رضا شمیرانی و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

همه زندانیان مذهبی را تا شهریور ۶۷ اعدام کردند و پس از شهریور هم بچه های غیر مذهبی را محاکمه و اعدام کردند! از کل زندانی ها بیشتر از ۱۲۰ تا ۱۳۰ نفر زنده نماندیم! در اتاقی که در آن پنج طناب دار از چیزی مثل تیر دروازه آویزان بودند دختر و پسر را باهم اعدام می کردند و سپس جسدهایشان را به بیرون می بردند! هیچکس باورش نمی شد! حتی برای خود ما هم باورکردنی نبود!

 

تاریخ بازداشت: تیرماه سال ۱۳۶۰        

تاریخ آزادی: تیرماه سال ۱۳۷۰ پس از ده سال زندان

محل بازداشت: بازداشتگاه توحید (کمیته مشترک) و زندان های اوین و قزلحصار

اسم من رضا شمیرانی است، من در طول کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در زندان اوین زندانی سیاسی بودم، این شهادت در حمایت از تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم مطابق با واقعیت است (به استثناء مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) و بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

فعالیت های قبل از دستگیری و بازداشت

من در پانزده آذر ۱۳۳۸ در تهران متولد شدم، پس از اتمام دوره دبیرستان در اوائل سال ۱۳۵۷ قبل از شروع انقلاب در کنکور شرکت کردم و وارد دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم، خانواده من سابقه فعالیت سیاسی نداشت، من در دوران انقلاب فعال شدم، من از ابتدا جزو مجاهدین بودم، به عنوان دانشجو انقلاب سال ۱۳۵۷ روی من تأثیر گذاشت، زمان انقلاب بود و طبیعتا در آن مقطع فضا کاملا سیاسی بود، جوان ها مخصوصا آنهائی که به دانشگاه می رفتند و در فضای دانشگاه بودند به مسائل مختلف در آن شرایط علاقه زیادی داشتند، مسأله روز مسأله سیاسی بود، فضا هم باز و دموکراتیک بود، در آن فضا خیلی از جوان ها به خصوص دانشجوها از جمله من فعال شدند، در آن مقطع عمده کار ما فعالیت سیاسی بود، نشریه داشتیم، با مردم صحبت می کردیم، در میتینگ ها شرکت می کردیم و در مسائلی مثل انتخابات مجلس و ریاست جمهوری فعال بودیم، آن موقع سازمان هم کاندیدا بود و برای کاندیدای خودمان تبلیغ می کردیم و در جلسات و میتینگ های مختلف مثل همه گروه ها و جریان های دیگر به مناسبت های مختلف شرکت می کردیم.

شرایط کاملا عادی بودند و هر گروهی برای خودش تبلیغ سیاسی می کرد، مجاهدین و هوادار هر جریانی در آن مقطع فعال بود و فعالیت سیاسی می کرد، مخصوصا در دانشگاه ها اکثر دانشجوها به گروه ها و جریان های مختلف گرایش داشتند، در همان زمان حرکت هائی که خمینی می کرد و در سخنرانی های مختلفی که درباره مسائل مختلف از جمله مسأله زن، مسائل فرهنگی، گرایش های مذهبی مختلف یا جریانات فکری مختلف می کرد می دیدیم که سیاست هایش را تندتر و شدیدتر می کند و هر حرکت مسالمت آمیز و هر تهدید سیاسی را با چماق و حرکت های فاشیستی پاسخ می دهد! گاه به گاه من می رفتم نشریه می فروختم، من آن موقع هفده سالم بود و یادم است که در فلکه خزانه بودیم و آنجا میز کتاب داشتیم، یک سری از این لباس شخصی ها و چماقدارهای آن زمان با کابل و چاقو و تبر به ما حمله کردند! خوب، من هم به عنوان یک فرد که ناظر قضیه بودم طبیعتا حساسیت نشان دادم و مخالف بودم.

در انتخابات ریاست جمهوری که آن زمان مسعود رجوی هم خودش را کاندید کرده بود من مثل همه پوستر می چسباندم و فعالیت تبلیغاتی می کردم که طبق قانون آزاد بود چون در آن زمان طبق مصوبات قانونی ثبت نام در وزارت کشور، مسعود هم کاندیدای ریاست جمهوری شده بود و من هم حق داشتم برای کاندیدای خودم تبلیغ کنم که یک بار حدود هفت، هشت پاسدار و چماقدار لباس شخصی ریختند سر من! ساعت یازده شب بود، ریختند و با چماق مرا زدند و سرم هشت بخیه خورد! یادم است که رفتم بیمارستان هزار تخت خوابی و آنجا سرم را بخیه کردند و هنوز هم اثر زخم چماق روی سرم هست! این یک نمونه مشخص بود، در آن زمان تحلیل سازمان این بود که در فضای نسبتا آزادی که بعد از انقلاب ایجاد شده باید حداکثر استفاده را برای اشاعه و تبلیغ خودمان بکنیم و از شیوه هائی که منجر به ایجاد حکومت نظامی حاد بشود باید دوری کنیم، یعنی بیشتر حرکت های سازمان تا آن زمان این بود که در مقابل هر حرکت فاشیستی و چماقداری تنها سلاحی که داریم افشاگری است، فقط باید افشاگری می کردیم.

تا آن مقطع ما به هیچ وجه در مقابل حرکت های فالانژی واکنش و مقاومت به شکل درگیری و زد و خورد از خودمان نشان نداده بودیم، اگر یادتان باشد در آن مقطع خیلی از بچه های ما شهید شدند چون هیچ سلاحی به جز نشریه و زبان و فعالیت هایشان نداشتند، نسرین رستمی در شیراز شهید شد، عباس امانی و یک خواهری در بندرعباس کشته شدند که اسمش یادم نیست و رضا رضایی که در میدان رضائیه تهران شهید شد، خیلی از بچه ها هم به شدت زخمی شدند، در واقع این چیزی نبود که سازمان بخواهد بگوید که در زمان حمله با قمه چه واکنشی نشان بدهیم، طبیعتا یک راهش این بود که فرار کنیم ولی ما واقعا کاری نمی کردیم! ترس داشتیم، با کمک طلبیدن، خیلی از مردم کمکمان می کردند، در واقع ما به هر محله ای که می رفتیم معمولا یک سری آدم هائی را به خودمان جذب می کردیم و آنها برای کمک به ما می آمدند.

تظاهرات سی خرداد را سازمان گذاشته بود، من در تهران بودم و در تظاهرات شرکت کردم اما مدت کمی در تظاهرات بودم، تعداد زیادی را آن روز کشتند و بسیاری را زخمی و دستگیر کردند، کسانی را دیدم که زخمی شده بودند یا پاسدارها دستگیرشان کرده بودند و کتکشان می زدند و می کشیدندشان! این حرکت یک راهپیمائی مسالمت آمیز بود اما رژیم از همان ابتدا شروع به حمله نظامی کرد و تیراندازی و بگیر و ببند راه انداخت و قضیه را به یک تظاهرات خونین تبدیل کرد! در روزنامه های فردای آن روز نوشته بودند که عده ای را اعدام کرده اند! از طرف نیروهای رژیم کسی آسیب ندیده بود و از تلویزیون هم اعلام نشد که کسی از نیروهای دولتی آسیب دیده یا کشته شده باشد، بعد از سی خرداد من هم فراری شدم چون حکومت هر روز عده ای را اعدام می کرد! در خیابان تور می انداختند و دو سر خیابان را می بستند و هر جوانی را که در خیابان ها می دیدند دستگیر می کردند!

در آن مقطع روی بعضی لباس ها حساس بودند، حتی پوشیدن کفش کتانی خطرناک بود! همه لباس هایم را عوض کرده بودم و لباس های معمولی پوشیده بودم، من در خیابان بودم چون جائی برای رفتن نداشتم، به همین دلیل مرا هم دستگیر کردند! الان اگر بود با تجربیاتی که دارم خیلی کارها می توانستم بکنم اما آن موقع بیست سالم بود و در فضای انقلابی دو تا نشریه سیاسی گرفته بودیم و خوانده بودیم و فروخته بودیم که ناگهان با یک جو نظامی مواجه شدیم! آدم بیست ساله بعد از دو سال از انقلاب نه تجربه دارد، نه آمادگی دارد و نه تصوری دارد که این طوری می شودو خلاصه آواره بودیم! شب ها در خیابان می خوابیدیم! در آنمقطع مردن و اعدام شدن مسأله ما نبود، مسأله ما این بودکه ارتباطمان با سازمان قطع نشود، زمانی که دستگیر شدم باسازمان در ارتباط بودم اما کار خاصی نداشتیم و فقط در ارتباط بودیم و قرار می گذاشتیم.

شرایط دستگیری و بازجوئی

روز ۲۹ تیر ۱۳۶۰ ساعت یازده صبح در خیابان تخت طاووس دستگیر شدم، مرا سپاه دستگیر کرده بود، مثل این که دنبالم کرده بودند و وقتی داشتم از خیابان رد می شدم یک نفر گفت: "برادر ببخشید، یک لحظه تشریف بیاورید!" وقتی برگشتم دیدم هفت تیر در دست دارد و زد پس گردنم و مرا سوار ماشین کرد! در ماشین سرم را کردند پائین و چشمبند زدند و دیگر نفهمیدم مرا کجا بردند! فکر می کنم به بنیاد شهید در میدان رضائیه بردند چون فاصله جائی که مرا دستگیر کردند تا آنجا زیاد نبود و از خیابان تخت طاووس تا میدان رضائیه فاصله زیادی نبود! شب نوزدهم ماه رمضان بود، تا شب در آن محل بودم و شب آمدند و کمی سؤال و جواب کردند اما چیز خاصی نبود و سپس افطاری دادند و باز با ماشین به کمیته توحید (کمیته ضد خرابکاری زمان شاه) منتقلم کردند! فکر می کنم به جز من سه، چهار نفر دیگر هم در کمیته مشترک بودند.

در کمیته مشترک اول برنامه اعدام نمایشی ترتیب دادند و گفتند که محکوم به اعدام هستی و چشم هایم را بستند و به کنار درختی بردندم و گلنگدن اسلحه را کشیدند! فقط می خواستند اذیتم کنند، بعد مرا برای بازجوئی به شعبه دو بردند، آنجا خیلی شکنجه ام کردند، آن زمان این طور بود که موقع بازجوئی چشم من باز بود و بازجوها به صورتشان نقاب زده بودند و فقط چشمان و دهانشان باز بود ولی بعدا در بازجوئی های بعدی من چشمبند داشتم و بازجوها صورتشان باز بود! غروب به بازجوئی بردند و تا نزدیکی صبح کتکم زدند، می خواستند قرارهای تشکیلاتی خودم را لو بدهم اما من چیزی را گردن نمی گرفتم و می گفتم من هوادار نیستم! یک نفر دیگر هم که با من دستگیر شده بود گویا گفته بود ما هوادار مجاهدین هستیم اما من قبول نمی کردم! نزدیکی های صبح گفتند: "از حالا به بعد آن قدر می زنیمت تا اطلاعاتت را بدهی!" همین طور که می زدند چند اسم را گفتند و من فهمیدم که می دانند من هوادار مجاهدین هستم!

انگشت های پا را به هم می بستند و انگشت های دست را هم به همدیگر و دست را به بالای تخت می بستند و دمر می خواباندند مرا روی تخت و گاهی هم طاق باز و یک نفر روی شکم می نشست و یک متکا هم جلوی دهن می گذاشتند و با کابل به کف پا می زدند! یک بازجو و سه شکنجه گر بودند یکی می نشست روی شکم یا کمر، یکی می زد و یکی هم بالای سرمان می چرخید و فحش می داد و رجز می خواند! یادم است فحش های خیلی زشت و رکیکی می دادند! تمام شب مرا با کابل برق شلاق زدند! وقتی می خواستی اعتراف کنی باید انگشت دستت را بلند می کردی! مثلا من بیست ساله چه اطلاعات با ارزشی داشتم که بخواهم این قدر کابل بخورم؟ در کمیته مشترک غذا می دادند و غذایش هم خیلی خوب بود، یادم است مرا از تخت باز کردند تا سحری بخورم ولی من به خاطر شکنجه ها نمی توانستم غذا بخورم اما هندوانه هم داده بودند که حسابی خوردم چون عرق کرده بودم، معمولا هم می گویند آدم بعد از شکنجه نباید آب بخورد چون دیالیز می کند ولی من هندوانه را خوردم!

اسم بازجویم تقی بود که از دانشجویان زمان شاه بود و از صحبت هائی که می کرد این را فهمیدم که دوره شاه زندان بوده و آن زمان با مجاهدین یا با گروه های غیر مذهبی بوده و از این گروه ها شناخت خوبی دارد، آدم روشنی بود و سعی می کرد با صحبت کردن اطلاعات بگیرد، معمولا هم خودش نمی زد، از اتاقم می رفت بیرون و به دیگران می گفت: "بزنیدش!" بعد مرا در سلول انداختند و گفتند نیم ساعت دیگر برمی گردیم اما در واقع من ۵ صبح رفتم به سلول، ۵ بعد از ظهر آمدند عقب من ولی فکر کردم هنوز ۵ صبح است! گذشت زمان برایم مشخص نبود، در یک حالت خواب و بیداری و کابوس و وحشت بودم و فکر می کردم اگر الان بیایند و دهن من باز شود و اسم دو نفر را بدهم و آنها دستگیر شوند چه می شود؟! دو روز در کمیته مشترک بودم، سپس مرا به زندان اوین بردند، کسان دیگری هم با من بودند اما به هیچ وجه امکان صحبت کردن نداشتیم! از فضائی که بود مثل سر و صدای پا و سوار و پیاده شدن از ماشین احساس می کردم چند نفر دیگر هم با من هستند منتهی نمی دانم که بودند، زن بودند یا مرد؟ نفهمیدم!

مرا به بند ۲۰۹ اوین بردند، من سه ماه در ۲۰۹ بودم و تمام مدت بازجوئی می شدم البته با فاصله، چون آنها اول که شما را دستگیر می کردند برایشان مهم بود که اگر اطلاعات نسوخته یا قرار داشتی از تو بگیرند اما چند وقت که می گذشت دیگر قرارهایت می سوختند! چون سازمان از دستگیریت مطلع می شد و اطلاعات فوری نداشتی که به دردشان بخورد! آن زمان هم جمعیت خیلی زیاد بود، در هر سلول پنج، شش نفر آدم گذاشته بودند، در راهروها هم کلی آدم نشسته بودند و وقتی می خواستیم در راهروها راه برویم باید از روی پای دیگران با پای زخمی رد می شدیم! به شما یک برگه می دادند و می بردند اتاق بازجوئی، در اتاق بازجوئی رو به دیوار می نشستی و بازجو مرتب می آمد، نگاه می کرد و اگر چیزی ننوشته بودی چند تا می زد تو سرت و یا گاهی می بردند زیر زمین آنجا، می بستند به تخت و می زدند! آن موقع در زیر زمین بند ۲۰۹ اتاق ها مثل دوش حمام بودند، اتاق های کوچکی که یک تخت داشتند، همه جوری بود، بازجو چارت تشکیلاتی می خواست و هر اطلاعاتی که داشتی اعم از خانه تیمی و اسامی هوادارها و آدم ها چیزهای ثابتی بود که می خواستند.

با کابل مرا می زدند، یک جا لباسی آنجا بود که در هر بند آن یک مدل کابل آویزان بود! کابل های کلفت، نازک، کابل های دور هم پیچیده و ..... کابل ها مسی بودند و وقتی زندانی شکنجه می شد تکه های سیمی نازک این کابل ها بر اثر برخورد با بدن زندانی می شکستند و روی زمین می ریختند، کف زمین پر از سیم و خون بود، در آن مقطع چون می خواستند مرا به وحشت بیندازند و فضای آنجا مرا بگیرد من چشمبند نداشتم و آنها نقاب داشتند! وقتی می خواستند به اتاق بازجوئی ببرند چشمبند داشتیم اما وقتی به اتاق می رسیدیم چشمبند را باز می کردند! اتاق بسیار کثیفی بود، با نور کم و یک تخت چوبی درب و داغون! چشمم را باز می گذاشتند تا هم کابل ها را ببینم و هم شکنجه گرها را ! خیلی وقت ها هم زیرشلواری و زیرپیراهنی و عرق گیر تنشان بود و با نقاب های سیاه بر روی سرشان! این خودش یک نوع شکنجه بود، سه ماه این برنامه ادامه پیدا کرد تا بازجوئیم تمام شد، در انفرادی بندهای ٢ ، ۲۰۹ ، ٩ و ۵ هم بودم، بندها همه یک مدل بودند و فقط جا به جایم می کردند، گاهی در سلول انفرادی تنها نبودیم و تعدادمان به چند نفر هم می رسید.

آن موقع پاهای من بر اثر شکنجه تا زیر زانو زخمی بودند، اکثر بچه ها همین حال را داشتند، بعضی وقت ها هم بازجوها کسانی را که توان راه رفتن نداشتند بر روی زمین می کشیدند و به اتاق بازجوئی می بردند! خیلی ها هم با صندلی چرخدار جا به جا می شدند، بعضی ها هم توان راه رفتن نداشتند و دیگران آنها را به کول می کشیدند، بعضی ها هم چهار دست و پا راه می رفتند چون پایشان در کفش و دمپائی نمی رفت! ده، پانزده کابل که به کف پا بخورد پا باد می کند و نمی توان کفش پوشید! در بند ۲۰۹ بچه هائی بودند که من غذا در دهنشان می گذاشتم یا وقتی به دستشوئی می رفتند من تمیزشان می کردم، در هر سلول سه، چهار زندانی این چنینی بودند، دست زندانی را از پشت قپانی می کردند و دست ها بی حس می شدند، زخمی می شدند و باد می کردند! در آن شرایط همه وضعیت یکسانی نداشتند، بستگی به مورد داشت، مثلا یکی را شب عملیات گرفته بودند، یکی را شک داشتند که در عملیات نظامی بوده باشد، آدم ها یک جور شکنجه نمی شدند، بعضی ها خیلی شدید شکنجه می شدند بعضی ها کمتر!

مثلا من ٢٩ روز بعد از سی خرداد دستگیر شده بودم، کسانی بودند که بعد از پنج مهر دستگیر شده بودند، وضعیت بازجوئی کسی که بعد از پنج مهر در تظاهرات مسلحانه مجاهدین دستگیر شده بود با وضعیت منی که بیست و نه روز بعد از سی خرداد یا قبل از سی خرداد دستگیر شده بود فرق می کرد، فشارهائی که روی پنج مهری ها بودند طبیعتا بیشتر از ما بودند و معمولا هم طوری ما را باهم می گذاشتند که نتوانیم با تبادل اطلاعات به همدیگر کمک کنیم! در یکی از شب ها که ساعت ده شب مرا برای بازجوئی برده بودند موقع برگشتن، بازجو داشت یک شعر از مولوی برای خودش می خواند، به او گفتم: "تکلیف من چی می شود؟" گفت: "بستگی به این دارد که حاکم شرعت کی باشد! اگر شانس بیاوری و حاکم شرعت خوب باشد که خوب است! اگر هم که شانس نیاوری و حاکم شرعت خوب نباشد که خوب نیست دیگر!" گفتم: "مگر حاکم شرع گیلانی نیست؟" بازجو گفت: "نه! آقای گیلانی شاگردهایشان را آورده اند اینجا و شاگردها کمکشان می کنند!" این چند روز قبل از دادگاهم بود و بازجو به من گفته بود که دیگر بازجوئیت تمام شده و می فرستم بروی دادگاه، بازجوئی من سه ماه طول کشید و تا زمان دادگاه در بند ۲۰۹ بودم.

دادگاه

وقتی دادگاهم شروع شد زمان پخش خلاصه اخبار ساعت دو بعد از ظهر بود، چشمبندم را برداشته بودند و رو به دیوار نشسته بودم، از صداهائی که می شنیدم فهمیدم که حاکم شرع، بازجو و دو سه نفر دیگر پشت سر من نشسته اند! از تن صدایش می توانستم حدس بزنم که حاکم شرع جوان و شاید حدود ۲۵ یا ۲۶ ساله است! صدای اخباری که از بلندگو پخش می شد آن قدر بلند بود که نه من می شنیدم او (حاکم شرع) چه می گوید و نه او می شنید من چه می گویم! حاکم شرع گفت: "آقا بگوئید صدای آن بلندگو را کم کنند، ما چیزی نمی شنویم!" تا رفتند صدای بلندگو را کم کنند دادگاه من تمام شد! یعنی دادگاهم پنج یا شش دقیقه بیشتر طول نکشید! اتهام من شرکت در تظاهرات هفت اردیبهشت خیابان طالقانی، هواداری از مجاهدین، فعالیت علیه امنیت کشور و خواندن و فروختن نشریات به نفع مجاهدین بود، مورد نظامی نداشتم.

مرا در خیابان دستگیر کرده بودند اما می دانستند در مقطعی که مرا دستگیر کرده اند مقطعی نبوده که من فعالیت نظامی داشته باشم و هر چه بوده سیاسی بوده! در واقع رژیم برای توجیه خودش می گفت که تظاهرات مسلحانه بوده در صورتی که هیچکس آن زمان سلاح نداشت! اگر کسی سلاح داشت باید دست کم یک پاسدار کشته می شد یا نه؟ ولی هیچ پاسداری کشته نشد، تظاهرات ۵ مهر مسلحانه بود ولی تظاهرات ۳۰ خرداد مسلحانه نبود، قبل از دادگاه بازجو به من گفت: "بگذار چیزی به تو بگویم، اگر می خواهی زنده بمانی وقتی قاضی اتهامات را خواند از خودت دفاع نکن! بگو هر چی حاج آقا می گویند همان است!" من هم همین را گفتم! با توجه به جمعیت زیاد زندانی ها در آن زمان دادگاه ها حالت صحرائی داشتند و چند دقیقه بیشتر طول نمی کشیدند! مثلا چند نفر را اعدام کردند به خاطر این که سکه دو ریالی در جیبشان بود! گفته بودند این سکه ها برای این بوده که بتوانید برای قرارهای تشکیلاتی تماس تلفنی بگیرید!

دو سه روز بعد از دادگاهم پاسدارها آمدند و گفتند: "وسائلت را جمع کن، می روی بند عمومی!" گفتم: "حکمم چه شد؟" پاسدار گفت: "برو خوشحال باش، زنده می مانی!" گفتم: "چقدر حکم گرفتم؟ ابد گرفتم؟" گفت: "نه، ده سال حبس!" بعدا یک برگه برایم آمد که نوشته بود: "ده سال حبس تعزیری!" در یک کاغذ کوچکتر از آن نوشته شده بود: "به اتهام هواداری از منافقین به ده سال حبس تعزیری محکوم می گردد!" اگر اشتباه نکنم از طرف دادگاه انقلاب بود، اسم قاضی و امضا نداشت!

شرایط زندان

مرا به بند یک پائین اتاق سه بردند، آن زمان می گفتند بند ۳۲۵ ، آنها بچه های فرقان بودند، فدائی ها بودند، آرمان مستضعفین بودند، توده ای ها بودند اما بالای نود درصد مجاهدین بودند، ۲۵ آذر ۱۳۶۰ از اوین به بند هفت مجرد زندان قزلحصار منتقلم کردند، هر کسی را که به زندان قزلحصار می بردند اول می بردند بند هفت مجرد بعد هم بند عمومی، چهار ماه در بند هفت مجرد بودم که برای دوازده نفر آدم بود ولی بیش از پانصد نفر در آنجا نگه می داشتند! در هر اتاق چهل، پنجاه نفر آدم بود و خیلی وقت ها ساعت ها می ایستادیم! داخل هر اتاق دو تخت بود و روی هر تخت بیست نفر آدم می نشستند! یک روز اواخر بهمن ماه، بیست و دوم یا سوم بهمن بود که لاجوردی با رئیس زندان قزلحصار به بند ما آمدند و به بچه ها گفتند بیائید بیرون و به ردیف بایستید، راهرو قزلحصار راهروی بلندی بود و یادم می آید سر صف داخل بند بود و وسط صف به آخر راهرو رسیده بود!

وقتی داشتند از کنار من رد می شدند رئیس زندان قزلحصار به لاجوردی گفت: "ملاحظه فرمودید که چقدر تعدادشان زیاد است؟" لاجوردی را آورده بودند که تعداد زیاد زندانی ها را نشان بدهند تا بتوانند واحد یک را بگیرند، بعد واحد یک را گرفتند و اولین سری رفتیم واحد یک، بند چهار، سال ۱۳۶٤ من در زندان قزلحصار بودم، اواسط سال لاجوردی و طیف لاجوردی که رفت یک طیف متعادلی آمد، در واقع لاجوردی حذف شد و مجید انصاری و کلا تیم منتظری آمدند سر کار، یک روز تابستان ۱۳۶٤ میثم آمد، بعدا یک روز انصاری آمد و سخنرانی کرد، او از حاج داود و اطرافیانش به عنوان افراد ضد انقلاب نام برد و گفت: "اینها کسانی بودند که با کارهایشان باعث شدند شما به خمینی بدبین بشوید!" در سال های ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ هم که در قزلحصار دعای کمیل می گذاشتند این اجباری بود و همه را می بردند و دیگر دنبال این نبودند که کار فرهنگی بکنند و برای تواب سازی می آمدند، می خواستند کار ایدئولوژیک بکنند ولی کسی نمی رفت!

سال ۱۳۶٤ که میثم به زندان قزلحصار آمده بود چند بار در زندان نمایشگاه کتاب گذاشت و کتاب های متنوعی را فروختند و حتی یادم است تکه هائی از نشریه مجاهد را می آوردند! او می خواست یک فضای روشنفکری ایجاد کند! میثم یک سری تلویزیون رنگی به قزلحصار آورد و گفت: "وزارت بازرگانی بیست و یک تلویزیون به ما اهدا کرده!" و در هر بند یک تلویزیون گذاشت و تلویزیون را می دیدیم اما فیلم نشانمان نمی دادند و فقط همان برنامه های تلویزیون بود و روزنامه! اواخر بهار ۱۳۶۵ قزلحصار منحل شد، یک سری رفتند گوهردشت یک سری هم اوین، مرا به اوین منتقل کردند و به سالن پنج آموزشگاه بردند، این زندان نسبت به زندان های دیگر فضای نسبتا سنگینتر و وحشتناکتری داشت! در اوین بغل دست بازجو بودی، هر وقت می خواستند می توانستند ترا بکشند اما در قزلحصار از این چیزها دور بودی! اوین به خاطر سابقه ای که برای اعدام های سال ۱۳۶۰ داشت وحشتناک بود.

وقتی که عده ای را به رگبار می بستند صدائی که به گوش می رسید شبیه تیرآهن خالی کردن بود! بعد هم نوبت تیر خلاص بود! به ازای هر تیر یک نفر کشته می شد و هر شب ما صدای تیرهای خلاص را می شمردیم، در اوین زندانی ها با گرایش های سیاسی مختلف پیش هم بودند، برگشتم به اوین، سالن پنج، اتاق نه، قبل از اعدام های ۱۳۶۷ دیگر فضا عوض شده بود، هر اتاقی یک مسئول اتاق داشت، در زندان قزلحصار مسئولین بند تواب ها بودند ولی در اوین مسئولیت را دست خودمان دادند، در سالن پنج محمد فرجاد (نجار) مسئول بند شد، محمد از بچه های مجاهدین بود و دانشجو بود و در ایتالیا درس خوانده بود، من هم معاون بند شدم، البته این کار با انتخابات انجام شد و رأی گیری کردیم، تا سال ۱۳۶۶ این روند ادامه داشت، محمد در اعدام های ۱۳۶۷ به دار آویخته شد!

اواسط سال ۱۳۶۶ زندانی ها را بر اساس حکمشان دسته بندی کردند و محکومین بالای ده سال را به یک بند منتقل کردند و کمتر از ده سال را هم به بندی دیگر، من رفتم به بند یک بالا، جائی که کسانی بودند که ده سال حکم داشتند، گرایش های مختلف باهم بودیم، مثلا اتاق پنج بند یک برای بچه های غیر مذهبی بود و پنج اتاق دیگر برای هواداران مجاهدین بودند، مشکلی هم باهم نداشتیم، هماهنگ بودیم و کارهایمان را هم با رأی گیری انجام می دادیم، یادم است علیرضا زمردیان که از بچه های پیکار بود و زمان شاه هم زندانی بود آنجا با ما بود و رابط بین بچه های غیر مذهبی و ما بود، بچه خیلی خوب و با شخصیتی بود و خوب هم هماهنگ می کرد، سال ۱۳۶۷ او هم اعدام شد! اواخر تابستان ۱۳۶۶ مرا به خاطر فعالیت تشکیلاتی در زندان از بند به انفرادی در آسایشگاه بردند! در انفرادی زیر شکنجه و بازجوئی بودم.

قبل از این که بر اساس حکم زندانی ها را دسته بندی کنند اعتصاب غذا زیاد داشتیم، البته اعتصاب غذا نه، در واقع غذای زندان را نمی گرفتیم! فضا یک مقدار باز شده بود، بند یک هم که رفتیم باز همین داستان بود، من معاون بند بودم، یکی از بچه ها به اسم اسکندر ناظم البکا هم مسئول غذا و نظافت بود، اسکندر از بچه های شمال و مجاهد بود و اعدام شد! در آن مقطع ارتباطات بیرون با بندهای دیگر را من تنظیم می کردم، یعنی موضع گیری های سیاسی که می شدند و باید به بیرون منتقل می شدند از طریق من انجام می شدند، روی همین حساب از اواخر تابستان ۱۳۶۶ که من بند یک بالا بودم تا اعدام های ۶۷ را من در انفرادی و زیر بازجوئی بودم! بازجوئی ها مثل بازجوئی های قبلی و حتی خیلی بدتر بودند، هر روز از هفت صبح صدایم می کردند و می بردند، تا هفت شب زیر بازجوئی بودم، خیلی وقت ها هم کاری با من نداشتند و فقط صدایم می کردند ولی همین که می رفتم پشت در شعبه در ساختمان دادستانی در اوین می نشستم خودش بدترین شکنجه بود! یک زمانی مرا می بردند آنجا که من صدای کسانی را که شکنجه می شدند می شنیدم و شکنجه روحی می شدم!

حرکت های اعتراضی بچه ها خیلی گسترش پیدا کرده بودند، به دنبال آمدن دار و دسته منتظری به زندان فضای زندان باز شده بود، البته این نکته را بگویم که زندانی به هیچ وجه اجازه هیچ گونه برخورد فیزیکی با زندانبان را ندارد چون ما زندانی هستیم و نمی توانیم بایستیم و کتک کاری کنیم ولی به لحاظ سیاسی جلوی آنها می ایستادیم آن هم نه آشکارا ولی می دیدیم که فضایمان بهتر شده است و با توجه به مجموعه شرایط موضع خودمان را اتخاذ می کردیم، هر روز که می گذشت، هر فازی که می گذشت برخوردهای سیاسی ما کم کم بنا به شرایط صریحتر می شدند و خیلی تفاوت کرده بودند، وقتی فضا باز است شما موضعت بالاتر می رود، مثلا بچه های غیر مذهبی به صراحت روزه نمی گرفتند در حالی که زمانی نماز هم می خواندند اما سال ۶۵ – ۶۶ می گفتند ما نماز نمی خوانیم و روزه نمی گیریم! غذا را می گذاشتند بیرون و می گفتند باید به ما غذای روز بدهید!

دیگر بچه ها هم اتهامشان را "منافقین" نمی نوشتند و می نوشتند: "سازمان!" آنها هم می گفتند: "کدام سازمان؟" ما هم می گفتیم: "خودت می دانی کدام سازمان!" فضا را می دیدیم و با توجه به مجموعه شرایط ما موضع خودمان را اتخاذ می کردیم، بنا بر شرایط یک مقطعی "منافقین" می گفتیم و با تواب ها هم زندگی می کردیم، در مقطع دیگری تواب ها را از اتاق بیرون می کردیم! در آن زمان سازمان مرتب پیک می فرستاد داخل کشور که آدم بیاورد به عراق برای همکاری با سازمان مجاهدین خلق، اینها دستگیر می شدند، می آمدند اخبار مقاومت را به داخل زندان می دادند، اینها در روحیه زندانی ها تأثیر می گذاشتند، حالا که فضا باز شده بود اینها دنبال این بودند ببینند کی پیشنهاد تحریم غذا می دهد؟ کی کار تشکیلاتی می کند؟ در شعبه هفت که رفته بودم بازجوها همان قدیمی ها بودند ولی بازجوهای شعبه سیزده را نمی شناختم، البته چشمبند هم داشتم! در مقایسه با سال ۱۳۶۰ که سؤال ها مشخص بودند در سال ۱۳۶۶ سؤال ها درباره تشکیلات زندان بودند.

بازجوئی ها خیلی پیچیده تر شده بودند، حالا دیگر تجربه شش، هفت سال کار بازجوئی را داشتند و مثل قبل نبود که سریع ببندند به تخت و بزنند با کابل به کف پا و وقتی پوست ترکید دیگر نتوانند بزنند! از شیوه های خیلی پیچیده روانشناسی استفاده می کردند، مثلا یکی از بچه ها را برده بودند و از تابش نور و تحمیل بی خوابی استفاده می کردند، از تهدید و تطمیع استفاده می کردند، در زمستان ۱۳۶۵ علی انصاری را برده بودند زیر این فشارها گذاشته بودند، وقتی او را به بند فرستادند گفته بودند: "برو فکرهایت را بکن، فردا صدایت می کنیم!" همان شب خودکشی کرد و گفت: "نمی خواهم بگذارم از من یک خائن بسازند!" علی کسی بود که دوره شاه هم زندانی بود و آن زمان یک دختر هفت ساله به نام زینب داشت ولی با شکنجه روحی کاری کرده بودند که برای این آدم با تجربه قضیه آن قدر جدی بود که آمد به بند و شیشه خرد کرد و ریخت توی داروی نظافت و خورد و همان جا پشت در جان داد!

در پائیز ۱۳۶۶ در شعبه سیزده که بودم بازجو می گفت: "اگر با ما همکاری کنی ما برنامه ای برای زندان داریم، تو با ما همکاری کن بعد من تو را جائی می برم که هم پیش دوستانت برنگردی و آبرویت نرود و هم از این برنامه ای که در دست اقدام است در امان می مانی!" نگفت برنامه چیست ولی در همان مقطع مسعود مقبلی را برده بودند کمیته مشترک و سه روز در کمیته مشترک بود، رادیو مجاهد را هم داده بودند گوش کرده بود، بعد گفته بودند: "برو به بند و اخبار را ببر به بند و به همبندی هایت بگو که ما نمی خواهیم زندانی داشته باشیم و زندانی ها را دسته بندی کرده ایم، سرخ و زرد و سفید، سرخ ها را اعدام می کنیم، سفیدها را آزاد می کنیم و زردها را هم تعیین تکلیف می کنیم!" یکی از بچه های توده ای را هم همان مقطع برده بودند آنجا و به او هم همین را گفته بودند! تحلیل من این است که به هیچ وجه عملیات سازمان نبود که اعدام های ۶۷ را در پی داشت، این یک برنامه ریزی بود که رژیم از یک سال پیش کرده بود! حالا شاید در آن مقطع تسریع شد و جلو افتاد.

بردن خود من برای بازجوئی یا همان زندانی توده ای را که برده بودند با اتفاق هائی که در بند یک بالا و بند ابدی ها افتاده بودند همه نشان از این داشت که رژیم می خواهد اعدام کند! بازجوئی سر مسائل داخل زندان خیلی سخت تر از بازجوئی درباره مسائل بیرون بود! در بازجوئی بیرون از زندان قرارهایم می سوزند یا خانه ها را خالی می کنند ولی داخل زندان اگر یک اسم بدهی جان آن طرف مطرح است! خدا را شکر من سربلندم و شب که می خوابم با وجدان راحت می خوابم، سؤال ها در مورد تشکیلات داخل زندان بودند، می پرسیدند که چه کسی پیشنهاد اعتصاب غذا می دهد؟ چه کسی سازماندهی می کند؟ تشکیلات داخل بند چیست؟ رده بندی تشکیلات چطور است؟ من جواب می دادم: "من که در همه اتاق ها نیستم که بدانم چه کسی شروع می کند! وقتی تصمیم گیری می شود من از نتیجه کلی باخبر می شوم!" در نتیجه شروع می کردم اتاق به اتاق به ترتیب حروف الفبا اسامی افراد هر اتاق را می نوشتم! بازجو می گفت: "من که لیست اتاقا رو دارم، اونی که پیشنهاد داده کیه؟" من می گفتم چیزی در مورد فرد مشخصی نمی دانم! توضیح کلی می دادم!

بازجو روی فرمی سؤال می نوشت و جلوی من می گذاشت، می گفت: "پر کن!" تو باید می نوشتی و آخر صفحه را امضا می کردی، بعد بازجو می رفت و دو، سه ساعت بعد باز می گشت، بازجوئی مربوط به تشکیلات زندان خیلی سخت بود، خیلی فشار آوردند و خیلی اذیت کردند، من تا آنجائی که می توانستم تحمل کردم، مرا از ساعت ۵ صبح الی ٧ شب برای بازجوئی می بردند و شب باز می گرداندند! هر دفعه با پاهای باد کرده باز می گشتم! یا مرا می زدند یا پشت در اتاق های شکنجه نگه می داشتند تا از شنیدن صدای شکنجه دیگران عذاب بکشم! پس از مدتی به مقطعی رسیدم که دیدم از لحاظ جسمی کم می آورم! برای حفظ اطلاعاتم روزی در آذر ۱۳۶۶ به بازجو گفتم که همه اطلاعاتم را فردا خواهم داد! وقتی به بند برگشتم به پاسدار گفتم که می خواهم حمام کنم و از او درخواست کردم که داروی نظافت برایم بیاورد، او قبول کرد، دو بسته داروی نظافت گرفتم که با خودم به سلول آوردم.

آنجا دارو را خوردم که خودکشی کنم! بعد از پنج دقیقه شروع به استفراغ کردم! در دستشوئی سلول استفراغ می کردم! استفراغ خیلی وحشتناکی بود، دوباره آن را خوردم، از سر و صدا پاسدار فهمید! خلاصه مرابه بهداری بردند، تمام داخل بدنم سوخته بود، تا ده روز وضعم خیلی بد بود، همان روز اول بازجو به دیدن من آمد! گفت: "چرا این کار رو کردی؟" گفتم: "من که گفتم چیزی نمی دانم اما تو هی می زدی، من هم اطلاعات نداشتم بهت بدم!" گفت: "الکی تمامی اسامی آدم های بند را می دادی، ما که خودمان اسامی را داشتیم!" خوشبختانه این قضیه باعث شد که بازجوئی من تمام شود!

رویدادهای سال ۱۳۶۷

بازجوئی ها تمام شدند و ما را بردند سالن شش اتاق ٩٩ که در آن اتاق سیزده نفر بودیم، یک ماه آنجا ماندیم، همه بچه های قدیمی هوادار مجاهدین بودند که مثل من بازجوئی شده بودند و هر کدام به نوعی به خاطر مسائل داخل زندان در انفرادی بودند، من زمانی که در انفرادی بودم سه، چهار ماهی ملاقات نداشتم، وقتی به سالن شش رفتیم دیگر ملاقات هر دو هفته یک بار داشتیم، آن موقع خبری نبود، چیز خاصی هنوز پیش نیامده بود، سالن شش بند عمومی بود ولی اتاقی که ما در آن بودیم درش بسته بود و قاطی بچه های دیگر نشدیم، به ما روزنامه می دادند، با روش های خودمان امکان تماس داشتیم ولی تماس مستقیم نداشتیم و با مورس ارتباط برقرار می کردیم، با مورس از هم می پرسیدیم: "چه اتفاقاتی افتاده؟" و معمولا زندانی ها اخبار را رد و بدل می کردند.

۲۷ تیرماه ۱۳۶۷ آمدند گفتند: "وسایلتان را جمع کنید!" وسایلمان را جمع کردیم و ما را به آسایشگاه بردند، هر دو نفر یا سه نفر در سلول های کنار هم بودیم، از ۲۷ تیر که رفتیم انفرادی دیگر ملاقات نداشتیم! دوم مردادماه آمدند نام و مشخصات و اتهام و مدت محکومیت و این چیزها را پرسیدند، روز بعد از عید قربان دوم یا سوم مرداد بود، در آن مقطع نمی دانستیم که جنگ تمام شده است! یک فرم 4 A  بود که چند سؤال در آن بودند، سؤال هائی مثل نام، نام خانوادگی، نام پدر و مادر، اتهام، به چند سال محکوم شده اید؟ چند سال است در زندانید؟ میزان محکومیت و سابقه محکومیت، سؤال های دیگری هم مثل تعداد خواهر و برادر، زندانی سیاسی در خانواده و اقوام و نظایر این چیزها بودند اما گفتند: اگر دوست دارید اتهامتان را "هواداری از مجاهدین" به جای "منافقین" بنویسید! ما نوشتیم: "هواداری از مجاهدین!" در آن مقطع همه اتهامشان را "مجاهدین" می نوشتند! به خاطر همین کلی هم بها داده بودند و اذیت شده بودند! فرم ها را از ما گرفتند.

احساس خطر نمی کردیم و حدس نمی زدیم بدتر از این بشود! فکر می کردیم بلاهائی که قرار بود سرمان بیاید تا آن مقطع آمده بود! در اطاق ٩٩ امضای قطعنامه پایان جنگ را فهمیدیم چون روزنامه داشتیم ولی در جریان حمله سازمان نبودیم! آن موقع مسئول زندان آخوند سیدحسین مرتضوی بود، پنجم مرداد آمدند سلول ما، امیر عبداللهی را صدایش کردند و بردند! امیر و ابوالحسن دو برادر بودند، ابوالحسن در سلول کناری بود و امیر در سلول ما، بعد از ظهر ساعت سه یا چهار عصر بود، او را از سلول بردند و ساعت دوازده و نیم شب یا یک صبح برگرداندند که وسائلش را جمع کند و برود! وقتی داشت وسائلش را جمع می کرد گفت که به دادگاه رفته و در آنجا حکم اعدام گرفته و این که همه را می خواهند اعدام کنند! پاسدار جلوی سلول ایستاده بود و نمی توانست زیاد صحبت کند، تصور امیر این بود که همان لحظه برای اعدام می رود! مثلا وقتی می خواست وسائلش را جمع کند نمی خواست پتویش را ببرد ولی پاسدار گفت: "پتو را هم با خودت بیاور، امشب به دردت می خورد!" امیر مطمئن بود که برای اعدام می رود!

ما آن شب تا صبح بیدار بودیم که بفهمیم جریان چیست؟ یعنی چی که دارند همه را اعدام می کنند؟ برایمان مفهوم نبود! امیر جوان بود و بیست و دو، سه سال داشت، حکم ابد داشت، برایمان جای سؤال بود که چه اتفاقی در حال افتادن است؟ آن موقع عملیات فروغ جاویدان هم اتفاق افتاده بود ولی ما خبر نداشتیم! بعد از ظهر روز بعد مرا به همراه مسعود ابویی به ساختمان دادسرا بردند، راهروی دادسرا پر از آدم بود! هم دختر و هم پسر! یواش، یواش برایمان مشخص شد که زندانی ها را اعدام می کنند! در همان فاصله به هر کس که می رسیدیم پیام را می دادیم و ماجرای امیر را می گفتیم چون زندانبان ها می گفتند دادگاه تشکیل شده که حکم عفو امام اجرا شود! هر کسی را هم که از بند آورده بودند دادگاه اجازه نمی دادند به بند برود و او را به سلول انفرادی می بردند و همان شب هم اعدامش می کردند! به نظرم در ساختمان دادسرا بیش از صد نفر زندانی بودند! چشمبند داشتیم اما دست هایمان باز بودند، با چشمبند بازی می کردیم و از زیر آن می شد دید!

یک مدت آنجا ایستادیم ولی دوباره ما را برگرداندند! موقع برگشت دیدم که مرتضوی (مسئول زندان) لباس پاسداری پوشیده و خیلی خوشحال بود! مرا به سلول آسایشگاه بردند و نیم ساعت بعد حدود ساعت هفت بعد از ظهر به ۲۰۹ منتقل شدم! تمام بچه های بند یک بالا که قبلا می شناختمشان آنجا در ۲۰۹  بودند! وقتی من به ۲۰۹ رفتم همه آنها را بازگرداندند به داخل بند و امکان صحبت با آنها را نداشتم اما تصور نمی کنم که خبر داشتند چه اتفاقی در حال وقوع است! نیم ساعت در ۲۰۹ بودم و باز دوباره به آسایشگاه بازگردانده شدم!

هشتم مرداد که شنبه بود صدایم کردند و باز مرا به دادسرا بردند! راهروی دادسرا باز هم پر از زندانی بود! در ساختمان مدیریت هم فقط حدود هشتاد، نود دختر هوادار مجاهدین بودند، ساعت چهار و پنج عصر بود که به دادگاه برده شدم، در دادگاه نیری حاکم شرع به همراه لشکری و اشراقی دادستان و دو سه پاسدار حضور داشتند، در واقع روزی که مرا بردند دادگاه روز دوم، سوم اعدام ها بود! قبلا با بچه ها صحبت کرده بودیم و به این نتیجه رسیده بودیم که اتهاممان را بگوئیم: "هواداری از منافقین!" اما اگر از ما مصاحبه خواستند قبول نکنیم! در دادگاه نیری به من گفت: "اتهامت چیست؟" من هم گفتم: "هواداری از منافقین!" نیری تصور نمی کرد که من در جریان اعدام ها هستم! گفت: "آقا آن انزجارنامه را بدهید بنویسد و امضا کند!" ولی پاسدار گفت: "حاج آقا از او بپرسید از کجا آمده؟" و نیری هم گفت: "آقا وقت نداریم، بدهید انزجارنامه را بنویسد!" اما دوباره پاسدار گفت: "حاج آقا این از این سرگروه هاست و از انفرادی آمده و بازجوئی شده! از او بپرسید چه کار کرده؟" نیری باز گفت: "نه آقا، وقت نداریم، برگه را بدهید بنویسد!"

پاسدار با من از اتاق آمد بیرون و گفت: "چارت تشکیلاتی بند را هم بنویس!" و باز به اتاق رفت، دو، سه خط به عنوان انزجار نوشتم و سریع برگه را دادم و رفتم، در همان دو، سه دقیقه پاسدار دیگری گفت: "کسانی که دادگاه رفته اند بیایند این طرف" و ما را به آسایشگاه برد، آنجا هم آن قدر شلوغ بود که کسی نمی توانست تک به تک دنبال ما بیاید، در مینی بوس موقع انتقال وقتی با چند نفر از خواهرها صحبت کردم دیدم هیچکدام در جریان نیستند و قضیه اعدام ها را نمی دانند! من اطلاعاتم را به آنها دادم، آنها هم قضیه عملیات فروغ جاویدان را می دانستند و به من گفتند، در واقع هفتم، هشتم مردادماه فهمیدم که بیرون هم یک اتفاق هائی افتاده اند! حدود ده نفر در مینی بوس بودیم که بیشتر خواهرها بودند، یادم است که یک خواهری انتهای ماشین نشسته بود و برای این که خبر حمله مجاهدین را بدهد با صدای بلند می گفت: "به ما چه که مجاهدین حمله کرده اند؟!" و من هم گفتم: "این چه وضعی است که همه را اعدام می کنند؟!" به این شیوه اخبار را به هم گفتیم!

مرا به یکی از سلول های انفرادی آسایشگاه بازگرداندند و دیگر در سلول تنها بودم! هر کسی را که به دادگاه می رفت به جای قبلی نمی بردند که اطلاعات را به سایر زندانی ها بدهد! امیر عبداللهی را هم که به سلول بازگردانده بودند شانسی بود و از دستشان در رفته بود! احتمالا حماقت پاسدار بود که او را به سلول بازگردانده بود که وسائلش را جمع کند! این پاسدار اسمش جواد بود، خیلی هم آدم پستی بود! نه روز در آسایشگاه بودم، مسئول آسایشگاه شخصی به اسم حاج حسن بود و مرداد که در راهرو بودم شنیدم که تلفنی با کسی صحبت می کند، می گفت: "جا نداریم! لب به لب شده است! باید یک عده را از اینجا ببریم!" شب همان روز آمدند حدود هفتاد، هشتاد نفر از ما را بردند به بند سه بالا !

من تا هفدهم مرداد در انفرادی بودم که شب آمدند و همه کسانی را که دادگاه رفته بودند جمع کردند و پیاده از آسایشگاه به بند ۳۲۵ بردند، در آنجا به بند سه بالا منتقل شدم، حدود هشتاد، نود نفر آنجا بودیم، ما را با هماهنگی و اسکورت نظامی در حالی که یک ماشین از جلو، یک ماشین از عقب همراهمان بود منتقلمان کردند! مجتبی حلوایی و محمد الهی در بین پاسدارها بودند، این حکومت نظامی در اوین غیر عادی بود چون در مواقع دیگر این طور نبود، اگر حتی پاسداری از ساعت دوازده شب به بعد در جائی غیر از جای خودش بود باید تا صبح همان جا می ماند! ما بیرون نبودیم ولی بچه هائی که مثلا در دادستانی مانده بودند و تا ساعت دوازده شب آنجا بودند تا صبح همان جا نگهشان داشته بودند و به آنها گفته بودند: "از ساعت دوازده شب به بعد تردد ممنوع است!"

همه زندانیان مذهبی را تا شهریور ۶۷ اعدام کردند و از شهریور به بعد هم بچه های غیر مذهبی را شروع به محاکمه و اعدام کردند! آنها را آوردند به بند سه بالا و آنجا باهم بودیم، بند عمومی بود، بچه های غیر مذهبی حرف ما را قبول نمی کردند! می گفتند که یک موج از شوروی آمده و امواجش به ما رسیده و آزادی در راه است! منظورشان اتفاقات در شوروی زمان گورباچف بود، به هیچ وجه حرف ما را درباره اعدام ها نمی پذیرفتند! فکر می کردند آزادی در راه است و در ایران هم تحول به وجود می آید! خصوصا بچه های اکثریت، بچه های غیر مذهبی را که می بردند دادگاه سر مسائل نماز و این چیزها بهشان گیر می دادند منتهی اینها تحلیل اعدام نداشتند! یعنی هیچکس باورش نمی شد! برای خود ما هم باورکردنی نبود! یعنی هر وقت می رفتیم بیرون سوراخ، سمبه ها را نگاه می کردیم که شادی بچه ها (همبندانی که اعدام شده بودند) را ببینیم!

دو دسته سلول انفرادی وجود داشتند، یکی انفرادی آسایشگاه بود که لاجوردی در سال ۱۳۶۰ درست کرد و یکی هم ۲۰۹ بود که انفرادی دوره شاه بود، انفرادی ۲۰۹ چسبیده به ساختمان بهداری ۳۲۵ بود یعنی بهداری وسط ۲۰۹ و ۳۲۵ بود، ما را برای دادگاه به ۲۰۹ می بردند، در زیر زمین ۲۰۹ دفتر اجرای احکام دایر کرده بودند و همان جا هم اعدام می کردند! زندانی را می بردند آنجا و می گفتند: "به اعدام محکوم شده!" یا یک پلاستیک می دادند که وسائلش را در آن بگذارد و یک کاغذ هم می دادند که در آن وصیتنامه اش را بنویسد! بعد هم همان جا یک ماژیک می دادند که اسمش را روی دست چپش بنویسد! یک اتاق هم بود که در آن پنج طناب دار بودند و از چیزی مثل تیر دروازه آویزان بودند، در آنجا دختر و پسر را باهم اعدام می کردند و از زیرزمین ۲۰۹ جسدها را می بردند بیرون و با کانتینر به بیرون انتقال می دادند! صداهائی مثل عبور ماشین ها را می شنیدیم ولی صدای غیر طبیعی نبود!

یکی از بچه ها شمالی بود و چند بچه داشت، نیری خواسته بود یک طوری نگهش دارد و نگذارد اعدام شود، گفته بود: "این را ببرید اتاق را ببیند!" او را برده بودند و اعدام ها را نشانش داده بودند! وقتی آمد داخل بند خیلی به هم ریخته بود و از ترس به کسی هم چیزی نمی گفت فقط برای یکی از بچه هائی که خیلی به او نزدیک بود و از قبل می شناخت داستان را تعریف کرده بود! بعد هم آزاد شد و آمد بیرون، به این ترتیب او به یکی از دوستانش گفت و نفر دوم هم به دوست دیگرش گفت و به این ترتیب خبر آمد ولی به شکل گسترده پخشش نکردیم چون خطرناک بود و می توانست برایش مشکل ساز شود! این مربوط به بند سه بالا، ساختمان ۳۲۵ بود.

مهر آمدند اسم دوازده نفر از جمله مرا خواندند، ساعت دو بعد از ظهر بود و ما را به ۲۰۹ بردند، در واقع این دوازده نفر کسانی بودند که از دستشان در رفته بودند و می خواستند اعداممان کنند! از همه بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم ۲۰۹ ! در ۲۰۹ هر سه نفر را به یک سلول انداختند که من و سیف الله منیعه در یک سلول بودیم، سلول ما لامپش خراب بود و روشن نمی شد، همان شب زمانی مسئول اداره اطلاعات استان تهران و مسئول اطلاعات زندان اوین آمد جلوی سلول و گفت: "چه کار می کنید؟" زمانی هم در قضیه بازجوئی من بود هم در بازجوئی سیف الله، ما هم گفتیم: "سلولمان چراغ ندارد." گفت: "باشد" و رفت! بعد از دو روز که آنجا نشسته بودیم و منتظر بودیم بیایند ما را برای اعدام ببرند ساعت سه بعد از ظهر هفتم مهر آمدند گفتند: "وسایلتان را جمع کنید!" و ما را پیش بقیه بچه ها بازگرداندند! وقتی می خواستند ما را به بند برگردانند پاسدار نمی گذاشت! به جائی تلفن کرد و گفتند که اجازه دهد به بند برویم! گویا قضیه اعدام منتفی شده بود!

پاسدار بند فکر می کرد ما را برای اعدام برده اند و وقتی دید بازگشتیم برایش تعجب آور بود که چرا اعدام نشده ایم! بعد از تلفن گفت: "شانس آورده اید! بروید داخل!" وقتی به بند رفتیم بچه ها باورشان نمی شد که ما زنده برگشته ایم، جشن گرفتند، وقتی برگشتیم به بند فضای خیلی بدی بود، از کل زندانی ها ۱۲۰ تا ۱۳۰ نفر بیشتر زنده نمانده بودیم که از جمله بچه های فرقان، بچه های اقلیت و ما بودیم! احساسم این بود که رفتم به یک کشور دیگر، یک زندان دیگر، بین همبندی های دیگر، احساس می کردم زندان برایم غریبه است! یعنی انطباق با شرایط خیلی برایم سخت بود، نمی توانستم پذیرم، شرایط کاملا عوض شده بودند، عده ای از نگهبان ها سعی می کردند از اتفاق هائی که افتاده فرار کنند و گردن نمی گرفتند! می گفتند: "ما نبودیم!" و یا "ما در مرخصی بودیم!" یک شب زمانی مسئول اطلاعات زندان اوین من و محمدرضا عطائی را که برادرش جزو اعدامی های ۶۷ بود صدا کرد، مهرماه بود، ما چهار نفر بودیم: من، سیف الله منیعه، محمدحسن مفید و محمدرضا عطائی، زمانی همه ما را از قبل می شناخت، البته در دو شب این کار را کردند، یک شب من و یکی از بچه ها و یک شب هم سیف الله و آن یکی را صدا کرد.

صحبتمان حدود دو ساعت طول کشید، گفت: "نظرت چی است و چه فکر می کنی درباره اعدام ها؟" من هم گفتم: "امنیت حرف زدن دارم؟" گفت: "آره، حرفت را بزن!" هنوز احساس امنیت نمی کردم و گفتم: "شما کسانی را اعدام کردید که بیمار روانی بودند!" و او هم در جواب گفت: "آره! متأسفانه در هر حرکت بزرگی یک سری آدم ها اشتباه می کنند!" من گفتم: "اینها حکم داشتند، اگر دادگاه خودتان را قبول دارید چرا اعدامشان کردید؟" گفت: "آنها سرموضعی بودند!" گفتم: "خوب چرا سرموضع بودند؟ سرموضع بودنشان به خاطر رفتارهای حاج داود و لاجوردی بود!" می دانستم زمانی با حاج داود و لاجوردی تضاد داشت! زمانی هم گفت: "آره، ضد انقلاب هائی مثل آنها باعث شدند که کار زندان به اینجا بکشد!" بعد من گفتم: "پس تو که این را می دانی پس چرا این کار را کردید؟" در جواب گفت: "این دیگر به تو ربطی ندارد! حضرت امام دستور داده بودند!" اما در حرف هایش اصلا موضوع حمله مجاهدین را پیش نکشید و می خواست بداند نظر ما درباره اعدام ها چیست؟

یک یا دو ماه بعد ملاقات ها شروع شدند، دقیق یادم نیست ولی فکر می کنم آبان ماه بود، من بعد از پایان زمان محکومیتم آزاد شدم، ۲۹ تیر ۱۳۶۰ دستگیر شدم و ده سال حکم داشتم و ۲۹ تیر ۱۳۷۰ آزاد شدم! برای آزادیم هم وثیقه و ضامن خواستند! چند تعهدنامه هم گرفتند! تعهدنامه هائی مثل این که اگر سازمان با من تماس گرفت بروم و اطلاع بدهم! یا اگر از جائی چیزی علیه رژیم شنیدم اطلاع بدهم و هیچ گونه فعالیت سیاسی نداشته باشم! قصد پیوستن به سازمان را نداشته باشم و هر ماه بروم و خودم را معرفی کنم! این تعهد را به صورت کتبی گرفتند، تعهد را امضا کردم، بعد از آزادی هر ماه هم باید به کمیته خیابان وصال می رفتم و خودم را معرفی می کردم، هر دفعه یک ساعت در آنجا بازجوئی می کردند! بازجوئی ها شامل چیزهائی بودند مثل این که آیا کسی را دیده ای؟ با کسی در ارتباط بودی؟ سازمان تماس نگرفته؟ تو با سازمان تماس نگرفته ای؟ چه کار می کنی؟ و چیزهائی مثل این!

آزادی از زندان

وقتی از زندان بیرون آمدم برای خودم کار مستقل می کردم، تصمیم گرفتم درس بخوانم ولی مدارکی می خواستند که باعث شد نتوانم! مدارک من شامل کارت پایان خدمتم بود که مهر قرمز محرومیت از خدمت داشت! نامه ای بود که اداره سوء پیشینه داده بود و در آن نوشته بود که مرا به جرم هواداری از مجاهدین دستگیر کرده اند و در زندان بوده ام! وقتی شما می خواهید در ایران کار کنید باید به اداره سوء پیشینه بروید و از آنجا نامه بگیرید! این نامه را هم باید بعد از دو، سه ماه با بدبختی از دادستانی می گرفتم!

سال ۱۳۸۰ از ایران خارج شدم، ده سال در ایران ماندم و بعد تصمیم گرفتم خارج شوم، می دانستم که هر اتفاقی بیفتد باز به سراغ ما می آیند و ما همیشه مظنون هستیم! وقتی در ایران بودم همیشه تحت کنترل بودم، ما همیشه در معرض خطر بودیم و همیشه احساس خطر می کردم، در این سال ها چند نفر را باز دستگیر کرده اند و یکی، دو نفر را هم من می شناسم که فراری هستند، در سال ۱۳۶۷ یک سری را از بیرون آوردند به زندان و اعدام کردند! رژیم می خواهد اعدام کند که از دیگران زهر چشم بگیرد و چه کسی بهتر از ما؟ حتی کسانی را که با سازمان تماس نداشتند دستگیر می کردند! مثلا خواهر یکی از بچه ها اسمش زهرا بود و در همدان بود، یا مثلا رضا میرزایی را از بیرون صدا کردند و آوردند به زندان، برادران رضا قبلا اعدام شده بودند ولی رضا بیرون بود و آزاد شده بود و مشغول زندگیش بود ولی صدایش کردند و اعدامش نکردند ولی از بیرون او را آورده بودند.

عباس محمدرحیمی را می شناختم، برادرش هوشنگ هم با من آزاد شد و بعد از آزادی باهم در ارتباط بودیم، هوشنگ بعد از آزادی مفقود شد و فکر می کنم او را کشتند! نمی دانم چطور ولی فکر می کنم کشته شده، جسدش هم هرگز پیدا نشد! ما از زنده بودنمان خوشحال نیستیم! اگر یک بار دیگر به گذشته برگردم ترجیح می دهم جزو بچه های اعدامی باشم! در ایران بعد از آزادی ما کاملا با جامعه غریبه بودیم و من احساس می کردم متعلق به نسل دیگری هستم که سال های قبل زنده بوده ایم و یک دفعه به صد سال بعد پرتاب شده ایم! بین جماعتی زندگی می کنیم که نمی شناسیم! اما وجدانم راحت است که خیانت نکردم، وجدانم راحت است که کسی را دم تیغ ندادم، حتی سر قضیه ۶۷ وجدانم راحت است که بندی را آب ندادم، تعدادی زنده ماندند و این می توانست ما نباشیم و یک عده دیگر باشند ولی خوب سخت است دیگر!

شما هشت سال با یک جماعتی زیر بدترین شرایط زندگی می کنی و رفاقت می کنی که همه اش خلوص و صداقت است و همه تضادها را در بین خودش حل کرده و به یک وحدت رسیده و یک دفعه همه این جماعت برود و شما جا بمانی! بعد بیائی به جامعه ای که مناسباتش صد و هشتاد درجه با شما فرق دارد، احساس می کنی که غریبه و بیگانه ای! در خارج از کشور باز آدم با سیاسی های همفکر خودش و با افراد روشنفکر در تماس است ولی در ایران خیلی سخت است، همیشه این چیزها در یک مقاطعی ذهن آدم را به خودش مشغول می کند و آدم را در خودش فرو می برد و ناراحت می کند، باید با این چیزها مقابله کرد و جای خالی آنها را پر کرد ولی به لحاظ شخصی خیلی سخت است و نمی توان متأثر نبود.

هیچ وقت خودم پی نوشتن نبودم، بچه های دیگر هم سه، چهار نفر بیشتر این چیزها را ننوشتند، سال هاست که سعی می کنم این خاطرات را فراموش کنم و به آنها فکر نمی کنم، بیان این چیزها آزار دهنده است، این تجربه را همه ندارند ولی کسی که این تجربه را دارد فکر می کند اگر بگوید بی ارزش می شود چون بقیه آدم ها این را نمی فهمند! مثلا پشت درب شعبه آن قدر فشار عصبی روی آدم بود که آدم خوابش می گرفت! حالا فکر کن شما این را چه طوری می خواهی روی کاغذ بنویسی که دیگران متوجه بشوند؟ یا حتی مثلا می بینی وقتی داری برای دیگران این چیزها را بیان می کنی طرف دارد با موبایلش بازی می کند و اصلا تمایلی به شنیدن این چیزها ندارد! مثلا وقتی کسی مثل محسن ایرانی که آن قدر بچه بود که وقتی در زندان می خواست حرف بزند می گفت: "آقا اجازه!" اعدام شد می خواهی چطوری این چیزها را بنویسی؟ من قدرت بیان این مطالب را ندارم!

وقتی به کسی می گوئی که یک زندانی وقتی دستشوئی می رفت به خاطر شکنجه نمی توانست خودش را بشوید و تو باید او را می شستی در جواب به تو می گوید: "اه، تو رفتی یکی دیگر را شستی؟" کسی که این چیزها را دیده در یک دنیای دیگری است و آن کسی هم که ندیده در دنیای دیگر! خود آدم از گفتنش بدش می آید، زندانی سابق نشسته خاطراتش را نوشته ولی نتوانسته یک هزارم آن اتفاق ها را به لحاظ احساسی منتقل کند، واقعا نمی شود نوشت، دیده اید بعضی کارگردان ها فیلم هائی می سازند که آدم می رود توی فیلم؟ یا فیلم آن قدر وحشتناک است که وقتی یکی کنار آدم صدا می کند آدم از جا می پرد؟ کاش یکی باشد که بتواند فیلمی بسازد که تمامی احساس ها را لحظه به لحظه به بیننده منتقل کند، از وقتی دستگیر می شوی، وقتی پشت در شعبه هستی یا وقتی یکی را دارند شکنجه می کنند و تو صدایش را می شنوی، تحمل این صحنه ها خیلی سخت است!

منبع: 
کتاب: (ضمیمه: کشتار زندانیان سیاسی در ایران، ۱۳۶۷ ، روایت بازماندگان و اظهارات مسئولان – بنیاد عبدالرحمن برومند)
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.