رنگ کرده بودند، من از زیر چشمبند می دیدم، ما را از تپه های اوین بالا بردند و در صف های چهارتائی مرتب کردند و مرا از دیگران جدا کردند و بقیه را اعدام کردند!

جلوی هر زندانی چشم بسته یک نفر ایستاده بود، دست های زندانیان را از پشت بستند، جلوی هر زندانی یک مأمور زانو زد، با ژ۳ و کلاشنیکف سه گلوله به سینه هر زندانی زدند، وقتی افتادند یک نفر دوید و تیر خلاص به همه زد، من به زمین افتادم و گریه کردم، شنیدم که کسی گفت: "این رو برگردونین ۲۰۹" من فهمیدم که چرا مرا به آخر صف بردند، تا ۶ ماه بعد من نفهمیدم که حکم گرفتم یا نه؟ نمی دانستم که با من چه می خواهند بکنند، خانواده ام هم نمی دانستند که من کجا هستم یا حتی زنده ام یا نه چون ملاقاتی نبود!

شرایط زندان

مرا به همان سلول کوچک بازگرداندند، سلول من جائی بود که همه در و دیوارش از مواد ضد صدا مثل چوب پنبه و فایبرگلاس پوشانده شده بود ولی صدای شکنجه از طبقه پائین به هر حال شنیده می شد! می خواستند که در آن انفرادی ها فقط سکوت باشد ولی صدای فریاد و فغان زندانیان تحت شکنجه به گوش می رسید! صدا در راهرو می پیچید، در سلول من یک لامپ وجود داشت که دورش تور سیمی کشیده شده بود، آن را هر موقع می خواستند خاموش یا روشن می کردند و من هرگز نمی دانستم که چه موقع شب یا روز است! من دو یا سه هفته در این سلول بودم، بند ۲۰۹ در سه طبقه بنا شده بود، طبقه زیرین بند بازجوئی و شکنجه بود، طبقه وسط سلول های زندانیانی بود که زیر حکم اعدام بودند، طبقه سوم برای کسانی بود که قرار بود به خارج از ۲۰۹ فرستاده شوند، این افراد را در طبقه سوم نگه می‌‌‌‌ داشتند که حال و هوایشان عوض شود.

با ما خیلی بد رفتار می کردند، وقتی آنجا بودی به عنوان یک انسان زنده به آدم نگاه نمی کردند! گاهی غذا نمی دادند، اگر کسی می پرسید: "غذا چه شد؟" می گفتند: "تو مفسدی، غذا می خواهی چی کار؟ تو می خواهی بری اعدام شی!" گاهی آب نمی دادند، اجازه رفتن به دستشوئی هم نمی دادند، هر روز به من می گفتند: "تو امشب اعدام می شی!" پس از دو یا سه هفته مرا به طبقه سوم بردند که سقف میله ای داشت، در زندان هیچ وقت به ما نمی گفتند چرا و به کجا ما را می برند، اگر کسی سؤال می کرد جواب می دادند: "تو اینجا نیومدی از ما سؤال کنی!" بعد مرا به بند عمومی بردند، گر چه بیشتر شبیه سلول عمومی بود! حدود شش ماه بعد مرا مجددا به ۲۰٩ بردند، طرز برخورد بازجو کلا فرق می کرد، حکمم را جلویم گذاشت و گفت:‌ "امضا کن!" چشمبند داشتم، گفت: "یه ذره بزن بالا، امضا کن!" دیدم کاغذ کوچکی با آرم دادگاه انقلاب اسلامی است، به اتهام هواداری از منافقین و مثلا اقدام علیه جمهوری اسلامی محکوم به ده سال زندان شده بودم! جزئیاتش را فرصت نکردم بخوانم.

بعد از گرفتن حکم دیگر خیالم راحت شد، برادرم نمونه چنین حکمی را داشت که نگه داشته است، چند سال بعد‌ مأموران حکم همه ما را دستمان دادند ولی پس از مدتی پس گرفتند! وقتی به بند برادرم رفته بودند حکم او را نیافتند، برای این که برادر من حکم را به لباسش دوخته بود و همراه خودش بیرون آورده بود! او هنوز حکمش را دارد! بعد از چهار - پنج سال من بازجویم را دیدم که رئیس زندان قزل حصار شده بود! ابتدا او مرا دید، شک داشت که او را پس از چند سال می شناسم یا نه! جلو آمد و گفت:‌ "خوش می گذره؟" کمی حرف زد، بعد پرسید: "مرا می شناسی؟" گفتم:‌ "بله" من صورتش را هرگز ندیده بودم، او را از روی صدایش شناختم، شناختم و مو به تنم سیخ شد!

وقایع سال ۱۳۶۷

در دی یا بهمن ۶۶ در سالن ٤ گوهردشت بودم، یک روز به بند ما آمدند و تعدادی از زندانیان فعال با محکومیت های طولانی (بین ۱۵ تا ۲۰ سال) را به جائی دیگر منتقل کردند، یکی دائی من جعفر هوشمند بود که هنگام دستگیری هفده ساله بود و حکم هفده سال حبس داشت! دائی من در آبان ماه ۱۳۶۰ دستگیر شد و سه سال از من بزرگتر بود، او را به اوین بردند، تعداد زیادی زندانی را از تمام بندها جمع کردند و با کتک و ناسزا بردند، صدای کتک زدن آنها کاملا به گوش می رسید، از بند ما حدود ۳۷ نفر را بردند، ما احساس کردیم یک خبری، خطری، یک برنامه ای در جریان هست! من فکر می کنم که آنها از همان زمان نقشه اعدام های دسته جمعی را کشیده بودند چون اصلا در زندان سابقه نداشت که چنین تعداد زیادی را از دیگران جدا کنند و به زندان دیگری ببرند آن هم بعد از ۶ سال و بدون هیچ دلیلی! معمولا اگر کسی را می بردند فقط یکی دو نفر را می بردند، آنها از مجاهدین بودند، زمان دقیقش را به یاد ندارم فقط می دانم که زمستان بود چون پس از انتقال آنان بند ما را هم از سالن چهار به یک تغییر دادند!

زمستان بود و هوا خیلی سرد، همه وسائل ما را گرفتند، بعد به بند یک بردند، سه روز تمام در آن سرما، در آن بند سرد بدون پتو و لباس گرم به سر بردیم! بعد وسایلمان را دادند، چون من از پهلو روی موکت می خوابیدم هر دو پهلویم از سرما درد گرفتند، روز سوم من دیگر مریض شدم، کلیه هایم عفونت کرده بودند و تب شدیدی داشتم، یکی از زندانیان به نام محسن پزشک بود، او یک پارچ بزرگ چای برایم درست کرد و مرا مجبور کرد که همه آن را بنوشم، گفت: "اگر نخوری می میری" تب زیادی داشتم، شاید ٤۱ یا ٤۲ ، چون تبم کم نمی شد مرا به بهداری بردند و آمپول پنیسیلین زدند، پس از آن، وضعیت در زندان تغییر کرد، یعنی کمتر سختگیری می کردند، درخواست های ما هم بالا رفته بودند، مثلا اگر غذا کم بود اعتصاب می کردیم و غذا را هل می دادیم بیرون! بیشتر درخواست بهبود امور صنفی را داشتیم، واکنش نگهبانان در این هنگام خشونت آمیز نبود، می گفتند: "اگر خواستید بخورید، نخواستید نخورید!" گاهی هم جیره غذائی را کم می کردند، بعضی وقت ها اعتصاب ما برای هواخوری بود، به جای شش ساعت فقط دو ساعت به ما وقت می دادند، یا اصلا در را باز نمی کردند که برای هواخوری بیرون برویم.

در آن موقعیت مرتب به ما پرسشنامه می دادند و اسم، مشخصات، اتهام و مدت حکم را از ما می پرسیدند، هر وقت زندانی را جا به جا می کردند این گونه سؤالات مطرح می شدند، سال های اول اسارت که فشار خیلی شدید بود ما را مجبور می کردند به جای کلمه مجاهدین در همه پرسشنامه ها کلمه منافقین را بنویسیم ولی پس از گذشت سال ها ما فقط می نوشتیم: "هوادار!" بعد ما را می زدند و می پرسیدند: "هوادار چه کسی؟" ما هم می گفتیم: "خودتان خوب می دانید!" فقط می خواستند ما را خرد کنند و از زبان خود ما کلمه توهین آمیز به گروه خودمان را بشنوند! دادیار ناصریان و پاسداران زندان به هر بهانه ای به ما پرسشنامه می دادند، ما هم باید جواب می دادیم، اواسط زمستان ۶۶ پرسشنامه دادن شروع شد، اگر می پرسیدیم: "برای چیست؟" می گفتند: "برای ملاقات هاست!" یا بهانه دیگری می آوردند! آنها می خواستند بدانند ما هنوز به آرمان های گروه خود معتقدیم یا نه! در سال های اول اسارت مرتب از ما می پرسیدند که آیا با جنگ مسلحانه مجاهدین موافقیم یا نه؟ ولی اواخر، حدود زمان اعدام های جمعی، دیگر فقط اتهام را می پرسیدند!

همه این کارها قبل از اعدام های دسته جمعی شروع شدند، یکی دیگر از کارهای بی سابقه این بود که یک زندانی جدید را به بند ما آوردند، همه تعجب کردیم که چرا او را به بند ما قدیمی ها آوردند؟ البته این کار آنها روحیه‌ ما را قوی می کرد، کمی قبل از کشتار، پس از این که اعلام کردند جنگ تمام شده است روزنامه ها و تلویزیون ها را از همه اتاق ها بردند! در بند ما یعنی سالن یک همه محکومیت کمتر از ده سال داشتند، مدت کمی قبل از انتقال ما از سالن یک به بند "جهاد" یک شب من و چند نفر دیگر از زندانیان صحنه هائی دیدیم که نمی توانستیم به هیچ وجه باور کنیم! از پشت پنجره و از فاصله دور دیدیم که رئیس زندان، داود لشکری و تعدادی از پاسداران سر پارچه های سفیدی را مثل گونی می بندند و داخل کامیونی می اندازند! خیلی عجیب بود! ما نمی دانستیم آنها چه می کنند؟ بعدها فهمیدیم که اینها جنازه ها بودند که از حسینیه گوهردشت می آوردند!

در همان زمان شروع کشتارها ما را از سالن یک به بند جهاد انتقال دادند که یک قسمت جدا بود، یک طبقه و محل زندانیان عمومی بود و جای زندانیان سیاسی نبود! بعد از یکی دو روز ناصریان به آنجا آمد، ناصریان سربازجوی بخش سه زندان اوین شده بود، همه او را با نام ناصریان می شناختند ولی نام واقعیش چیزی دیگری بود! من نام حقیقیش را نمی دانم، وقتی ناصریان به بند آمد یکی از زندانیان به نام شیرمحمدی از او پرسید: "چرا ما را اینجا آوردین؟ ما نمی خوایم کار کنیم!" ناصریان گفت: "هر کس نمی خواد بیاد بیرون" از همه ما ۲۰۰ نفر، هشتاد نفر بیرون رفتند، وقایع خیلی سریع اتفاق افتادند، هیچ فرصتی برای تأمل و تصمیم گیری نبود، برادر من محسن بیرون رفت و من ماندم و بلافاصله درها را بستند، چند ساعت بعد برادر بزرگم مهدی را خواستند.

بعدها برادرم مهدی برایم تعریف کرد، مهدی گفت روز ۱٤ مرداد ۶۷ او را به راهرویی بردند و در محلی نشاندند، در اتاقی در این راهرو اعضای هیأت نشسته بودند، وقتی وارد شد دید که روی زمین پر از ساعت شکسته، انگشتر، دستبند و تسبیح است! عده ای زندانی اعدامی با چشمبند در یک طرف راهرو و عده ای دیگر در طرف مقابل روی زمین نشسته اند، اعدامیان کسانی بودند که وقتی از اتاق خارج می شدند ساعت و دستبند و انگشتر خود را درمی آوردند و سعی می کردند همه چیزشان را لگد کنند و بشکنند که بعد از اعدامشان وسائلشان به دست کسی نیفتد! مهدی وقتی در راهرو منتظر نوبتش بود یکی از زندانیان به او گفته بود که زندانیان را برای اعدام می برند! مهدی می دانست که موقعیت خیلی جدی و خطرناک است! مهدی همیشه خیلی به اینها بدبین بود، ناصریان مهدی را داخل اتاق کرد و به هیأت گفت:‌ "این برادر بزرگتر است، برادر کوچکتر را نیاوردم!" یکی از اعضای هیأت گفت: "از امام و رهبر و ملت تقاضای عفو و بخشش می کنی؟" مهدی کاغذ انزجارنامه را امضا کرد!

وقتی مهدی از اتاق بیرون آمد او را به محل اشتباهی بردند، به جای این که مهدی را به بند ما برگردانند او را به اتاقی که برادر دیگرم محسن و سی و پنج نفر دیگر آنجا بودند بردند! به اتاقی که زندانیان هنوز بازجوئی نشده بودند، هرج و مرج بود! مهدی به دیگر برادرم محسن گفته بود: "هر چی بهت می گن قبول کن! دارند اعدام می کنند!" اول هیچکس باور نمی کرد، مهدی گفته بود:‌ "بابا، من دیدم!" آنها اکثرا برگشتند و از اعدام جستند! چون مهدی را به اتاق بازجوئی نشده ها برده بودند دوباره می خواستند او را برای بازجوئی ببرند! مهدی هر چه توضیح داده، هر چه نشانه داده که قبلا بازجوئی شده نپذیرفتند! پشت در دادگاه، ناصریان او را دید و گفت: "این را به بند برگردانید" مهدی را آوردند، بعد محسن را آوردند، بالاخره محسن هم پذیرفت که کاغذ تقاضای عفو را امضا کند، از تعداد حدود هشتاد نفر زندانیان حدود سی و اندی به بند برگشتند.

تعداد زیادی از دوستان نزدیک من دیگر بازنگشتند و من می خواهم از دوستانم یاد کنم، محمد ضمیری در سی خرداد ۶۰ هنگام تظاهرات مجاهدین از کار به خانه مراجعت می کرده که در شلوغی اشتباهی به عنوان مشکوک دستگیر شده بود، اصلا هوادار جدی نبود، وقتی به زندان آمد آن قدر از ما خوشش آمده بود که کاملا جذب شده بود! تکیه کلامش شده بود: "این کار را به خاطر بچه ها می کنم" وقتی که به دادگاه برده شد گفته بود: "من به خاطر بچه ها (دوستان در بندم) جانم را هم می دهم!" ما هرگز حتی فکر هم نمی کردیم که مهدی فریدونی را اعدام کنند! او را مهدی مخ صدا می کردیم برای این که با همه شوخی می کرد، مهدی فریدونی و دوستانش در تیم فوتبال بودند و آنها را با مربی تیمشان گرفته بودند، حکم مهدی اول ۱۵ سال بود، بعد عفو گرفت و حکمش هشت سال شد، دیگر چیزی به آزادیش نمانده بود، مهدی وقتی که دیده بود اعضای تیمش را که دوستان صمیمیش هم بودند یکی یکی اعدام می کنند او هم زد به سیم آخر! او هم قبول نکرده بود از قاتلان دوستانش تقاضای عفو و بخشش کند! هیچکس باور نمی کرد که مهدی تقاضانامه را امضا نکند چون مهدی اصلا اهل بحث و جنگ نبود! فوتبال بازی می کرد ولی دیگر در یک آن تصمیم گرفت!

دوست دیگرم علی اکبر بکعلی فقط سه روز از حکم هفت ساله اش باقی مانده بود! علی هم پشت در دادگاه گفته بود: "من دیگر تحملش را نداشتم به شرایط سال ۶۰ برگردم، آن همه فشار و شرایط طاقت فرسا، ما خیلی موضعمان پائین بود!" او هم بازنگشت، شیرمحمدی همسایه مادربزرگم بود، او هم اعدام شد! متولد ۱۳٤۳ و همسن دائی من بود، سه سال بزرگتر از من بود، دائی من جعفر در اوین اعدام شد، هنگام دستگیری ۱٧ سال داشت! وحشیانه و شدید شکنجه شده بود، اولین بار که او را از پشت پنجره دیدم به حیاط آمده بود که لباس های شسته را برای خشک شدن پهن کند، پیراهن به تن نداشت و پشتش از ضربات شلاق مجروح و سیاه بود! شلوارش را تا بالای زانو تا زده بود، پاهایش هم مجروح و سیاه بودند، وقتی برگشت و خواست به سلول برود من صورتش را دیدم و فهمیدم دائی خودم است! تا آن زمان نمی دانستم دائیم هم اسیر شده است! او هم فعالیتش به اندازه من بود، فعالیت ما شرکت در تظاهرات، پخش اعلامیه، فروختن روزنامه و چسباندن پوستر بود.

من و دائیم شش سال در زندان باهم بودیم، او هم اتفاقی در دام افتاد! هر وقت اتفاقی می افتاد محاصره می کردند و همه را می گرفتند، پاسدارها تجربه کرده بودند و می دانستند که شلوار جین و کفش کتانی و لباس اسپورت مخصوص حزب اللهی ها نیست! آنها لباس مخصوص خود را می پوشیدند، همه همبندی های ما جعفر را بسیار دوست داشتند، برای این که همیشه لبخندی به لب داشت، به همه روحیه می داد، خوش اخلاق بود، به درد دل همه گوش می داد، چون ما (من و برادرانم) به او می گفتیم "دائی" همه او را "دائی" صدا می کردند، او خیلی صبور بود، کسانی که سنشان بیشتر بود و زن و بچه داشتند، مشکلات بیشتری داشتند و تحت فشار بیشتری بودند ساعت ها با او درد دل می کردند.

مهدی به من در مورد مجید مشرف یکی دیگر از کسانی که تقریبا تا آخر خط رفته بود گفت، پدر مجید آخوند و از قم بود، وقتی مجید از دادگاه برگشت و پشت در نشست برای برادر من تعریف کرد که در دادگاه چه گذشته است، او به مهدی گفت: "ناصریان تقاضای عفو را به من داد و خواست امضا کنم، من هم امضا کردم، ناصریان کاغذ امضا شده را پاره کرد و مجددا کاغذ دیگری داد و خواست دوباره امضا کنم! من دیگر امضا نکردم و مرگ را به فرمانبرداری از ناصریان ترجیح دادم!" سپس مجید اضافه کرده بود که ناصریان می خواست مرا خرد کند ولی در عوض من او را شکستم! اگر باز هم امضا می کرد ناصریان شرایط دیگری مثل شرکت در نماز جمعه از او می خواست چون به او خیلی حساسیت داشت، ناصریان به همه زندانیانی که محبوبیت داشتند حساسیت داشت، به هر بهانه ای ملاقاتشان را قطع می کرد یا به سلول انفرادی می انداخت!

پس از اعدام ها ما تا چند روز حالمان خیلی بد بود! سکوت در زندان حاکم بود، هیچکس حرف نمی زد، تا مدتی، شاید تا دو سه هفته همه جا سکوت بود! دیگر کسی حوصله نداشت برای هواخوری بیرون برود، ورزش کند یا هیچ کار دیگری انجام دهد، همه در خود فرو رفته بودند! همه احساس خیلی وحشتناکی داشتند، شوکه بودند، تقریبا می شود گفت همه بندها را صاف کردند! هیچکس در بندهای بالا زنده نماند، بندهای یک تا هشت اعدام شدند، بند ما از آنان جدا بود، ما در زندان جهاد بودیم، همه آنانی را که محبوبتر و مقاومتر بودند انتخاب و اعدام کردند! البته هنوز کسانی با محکومیت طولانی و حبس ابد در بند باقی بودند چون چندان فعال و سرسخت نبودند! سه - چهار روز پس از این که آن همه زندانی را قتل عام کردند به سراغ ما آمدند، ناصریان به ما پرسشنامه داد که پر کنیم، دیگر ما را به دادگاه نبردند، مثل آنان که اعدامشان کردند از ما خواست عفو و بخشش از امام و رهبر و ملت و این چرندیات را امضا کنیم! اگر کسی کوچکترین مقاومتی می کرد برایش دادگاه تشکیل می دادند! برای فشارهای بین المللی بود که اعدام ها را متوقف کردند و گر نه ما هم اعدام می شدیم!

اوایل مهرماه بود که پس از مدت ها ملاقات ها شروع شدند، هیأت سه نفره رفته بود، مادر من سیاهپوش بود، فهمیدم دائی مرا هم اعدام کرده اند! از شدت ناراحتی من شروع کردم به دری وری گفتن و شلوغ کردن! روز بعد مرا احضار کردند و به سلول انفرادی فرستادند! ماها که زنده مانده بودیم گاهی فکر می کردیم که وقتی بیرون رفتیم به خانواده و دوستان آنان که اعدام شده بودند چه بگوئیم؟ چگونه و چرا اعدام شدند؟ همه ما تا آخرین لحظه ای که از زندان بیرون آمدیم نمی دانستیم که زنده می مانیم یا اعدام می شویم! حتی روزی که بیرون آمدیم به سختی باور می کردیم که به خانه می رویم! هر موقع مشکلی پیش می آمد ناصریان می گفت: "فکر می کنین می خواین برین بیرون؟ کی می دونه از اینجا میرین بیرون یا نه؟"

چند ماه بعد از اعدام ها نزدیک عید نوروز ۱۳۶۸ به همه ما ملاقات عمومی دادند، ملاقات در حسینیه زندان یعنی در محل اعدام ها بود، کسانی که در آن هرج و مرج و اعدام ها اشتباهی به محل اعدام برده شده و باز به بند برگردانده شده بودند و صحنه اعدام ها را از زیر چشمبند دیده بودند برای ما جزئیات را تعریف کردند و محل آویختن طناب دار را نشان دادند و ما چهار محل طناب دار را دیدیم! حسینیه سوله سقف فلزی داشت، در حسینیه محلی مثل صحنه تئاتر وجود داشت، روی سن برای ما زندانیان حرف می زدند، از سقف حسینیه لوله های قطور کهنه و زنگ زده فلزی رد می شدند، روی این لوله های زنگ زده جای آویختن چهار طناب دار به چشم می خورد، زیر محل طناب ها نیمکتی بود، زندانی را روی نیمکت می بردند، حلقه دار به گردنش می انداختند و نیمکت را می کشیدند! قبل از ملاقات عمومی، ناصریان روی صحنه در حسینیه برای ما سخنرانی کرد، گفت: "ما اشتباه کردیم که به شما حکم های سنگین دادیم! شما تبدیل به مار در آستین شده اید! اکنون خانواده های شما پس از مدت زیادی به دیدنتان می آیند، پس با آنها دیدار کنید و زبان درازی نکنید و زیاد حرف نزنید!"

بعد از این که از اسارت بیرون آمدم اصلا احساس نمی کردم که آزادم! حتی مشکل است توصیف کنم! بسیار سخت بود! تا یک سال گیج بودم و نمی توانستم تنها بیرون بروم، هر کجا بودم یا می رفتم به یاد می آوردم و صدای دوستم، همبندم را می شنیدم که وقتی فکر آزادی می کرد چه می گفت و چه می خواست! یکی می گفت: "وقتی بیرون رفتیم به فلان جا میریم و بستنی می خوریم!" یکی از تجریش بود، هر موقع به تجریش می رفتم به یاد او بودم، هر لحظه صدای آنها در گوشم بود! در زندان بین زیستن و مرگ گیر کرده بودیم، وقتی هم که بیرون آمدیم همین احساس را داشتیم، مثل این که هنوز در زندانیم! من تا مدت مدیدی نمی توانستم در خیابان راه بروم، باید کنار دیوار و دست به دیوار راه می رفتم! تعادل نداشتم، خاله ام که همسن من بود و پنج سالی را در زندان به سر برده بود می دانست که زندانی که بیرون می آید مدت مدیدی گیج است و همیشه همراه من بیرون می آمد! ما هنوز زندگی نمی کنیم، یعنی هیچ چیزی نیست که بتواند ما را شاد کند، فرزندم گاهی سبب شادی من است، سعی می کنم که شاد باشم ولی نمی شوم!

منبع: 
http://www.iranrights.org/fa/library/document/2431/i-was-arrested-twenty-days-before-i-turned-14
انتشار از: