نقد جهل و خشونت در اندیشه ی حافظ

حافظ ؛ شگردهای تفرقه و جدایی و جدال های کذا یی مدعیان دروغین و محیط های جهل پرور را می شناخت و پرده از چهره ی شیخ و مفتی و محتسب چنان می درید که پس از 7قرن ؛هنوز بوی تازگی و شیوایی می دهد.نادانی آنها را تحقیر می کرد ؛جنگ ونزاع میان هفتاد و دو ملت را ناشی از گمرا ه شدن از جاده آگاهی میدانست.

 

 

1

"نقد هارا بود آیا که عیاری گیرند               تا همه صومعه داران پی کاری گیرند"

در تاریخ مبارزات اجتماعی مردم ایران زمین ؛به مانند همه ی کشور هایی که بنوعی از مراحل تاریخی پر رنج و مصائب گذر می کنند؛ از این ناله های پر رمز و کنایه به وفور نهفته است .خاصه در نزد شاعران و گویندگان و نویسندگان شریف این مرزو بوم ؛که در برابر مظالم  و ملامت های بی شمار ؛ زبان در کام خاموشی نمی کردند.یا فریاد می زدند یا با زبان طنز و هزل و هجو و کنایات  به هر نحو ؛از نقد نظم موجود ؛ ابایی نداشته اند .و چهره های دژخیمی سیاه اندیش را که بر سر راه نو گرائی اندیشه سدو مانع بوده اند ؛به انواع شیوه های ممکن افشا می کردند.

حافظ ؛ شگردهای تفرقه و جدایی و جدال های کذا یی مدعیان دروغین و محیط های جهل پرور را می شناخت و پرده از چهره ی شیخ و مفتی و محتسب چنان می درید که پس از 7قرن ؛هنوز بوی تازگی و شیوایی می دهد.نادانی آنها را تحقیر می کرد ؛جنگ  ونزاع میان هفتاد و دو ملت را ناشی از گمرا ه شدن از جاده آگاهی میدانست.ومعتقد بود:

"چون ندانستند حقیقت ره افسانه زدند."و بدرستی نیز باور داشت که "

" در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست                  فهم ضعیف رای فضولی چرا کند"

حافظ معتقد بود که:

"هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد" بنا بر این حق داردتا ؛به هر تنگ نظری نهیب بزندکه :

"زنهار تا توانی اهل نظر میازار."

حافظ دشمن آشتی ناپذیر سالوسی و نفاق مدعیان دغلکار و دروغگوبود.  واز ابراز این انتقاد بی رحمانه ؛هیچ تردید و ابایی نداشت که بگوید:

"گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود                 تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود"

"حافظ متفکرو هنرمندی ارزشمند و بالاتر از آن انسانی پاک جان و بی ریا است و باید اورا بدرستی شناخت و به رنج روانسوزاین مرد تنها مانده و غریب که فراتر از همعصران جاهل خود می دید ؛عمیق تر از آنها احساس می کرد پی برد"                        

                                                                    "برخی بررسی ها درباره جنبش های اجتماعی درایران ص357ا.طبری"

در باره ی اندیشه و تعهد فکری حافظ هر نظری را به قضاوت بگیریم ؛چیزی که در آن تردیدی نمی توان بافت ؛تعهد او به آزادی اندیشه ؛تحقیر جهل و خشونت و داشتن ویژگی های نیک و عا لی انسانی است . حافظ همه جا را خانه عشق می داند:خواه "مسجد" باشد خواه "کنشت".ولی او می دید که دین فروشان ریا کار به این باور انسانی او بهایی نمی دهند.

"نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار                    که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم "

"در تمام قرون وسطی هیئت بطلمیوسی مثل وحی منزل بود و همه معتقد به آن بودند ؛حافظ در همان موقع شک می کند."

                                                                                    یادداست های قاسم غنی ص 114            

"چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش                   زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست"

بنا بر این ؛حافظ اندیشه های تنگ ؛افکار متحجر و خشک مغزی های واعظان ریایی را یه سخره می گرفت :

"در محفلی که خورشید اندر شمار ذره است              خودرا بزرگ شمردن شرط ادب نباشد"

این دهن کجی به حضرات کج اندیش و تنک مایه است که درباره ی خدا و دین آنچنان مدعی اند که گویی کلید در بهشت و جهنم را به آنها سپرده اند ! درحالیکه خیال شان را راحت می کند و می گوید :

"نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو                   که مستحق کرامت گنا هکارانند."    

قاسم غنی درباره ی حافظ می گوید:

"حافظ از آناتول فرانس عمده تر و بلند پرواز تر است .از هر طرف با لایتناهی کار دارد.زبانش بسیار سحار است .رنگ مذهب ندارد .رنگ تعصب ندارد.می توان گفت هیچوقت انسانیت به این افق پرواز نکرده است." هما نجا

گوته اورا کسی شمرده است که "بی آنکه زاهد باشد مقدس است "       برخی بررسی هادرباره جنبش های اجتماعی درایران ص342

"این مسایل از آن جهت مهم است که خیام و حافظ با تردید در آنها(یعنی جاودانه بودن روح ؛رستاخیز و بهشت و دوزخ)درواقع یکی از اصول مهم دین (اصل معاد)را مورد تردیدقرار میدادندو درواقع نتیجه می گرفتند که مواعید مذاهب درباره ی زندگی فردی ؛واهی است و..."همانجا ص343

البته در هیج کجای  دیوان حافظ  بیتی نمی توان یافت که اشاره به عدم وجود بهشت و دوزخ کرده باشد .بلکه تنها به وعده های مذهب قشریون بهایی نمی دهد.وزیر بار مواعید آنها نمی رود.

شاید یکی از کفر آمیز ترین نمونه ابیات که بتوان به آنها استناد کرد ؛همین بیت است که :

"پدرم روضه رضوان بدو گندم بفروخت                    ناخلف باشم اگر من بدو جو نفروشم ."

با همه بی اعتبار دانستن آن ؛ شاید بدان باور دارد .

"فردا شراب کوثر و حور از برای ماست                   امروز نیز ساقی مهرو و جام می "

2

حافظ این تردید در مواعید و مقولات مذاهب را ؛اگر از بهره سر بی دینی و لا مذهبی هم آموخته باشد ؛ اعتبار این آگاهی و باورش را  از خون دلی از ریا کاری و دغلکاری و سالوسی مشتی شیخ و شحنه در گاه شاهان افزون کرده است .

"حافظا می خورو رندی کن و خوش باش ولی                دام تزویر مکن چون دیگران قرآن  را."   

ولی به هر حال او در نماز ایستاده است و عبادت اخروی را امید اجابت دارد .هرچند با "یاد خم ابرو"ی یار "محراب به فریادآید". حافظ با طنز گزنده "هزار جامه تقوای وخرقه پرهیز را فدای چاک پیراهن مهرویان "می کند؛و در تردید از هول روز رستاخیز! وصیت میکندکه:

"پیاله برکفنم بند تا سحرگه حشر                        به می ببرم زدل هول روز رستاخیز"

حافظ معتقد است که متولیان دروغین مذهب ؛قرآن را دام تزویر می کنند و تفسیر او از قرآن  این است که دام تزویر نمودن قرآن از خوردن می و "رندی و خوش باشی "بد تر است .زیرا که از قدر و منزلت شریعت با می خواری و رندی و خوش باشی کاسته نمی شود .

"مکن بچشم حقارت درمن مست                         که آبروی شریعت بدین قدر نرود"

سعی حافظ این است که مشتی زاهد و واعظ ریاکار و دغل را که از مهر و تسبیح و سجاده و مسجد و محراب ناندانی درست می کنند ؛تحقیرشان کند .تا بدیگران بیاموزد که:

"برو به میکده چهره ارغوانی کن                      مرو به صومعه که آنجا ریا کارانند"

ویا:

"نشان اهل خدا عاشقی است با خود دار" اما او این نشان را در مشایخ مزدور و مواجب بگیر و خر رنگ کن های شهر و دیار نمی بیند.  ومدعی است : "که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم "

حافظ حتی اندک اشاره ای آنچه گوته در اندیشه نسبت به جهان آخرت داشت ندارد .اگر چه آندو به فاصله قرنها می زیسته اند .و گوته چند قرن پس از حافظ و خیام  براین جهان گام نهاد؛ اما موضع گیری گوته نسبت به دین ایده ای دیگر است و نگاه حافظ نگاهی دیگر "من به جهان آنسوی مرگ لاقیدم؛

و هنگامیکه این جهان ویران گردد؛

باآن جهان انسی ندارم؛

زیرا من فرزند زمینم ؛رنج و شادی را ؛

تنها در این جایگاه ادراک می کنم ..." همانجا

آزاد بودن حافظ از هردو جهان هیچ دلیلی بر باور نداشتن او به جهان آخرت نیست .همانقدر که او نسبت به جهان خاکی لاقید و آزاد است ؛نسبت به جهان آخرت نیز شک و تردیدش ریشه ای است .

او در برابر چیستی هر دو جهان در می ماند و علم ادراک هر دو جهان را ندارد .زیرا بدلیل زمین گیر شدن اندیشه نوگرایی دربرابر جاهل پروران متشرعین و زاهدان ریاکار و متولیان بهشت و دوزخ ! و مدافع منافع گردانندگان مظالم اجتماعی (نظم موجود)؛سر انجام کارش ؛برای او "نه بهرام است و نه گورش"و چاره کار را در نوشیدن "شراب تلخ"می داند تا از شرو شور دنیا بیاساید.و نیز دربرابر این سوال که :

"چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش "

با تحیر پاسخ می دهد :

"زین معما هیچ عاقل در جهان آگاه نیست " و تحقیق در حل این معما را خود فسون و فسانه می داند.

"وجود ما معمایی است حافظ                       که تحقیقش فسون است و فسانه "

اگر چه تعقل فلسفی را در تمامی طول تاریخ در عرصه اندیشه و تفکر ایرانی بطور پیگیر و جدی نمی توان یافت و فلسفه را قبل از آنکه از حالت جنینی بیرون آید و تکامل یابد ؛ همان آغاز و همواره با کمک حاکمان دینی و مدافعان وعاظ آنها ؛ با نطفه مذهب و دین آمیخته می گرددو نتیجه آن شد که همچنان و هنوز در باطلاق ضعف تعقل و تفکر خرافی غوطه می خوریم .اما اندیشه های تعقل و نو گرایی و نو اندیشی ضد تحجر در کشاقوس مه و روشنایی ؛در پهندشت "غزل " سرایی ایرانی تا کنون پرچمدار تفکر و اندیشه نو دربرابرجهل و خرافه و خشونت بوده است .

این است که ارزش این جهان را دربرابر" دمی با غم بسر بردن " بی ارج و بها می داند و آن جهان را نیز " هیچ خبر از هیچ مقامی نفرستاد" تلقی می کند.

او آنقدر پیچیده گو و راز دار و ابهام اندبش می نماید که هم حافظ محفل قرآنی است و هم دردی کش مجاس رندان و به باور خود ؛ اینگونه با خلق ؛ صنعت می کند.     

3

"حافظم در محفلی ؛دردی کشم در مجلسی                               بنگر این بازی که چون با خلق صنعت میکنم "

پرچمدار بزرگ نو اندیشی در عصر پرورش جهل و خرافه ؛ پیشاپیش حافظ خیام بود.

اگر حافظ اندکی گام نو تری در جای پای او می گذاشت ؛و از نواندیشی فلسفی و جهان بینی ترقیخواهانه تری گام می گذاشت که البته انتظار بعیدی است؛شاید به پایداری جهان مادی درپرورش اندیشه نو ؛باورمند می شدو راحتی و آسایش زندگی را تنها در نوشیدن "شراب تلخ"تا بدان حد نمی دید که "بیاسایم زدنیا  و شرو شورش".بلکه او تعالی انسان را در عالم خاکی نیز نمی دید و باور داشت که:

"آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست                                   عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی"

اگر چه بی باوری او به "عالم خاکی" و توجه او به "عالمی دیگر"مرز پایبندی اوبه عرصه اندیشه خرافه پرستی است ؛ولی باز نیز پایبندی اوبه مبارزه علیه مظاهر جهل ؛خشونت و خرافات مظالم پرور ؛عظمت بلند انسانیت اورا جاودانه میهن و جهان بشریت نمود.

صحبت حکام و امیران مانند ظلمت شب یلدا است .باید امیدوار بود که شب دراز هم با صبح امید به پایان می رسد.چرا که:

"دور جهان یکسره بر منهج عدل است " و ظلم راه به منزل ندارد.

"فلسفه حافظ نمودار روح بسیار پاک و شفاف ؛قلب سرشار از عاطفه؛صفات عالی انسانی ؛عقل روشن و نکته یاب ؛این بزرگترین هنرمند و متفکر قرون وسطی یی ماست."      برخی بررسی ها درباره جنبش های اجتماعی درایران   الف.طبری     ص362

حافظ خود زاهدی بود که اینبار ریاکاری و سالوسی را تکفیر و تحقیر میکند:

"بس که در خرقه سا لوس زدم لاف صلاح                            شرمسار رخ ساقی و می رنگینم "

حافظ در مقام بی دینی و یا ضد دینی با خشک مغزان دینی در نمی افتاد .بلکه دعوی او از جانبی هم دفاع از سنت شراب نوشی نژاد ایرانی علیه کج اند یشی و خام فکری متعصبان جاهل پرور دینی بوده است که معاش آنها از فروش دین تامین می شد .وچون با زور مداران صاحب دین و مسجد و منبر هم آوا بودند و حکومت جابرانه شان را در پناه تعصب های دینی اداره می کردند ؛اندیشه تابناکش ؛خرقه بدوشان جهل اندیش را به طنز و طعنه در می نوردید:

"برو ای ناصح و بر درد کشان خرده مگیر                              کارفرمای قدر میکند این  من چه کنم "

"برق غیرت چو چنین می جهد از ممکن غیب                           تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم"

کسی منکر نباید باشد که حافظ در اندیشه تقدیر گریزان نیست . او بهر نحو به اندیشه تقدیر و جهان غیر خاکی خویش اندیشه می کند .واز تحقیق در کشف واقیعت های جهان خاکی ؛تن در نمی دهد .او تمام تلاش و تکاپویش برای دفاع از اندیشه خود در برابر تنگ نظری های تنک اندیشان و خشک مغزی های دین فروشان متعصبی است که فسادرا به حد غیر قابل اصلاح رسانده اند .

"نیست امید صلاحی زفساد حافظ                                         چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم"

اعتقاد او به باورهای " تقدیر"و"سرنوشت" و تقیید او به شریعت بی تردید ؛فاصله اورا از نو اندیشی ترقی خواهی دور می کند .اما او از پرونده "سیاه" خود بهر نحو هراسی در دل ندارد.شاید هم خرقه پوشان جهل اندیش و زاهدان ریایی صد برابر از این ترس مبرا باشند . ولی او چاره کار را در "لطف فیض "می داند.

"از نامه سیاه نترسم که روز حشر                                        با لطف فیض دوصد  ازاین نامه  طی کنم"              

بلکه حافظ از خرقه آلوده دل چرکین دارد و شرمسار از"رخ ساقی "و "می رنگین "است.

"بس که در خرقه  آلوده زدم لاف صلاح                               شرمسار رخ ساقی و می رنگینم"

بازگشت او از "خرقه آلوده "به "می رنگین " بی باوری او به "جهان غیر فانی" نیست بلکه ملامت و "رنجی است که از مردم نادان"می کشد.واز تهی مغزان ؛خسته و دل چرکین است .که خطاب به آنها می گوید:

" ما شیخ و زاهد کمتر شناسیم                                          یا جام باده یا قصه کوتاه "

ونیز:

"مارا به رندی افسانه کردند                                            پیران جاهل شیخان گمراه"

یعنی راه تقوا را بر ما بسته اند .و "اینهمه قلب و دغل در کار داور می کنند"

حافظ را عده ای ملحد و بی دین دانسته اند .شاید باور به" فلسفه وحدت وجودی" او و بناچار هم تردید در مواعید و شکاکیت و لاادریت او این تصور را تقویت نموده است .درحالیکه تاریخ قرون وسطی در سرزمین ما ؛ تاریخ فلسفه بی دینی نبوده است . بلکه شکاکیت اندیشمندان بزرگی چون خیام و حافظ ناشی از اقتدار اندیشه خام و تعصب های خشن دینی بوده است .او همه جارا خانه عشق می داند خواه "مسجد" باشد خواه "کنشت"

حافظ می بیند که زاهدان و واعظان خرافه پرست در پاسخ به سئوالات بشر در می مانند و نمی دانند "از کجا آمده ایم "و "آمدن بهر چه بود"سر حیاط در کجاست .راز گیتی را نمی دانند ."این سقف بلند ساده بسیار نقش "چیست ؟ عقل  قصور می کند و فقیهان جاهل

4

خود ذره ای یقین برای اثبات این پرسش ها و پاسخ هایش ندارند ؛ چگونه به وعده های این بی خبران سر تسلیم و بندگی و خر فهمی فرود آورد ؟  و امیدش باز به "سابقه لطف ازل "است .چرا که می پرسد:

"تو چه دانی که پس پرده چه خوب است و چه زشت " ویا:

این ها "چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند."وبنا بر این به خیال خام خویش ؛هر کسی به تصور خود ؛حکایت و تفسیر می کند.

نهان طوفانی او آرام و قرار ندارد . شاید غوغایی در اندرونش نهفته است که "برباد اگر رود سر ما زین هوا رود." اینجاست که بیرق بلند اندیشه را بر تارک تاریخ میهنش برافراشته می داردکه:

"نه من از پرده تقوا بدر افتادم و بس                    پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت"

حافظ که قرآن را بهتر و بیشتر از فقیهان و شیخان جاهل عصر خود از بر داشت و می دانست ؛ریاکاری و دعوی فزون تر از حد آنان را می بیند؛نمی تواند به افسانه های کذایی که آنان می بافند تا دیوار  حریم حکام و جابران ؛بلند و مردم را خام و خرفت نمایند؛باور کند.این است که شگرد و شیوه ریاکاری هایشان را دردفاع از شرعیت تحقیر می کند ؛بر آداب و رسوم شان طعنه می زند ؛وبا همه تسلطی که به تعبیر و تفسیر از قرآن دارد؛بر خلاف زاهدان و واعظان آنرا "دام تزویر "نمی کند .و قضاوت ایندو را به "عنایت "خداوندی حوالت می کند .

"زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز             تا خدارا زمیان باکه عنایت باشد"

او در "خرابات مغان نور خدا " می بیند ولی در مسلمانی شیخان بیهوده گو و زاهدان سفله پرور ؛ بوی انسانیت نمی شناسد.هرچه از کاهدان این خرافه پرستان بر می آید ؛جز"تزویر"و "ریا"و پامال "ناموس عشق"و بر باد دادن "رونق عشاق"؛"عیب جوان" و "سرزنش پیر"و باز گشادن "در خانه تزویر وریا"هیچ حاصلی نیست .مگر "قلب تیره" تازه ؛"تاخود درون پرده چه تدبیر میکنند"

شکایت او از فقیهان نادان و متشرعین جاهل پرور این است که :

"گوییا باور نمی دارند روز داوری                     کاین همه قلب و دغل درکار داور می کنند"

اگر چه مبارزالدین محمد متعصب و خشک اندیش ؛حکم تکفیر حافظ را می داد؛ولی اینکه چه چیز تا چندین قرن و هنوز اورا جاودانه میدارد؛راز تاریخ است و گویای شرایط رنجبار و پر مصائب دورانش که باید در متن تاریخ همعصرش جستجو نمود.

زمینه های تاریخی:

"هجوم بلا خیز چنگیز و هولاکو و تیمور ؛شعله پر فروغی را که در کانون میهن ما می درخشید ؛خاموش کرد.اگر خاموش نمی ساخت ؛ ای چه بسا که از زمره آغاز گران تمدن نوین بودیم .واینک در میان واپس ماندگان کاروان پرسه نمی زدیم .آخرین وبی نظیر ترین فرزند سنن عالی شعر ایرانی که در آن شکل و مضمون ؛لفظ و فکر به اوج هماهنگی و کمال دسترس ناپذیر رسیده است؛ غزلیات دل آویز خواجه شمس الدین محمد حافظ شیراز است ."  مسایلی از فرهنگ و هنر و زبان    الف طبری  ص138

آخرین باز مانده مغول؛سلطان ابو سعید بود که توانست فئودالیسم را متمرکز نماید .پس از خاتمه حکومت او ؛نوبت به تلاشی فئودالیسم متمرکز و رشد روز افزون حکومت های مولکو الطوایفی در اکثرنقاط ایران گردید.حکومت های آل مظفر در کرمان؛

پرچمدار جهل و خرافه پرستی ؛زیر لوای شرع؛تن پوش جهل و خرافه را بر تن کرد؛قوانین و رسومات غارت توده های رنج و کار را به نام شرع و دین ؛رسمیت بخشید.

 در عصر جابرانه آل مظفر ؛حکومت فارس بارها بدست ریا کارترین ومزورترین شاهان شریعت پرور دست بدست می گشت .و امیر مبارزالدین با شیخ ابو اسحاق آل اینجو ؛بر سر تصرف ولایات فارس ؛نبردهای طولانی راه انداخته بودند .حافظ در میان دو دوران تزویرو ریا ی امیر مبارزالدین وگماشتگان او پیر حسین چوپانی ؛زیر لوای شرع می زیست و زمانه ای این چنین تیره بخت را بچشم خویش نظاره میکرد. وهم ؛عهد نیم تاریک ؛گه گاه نیمه روشن آل اینجو را.

آنجا که :"روز هجران و شب فرقت یار آخر "می شود ؛نوبت به حکومت آل اینجو می رسد تا بقول حافظ:

"آنهمه ناز و تنعم که خزان می فر مود                   عاقبت در قدم باد بهار آخر شد"

آن یکی "نخوت باد دی و شوکت خار "بود که آخر شد .واین یکی گویی هنوز "کله گوشه گل "

حافظ در این میانه ؛ اما ؛در کنار مردم وبا مردمی می زیست که روزگارشان زیر سایه  شوم خشک اندیش مذهب مسلط سپری می گشت تا شعر او این چنین رنجنامه خلقی شود که جهل وخرافه و تعصب مشایخ نادان و صوفیان دروغ پیشه عهد شان ؛بر آنها حکم ازلی می فرمودند.

"دردورانی که معرفت انسانی در حضیض است ؛توده ها بردگان ذلیل قدرتمندانند ؛شیوه های استبدادی در اوج است ؛خرافات تسلط بلا رقیب دارد؛جسارت بیان این حقایق ؛جسارت عظیمی است ."برخی بررسی ها از جنبش های اجتماعی درایران   ص352

5

شاید زمانه شاه ابو اسحاق بدلیل وجود فضای نسبتا باز و آزادی های بیشتر ؛گرایش های صوفیانه و خراباتی در جدال ایدئولوژیک  با یکدیگر بدفاع از حقانیت مردم خویش  می پرداختند و حافظ در این زمانه بیشتر گرایش اوبه خراباتی گری بود و با صوفیان و "شیخان گمراه "و ریاکار و مست  قدرت ؛ در نزاع .واو راهنمای ایدئولوژیک مردم بود.

                                                                                                                                            

"برو به میکده چهره ارغوانی کن                                  مرو به صومعه کانجا ریا کارانند."

حافظ در تمامی دوران زندگی خود ؛شاهد نزدیک نبرد و درگیری شاهان ریا کاری بود که همواره دین را سپر حکومت جابرانه خود می کردند واز علما و شیخان گمراه برای پاسداری از حکومت خرافه پرستی و جهل ؛پیشوایان  اجیر می ساخته اند.

حکومت امیر مبارزالدین محمد ؛همانند پیر حسین چوپانی ؛ویژگی بارزش این بود که از گرایش های صوفیانه بعنوان یک قشریت رسمی ؛برای دامن زدن به شعله های جهل و خرافات ؛و ایجاد وحشت و هراس دردل ها  در جهت تطمیع توده ها و حراست و نگهداری حکومت های تعصب آلود ؛ بطور رسمی سود مداوم می برده اند .حافظ در این زمانه فقهای متعصبی را می دید که چنگ بر دامن حکومتگران ریا کار می زنند ؛ دین می فروشندتا نان به نیرنگ در آورند.

صوفیگری در این عهد ؛بدامن حکومت می افتد و متشرعین مزور برای حفظ رویه ریاکاری در دینداری به سرسپردگی حکومت های رسمی در می آیند .اینان ؛با دراویش سخت در می افتادند و آبشان بدلیل خصلت های متفاوت و ژرف طبقاتی به یک جوی نمی رفت .جالب اینجاست که حافظ از گذشته خویش که گرایش به صوفیگری داشت ؛پس از به خدمت درآوردن مذهب رسمی به حکومت وقت و دامن زدن به جهل و خرافه پرستی ؛ تمایل او به خراباتی گری شهامت و شجاعت او در دفاع از عقاید و نظریات خویش ابایی به خود راه نمی دهد .

 "نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد                         ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد"

او دغل بازی ها و ریا کاری های شان را خوب می شناسد.آنان را افشا ؛نیات ناپاکشان را برملا می کند :

"واعظان کاین جلوه در محرا ب و منبر می کنند                چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند"

برای حافظ همواره سوال است که این حضرات ارزق پوشی که سبحه دروغ و ریا بر گردن می اندازند و ردای جهل می پوشند ؛گویا تمامی هر دو جهان در این شمایل تاریک اندیش نهفته است ؛فریاد می زند که :

"ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد"

برای حافظ بعنوان یک انسان روشن بین و نیک اندیش ؛بسی دشوار و بسا سخت است تا شاهد این باشد که اقبال و بخت توده های فقر و رنج ومصائب کشیده را بدست مشتی حکومتگران مزور با نگهبانی دجاله هایی از قماش ملا و مفتی و محتسب و شارعان سیاهکار اداره شود. وبا دست بدست گردیدن حکومت های جابرانه و تزویر و ریا ؛باران بلا بر مردم نازل شود و طوفان سهمناک خرافات بر میهن غم زده و ماتم ؛ سایه سیاه گسترانند و دم فرو بندد:

"صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد                               بنیاد مکر با ملک حقه باز کرد"      

"استبداد شاهان آل مظفر و قشریت برخی از آنان ؛ همراه برخی علما و فقهای متعصب دوران ؛ شکل نمادگرانه (سمبولیک) غزل حافظ را به اوج می رساند ".  همانجا

روزگار صعب و سختی است .حکومتگران از همه اطراف و اکناف ایران؛بویژه در خطه فارس ؛میدان تاخت و تاز ظلم و جور شاه آل مظفر ؛ در پناه مبلغان دینی ؛ زمانی که هم دنیارا عرصه چپاول و یغما ساخته اند وهم عقبی را بدیگران وعده فردا می دهند ؛تردید در موازین دینی ؛شکاف عمیقی بین دو ایدئولوژی عرفان " وحدت وجودی" و مذهب زاهدان ریا کار ؛پدیده ای است طبیعی و جبر تاریخی .و فرمان بی چون و چرایش . وبر این اساس تاکید مینماید که وقت را غنیمت شمارید زیرا :

"کس را وقوف نیست که انجام کار چیست"

حافظ چون مواعید پوچ و بی سر انجام واعظان کج اندیش را به هیچ می گرفت مدعی می شود که :

"سهو وخطای بنده چو گیرند اعتبار                          معنی عفوو رحمت پرودگار چیست "

چرا که راز درون پرده را فلک نمی داند چیست.پس باکی نیست هر کسی راه خود گیرد .اگردر پی عمر فردایی است ؛پس نیازی نیست که از "لطف ازل "نا امید شویم .

"من اگر نیکم و بد تو برو خود را باش." ایرادی نیست اگر :

"زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست ." زیرا در اختیار که بسته نیست .

"رازدرون پرده چه داند فلک خموش                    ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست "

بگذار بمعنی اعتبارِ اختیار ؛عنایت کنیم .

 

6

حافظ به اساس دنیای دروغین مشتی شیخان ریایی و زاهدان فریب؛بهایی نمی دهد ونیک وبد انسان را در هیچ چیز جز در این نمی بیند که:"هرچه است از قامت ناساز بی اندام ماست"

او بد و نیک روزگار را در همین چند صبای عمر خلاصه می کند و تازه اگر امید به "سابقه لطف ازلی "باشد ؛کس چه میداند که "پس پرده چه خوب است و چه زشت "

وبدین ترتیب بر فراز این قله بلند اندیشه تابناک تردید و شائبه ؛در مواعید اوهام "شیخان گمراه "و "زاهدان ریاکار" می گوید:

"عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت                        که گناه دیگران بر تو نخواهند نوشت ."

                                                            سال 80              امیر مهدی پور                 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نوشتار بسیارارزشمندی است ولی چرا از جرجیس نقل قول در باره حافظ اوردید ؟ صدها محقق و اندیشمند ایرانی در باره حافظ سخن گفته اند ولی چرا طبری مدافع ارتجاع سیاه . طبری در دانشگاه تهران به مردم دروغ میگفت و او باوری به دین و حسین و عاشورا و وو نداشت .هدف او نابودی دیگر مخالفان بود و دیگر هیچ. به این متن دروغ توجه کننید. چه کسی در دانشگاه به گذشته خود و روی حافظ شیراز تیغ میکشد و گستاخانه از حسین حرف میزند..(مردم شماره96، دوشنبه 28 آبان ماه 1358
. . . ازخوشبختیهای این انقلاب آنست که رهبری آن دردست مردی است مانند امام خمینی، که جاذبه سیاسی را باتقوای روحانی همراه دارد ودراتخاذ تصمیم، قاطع وباکفایت است وباتوجه به مشخصات عصرما ( یعنی عصرافول قدرت امپریالیسم ) ضربات خویش را جانانه و صائب وارد میسازد. هم اکنون نام خمینی به نوازشی مهرانگیزبرای خلقها، بغرشی خشمگین برای قشرهای

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
بسیار عالی بود متشکرم .ولی باید اضافه کرد که در نزد حافظ شاه / و شیخ بی وطن یکی نیستند. رنج حافظ بیشتر از سوی شیخ و دین است و نه دستگاه سلطنت.شاه و شیخ هر گز یکی نبودند و ترکیب زشت شاه و شیخ پس از شکست چپها در سال 57 بوسیله توده ای ها بر سرزبانها افتاد.ما دراین شعر حافظ ..به صدق گوش که خورشید زاید از نفست /که از دروغ سیه گشت صبح نخست / به دروغ گوئی محمد که از اغاز دروغ میگفت پی میبریم.حافظ تنها نقاش گلامی روزگار ماست که هر بیت ان دنیائی از اعجاب و تیزبینی را در درون خود انباشته است.ما متاسفانه از حافظ وهشدارها و اشارات وی چیزی درک نکردیم و چهره پلید یک مسلمان ادم کش را در ماه دیدیم ویا یک ناجی ضد غربی و فالگیری برای بدبختی های خود میدانیم.وقتی حافظ از شراب ترس محتسب خورده سخن میگوید معنای ان چیزی جز شلاق و ممنوع شدن شراب نبود .