مرسده قائدی و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

زندانیان زن را ده نفر، ده نفر به بیرون فراخواندند و اعدام کردند و از چهل و هفت نفری که تنها از بند ما برده بودند تنها سه نفر زنده ماندند و زنده مانده ها را نیز به بند برنگرداندند! زنانی را که نماز نمی خواندند در هر نوبت نماز شلاق می زدند تا نماز بخوانند و برخی از زنان بیش از هزار ضربه شلاق خوردند!

 

 

اسم من مرسده قائدی است، من از روز ۲۹ خرداد ۱۳۶۱ تا ١١ اردیبهشت ۱۳۶۹ به مدت هشت سال در ایران زندانی سیاسی بودم، طی این مدت در زندان های کمیته ۳۰۰۰ ، قزلحصار و اوین زندانی بوده ام، اکنون در انگلستان زندگی می کنم، این شهادت برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم که مطابق با واقعیتند (به استثنای مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، داده ها و مطالب این گواهی که جزئی از دانسته های شخصیم هستند همگی درست و واقعیند، در این گواهی منبع و یا منابع داده ها و مطالبی را نیز که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام. 

دستگیری و شکنجه

من روز ١٩ خرداد ۱۳۶۱ به همراه دو برادرم و همسر برادرم دستگیر شدم، من و برادرم صادق با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر در ارتباط بودیم، من امروز در حزب کمونیست کارگری فعال هستم، برادر دیگرم و همسرش به حزب کمونیستی دیگری وابسته بودند، ما همگی مخالف جمهوری اسلامی بودیم، در اجتماعات شرکت می کردیم، مطالب سیاسی را منتشر و توزیع می کردیم و به مطالعه کتاب های مربوط به تئوری و پراتیک کمونیستی می پرداختیم، فعالیت های ما تماما صلح آمیز و بدون خشونت بودند، هیچکدام از ما طرفدار مبارزه مسلحانه نبود، در زمان دستگیری در منزل خانوادگی خود زندگی می کردم، برادرم و همسرش آپارتمان خود را داشتند و برادر دیگرم رضا از شهر اهواز برای دیدن ما آمده بود، مشغول خوردن ناهار بودیم که پاسداران به خانه ما ریختند! از پشت به من حمله کردند و ضربه ای به سرم زدند! آنها ما را از خانه بیرون کشیده و داخل یک خودرو بردند!

به محض آن که داخل خودرو شدیم شروع کردند به زدن همه ما ! همگی را به کمیته ۳۰۰۰ بردند، پاسداران مدام می گفتند: "شما کمونیست هستید، شما ضد انقلاب هستید، ما همه شما را می کشیم چون جمهوری اسلامی ایران را قبول ندارید!" بعد از بازرسی ما را بلافاصله از یکدیگر جدا کردند و به اتاق هائی بردند که زندانیان اتاق های شکنجه می نامیدند!

شرایط زندان و شکنجه

ما را از پله ها به جائی در پائین بردند که اتاق های کوچکی داشت، در ورودی این اتاق ها چنان کوتاه بود که برای ورود مجبور شدم خم شوم، داخل اتاق تخت هائی بودند، مرا مجبور کردند تا روی تخت دراز بکشم، سپس مرا به تخت بستند! دست هایم را از پشت دستبند زده بودند و پاهایم را از مچ به پائین تخت بستند! پاهایم را چنان بسته بودند که اندکی بالاتر از دست هایم قرار گرفته بودند، وقتی که به این نحو بسته شدم به کف پاهایم شلاق زدند! قطر سیم شلاق ها به نسبت شدت شکنجه ای که می خواستند بدهند متفاوت بود! از این شلاق های مختلف در مراحل مختلف استفاده می کردند، اگر از دادن اطلاعات امتناع می کردی از شلاقی کلفت تر استفاده می کردند! اولین باری که مرا به این نحو شکنجه کردند به مدت ٢ یا ۳ ساعت طول کشید! مدام می گفتم: "من هیچ اطلاعاتی ندارم، من کسی نیستم!" سرانجام دست نگه داشتند و مرا از پله ها بالا بردند و گفتند که به من فرصتی می دهند تا درباره اش فکر کنم!

مرا ماه ها در سلول انفرادی نگه داشتند! در تمام مدتی که یا شکنجه می شدم و یا منتظر بازجوئی بودم فریادهای دختران و پسران دیگر را از اتاق های دیگر می شنیدم! روی دیوار و کف اتاق لکه های خون وجود داشتند و سرنگ های خالی تزریقاتی که به زندانیان کرده بودند همه جای کف اتاق افتاده بودند، من بر این باورم که از این تزریقات برای به هوش آوردن زندانیان وقتی که بی هوش می شده اند استفاده می شده است هر چند که به خودم هرگز تزریقی نکردند!

طی یک سال نخستی که در کمیته ۳۰۰۰ بودم هیچ ملاقاتی نداشتم و تنها تماس های تلفنی داشتم، طی این مدت فقط ۳ یا ٤ تماس تلفنی داشتم ولی اجازه نداشتم که به پدر و مادرم بگویم کجا هستم! نگهبانان به مکالماتم گوش می کردند! بعد از حدود یک سال مرا به زندان اوین منتقل کردند، در اوین هر دو هفته یک بار با خانواده ملاقات داشتیم اما بین ما دیواری شیشه ای وجود داشت و می بایست از طریق تلفن گفتگو می کردیم! اجازه ملاقات به آن چه که در زندان می گذشت بستگی داشت، اگر زندانیان اعتصاب می کردند و یا به سلول انفرادی منتقل می شدند از ملاقات محروم می شدند، دیگر مثل ماه های نخست اسارتم شکنجه نمی شدم اما انواع دیگر بدرفتاری وجود داشتند! مثال: در سال های اولیه به هنگام ماه رمضان طی روز به ما غذا نمی دادند! با این که مسلمان نبودیم اما نگهبانان مجبورمان می کردند تا مراسم روزه داری را رعایت کنیم! اگر پیش از سپیده دم برای غذا خوردن برنمی خاستیم تنها یک وعده غذا بعد از غروب خورشید به ما می دادند!

در زمان دستگیری من مشکل تیروئید داشتم و می بایست دارو می خوردم اما مقامات زندان به عنوان شکنجه نمی گذاشتند دارویم را بخورم! به مدت شش سال پس از اسارتم اجازه دریافت دارویم را نداشتم! در نتیجه این امر مشکلات سلامتی بسیاری پیدا کردم و حدود بیست کیلوگرم وزن از دست دادم! تنها ٤۷ کیلوگرم وزن داشتم و ضربان قلبم به ۱۵۰ ضربه در دقیقه رسیده بود! چنان ضعیف شده بودم که نمی توانستم راه بروم و مدام لرز داشتم با این حال مقامات زندان از دادن داروی مورد نیازم خودداری می کردند! به باور من این شکل دیگری از شکنجه بود!

دادگاه

یک سال پس از دستگیری مرا به دادگاه بردند، حدود خرداد ۱۳۶۲ از کمیته ۳۰۰۰ به زندان اوین منتقل شدم و در اوین به دادگاه برده شدم، مرا با چشمبند به دادگاه بردند و تنها زمانی که داخل اتاق دادگاه شدم چشمبندم را باز کردند! یک قاضی دادگاه انقلاب به نام مبشری و یک منشی در دادگاه حضور داشتند، در زمان شاه زندانیان سیاسی دست کم وکیل مدافع داشتند اما من وکیلی نداشتم! حتی از پیش مرا مطلع نکرده بودند تا زمانی برای آمادگی برای دادگاه داشته باشم! این روشی مرسوم در ایران آن زمان بود، جلسه دادگاه من ۶ یا ٧ دقیقه بیشتر طول نکشید!

قاضی جلسه را با این گفته ها آغاز کرد: "من کسی هستم که برادران و زن برادرت را محاکمه کرده ام، فعلا یکی از برادرانت را اعدام کرده ام و اگر برادر دیگرت توبه نکند، اعتقاداتش را درست نکند و آدم نشود او را هم اعدام خواهم کرد!" قاضی برایم توضیح داد که برادرم اعتقاداتش را رد نمی کند و حاضر به تأیید مشروعیت رژیم از طریق یک عذرخواهی تلویزیونی نیست! تا وقتی که با این امر موافقت نکند با خطر اعدام مواجه است! بعد قاضی کیفرخواست مرا خواند، من به عضویت در یک حزب کمونیستی متهم شده بودم و این که در بعضی فعالیت های یک سازمان کمونیستی از قبیل شرکت در جلسات، توزیع اعلامیه ها و کوهنوردی شرکت کرده بودم! کوهنوردی فعالیت مرسومی بود که سیاسی تلقی می شد چرا که همراه یکدیگر از کوه های اطراف تهران بالا می رفتیم، بحث سیاسی می کردیم و غالبا جلسه یا کنفرانسی در بالای کوه برگزار می کردیم، همچنین به عدم اعتقاد به خدا متهم شده بودم!

قاضی به من گفت که باید سعی کنم آدم شوم! بعد گفت که: "به خانواده ات فکر کن، چند عضو را باید از دست بدهند؟" پاسخ من به او این بود که: "من چیزی برای گفتن ندارم! تمامی اتهامات را رد می کنم! وکیل مدافع ندارم!" من رهبری اسلامی را قبول نداشتم، مشروعیت دولتشان یا نظام قضائی را قبول نداشتم، بر این مبنا از پذیرفتن اتهامات خودداری کردم! حدود دو هفته بعد مرا به اتاقی بردند که اتاق اجرای احکام نامیده می شد، طبق معمول چشمبند داشتم و وقتی چشمبندم برداشته شد که وارد اتاق شدم به خاطر ندارم چه کسی آنجا بود اما چند نفر پشت میز نشسته بودند، هیچکدامشان را نمی شناختم، یک برگ کاغذ به من دادند که رویش نوشته شده بود به هشت سال زندان محکوم شده ام! به من گفتند که حکم را امضا کنم اما من خودداری کردم! به من گفتند: "برو گمشو!" غالبا این چنین به ما توهین می شد!

وقایع سال ۱۳۶۷

من همچنان مشکل بزرگی تیروئید داشتم، بارها از درمان محروم شده بودم! این بار اما متفاوت بود، مقامات زندان اجازه دادند تا برای جراحی به خارج از زندان بروم، تاریخ قرار بیمارستان من یک روز بعد از پذیرفتن قطعنامه سازمان ملل برای پایان بخشیدن به جنگ ایران و عراق و نوشیدن جام زهر از سوی خمینی بود، قرارم از خیلی وقت پیش برنامه ریزی شده بود، مرا برای بردن به بیمارستان از سلولم خارج کردند اما آنها از خروجم جلوگیری کردند و گفتند که هیچ زندانی اجازه خروج از زندان ندارد! پاسداران می گفتند: "تا اطلاع ثانوی هیچکس خارج نمی شود!" در آن مقطع هنوز در زندان روزنامه وجود داشت، چیزی که به خاطر دارم این است که زندانیان مرد آخرین ملاقات با خانواده هایشان را داشتند!

روز ٢٩ تیر ۱۳۶۷ دو روز پس از آن که ایران قطعنامه سازمان ملل را پذیرفت به خانواده ها گفتند که تا اطلاع بعدی از سوی مقامات زندان نباید مراجعه کنند چرا که ملاقاتی نخواهد بود! آن طور که بعدها شنیدم یکی از زندانیان مرد به ملاقاتی هایش گفته بود: "فکر می کنم اتفاقی دارد رخ می دهد و ممکن است دیگر شما را نبینم! طوفانی در راه است!" من این را بعدا از خواهرش که هم سلولی من بود شنیدم، وقتی که ملاقات ها در سال ۱۳۶۸ مجددا برقرار شدند خانواده همسلولی من به او گفته بودند که برادرش در آخرین ملاقاتش چه گفته بود، او را در سال ۱۳۶۷ اعدام کرده بودند!

همزمان با پذیرش قطعنامه سازمان ملل تلویزیون را از بند ما بردند! من در بند آموزشگاه زندان اوین بودم، به نظر می رسید که زنان مجاهد بیش از ما می دانستند، به نظر خیلی عصبی می آمدند، به نظر می آمد که آنها منتظر واقعه ای هستند و حتی وسائلشان را هم جمع کرده و منتظر بودند اما ما که به گروه های کمونیستی وابسته بودیم هیچ سرنخی از آن چه در پیش بود نداشتیم، ما هیچ نمی دانستیم! در همین ایام ساعت هواخوری ما نیز قطع شد! دیگر اجازه نداشتیم برای ورزش به حیاط برویم! ورود روزنامه به کلی قطع شد! هیچکس اجازه نداشت به بهداری برود و هیچ داروئی برای زندانیان فراهم نمی شد! به ما هیچ چیز به جز سه وعده غذا در روز داده نمی شد!

تاریخش را به خاطر ندارم ولی ساعت ده شب چهارشنبه بود که پاسداران زندانیان زن مجاهد را ده نفر، ده نفر به بیرون از بند خواندند! زنان را می بردند اما آنها وسائلشان را با خود نمی بردند، همه از جمله خود زندانیان مجاهد فکر می کردند که بازخواهند گشت! بعضی وقت ها بعد از بردنشان نگهبانان بازمی گشتند تا وسائل آنها را ببرند! پس از آن تقریبا هر شب در همان زمان نگهبانان به بندها می آمدند و فهرستی از مجاهدین را صدا می کردند! معمولا هر بار ده نفر را ! در بند من طی حدود یک هفته چهل نفر را بردند! همه چیز به سرعت رخ داد، ناگهان اتاق ها خالی شدند! از چهل و هفت نفری که از بند ما بردند تنها سه نفر زنده ماندند! زنده مانده ها را به بند ما برنگرداندند ولی ما از زندانیان بندهای دیگر به وسیله مورس شنیدیم که سه نفر زنده مانده اند، همچنین از زنان بخش جهاد که مخصوص توابین بود و زیر بند ما قرار داشت شنیدیم که زنان مجاهد آن بند را نیز برای اعدام برده اند! تنها مجاهدین را برده بودند.

تا اول شهریور تمامی مجاهدین از بندها رفته بودند! در این زمان بود که نگهبانان شروع به فراخواندن زندانیان چپ کردند! همچون گذشته ده نفر در هر نوبت می بردند! زنان چپ را هم برای یک جلسه مختصر دادگاه می بردند تا درباره باورهایشان مورد پرسش قرار گیرند اما برخلاف آنچه درباره پرسش از مجاهدین شنیده بودیم از زنان چپی عمدتا می پرسیدند که آیا به خدا اعتقاد دارند؟ و آیا نماز می خوانند؟ بعد از این بازجوئی، بیشتر زنان را به بند ۲۰۹ زندان اوین بردند، در آنجا آنها را در هر نوبت نماز شلاق می زدند تا بپذیرند نماز بخوانند! به خاطر این که به بخش جدیدتری از زندان، جائی که راهروهای بزرگتری داشت منتقل شده بودیم می توانستیم صدای شلاق و فریادها را بشنویم! برخی از زنان طی آن مدت بیش از هزار ضربه شلاق خوردند! زنان بسیاری کوشیدند تا خودکشی کنند برای آن که دیگر نمی توانستند درد و فشار عصبی را تحمل کنند!

دو زن توانستند خود را بکشند! برای همه ما که آن همه در زندان به سر برده بودیم غیر قابل تصور بود که عقایدمان را زیر پا بگذاریم و نماز بخوانیم، مرگ انتخاب ارجحی بود! از بخش من تنها یک چپی اعدام شد اما بسیاری برای بازجوئی فراخوانده شدند و به بند ۲۰۹ منتقل شدند و تا پذیرش نماز خواندن شلاق خوردند! از بخت خوب من در نیمه شهریور کار هیأت متوقف شد و من هرگز به محضر هیأت فراخوانده نشدم!

در مهرماه ملاقات ها مجددا برقرار شدند اما من تا آذر ۱۳۶۷ اجازه ملاقات نداشتم! در این زمان بود که به ابعاد عظیم کشتار واقف شدیم! هر چه تعداد بیشتری از ما ملاقات داشت بیشتر از بستگان درمی یافتیم که چه تعدادی کشته شده اند! من سرانجام در سال ۱۳۶۹ آزاد شدم، بسیار بیمار بودم و به خاطر مشکل تیروئیدم خون بسیاری از دست داده بودم، طی دو سال آخر بارها در بیمارستان بستری شدم، اطمینان دارم که عمدا از دارو و درمان من جلوگیری می کردند تا طریق دیگری برای اعمال فشار و افزایش درد باشد! وقتی که آزاد شدم شبیه پیرزنی بودم که از زمان کنونی پیرتر به نظر می رسیدم! این به خاطر بیماریم و شرایط زندان بود، پس از ترک زندان، هم در ایران و هم متعاقب آن در اروپا مدت زیادی تحت درمان قرار گرفتم.

منبع: 
کتاب: (ضمیمه: کشتار زندانیان سیاسی در ایران، ۱۳۶۷ ، روایت بازماندگان و اظهارات مسئولان – بنیاد عبدالرحمن برومند)
انتشار از: