رفرمیسم نو ـ قسمت سوم – بخش دوم

هر تحولی حول یك یا مجموعه خاصی از مطالبات در سطح محلی شكل گرفته و جامعه را قطبی میكند. هیچیك از تحولات جاری كه حول "مردم علیه دولت" قطبی شده بودند، با نقدی یكسان از دولت قطبی نشده بودند. گرایشات و سنتهای سیاسی مخالف و متضاد در این اعتراضات حضور و در نهایت گرایشات راست بر تمام آنها غالب شدند. چرا غالب شدند؟ برای اینكه توانستند توده مردم را حول نقد خاص خود برای دستیابی به یك راه حل ممكن هدایت كنند. حلقه ضعیف چپ ماركسیستی درست همینجا بود كه نتوانست با نقد زمینی ماركسیستی...

بحران، بحران انقلابی، شرایط انقلابی در دمكراسی غربی

تئوری بحران ماركس صرفا تئوری توضیح مناسبات سرمایه داری نیست. برای ماركس مهمترین امر برچیدن این مناسبات بود. مانیفست كمونیست در سال ١٨٤٨ بمعنی واقعی كلمه مانیفستی برای این منظور بود كه انتشار آن متصادف با انقلاب فوریه فرانسه و سپس انقلابات ١٨٤٨ در اروپا بود. یكی از ابزار تبلیغاتی بورژوازی در رد تئوری انقلاب اجتماعی ماركس ــ كه از جمله توماس پیكتی بدون حتی مطالعه ماركس آنرا بعنوان یك "فاكت" در كتابش به تحقیر "روز قیامت" نامیده ــ بوقوع نپیوستن انقلابات سوسیالیستی در متن بحرانهای سرمایه داری در غرب است. در بهترین حالت میگویند آخرین انقلابات در اروپا در سال ١٨٤٨ رخ دادند. یك نكته را نمیتوان نه در تئوری و نه در پراتیك ماركسیستها رد كرد: بحران سرمایه داری بستر بوقوع پیوستن انقلاب است. دوره ای كه ماركس تیتر خاصی برای آن انتخاب نكرد، صرفا آن را دوره بحران سرمایه داری میدانست. لنین در بستر بحران سرمایه داری شرایط انقلابی را تئوریزه و سه مشخصه برای آن تعریف كرد. منصور حكمت نیز از بحران انقلابی با مضمونی مشابه آنچه لنین مد نظر داشت نام میبرد بدون اینكه لیستی از مولفه های اجتماعی آن بدست دهد. او دعوا بر سر قدرت سیاسی را محور شناخت ایندوره میداند.

بدلایل قابل فهمی هیچیك از سه نامبرده بالا (ماركس، لنین و حكمت) شكل بروز بحران انقلابی در دمكراسی لیبرالی غربی در فردای برقراری دولتهای رفاه را بتصویر نكشیده بودند. چه لزومی داشت كه بتصویر بكشند؟ با آن روبرو نشده بودند. ماركس كسی نبود كه فیلسوفانه بدنبال تعریف، چه رسد به تعریف مطلق مفاهیم باشد. متد دیالكتیكی او اساسا هیچ پدیده ای را ایستا تلقی نمیكرد. او الگوئی از پیش تعیین شده و جهانشمول از بحران انقلابی كه عنصر فعال آن انسان و شرایط متغیرزیست او سیستم متغیر سرمایه داری است، بدست نمیداد. شناخت بحران انقلابی با كاربرد متد ماركس تابعی از مولفه های جاری جدال طبقاتی است.

چه مولفه هائی باعث میشود ما اعتراضات توده ای ژانویه سال ٢٠١١ در مصر را انقلاب بنامیم اما اعتراضات توده ای كه منجر به بقدرت رسیدن سیریزا در یونان شد را "جابجائی پارلمانی دو جناح بورژوازی" خطاب كنیم؟ چه تفاوت ماهوی بین مصر و یونان وجود داشت كه این دو برداشت بسیار متفاوت از پدیده ای یكسان، یعنی دست بدست شدن قدرت سیاسی، را توجیه میكند بجز تفاوت روبنائی حكومت سرمایه داری در این دو كشور؟

من در اینجا نه تنها قصد تعریف انقلاب را ندارم كه معتقدم ماركسیستهائی كه بدنبال تعریف انقلابند سوراخ دعا را اساسا گم كرده اند. در اینجا قصدم اثبات و اصالت بحران انقلابی و باین ترتیب اثبات تز ماركس درباره امكان بوقوع پیوستن انقلابات در بحرانهای سرمایه داری در كشورهای موسوم به غربی است. معتقدم در میان ماركسیستها، تنها یك پراتسین ماركسیست، لنین، در عمل نشان داد چگونه میتوان با شناخت و تسلط بر دینامیسم مبارزه طبقاتی در متن یك بحران انقلابی، با تحلیل مشخص از شرایط مشخص و با ابزار مناسب روز، انقلاب را به سرانجام رساند. ماركسیستهای امروز بدلیل عدم توجه به شرایط مشخص بحران انقلابی اصولا توان بسرانجام رساندن انقلاب را ندارد. بجای شناخت دینامیسم جامعه به كلیشه روی میاورند. (منصور حكمت استثنائی بود كه با لنین همفكر بود. او از كلیشه ها فاصله گرفت. دینامیسم تحلیل ماركسیستی را در نقد جهان معاصر بكار بست. او با تشبیه انقلاب به برخورد یك كومت به زمین و "كمتر فكر كردن به انقلاب" نشان داد كه چگونه میتوان توازن مبارزه طبقاتی را بنفع محتمل كردن انقلاب ــ و نه تعریف و اعلان انقلاب ــ عملا در یك بحران انقلابی بسر انجام رساند. بنظر من اگر او میبود امروز ظرف مبارزاتی را نیز بازنگری میكرد. در همین راستا شكل سازماندهی حزب كمونیست كارگری كه او بنیاد گذاشت با حزب لنینی متفاوت بود. این حزب بدرست یك تشكیلات مخفی با كادرهای تمام وقت نبود. همچنین تاكید او به فعالیتهای جانبی حزبی در عرصه های متنوع مبارزات طبقاتی، تئوریزه كردن جنبشهای اجتماعی و مباحث حزب و قدرت سیاسی و حزب و جامعه و نقش شخصیتها تماما در انطباق با شرایط جاری، یعنی آرایش جاری سرمایه داری از یكسو و لزوم آرایش متفاوت سوسیالیسم كارگری از سوی دیگر درعصر حاضر بود. او با نقد كلیشه ها بسمت یافتن ظرفهای امروزی بثمر رساندن انقلاب بود. متاسفانه عمر كوتاهش مجالی به بسرانجام رساندن این مجموعه نداد.) لنین ثابت كرد كه انقلاب را چگونه میتوان انجام داد، نه اینكه آنرا هر روز در قالبی جدید تعریف و اعلان كرد. در حالیكه ماركسیستهای پس از او بدنبال تعریف و اعلانات آبستره و بعضا دلبخواهی از انقلاب اند تمام داستان انقلاب اجتماعی بر سر شناخت لحظاتی است كه انقلاب سوسیالیستی در آن ممكن میشود. بنظر من بهمان نسبتی كه "ماركسیستهای دترمینیست" (كه یك عبارت متناقض است) برقراری نهائی سوسیالیسم را به آینده ای نامعلوم ولی قطعی موكول میكنند، احزاب و شخصتیهائی كه تصویر كلیشه ای از انقلاب اكتبر ١٩١٧ و ابزار پیروزی آن بدست میدهند و شرط پیروزی انقلاب را به ناف یك حزب پیشرو انقلابی می بندند، از درك دینامیسم حاكمیتهای متنوع سیاسی سرمایه داری، از اشكال بروز بحران انقلابی، و بهمان درجه از اشكال گوناگون بسرانجام رساندن انقلاب توسط طبقه كارگر عاجزند. بنظر من این سوال كه چگونه انقلاب بسر انجام میرسد پاسخ یكسان و ابزار یكسانی ندارد. لنین یكبار توانست با اتكای تقریبا انحصاری به یك حزب این امر را بسرانجام رساند. اما تلاش برای تكرار آن شیوه از كسب قدرت سیاسی تلاشی بواقع ایستا نگر و بهمین دلیل كودكانه است. اصالت حزب پیشرو بعنوان تنها راه به پیروزی رساندن انقلاب سوسیالیستی، تنها نشانه ضعف در شناخت تحرك پدیده هاست، خلاف متد پویای نقد ماركسی است. بورژوازی از سال ١٩١٩ ، در آلمان، اجازه نداد انقلاب روسیه نسخه برداری شود. آن سناریو با آن ابزار تكرارشدنی نیست. آن ابزار، حزب انقلابی، امروز ابزاری كافی نیست. آرایش سیاسی، ایدئولوژیكی، سازماندهی، تبلیغاتی سرمایه داری تغییر كرده است. سازماندهی اقتصادی سرمایه داری تغییر كرده است. آرایش اعتراضات كارگری و توده ای نیز دچار تحول شده است. اما پس از لنین ماركسیستهای انقلابی سراسر گیتی پایشان را در یك كفش كردند تا با الگو سازی از انقلاب روسیه "حزب پیشرو انقلابی" را بسازند و دربدر بدنبال یافتن كاخ های زمستانی در پایتخت كشور موضوع كارشان گشتند. بدنبال حلقه آخر انقلاب، احزاب لنینی ساختند و "گناه" بسرانجام نرسیدن انقلابات سوسیالیستی را بگردن ضعف لنینی بودن احزاب كمونیستی انداختند. ادعا كردند اگر انقلابات پیروز نمیشوند دلیلش غیاب حزب خالص مخلص لنینی است، بهانه آوردند كه غیاب حزب "واقعی" طبقه كارگر منافی پیروزی انقلاب سوسیالیستی است. از انقلاب اكتبر الگو پردازی كردند بدون اینكه عنصر اصلی پیروزی انقلاب اكتبر كه نقد لنینی بود را برسمیت بشناسند. از پروسه اعتلای انقلاب تصویری عارفانه میدهند و آن تصویر را "عینی" معرفی میكنند. در بهترین حالت دنباله روان پر مدعای انقلابند. آرایش و اشكال سازماندهی متفاوت امروز طبقه كارگر در بحران انقلابی را پس از وقوع مشاهده میكنند، آرایش و اشكال متفاوت سركوب سرمایه داری را پس از سركوب خیزشهای انقلابی در می یابند. سپس اندرز میدهند كه چون حزب نبود، انقلاب ال و بل شد. بدون كاربرد نقادانه ماركسیستی از شرایط روز، بدون شناخت مولفه های متفاوت روز از جمله ابزار اعمال اراده مستقیم طبقه كارگر، سازماندهی پیروزمندانه انقلاب ممكن نیست. (عبارتهائی نظیر "تنها حزب لنینی میتواند و باید قدرت را بدست بگیرد" احتمالا تن لنین را در قبر از این كلیشۀ غیر لنینی، متافیزیستی و ایستا بلرزه میاندازد.) نگاه و قدم منصور حكمت روی پویائی نقد ماركسی استوار بود. باید قدمهای او را تكمیل كرد. در هر صورت، تاكید من در اینجا بر بستر انقلابات، بر بحران انقلابی است.

میتوان پرسید چرا با وجود رشد سرسام آور نیروهای مولده و وقوع بحرانهای سرمایه داری انقلابات سوسیالیستی در آن بستر بوقوع نپیوستند. سوال پایه ای تر اما اینست: آیا اساسا بستری برای انقلابات سوسیالیستی وجود داشت؟ این سوالی است كه بورژوازی به آن جواب رد و از این كانال تئوری انقلاب ماركس را رد میكند. اما همین بورژوازی بما نمیگوید چرا سوسیال دمكراسی بقدرت رسید؟ آیا بدون وجود بحرانهای انقلابی، بدون تحركات انقلابی طبقه كارگر، بورژوازی تن به دولتهای رفاه میداد؟ بحرانهای انقلابی در اوائل قرن، حول و حوش انقلاب اكتبر و سپس حول و حوش جنگ دوم جهانی، قاعده ای بود كه اگر نه در تمام كشورهای غربی به یكسان و یك اندازه اما صرف وجود آنها اثبات تئوری انقلاب ماركس و عامل اصلی تشكیل دولتهای رفاه بود. بموازات نقد بورژوازی از تئوری انقلاب ماركس، چپ غیر ماركسیستی ــ مانند ارو كمونیسم ــ با منتسب كردن بحرانهای سرمایه داری در غرب به مثلا "بحرانهای غیر ساختاری" ادعای عدم وجود بحران انقلابی در غرب را تایید میكند. معلوم نیست چرا تلاشهای سرمایه داری برای افزایش نجومی بارآوری كار در پرتو انقلابات تكنولوژیكی چهار دهه گذشته، انتقال صنایع به حوزه های كار ارزان، سازماندهی كار در سطح جهانی و ... از دهه هفتاد تا امروز نشانه های عینی بحران ساختاری در غرب نیست، اما این توجیه تا امروز در خدمت اهداف رفرمیستی و ایجاد توهم به ساختار سیاسی دمكراسی بكار گرفته شده است. یكی از تكیه كلامهای اعضای سیریزا در توجیه اقدامات ضد كارگریشان عبارت "حالا كه انقلابی نشده، بنابراین..." بوده است. حال به مورد مشخص یونان نگاهی بیندازیم.

بنظر میاید وجود حقوق مدنی، دستاوردهای تحمیلی كارگران به بورژوازی و آزادیهای سیاسی در غرب تشخیص بروز بحران انقلابی در غرب را دشوار میكند. طبقه كارگر در یونان قدرت سیاسی را به چالش كشید. ممكن است گفته شود آنچه كه در یونان وجود داشت صرفا جنبشهای مطالباتی كارگران بود، شعارهای مرگ بر و زنده بادی در كار نبود، كسی پرچم سرنگون طلبی، پرچم بدست گیری قدرت سیاسی را بلند نكرده بود و ... این مفروضات بر این مشاهده استوارند كه تشكلات و اعتصابات كارگری در یونان قانونیند و با خشونت مشابهی در مصر و در ایران سركوب نمیشوند. در این مفروضات ماهیت اعتراضات حاشیه ای شده اند. از آنجا كه اعتصابات مطالباتی و قانونی همیشه در غرب در جریان است، تشخیص اختلاف ماهوی اعتراضات در سالهای اخیر با اعتراضات مطالباتی ماقبل آن احتیاج به خراش دادن شكل بروزشان را دارد. آنچه در مفروضات بالا در نظر گرفته نمیشود اینست كه حقوق و آزادیهای مدنی، بخلاصه آنچه ما امروز بعنوان ساختار سیاسی دمكراسی در اروپای غربی میشناسیم حاصل یك پروسه تاریخی عروج سرمایه داری از قرن شانزدهم و خصوصا حاكمیت سیاسی سرمایه داری از فردای انقلاب كبیر فرانسه است. این ساختار جز به جز معنای عملی یافته است. از مبارزاتی كه نتیجه اش برسمیت شناختن و حق رای شهروند، زنان و اقلیتها بود، از سیستمهای پیچیده رای شماری در فردای جنگ جهانی دوم برای ممانعت از ورود احزاب كمونیست به دستگاه حكومتی، از بكارگیری رسانه های عمومی برای تحمیق تا مخارج نجومی انتخاباتی همه اجزائی از یك سیستم واحدند. ساختار جاری دمكراسی لیبرالی، روبنای حكومت دیكتاتوری بورژوائی، ظرفیت جابجائی قدرت سیاسی در متن حاكمیت روابط سرمایه داری از طریق صندوقهای رای را پیدا كرده است. دمكراسی لیبرالی ظرفیت مهار كردن اعتراضات انقلابی در بحرانهای انقلابی را پیدا كرده است. این لب مطلب است. در حكومتهای استبدادی بنا بتعریف نمیتوان بدون یك تقابل قهرآمیز قدرت سیاسی را جابجا كرد. از استثنای كمون پاریس كه صرفنظر كنیم، انقلابات ١٨٤٨ آخرین خیزشهای انقلابی در اروپای غربی بودند كه قدرت سیاسی را مستقیما در خیابان با ابزار غیر دمكراتیك و قهرآمیز هدف قرار دادند. دمكراسی پارلمانی جاری در غرب مكانیسم سرنگون كردن رژیم سیاسی را در خود دارد، و آن صندوقهای رای است. پیروزی سیریزا در ژانویه امسال بواقع سرنگون كردن احزاب سنتی بورژوازی در متن یك بحران انقلابی و از طریق صندوقهای رای پارلمانی بود. در یونان بواقع رژیم عوض شد. نهایتا آنچه در مصر ٢٠١١ از طریق یك رویاروئی خشن در خیابانها بوقوع پیوست، در یونان از طریق صندوقهای رای ممكن شد. وجه مشترك تحولات در این دو كشور وجود بحران انقلابی بود. بحران انقلابی هم در مصر برقرار بود و هم در یونان. توده مردم در متن یك بحران جانفرسای اقتصادی بتحرك درآمده و قدرت سیاسی را نشانه گرفتند. خیابانها، كارخانه ها و محل كارشان را به سنگرهای مبارزاتی تبدیل كردند. این مبارزات در یونان اشكال قانونی، نیمه قانونی و غیر قانونی بخود گرفتند. طبقه حاكم دریونان نمیتوانست به روال سابق حكومت كند و توده مردم نظم حاكم را نمیخواستند. همین شرایط در مصر نیز حاكم بود. توده مردم در مصر راس حاكمیت سیاسی را نشانه گرفتند و در یونان رژیم حاكم، كه شامل تمام احزاب سنتی بورژوازی میشد، را نشانه گرفتند. اگر در مصر اخوان المسلمینی كه عملا در انقلاب شریك نبود توانست بقدرت برسد، در یونان حزبی كه مدعی "چپ رادیكال" بود، در خیابانها حضور داشت، با بلند كردن پرچم "نه" مردم به قدرت رسید. اینكه سیریزا نماینده "نه" مردم نبود تغییری در محتوای اتفاقی كه افتاد نمیدهد. اخوان السملین حتی ادعای نمایندگی "نه" مردم را نداشت. حتی این واقعیت كه دم و دستگاه دولتی در هیچیك از دو مورد در هم شكسته نشدند و نیروهای سركوبگر پلیس و ارتش دست نخورده باقی ماندند در هر دو مورد یونان و مصر به یكسان صادق بودند. هیچیك از اینها چیزی از ماهیت بحران انقلابی در این دو كشور را كم نمیكند. این واقعیت كه هم دولت اخوان المسلمین (و در ادامه دولت نظامی سی سی در مصر) و هم دولت سیریزا عملا به عاملین سركوب مردم و خواسته هایشان تبدیل شدند، كه اینها ضد انقلابهائی از درون بودند، ماهیت آنچه در هر دو این كشورها اتفاق افتاد را تغییر نمیدهد: در هر دو این وقایع یك جابجائی قدرت سیاسی بعلت وجود شرایط انقلابی و به یمن مبارزات طبقاتی كارگران به سرانجام رسید. آیا نام این تحولات انقلاب است؟ انتخاب عنوان را باید به تاریخ نگاران سپرد. ضمن اینكه ماركسیستها باید در هر دو تحول فعالانه دخیل میشدند، قطب نمای ما نهایتا بقدرت رساندن طبقه كارگر است. برای نزدیك شدن به هدف غائی، یك ماركسیست باید توانائی تشخیص وجود بحران انقلابی را داشته باشد تا در قدم بعد با نقد مداخله گر خود ابزار مناسب بقدرت رسیدن كارگر را بیابد. برای یك ماركسیست اشكال جابجائی قدرت بورژوازی (با یا بدون خشونت) معیار اعلان انقلاب یا عدم آن نیست، حتی اگر این تحول ناشی از فعل و انفعالات پائینی ها باشد. در هر دو این تحولات احزاب غیرسنتی، غیر خودی و اپوزیسیون به حاكمیت رسیدند. از نشانه های جانبی جایگاه این تحولات در یونان میتوان به این دو مورد اشاره كرد: اول، برای اولین بار در تاریخ معاصر مردم پس از پیروزی سیریزا در انتخابات پارلمانی، به حمایت از دولت تظاهرات كردند. دوم، زبان هیچ چپی در هیچ كجای دنیا به این نمیچرخید كه دولت حاكم سیریزا را بورژوا خطاب كند. حمایت توده ای از سیریزا، هر قدر هم متوهم بوده باشد، نشاندهنده پیروزی سیریزا از طریق تحرك پائینیها، از دل یك بحران انقلابی بر سر قدرت سیاسی بود. مشاهده این وقایع آنچه را كه بر ما برملا میكند اینست كه هم مردم یونان و هم مردم مصر قدرت سیاسی را در متن یك بحران انقلابی به چالش كشیدند.

با این مشاهده، یك فعال سوسیالیست كارگری در یونان قاعدتا میبایست در جهت تعمیق اعتراضات ضد حكومتی و در هم شكستن كلیت حاكمیت سرمایه داری قدم برمیداشت. عین همان اقدام اما در سطوحی دیگر باید در مصر انجام میشد. اتفاقا "نه" مزدبگیران در یونان، علیرغم اینكه اعتراضات رادیكال و توده ایشان با خشونت مشابهی در مصر مواجه نمیشد، عمیق تر از "نه" به مبارك در مصر بود. در صف مخالفان رژیم مستبد مبارك ما ازجمله اخوان السلمین و لیبرالها را داشتیم. خیزش انقلابی مردم در مصر تازه پس از فروپاشی حكومت استبدادی میتوانست حول "نه" مشابهی با "نه" مردم در یونان، شكل رودروئی عریان تر طبقاتی بخود بگیرد. در یونان اما فقط دو گرایش میتوانستند به "نه" به ریاضت اقتصادی پاسخ دهند: رفرمیسم و كمونیسم ضد سرمایه داری. پاسخ رفرمیسم در سطح سیاسی مبارزه با موهوم ابلیس مانند "نئولیبرالیسم" است كه ظاهرا در تروئیكا متجسم شده است. فراخوانش حفظ اركان اقتدار سیاسی سرمایه داری است و در سطح اقتصادی خواهان دولتی شدن و كنترل محدود سرمایه است. كمونیستها اما بهترین زمینه را برای دخالت و سازماندهی ابزار اقتدار توده ای، مجامع عمومی و شوراها، پیدا میكنند و میتوانند حلقه اعتراضی مردم به ریاضت اقتصادی در یونان را بلافاصله به نفی سرمایه داری متصل كنند. "نه" به مبارك اما با هیچ سریشی بلافاصله به نفی سرمایه داری متصل نمیشود. با درك این واقعیت است كه خط كمونیسم ماركسیستی میتوانست و میتواند در جهت بسرانجام رسیدن جدال طبقاتی در یونان قدم بردارد، صف طبقاتی و منافع طبقاتی خود را از تمام مدعیان "چپ رادیكال" و فراكسیون "كمونیستی" سیریزا جدا كند، ازدامن زدن به توهم خودداری و از مخدوش كردن صفوف مبارزاتی پرهیز كند. تنها در اینصورت است كه میتوان به میوۀ ممنوعه براندازی در رژیم دمكراسی چنگ انداخت و آنرا در مقابل جنبش سرنگون طلب، به عنوان تنها آلترناتیو ممكن برای دستیابی به خواسته رفع ریاضت اقتصادی نشان داد.

خلاصه كنم، بحران انقلابی در چند سال اخیر اثبات نظریه انقلاب ماركس در دوران بحران است. بحران انقلابی نه تنها در خاورمیانه و شمال آفریقا در تقابل ددمنشانه حكام با توده مردم، كه در قلب كشورهای غربی با جنبش اشغال وال استریت ــ كه در اوج خود هزاران شهر را در سراسر دنیا بسیج كردــ اعلام وجود كرد. این واقعیت اثباتی بر نظریۀ ماركس دال بر وجود بستر وقوع انقلابات در بحران سرمایه داری بود.

 

براندازی

یكی از سوالاتی كه در مقابل ما مطرح میشود این است: آیا میتوان در سیستم حكومتی دمكراسی لیبرالیستی غربی شعار براندازی حكومت را مطرح كرد؟ اگر آری، تحت چه شرایطی؟ معنای عملی آن چیست؟ ابزار آن كدام است؟ اگر نه، چگونه میتوان حاكمیت سیاسی سرمایه داری را سرنگون و سرمایه داری را ملغی كرد؟ برای كسی كه در یونان، دهها اعتصاب عمومی ــ كه تعدادشان از جمع تمام اعتصابهای عمومی در كل اروپای غربی از جنگ دوم جهانی تا امروز بیشتر بودــ را نمیبیند، تقابل با نیروهای سركوبگر پلیس را نمیبیند، حمله مردم به پارلمان را نمیبیند، مجامع عمومی و شوراها و میدانهای تجمع را نمیبیند، "خیابان" را نمیبیند، تنها راه كسب قدرت سیاسی، پارلمان است چون او اولا نقد ریشه ای به دمكراسی ندارد و در ثانی بحران انقلابی را اساسا نمیبیند. برای او مكانیسم کسب قدرت سیاسی پارلمان است.

منظور من از خیابان، كانالهای غیر متعارف در حاكمیت سیاسی بورژوازی است. خیابان، چه بمعنای لفظی كلمه در مجامع عمومی میدانهای شهر و چه در شوراهای كارگری و كمیته های محلی، چه در تشكلات شغلی و چه در گروههای فیس بوكی، یعنی هر جا و همه جا كه مردم بطور مستقیم اعمال اراده میكنند. سوالی كه در نوشته دیگری مطرح كرده بودم را دوباره طرح میكنم: لنین در یونان در ژانویه ٢٠١٥ چه میكرد و لنین در آپریل و ژوئیه همان سال چه میكرد؟ فرض بگیریم لنین با حزب بلشویك، ضمن نقد سرمایه داری، حضور در تجمعات اعتراضی، فراخوان و سازماندهی اعتراضات و اعتصابات، در انتخابات پارلمانی نیز شركت میكرد و نماینده پارلمان هم میشد. سیریزا اما با همین قد و قواره و ابعاد امروزش برنده انتخاب شده و دولتی كه ما امروز میبینم را تشكیل میداد. لنین از امكانات پارلمانی برای افشا و فشار بدولت سیریزا استفاده میكرد و در عین حال یك پا و یك چشمش در خیابان و به خیابان بود. سیریزا برخلاف وعده های انتخاباتی اش، روز بروز آشكارتر بنفع سرمایه و برقراری ریاضت اقتصادی قدم برمیداشت و لنین دست به افشاگری و اقدامات اعتراضی میزد. لنین و حزبش جلب توجه میكردند و محبوب تر میشدند. بعد چه؟ برای لنین، صرفنظر از مكان و زمان، معیار انتخاب تاكتیكهای سیاسی مناسب، توازن تاکتیک با نبض خیابان بود. اگر موقعیت خیابان را منطبق بر شرایط انقلابی میدید، اگر قدرت دوگانه بصورت عینی در خیابان موضوعیت داشت، او در ژوئیه شعار قدرت به دست شوراها را میداد و برای بدست گرفتن قدرت سیاسی از طریق سرنگونی دولت سیریزا خیز برمیداشت. او به تقویم تلفن هوشیارش نگاه نمیكرد تا تاریخ برگزاری انتخابات بعدی را بیابد. او به این نتیجه رسیده بود كه از ژانویه تا ژوئیه یك نیروی مادی برای كسب قدرت سیاسی شكل گرفته است. ممكن است گفته شود با ارتش عضو ناتو چه میكرد؟ اگر مركل پولها را از بانكها بیرون میكشید چه میشد؟ با یك كشور كوچك و ایزوله شده چه میكرد؟ با تهاجمات احتمالی نظامی و سیاسی و با محاصره اقتصادی چه میكرد؟ و ... این احتمالات قطعا فاكتورهای مهم اما ثانوی هستند كه لنین به آنها توجه میداشت و راهكار مناسب مقابله با آنها ــ اساسا اتكا به قدرت توده مردم ــ را درنظر میگرفت. اما قطب نمای لنین در هر صورت نبض خیابان بود، نه تاریخ انتخابات بعدی. یكی از نقدهای منصور حكمت به دمكراسی فاصله زمانی بین دو انتخابات بود. فرض میگرفت مردم به حزب الف در روز آفتابی اول ژانویه رای میدادند و در روز ابری اول ژوئیه نظرشان عوض میشد و میخواستند بلشویكها را انتخاب كنند. دمكراسی هیچ مكانیسمی برای تغییر دولت از طرف مردم در آن روز ندارد. مكانیسم این كار سرنگونی انقلابی به همت توده مردم حاضر در خیابان است. دلیل پایه ای فراخوان لنین به توده مردم برای كسب قدرت سیاسی این میبود كه بدون الغا سرمایه داری پایان دادن به سیاستهای ریاضت اقتصادی ممكن نیست.

اینكه چرا چپ ماركسیستی نتوانست لنین وار عمل كند و نقد خود را بر جنبشهای اعتراضی سالهای اخیر در غرب غالب كند، در نگاه اول ممكن است با عدم حضور متشكل چپ ماركسیستی توجیه شود. اما با كمی دقت ما شاهد وجود انبوهی از تشكلاتی هستیم كه خود را ماركسیست و انقلابی خطاب میكنند و در جمع معترضین به سرمایه داری حضور فعالی دارند. چرا آنها نتوانستند نماینده "نه" مردم شوند؟ حتی اگر هیچیك از این تشكلات را نمایندگان واقعی ماركسیسم ندانیم، مگر ضرورت پاسخ به این "نیاز تاریخی"، به این خلا سازمانی در اعتراضات اجتماعی نباید باعث عروج یك نوع تشكل ماركسیستی، زمینی و خواهان كسب قدرت شود؟ اگر ضرورت بود، چرا چنین احزابی بوجود نیامدند؟ آیا مشكل كمبود كادر لازم برای پایه گذاری چنین تشكلاتی بود؟ كادر كمونیست اصولا چگونه پرورش می یابد، بجز در بستر اعتراضات كارگری و خصوصا در متن یك بحران انقلابی؟ آیا مشكل عدم امكان برافراشتن مطالبات جنبش ضد سیستمی یا عدم امكان بلند كردن پرچم "نه" مردم بود؟ اگر سیریزا توانست پرچم "نه" را بلند كند، سایر احزاب هم میتوانستند. آیا جنبشها یا انقلابات اخیر اصولا تلاطماتی اجتماعی برای مطالبات اصلاح طلبانه بودند؟ در جنبش اشغال وال استریت، در جنبش ضد ریاضت اقتصادی جاری در اروپا، و در جنبش سرنگونی طلب در ایران و سپس انقلابات خاورمیانه و شمال آفریقا نشانه های بارز حضور اعتراضات ضد سرمایه داری وجود داشته اند.

 

كمبود چه بود؟

پاسخ به این سوال بسته به موقعیت سیاسی، جایگاه طبقاتی و تعلق یا بی تعلقی فرد به یك تشكل سیاسی میتواند متغیر باشد. بنظر من كمبود چپ ماركسیستی در تمام تحولات اخیر، نقد بود. مشكل این چپ صرفا سركوب دولتی نبود. سركوب بورژوازی از كانال نهاد دولت میتواند جنبشهای اعتراضی را به شكست بكشاند. صحبت من در آن سطح نیست. صبحت بر سر این است كه سركوب انقلابات در ایران، خاورمیانه و شمال آفریقا حول سركوب آلترناتیو كمونیستی بوقوع نپیوست. آلترناتیو ماركسیستی اساسا چنین جایگاهی در آن تحولات پیدا نكرد. مشكل این چپ كمبود سازمان و حزب نبود. در ایران كه بطریق اولی نبود. قطعا بدون سازماندهی نمیتوان در جدال طبقاتی دست بالائی پیدا كرد اما سوال در درجه اول اینست : سازماندهی حزبی و تشكیلاتی حول چه نقدی؟ نقد چپ ماركسیستی در خیزشهای انقلابی در ایران در سال ٨٨ و سپس در بهار عربی، در جنبش اشغال وال استریت و در اعتراضات هفت سال اخیر در یونان غایب بود. در حالیكه نقد اجتماعی رادیكال و چپ در تمام تحولات اخیر، در خیابانها، در اعتراضات به دم و دستگاه حاكمه توسط توده معترض بیان میشد و حضور عینی داشت، چپی كه بتواند آن نقد اجتماعی را از دیدگاه ماركسیستی در سطوح تئوری، سیاسی، سازماندهی و تشكیلاتی نمایندگی كند وجود نداشت. بعبارت دیگر، عامل ذهنی چپ ماركسیستی در قالب مشخص نقد ماركسیستی غایب بود. بطور قطع نسخه یكسانی برای سیاستها و سازماندهی چپ ماركسیستی در تمام تحولات یاد شده نمیتوان صادر كرد. هر تحولی حول یك یا مجموعه خاصی از مطالبات در سطح محلی شكل گرفته و جامعه را قطبی میكند. هیچیك از تحولات جاری كه حول "مردم علیه دولت" قطبی شده بودند، با نقدی یكسان از دولت قطبی نشده بودند. گرایشات و سنتهای سیاسی مخالف و متضاد در این اعتراضات حضور و در نهایت گرایشات راست بر تمام آنها غالب شدند. چرا غالب شدند؟ برای اینكه توانستند توده مردم را حول نقد خاص خود برای دستیابی به یك راه حل ممكن هدایت كنند. حلقه ضعیف چپ ماركسیستی درست همینجا بود كه نتوانست با نقد زمینی ماركسیستی در هیچیك از این تحولات نمایندگی شود، نتوانست نماینده "نه" مردم در دوقطبی مردم و دولت شود.

نقد ماركسیستی به سرمایه داری از زاویه منافع طبقه كارگر، قدمتی به عمر مانیفست كمونیست دارد. ماركس در سن بیست و نه سالگی بكمك انگلس این نقد را بطور موجزی در مانیفست مدون كرد. علاوه بر نقد سرمایه داری، ماركس در بخش سوم مانیفست، نقد كمونیستی را در تمایز از نقد سایر گرایشات سوسیالیستی، بیان میكند. ماركس در زیر تیتر "سوسیالیسم ارتجاعی" سه گرایش "سوسیالیسم فئودالی"، "سوسیالیسم طبقه متوسط" و "سوسیالیسم آلمانی یا واقعی" را نقد میكند. نمونه ای از سوسیالیسم فئودالی مورد نقد ماركس چپی است كه در ایران در امتزاج با اسلام، جناح چپ جنبش ملی ـ اسلامی را تشكیل میدهد. علاوه بر اینها، مانیفست كمونیست "سوسیالیسم بورژوائی" و "سوسیالیسم تخیلی" را نقد و در مقابل تمام اینها كمونیسم را بعنوان گرایش سوسیالیستی كارگری معرفی میكند. دو مورد موخر، سوسیالیسم بورژوائی و تخیلی، نقدی بر رفرمیسم است. ادعای ماركسیسم ارتدوكسی من قبل از هر مبحث دیگری، روی این پایه استوار است : نقد سوسیالیستی كارگری به سرمایه داری. در این متن است كه نقد رفرمیسم نیز الزامی میشود. لنین را اگر از نقدهایش جدا كنید، حداكثر با یك كادر فعال از خودگذشته در جنبش سوسیالیستی كارگری، با یك متعهد به انظباط تشكیلاتی روبرو میشویم كه قطعا وجودش لازمه هر جدال جدی طبقاتی است، اما این مشخصات خط لنین نیست. لنین یك نقد خاص در یك دوره خاص از مبارزات طبقاتی سوسیالیستی كارگری بود كه علاوه بر رهنمودهای انترناسیونالیستی، رو به یك جغرافیای خاص سیاسی، روسیه، معطوف بود. لنین از نقد انقلاب ١٩٠٥ تا نقد به سازماندهی حزبی كه نطفه جدائی منشویكها از بلشویكها بود، از نقد به سوسیال دمكراسی در حمایت از دولتهای خودی در جنگ اول جهانی تا تئوری حزب پیشرو كه در چه باید كرد فرموله شد، نمایندگی میشد. لنین تزهای آوریل در مقابله با دولت موقتی كه پس از فروپاشی تزار حاكم شد، بود. لنین تز ژوئیه در تمام قدرت بدست شوراها و اجرای سیاست اقتصادی نپ بود. لنین نماینده نقد دخالت گر و منحصر بفرد ماركسیستی در تحولات عصر خود از زاویه منافع كارگر بود. منصور حكمت نیز بیان نقد ماركسیستی زمان خود بود.

شكست سیریزا یك فاكت در اثبات نقد جاری از رفرمیسم نو بود. این واقعیت در عین حال نشاندهنده وجود زمینه های اجتماعی لازم برای عروج نقد و سازماندهی متناسب ماركسیستی در دوره حاضر است.

------------------------------ 

·         مندرج در كارگر كمونیست ٣٧٣

·         مجموعه یادداشتهای رفرمیسم نو و مورد یونان را در لینك زیر خواهید یافت

"رفرمیسم نو و مورد یونان"

  https://goo.gl/bqPqwo

 

برگرفته از: 
ایمیل دریافتی
انتشار از: