چرا باید اوباما را دوست داشت و از او در برابر کین جویی نتانیاهو دفاع کرد!

مخالفان توافق از چه واقعا «عصبانیند»؟
از چنین منظر مهم «منافع گفتمانی» آنگاه بهتر می بینید که چرا در سمت طرفداران گفتمان در حال تغییر و پسروی آمریکاستیزی/ایران ستیزی بطور عمده بخش نظامی گرای امریکا که توسط جمهوری خواهان نماینده می شود و «اسرائیل و عربستان» قرار می گیرند و از طرف دیگر «دلواپسان» بنیادگرای درون ایران قرار دارند. همانطور که بهتر لمس می کنید که چرا شاغلان و نظریه پردازان ایرانی راست گرا، چپ سنتی، براندازان در خدمت این گفتمان چون آقایان مهدی خلجی، داعی و غیره از این تحولات به هراس افتاده اند و سخنانشان مضحک می شود.

داریوش برادری کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

درگیری در مجلس سنا و کنگره امریکا بر سر توافق هسته ایی،_ و حتی وقتی بخش عمده ی دنیا این را قبول کرده است و در حال ایجاد توافقهای اقتصادی و غیره است_، بخوبی نشان می دهد که چرا موضوع فقط یک توافق خشک و خالی نبوده و نیست. موضوع تغییر یک گفتمانی است که یک سرش امریکاستیزی و بنیادگرایی مذهبی و روی دیگرش «ایران ستیزی و شبح ایران خطرناک» بود. موضوع یک تغییر ساختاری در برخورد به ایران و منطقه و غرب و «گشایشی» نو چه در درون ایران، چه در ارتباط ایران با غرب و منطقه و چه در امریکا و اروپا نسبت به ایران و منطقه است. گشایشی که از همه مهمتر انسداد رابطه ی ایران و آمریکا را از یکسو می شکند و از سوی دیگر تغییرات در توازن قدرت و روابط در منطقه بوجود می اورد. رشد این توافق و گشایش به معنای پایان یافتن گفتمان بنیادگرایانه امریکایی ستیزی/شیطان بزرگ ستیزی از یکسو و از سوی دیگر پایان همبستگی سابق اسرائیل/امریکا/ عربستان سعودی و دیگر کشورهای منطقه بدور محور «ایران ستیزی و شبح محور شرارت ایران» است. گشایشی که طبیعتا بویژه برای بنیادگرایان طرفدار گفتمان سابق از هر نوع ایرانی یا اسرائیلی و عربی آن ضررافرین است و به مذاقشان خوش نمی اید. ازینرو سعی خواهند کرد نتایج این گشایش را به حد ممکن برسانند . ازینرو می بینیم که همه ی بنیادگرایان و طرفداران گفتمان همپیوند امریکاستیزی/ایران ستیزی «دلواپسند». مسافرتهای متداوم جان کری و دیگران به منطقه و به عربستان و اسرائیل برای آرام کردن دلواپسان حکایت از این موضوع می کند. همانطور که سخنرانی آقای خامنه ایی و تاکید دوباره بر خطر امریکا برای آرام کردن این دلواپسان است. اما همین حرکات و هراس دلواپسان نشان می دهد که چیزی شکسته شده است و تغییری مهمی رخ داده است. اینکه انسدادی بزرگ شکسته شده است و گشایشی ایجاد شده است که چه در عرصه های اقتصادی/فرهنگی/فردی و سیاسی باعث تغییرات بعدی، رشد میل بیشتر به شکستن انسدادها و گفتمان کهن و رشد بیشتر مباحث شهروندی در ایران و روابط قویتر و نوین در منطقه می شود و طبیعتا بحرانهای نوینی نیز با خویش می آورد. اینکه این گشایش تا چه حد می تواند به «گشایشها» در داخل و خارج تبدیل بشود، همان موضوع چالش و گفتگوهای مدنی و توازن قدرتهای حال و اینده است. اما یک چیز دیگر قابل برگشت نیست. اینکه بخواهند به گفتمان سابق برگردند. اینکه سد و ساختار سابق امریکاستیزی/ ایران ستیزی را ایجاد بکنند و دقیقا حس و لمس این تحولات مهم است که حال باعث شده است که نیروهای طرفدار این گفتمان در اسرائیل و امریکا دست به این مقاومت بزرگ بر علیه اوباما و برای «تنبیه کردن اوباما» بزنند. ازینرو حال می بینیم که چرا باوجود اینکه این توافق بهترین امکانات کنترل را بر تاسیسات هسته ایی ایران را بوجود می اورد، اما باز هم مخالفان افراطی ایران هسته ایی چون اسرائیل و جمهوری خواهان امریکایی موافق این طرح نیستند. چون موضوع چیز دیگری است. بقول فروید «صحنه ی نمایش اصلی جای دیگری است». صحنه ی نمایش اصلی جایی است که منافع و تمناهای اقتصادی و از همه مهمتر گفتمانی یا نااگاه ( یا همان ناخوداگاه) نیروهایی نهفته است که خواهان حفظ گفتمان کهن هستند.

 راه و منظر اصلی برای درک ساختار و ماتریکس این دعواها و چالشها این است که بپرسی: «چه کسانی به شبح ایران خطرناک و هسته ایی» احتیاج دارند تا بتوانند به خواسته های اگاه و نااگاه خویش دست بیابند؟ چه کسانی واقعا دوست دارند که حتما این خطر باقی بماند تا بتوانند از حضورش حداکثر استفاده را برای خویش بکنند. چه کسانی سود اقتصادی و سیاسیشان و از همه مهمتر میل قدرت و بزرگ بودنشان، سرور بودنشان وابسته به حفظ گفتمان بنیادگرایانه/نظامی گرا، امریکاستیزی/ ایران ستیزی است. زیرا علل تصمیم گیریها و حرکات همه ی این نیروها از یکسو استفاده ی مالی و اقتصادی و سیاسی و غیره و از همه مهمتر استفاده ی تمنامند و در پی قدرت و شکوه و کامجویی راه و ملت یا قشر خویش است. به اینخاطر حال هر کس نشان می دهد که موضوع اصلی و محوری او چیست. مثلا می بینیم که موضوع اصلی اسرائیل کنونی و غیره اصلا «توافق» نیست. برای انها هیچ توافقی خوب نیست. چون هر توافقی به معنای امکان عبور از گفتمان فعلی و شروع گشایشهای بعدی است. زیرا  نتانیاهو و شرکا بهترین سود اقتصادی/سیاسی و از همه مهمتر در نگاه خویش بهترین سود از منظر قدرت و کامجویی و برای پیش بردن سیاستهای خویش را از طریق این گفتمان می بُردند. زیرا تا زمانی که خطر ایران هسته ایی وجود دارد و ایران رئیس جمهوری مثل احمدی نژاد داشت که هولوکاست را نفی می کرد، انگاه  آنها راحتتر و بهتر می توانستند به خواستهای خویش در منطقه و در کشورهای خویش دست بیابند. چه از طریق بزرگترین فروش اسلحه در منطقه به کشورهای عربی به عنوان مقابله با خطر ایران باشد و چه از طریق سرکوب راحتتر ملت فلسطین و اینکه بگویند اینها می خواهند با همکاری ایران ما را نابود بکنند. ازینرو انها می خواهند این گفتمان در حال شکست را حفظ بکنند و به این خاطر از دست اوباما عصبانیند و دوست دارند در مجلس و یا در کنگره و با رای منفی مجلس او را ادبش بکنند و جلوی این تحول را بگیرند. آنها انقدر عصبانیند که با اینکه می دانند چنین رای ردی در کنگره در واقع باردیگر امریکا را در جهان منزوی می کند،_ زیرا دیگر کشورهای همپیوند در گروه پنج به علاوه ی یک که در این مسیر همراه بودند حال وارد رابطه ی اقتصادی نوین با ایران شده اند و پای قرارداد می ایستند_، اما  باز هم می خواهند این رای منفی را به اوباما بدهند و جلوی توافق را بگیرند. زیرا این تغییر گفتمانی برایشان چنان درداور است که می خواهند بازهم به هر شکلی و لااقل در امریکا جلویش را بگیرند و اینکه امریکا و اسرائیل و عربستان به شیوه ی سابق و بدور مقابله با محور شرارت دوستان و یاران همیشگی باقی بمانند. زیرا این دوستی به این شکل سابقش احتیاج به دشمنی خونی چون ایران نیز دارد وگرنه انها می دانند که نه ایران واقعا توان نظامی یا هسته ایی دارد که برعلیه اسرائیل کاری بکند و نه جهان چنین چیزی را قبول می کند. همانطور که می دانند کشورهای منطقه همه از لحاظ سلاح نظامی از ایران لااقل جلوترند چون سلاحهای نو دارند.  همکاریهای ایران با سوریه و یا کارهای یواشکی ایران نیز هیچگاه نمی تواند چنین تغییرات جدی در منطقه بوجود بیاورد.

اما عصبانیت آنها در معنای روانکاوی چه چیزی را لو می دهد؟  بقول لکان تفاوتی میان «خشم» و «عصبانیت» است. در حالت خشم ما با «احساسی» روبرو هستیم که معمولا به یک بی عدالتی یا خطری اعتراض می کنیم. خشم باعث می شود که انسدادها بشکند، حرفهای نگفته بیان بشود و دوباره رابطه جاری بشود. ازینرو عشق به موتور مهم خویش خشم نیز احتیاج دارد تا بتواند مرتب نو بشود. خشمی که به حالات مختلف از انتقاد و طنز و فریاد می خواهد چیزی را بشکند که سد راه تمناورزی و ارتباط  و گفتگو و رواداری متقابل هست. اما انجا که خشم به خشم کور تبدیل می شود و یا مثل بحث ما به «عصبانیت» تبدیل می شود، آنگاه ما با معضلی عمیقا نارسیستی و سیاه/سفیدی روبروییم و جایی که معضلات عمیق ما در رابطه با دیگری و غیر خویش را بر ملا می سازد.. زیرا خشم کور می خواهد تغییر  و  گفتگو را پس بزند و نیاز خویش به دیگری را نفی بکند.او می خواهد با نفی و ساکت کردن دیگری به ارامش خویش دست بیابد و نمی بیند که با این وسیله نه تنها دیگری بلکه در نهایت خویش را نیز کور و معلول می کند، زیرا راه گفتگو و تمنامندی و لمس نیاز متقابل را می بندد. همانطور که «عصبانیت» دارای یک سناریو نارسیستی است. عصبانیت در واقع یک «افکت یا هیجان» است و جایی است که ساختار رابطه ی ما با دیگری و غیر خویش را برملا می سازد و انطور که خویش و دیگری را می بینیم، در نقش ارباب/ بنده ایی. در نقشی اربابی نارسیست که حال عصبانی است که چرا انتظار و میلش توسط دیگران براورده نشده است و می خواهد حساب دیگری را برسد که مطابق میل او عمل نکرده است. بقول لکان  در حالت عصبانیت ما در نقش کسی هستیم که انتظارش براورده نشده است یا هر کاری می کند انتظارش براورده نمی شود. با طنز لکان می توان گفت که  فرد عصبانی هر کاری می کند باز هم « دوشاخه اش توی پریز برق نمی رود» و با خشم و عصبانیت اخر دوشاخه را به دیوار می کوبد یا جیغ می کشد. اما سوال اینجاست که ایا این انتظار بر حق بود؟ آیا دیدن نقش و میل خویش به عنوان محور همه چیز درست و منطقی بود؟ نه. مشکل انسان عصبانی این است که نمی بیند که انتظارات او دقیقا غیرمنطقی است و اینکه همه چیز بر وفق مراد او بچرخد.  اینکه اگر او می خواهد به خواست خویش دست بیابد، باید تغییری در برخورد و انتظاراتش نیز بدهد و تنها از دیگری انتظار تغییر رفتار نداشته باشد. زیرا در زندگی هر چه می خواهی بدست بیاوری باید چیزی نیز بدهی. این حالت بنیادین دادوستد زندگی و گفتگو است و انجا که این دادوستد رخ نمی دهد، گفتگو و دیدار و معامله به خشم کور و بحران و درگیری یا به دور باطل خطاها تبدیل می شود. زیرا در زندگی و در برخورد با دیگری و غیر، چه این دیگری معشوق یا معنای عشق باشد و یا کشور دیگر و نوع رابطه با او باشد، باید بپذیری که تمنای تو تمنای دیگری است و نیاز به دیگری و غیر داری و سرکوب او سرکوب خویش است. چه این غریبه هموطن فلسطینی در سرزمین خویش باشد یا دشمن دیرین چون حکومت ایران. ( همانطور که دولت ایران نمی تواند از اسرائیل انتظار برخورد خوب داشته باشد تا انزمان که مرتب شعار مرگ بر اسرائیل می دهد و باید این گفتمان نیز شکسته بشود و به انتقاد مدرن از کشور اسرائیل در برخورد به فلسطین و نسل کشی در فلسطین بپردازد. همانطور که آقای ظریف در اولین کارهایش بدرستی به هولوکاست و  جنایت هولوکاست اشاره کرد و اینگونه نشان داد که ایران لحن جدیدی پیش گرفته است. لحن جدیدی که بدون او و بدون تلاش مثبت گروه پنج به علاوه ی یک، یا بدون حرکات خشماگین اسرائیل و عربستان و جمهوری خواهان، مثل سخنرانی نتانیاهو در کنگره و بر علیه اوباما، اصولا به توافق تبدیل نمی شد. زیرا این لحن جدید به جهانیان نشان داد که چرا جو پارانوییا بدور ایران سوال برانگیز و شک برانگیز است. ازینرو نگاه دوربینها و مردم دنیا منتظر این توافق بود). یا ازینرو میل حفظ گفتمان کهن به معنای ادامه تشنج در منطقه و داغان شدن تحول مدرن در ایران است و از طرف دیگر  به معنای قدرت گیری بیشتر داعش است که فرزند خلف وهابیت عربستان سعودی است و انچه عربستان سعودی شبها خواب می بیند و به خویش بازمی گردد. اما این گفتمان خطرناک در کل جهان محکوم به پس روی است. زیرا باعث انسداد بیشتر و تشنج بیشتر شده و می شود. زیرا راه نمی گشاید بلکه راهها را می بندد و این مخالف ساختار نمادین زندگی و تحول است. ازینرو نیز این توافق به نتیجه رسید و آنهم تحت تاثیر رشد این گفتمان نوین در ایران، امریکا و در منطقه و جهان و از طرف دیگر لمس خطر جنگ و ثمرات تحریم در ایران. همانطور که چنین تحول گفتمانی  شیوه های پارانویید و شبح افرین مخالفان این تحول را هر چه بیشتر  خنده دار کرد، مثل  خنده دارشدن حرکات آقای نتانیاهو که با نمودار معروفش از خطر ایران هسته ایی در سازمان ملل و جاهای دیگر ظاهر می شد و اینکه «شش ماه دیگه ایران اتمی می شود». یعنی دقیقا بنا به این تحول گفتمانی  و تغییر نظر جمعی هر چه بیشتر نتانیاهو با این نمودار به یک کاریکاتور و موضوع جوک عمومی تبدیل شد و این چیزی بود که نتانیاهو را  بیشتر عصبانی کرد. اینکه چه رئیس جمهور امریکا و چه جهان آنطور عمل نمی کند که نتانیاهو و راست گرایان اسرائیلی دوست دارند. دقیقا این واکنشهای احساسی  و رفتاری ناشی  و برملا شدن انچه که نمی خواستند رو بکنند، جایی است که نشان می دهد چرا گفتمان تغییر کرده است و حال هر کدام از بازیگران به شیوه خویش باید بهای تغییر را بپردازند. اینکه نرمش قهرمانه ایران اینها را نیز مجبور می کند که روزی نرمش قهرمانانه انجام بدهند و اینکه حال اسرائیل و عربستان نیز باید گامی به جلو بگذراند.

 

ازینرو عصبانیت کنونی نتانیاهو  و جمهوری خواهان و میل «ادب کردن اوباما توسط مجلس یا کنگره»، میل توقف توافق و گشایش دقیقا برملا کننده ی یک «خشم نارسیستی» نزد نتانیاهو و جمهوی خواهان است. خشم نارسیستی کسی که می بیند در حال از دست دادن قدرت و منافعی خودشیفتگانه است. اما از دست دادن این منافع خودشیفته و درخودبسته به معنای تعریفی جدید از اسرائیل و ایران و منطقه و امریکا و تولید گفتمانهای جدید و معاملات جدید نیز هست. صلح نیز گفتمان و معامله و امکانی است که می توان به آن دست یافت، وقتی هر کس فکر نکند که خوبی او در بدی و خرابی دیگری نهفته است. صلح و همزیستی مسالمت امیز شروع شکستن سدها و روابط سیاه/سفیدی و بازشدن راهها و گشایشها و دادوستد میل و تمنا و اندیشه ها و بازیها و رقابتهای نو هست. همانطور که «عصبانیت و دلواپسی» کنونی نیروهای برانداز و سنتی ایرانی و همه انهایی که از چپ تا راست از حضور این گفتمان پارانوییک و در پی براندازی  یا ایزولاسیون حکومت ایران  استفاده ی شغلی و یا گروهی می برند، یا مشروعیت سیاسی و نظری برای خویش در این سنگرهای سیاه/سفیدی می جستند، در واقع ناشی از این جایگاه نارسیستی یا خودشیفتگانه است.  ناشی از یک برخورد و موضع غلط خودشیفتگانه و سیاه/سفیدی نسبت به رخدادهاست. ازینرو آنها بجای اینکه خوشحال بشوند که تحریم شکسته می شود و گفتگو و روابط بوجود می آید، _ چیزی که عنصر مدرن در چنین شرایطی می طلبد تا بتواند حال تاثیرگذاری بکند و ازین مسیر خواستهای شهروندی خویش را مطرح می کند_، در واقع ناراحتند و گویی که آنها نیز جام زهری خورده اند. یا دقیقتر این است که بگوییم که آنها نیز با این توافق جام زهری باید بنوشند. چرا؟ چون این تغییر و تحول به معنای شکست و پایان گفتمان سیاه/سفیدی انقلابی/ ضدانقلابی نیز هست و آنها را وادار می کند که تغییر بکنند، سنگرهای قدیمی را از دست بدهند که در آنجا جاخوش کرده اند و یا به عنوان متخصصان خطر ایران در آنجا جاخوش کرده بودند. ازینرو همه ی کسانی که دلخوش بدترشدن شرایط و یا حمله نظامی به ایران و پیش بردن رویاهای خطرناک و خودشیفتگانه خویش بودند ، ازین توافق عصبانیند. حتی انها که حال یکدفعه کاسه ی داغتر از آش شده اند و این قرارداد را «قرارداد ترکمانچای» می نامند، نشان می دهند که چرا مشکل اصلی آنها رفع این «انسدادی» است که حال امکان گفتگو و چالشهای نوین و رشد گشایشهای بعدی را بوجود می اورد. زیرا آنها تحت تاثیر این گشایشها حال مجبور می شوند سنگرهای کهنشان را خالی بکنند و ببینند که تا کنون در خدمت چه گفتمانی بوده اند. اینکه چرا دست و دلشان می لرزد وقتی گفتگو و تغییر واقعا جلو برود. زیرا برای ورود به عرصه ی استفاده از گشایشهای ناشی از این توافق تاریخی باید تن به بازی و چالش مدرنی بدهند که به انها اجازه ی «خوشی و خودفریبی انقلابی و پاکی سیاسی » را نمی دهد بلکه به انها نشان می دهد که «حرکت سیاسی مدرن» به چه معناست و چرا این حرکت مدرن بدون گفتگو و مذاکره مداوم و به اشکال مختلف میان جامعه ی شهروندی و دولت ممکن نیست. یا انگاه باید به نقش مدرنش به عنوان اپوزیسیون خارج از کشور هر چه بیشتر تن بدهد و هر چه بیشتر خطوط قرمز را بشکند و راههای گفتگو و چالش مدنی را چه با دولت و حکومت درون ایران و چه با دول جدیدش بگشاید، تا وساطت گر  خوب و مدرنی برای رشد این تحولات باشد. آنکه به این گشایشها هر چه بیشتر رنگ و قدرت مدنی می دهد و تقاضاهای مدنی و مدرن خویش بدنبال حقوق شهروندی و شکستن گشایشهای دیگر را به گفتمان و بازی نو تزریق می کند. یا می داند باید گشایش و توافق را به گشایشها و توافقها در داخل و خارج از کشور تبدیل کرد. باید هر چه بیشتر آن را جلو برد و به آنجا کشاند که هم سفارت امریکا در ایران باز بشود و هم خواستهای شهروندی و آزادی موسوی و غیره هرچه بیشتر مطرح بشود. روشی که ما شاهد شکل اولیه اش در جشنهای خیابانی پس از توافق بودیم و اینکه مردم خوشحال هم زحمت اقای ظریف و روحانی را تحسین می کردند و هم حال بیشتر می خواستند و از ازادی موسوی و کروبی و غیره سخن می گفتند. زیرا گشایش می خواهد گشایش بیشتر بیافریند و انسدادها را بشکند و گفتگوها و دادو ستدهای تازه را در همه زمینه ها رشد بدهد، چه در عرصه ی اقتصادی و عبور از این بایکوت کمرشکن برای مردم و همچنین عبور از انسدادهای دیگر شهروندی و رشد هر چه بیشتر گفتگو، نقد و رقص و شادی در همه عرصه ها. ازینرو می بینید که دلواپسان نگران این رشد شادی و رقص و گشایشند. همانطور که «عصبانیت یا دلواپسی مشترک» این نیروهای برانداز افراطی ایرانی و یا در خدمت راست گرایان امریکایی چون حسن داعی یا مهدی خلجی و غیره نشان می دهد که مشکل اصلی آنها چیست. زیرا انتقاد و بازگشودن امکانات و خطرات نهفته در یک چنین توافقی از منظر مدرن سیاسی یک چیز است و این عصبانیت چیز دیگر. این دومی جایگاه اصلی و مهم انها را در تحولات ایران مدرن نشان می دهد و اینکه چرا انها نیز به این جنگ سیاه/سفیدی و سنگرهای کهن احتیاج دارند. جنگ سیاه/سفیدی که مهمترین عامل حفظ انسداد گفتمان مدرن جامعه ی ایرانی در همه زمینه هاست و دلواپسی مشترک انها از دست رفتن این جنگ سیاه/سفیدی نشان می دهد که چرا انها در نهایت حافظ گفتمان کهن هستند و پدر و پسرانی هستند که با تمامی دشمنی در واقع حافظ چیز مشابهی هستند. اینکه دشمنی خونی انها با یکدیگر نشان می دهد که چرا انها بشدت خویشاوند و نزدیک به یکدیگر هستند. یا این «عصبانیت» جایی است که انگاه باید دید چرا حتی کسی چون آقای « محمدرضا نیکفر» از این تحول با خشم و عصبانیت خوشحال است. چرا اگر او در مقاله اش بنام « جرعه ایی بزرگ از زهر دوم» می خواهد این توافق را چون زهر به کام دشمنش بریزد، اما حتی کام خودش بشدت «سمی و عصبانی» است. اینکه با خواندن مقاله او این سوال اساسی مطرح می شود که این تحول چه ضرری برای او و نیروهایی در جایگاه او دارد که انها نیز کامشان سمی و زهرالود شده است؟ . اینکه  با انکه آقای نیکفر ابراز خوشحالی می کنند که دشمن مجبور شده است زهر بنوشد اما پس چرا زبان و نگاه خودش به این توافق نیز بشدت سمی و زهرالود است؟. نیروی مدرنی که از جایگاه رشد تحول مدرن ایران حرکت می کند، دقیقا باید با خودش صادق باشد و ببیند که احساسش نسبت به این تحول چیست. زیرا احساس و تمنایش لو می دهد که جایگاه واقعی او بدور این تحولات  کجاست و در سمت چه کسانی قرار دارد و تا چه حد در خدمت تحولات مدرن درون ایران و میان ایران و جهان است و تا کجا در خدمت حفظ منافع سنتی و در خدمت جنگ خیر/شری و سیاه/سفیدی است. زیرا این نیروی مدرن سیاسی و شهروندی مطمئنا این توافق را از جهات مختلف نقد و بررسی می کند و امکانات و خطراتش را می گشاید اما از این تحول خوشحال است. می داند که چه بهای دردناکی این تحول داشته است و تا چه حد کشور به ویرانی کشیده شده بوده  و ازینرو حال باید این گشایش را به «گشایشها» تبدیل بکند. اما او از این توافق خوشحال است و با مردم می رقصد و می فهمد که چرا دلواپسان درون و خارج کشور عصبانی از رقص و شادی او و مردم هستند. چون تحولی مهم و گشایشی مهم رخ داده است و گفتمانی نو و مدرن در حال شکوفایی است که تمنا و آرزوی اوست.

 

از چنین منظر مهم  «منافع گفتمانی» آنگاه بهتر می بینید که چرا در سمت طرفداران گفتمان در حال تغییر و پسروی  آمریکاستیزی/ایران ستیزی بطور عمده بخش نظامی گرای امریکا که توسط جمهوری خواهان نماینده می شود و «اسرائیل و عربستان» قرار می گیرند و از طرف دیگر «دلواپسان» بنیادگرای درون ایران قرار دارند. یا ازین منظر بهتر پی می برد که چرا اروپا که قدرت اصلیش در مباحث و روابط اقتصادی است، راحت تر به این موضوع و توافق تن داده است. همانطور که بهتر لمس می کنید که چرا شاغلان و نظریه پردازان ایرانی در خدمت این گفتمان کهن و موسسات راست گرای امریکایی چون آقای مهدی خلجی و غیره که مرتب خطر «امپراطوری ایرانی» را در شیپور می دمیدند و از بد بودن توافق سخن می گویند و به این پارانوییای بدور ایران خطرناک خدمت می کردند، حال مجبورند هر چه بیشتر دلواپس تغییر شرایط بشوند و سخنانشان هر چه بیشتر خنده دار یا مضحک بشود. ( بی انکه این خطاهای مهدی خلجی که جایگاه واقعی او در مباحث سیاسی و تحول مدرن ایران را نشان می دهد، همزمان ارزش مباحث فرهنگی او را کم بکند، بلکه درداور است که او هنوز آنقدر تغییر نکرده است که خیال می کند و در این مباحث برملا می شود). همانطور که می توانید اینده نگری کنید و ببینید که چرا  مهدی خلجی و غیره فردا نرمش قهرمانانه انجام خواهند داد و خواهند گفت که آنها ته دلشان توافق را می خواستند ولی نگران بودند و غیره. بهرحال آنها استاد این چنین تغییر نظریات و توجیهاتی هستند چون فرزند همان پدر مذهبی و فتواگویی هستند که می خواهند دستش را برای اربابان جدید راست گرایشان رو بکنند. اینجاست که در واقع رو می شود که چرا اقای خلجی در نگاهش دارای یک هسته ی بشدت ایدئولوژیک و سیاه/سفیدی است و ازینرو نیز منافع او نیز در پیوند با این گفتمان ایدئولوژیک و سیاه/سفیدی امریکاستیزی/ ایرانی ستیزی است که در حال از دست رفتن است.

 یا حال نیز باید برایتان بهتر مشخص شده باشد که چرا طرفداران این گفتمان کهن از نتانیاهو تا جمهوری خواهان ( که بیشتر طرفدار صنعت نظامی گرایی و حمله به ایران، یا طرفدار حفظ وضع موجود با سناریوی سه متحد امریکا/اسرائیل/عربستان بر علیه ایران خطرناک هستند) تا این حد از دست اوباما عصبانی هستند و می خواهند حساب این رئیس جمهور متفاوت اوباما را برسند. می خواهند بقول معروف «ادبش» بکنند. زیرا این اوباما و  جان کری بودند که از جمله این تغییر گفتمان را بوجود اورند، همانطور که از طرف دیگر تاثیرات جنبش سبز و کسانی چون آقایان ظریف و روحانی بودند که این تغییر را بوجود اوردند. همانطور که آقای خامنه ای بدرستی ضرورت این تغییر خط و مشی خطرناک خویش و اصول گرایان را دید که ایران را به مرز ورشکستگی اقتصادی و حمله ی نظامی کشانده بود و تن به نرمش قهرمانانه داد.  یعنی خشم برعلیه اوباما و کری و تلاش اتحاد نتانیاهو/جمهوریخواهان برای تربیت کردن و ادب کردن این «رئیس جمهور ناخلف» بار دیگر نشان می دهد که چرا اوباما یک «رئیس جمهور متفاوت» بود و هست، با همه ضعفهایش.( یا درستتر بگوییم که خطاها و اشتباهات او را باید نقد کرد ولی از منظر انتقاد صادقانه به یک «رئیس جمهور خوب و متفاوت»). اینکه چرا بایستی اوباما را دوست داشت. همانطور که برای دفاع از ایران مدرن و امریکای نو، برای دفاع از شروع یک گفتمان جدید بایستی حال به مقابله به این اخرین مقاومتها برخواست و نشان داد که هرچه  محافظه کاران سابق و مخالف تغییر از نوع اسرائیل یا جمهوری خواه و یا از نوع نمایندگان ایرانی آن خشمگین تر می شوند و می خواهند بیشتر دست به ادب کردن خاطیان بزنند، به همان اندازه خنده دارتر می شوند و بیشتر نشان می دهند که چرا این توافق بیش از یک توافق است. اینکه یک گشایش و تغییر گفتمانی است، با نکات و امکانات مثبت و منفی اش، اما بهرحال یک تغییر گفتمانی مهم و اساسی و گشایشی مهم است، چه در ایران، چه در منطقه و چه در امریکا. به این خاطر هر چه نتانیاهو بیشتر حرف می زند و از عصبانیت دهانش کف می کند، بیشتر لو می دهد که موضوع چیست. همانطور که وقتی مهدی خلجی در این زمینه می خواهد موضوع را خلط مبحث بکند و خرابکاریهای لورفته قبلیش را ماله بکشد، بیشتر خراب می کند. مثلا وقتی که می گوید: «مخالفت با توافق به معنای دفاع از جنگ طلبی نیست. سیاه/سفیدی نگاه نکنید»، آنگاه او مثل هر سخنگوی دیگر بقول لکان  «حقیقت و پیام نهفته در سخن خویش را به شکل معکوس از گیرنده دریافت می کند». اینکه من و شمای گیرنده ی پیام، اینکه زندگی و نقد مدرن با خنده با او بنگرد و بگوید« پس سیاه/سفیدی نگاه نکن و نگو توافق جلوی جنگ را نمی تواند بگیرد. حرف دلت را بزن و انچه اصل موضوع است.» اینکه زندگی با خنده به او می گوید:« یادتان رفته است، مقالات متعددی نوشتید به اسم «فتوای هسته ایی» و غیره و «فتوا دادید» که  حکومت جمهوری اسلامی و  خامنه ایی و  اینها هیچگاه راهشون را تغییر نمی دهند و پای مذاکرات و کنترل نمی نشینند. اینکه می خواستید نشان بدهید که شما انها را خوب می شناسید چون از درونشان می ایید. یا قبل از توافق،  و به عنوان بخشی از یک جنگ تبلیغاتی بر علیه توافق، مقاله ایی همراه با دو همکار دیگر از موسسه ی دست راستی آمریکایی در مورد خطر «امپراطوری ایرانی» نوشتی و می خواستی این خطر را مهم جلوه بدهی. انهم در منطقه ایی که لااقل تنها کشوری که فعلا جرات نمی کند مستقیم دست به عمل در منطقه بزند، ایران است و از عربستان تا اسرائیل و ترکیه همه و همه در حال گسترش سرزمین و قدرتهایشان هستند.  یعنی خوب یکجا ادم باید مکث بکند و کمی بخودش بخندد، وقتی می بیند تحلیلش غلط از آب در می اید و برود با خویش در تنهایی اختلاط و مراقبه فکری بکند. اما دقیقا این چیزی است که اقای خلجی نمی خواهد انجام بدهد و از آن در می رود. بهایش نیز همین خنده دارشدن و تاسف بارشدن او و سخنهایش است. زیرا هر چیزی بهایی دارد.

باری من یک طرفدار مستحکم اوباما و کری در این توافق هستم و شنیده ام که اوباما گفته است که آقایان کری و ظریف باید جایزه صلح را دریافت بکنند. اگر این خبر راست باشد که موافقش هستم و اگر شایعه باشد، باز هم می گویم بایستی این دو برای انجام این کار مهم و تاریخی که به معنای عبور از این همه معضلات و مشکلات چندسویه بنیادگرایانه و نظامی گرایانه بوده است، جایزه صلح را بگیرند و از همه مهمتر اوباما به عنوان اولین «رئیس جمهور متفاوت» امریکا بعد از  جان اف کندی حقش است  دوباره جایزه صلح را بگیرد ( او یکبار این جایزه صلح نوبل را  گرفته است). او رئیس جمهور متفاوت و خوبی است و من باور دارم که اگر اجازه می دادند که او برای بار سوم شرکت بکند، حتما باز هم انتخاب می شد. چون بجز خانم هیلاری کلینتون بقیه رقبایش و بویژه رقبای جمهوری خواهش در برابر او چون کاریکاتوری از یک رئیس جمهور هستند. زیرا  اوباما نشان داد که باید به رویای خویش وفادار ماند و گفت « ما می توانیم». حتی اگر این توانستن طبیعتا همیشه یک جایش بلنگد اما موضوع این است که قادر است به ضرورتها تن بدهد و گفتمانها را تغییر بدهد. هیچ رئیس جمهوری نمی تواند به همه وعده هایش وفا بکند چون قدرت در دست تحولات اقتصادی و سیاسی و یا لحظه ساز است اما اگر رئیس جمهوری بتواند به بیش از پنجاه درصد از سخنانش عمل بکند، انگاه او یک رئیس جمهور موفق است. قدرت اصلی اوباما اما در ایجاد این گفتمانهای نوی «گفتگو و دیپلماسی» و عبور از گفتمانهای جنگ ستیزانه است. اینکه او ضرورت این تغییرات را حس کرد و به آن در حد امکان و توان اجراییش یا گروهیش تن داد. همان ضرورت گفتمانی و نمادین که حال باعث شده است که همه اصلشان را رو بکنند و  نتانیاهو با جمهوری خواهان از «عصبانیت در حال ترکیدن باشند» و بخواهند «حساب این رئیس جمهور رنگی و خوش استیل را برسند».  زیرا حال همه در حال نشان دادن «اصل و تمنای خویش» و  جایگاه واقعی خویش در بحث بدور  گفتمان هسته ایی یا ایران هستند. اینکه حال برملا می شود که چرا انها همه بشدت ایدئولوژیک و خواهان جنگ سیاه/سفیدی هستند، دقیقا مثل بنیادگرایان و اصول گرایان دلواپس در سپاه و مجلس که با انها می خواهند بجنگد. ازینرو حرف اوباما کاملا درست است که این جمهوری خواهان افراطی در کنگره را با اصول گرایان و نظامی گرایان درون سپاه و غیره مقایسه و مشابه می خواند و اینکه همه ی انها دچار مشکل مشابهی هستند. اینکه همه ی انها دلواپس از دست دادن گفتمان خطرناک امریکاستیزی/ایران ستیزی هستند که یک پایه مهم قدرتشان به آن وابسته بوده و هست. اینکه انها در پی حفظ خطر دائمی این جنگ سیاه/سفیدی و شبح ایران هستند تا به منافع خویش و حفظ و رشد قدرتشان در منطقه دست بیابند. چیزی که مطمئنا با منافع ایران مدرن و یا یک منطقه ی قوی و مدرن نمی خورد و در تضاد با همزیستی مسالمت امیز در منطقه یا در جهان است. خنده دار این است که باز هم می توان گفت بهرحال نتانیاهو اسرائیلی است و از منافع کشورش دفاع می کند، حتی اگر بشکل افراطی و غلط دفاع می کند و به امکان رشد روابط نوین اسرائیل و مردم منطقه ضربه می زند،_ همانطور که با قتل عام فلسطینیها انها جنایت برعلیه فرهنگ یهودی و اسرائیلی نیز می کنند و به قربانیان هولوکاست خیانت می کنند _، اما کسانی چون مهدی خلجی و غیره نشان می دهند که انها  بنا به گفتمان «ارباب/بنده» ی هگلی در نهایت بندگانی هستند که همیشه به اربابی احتیاج دارند، چه داخلی یا خارجی. برای انها ایران مدرن و کشور و منافع مشترک مدرن و شهروندی همیشه ثانوی است، مثل کی؟ مثل بنیادگرایان مذهبی که همیشه می گفتند و می گویند که موضوعشان اسلام است، نه ایران چه برسد به ایران شهروندی یا مدرنی که طرفداران آن مطمئنا  مثل من طرفدار این توافق بزرگ هستند و هم ظریف و هم کری و هم اروپاییان را تحسین می کند و هم به اوباما به عنوان رئیس جمهوری بزرگ می نگرد که قادر است میان  حفظ منافع کشورش و  رشد صلح و همزیستی جهانی ارتباط نوینی ایجاد بکند و دست به تغییر گفتمانها بزند. همانطور که این قشر اصلی و محوری مدرنیت ایران، یعنی همه نیروهای مدرنی چون ما می دانند که این گشایش باید به «گشایشها» در داخل و خارج تبدیل بشود و جلوتر برود وگرنه آب می رود یا کوچک می شود. اینکه باید گشایش را به گشایشها تبدیل کرد. (دفاع ایرانیان مشهور مقیم امریکا در وبسایتی از این توافق و برای مقابله با این تلاش نتانیاهو برای تربیت کردن اوباما و تحمیل خواست خویش از طریق جمهوری خواهان یک عمل خوب است که بقیه نیز باید به اشکال مختلف به آن دست بزنند.)

آقای اوباما، همانطور که سالها پیش هنگام انتخابش گفتم، شروع شکل نوینی از رئیس جمهوری در امریکاست. زیرا اوباما نمادی از قدرت «انسان مهاجر» است. مهاجری که بقول ژیژک «عمو سام» همیشه در عکسهای تبلیغیش برای ارتش و جنگهایش می گوید که «او را می خواهد»، خون او را می خواهد. زیرا عمو سام از خویش پسری ندارد. این بار اما یک پسر مهاجر بر مسند قدرت نشست و در نقش عمو سامی متفاوت ایفای نقش کرد.  زیرا مهاجر در بنیادش همیشه تا حدی یک غریبه است، چه در فرهنگ دوم و یا اولش. چون یک هوبرید و چیزی متفاوت است. یک امریکایی متفاوت و یا در نمونه اروپاییش یک اروپایی متفاوت است و از همه مهمتر خالق و کاشف پلی میان دو فرهنگی است که دیگران ضد یکدیگر می پندارند و یا خواهان این ضدیت و برتری یکی بر دیگری هستند، چون منافعشان در این گفتمان اورینتالیستی یا غرب ستیزانه نهفته است، چه منافع اقتصادی و سیاسیشان و از همه مهمتر منفعت قدرت و خویش پرستانه اش که اهمیتش کمتر از منافع اقتصادی نیست. اینکه فرزند برتر و قوم برگزیده خدا و یا اقای برتر دنیا باشند. در حالیکه موضوع بلوغ فردی یا جمعی این است که اولا ببینی  که حتی اجرای نقش  برتر و ارباب بودن هیچگاه بدون بنده بودن در جایی دیگر نیست. اینکه در هر اربابی بنده ایی نهفته است ( یک نمونه جالب سینماییش رابطه ی میان ارباب سفید و خدمتکار سیاه پوست در فیلم «جانگوی ازاد شده» است).  دوم اینکه می توان باز هم برتری و اقایی را  مثل امریکای اوباما خواست اما به اشکال نو و از طریق گفتگو و روابط اقتصادی و سیاسی و غیره. اینکه می توان حتی جلوتررفت و برتری و اقایی را ملتهب و طنزامیز ساخت تا بتواند گاه به خویش نیز بخندد و راههای نو برای دوستی و گفتگو و دیدار با دیگری و غیر و غریبه ایی بیابد که همیشه در نهایت خود اوست و انچه از آن می خواهد فرار بکند و با آن روبرو نشود، خواه این غریبه خطرناک ایران یا کوبای فیدل کاسترو باشد، یا شیطان بزرگ آمریکا و غرب باشد. ازینرو می بینیم که ابتدا بایستی اوباما و فرزند یک مهاجر بر مسند قدرت بنشنید تا این تغییر گفتمان راحتتر رخ بدهد، چه در امریکا و منطقه و چه در ایران و با سلاح دیپلماسی و مذاکره و تحریم. زیرا مهاجر همان چیزی است که هر دو فرهنگ سابقش می طلبند و همزمان از او می ترسند. مهاجر همان چیز ناممکنی است که حال ممکن شده است و راه می گشاید و مرزهای سیاه/سفیدی سابق را به متن و زبانی بینامتنی و شبکه وار و در گفتگو تبدیل بکند .( بی دلیل نیست که بخش عمده ایی از مهمترین هنرمندان و اندیشمندان پسامدرن مهاجر بوده و هستند، فرزندان دو ملیت و دو فرهنگ بوده و هستند.).  به اینخاطر نتانیاهو و سفیدپوستان جمهوری خواه از رئیس جمهور سیاه و متفاوت عصبانی هستند زیرا او و یارانش چون جان کری گفتمانها و اصول اساسی سابق را برهم زده است، اما دقیقا اینجا اوباما در سنت و شجاعت مدنی از جنس رئیس جمهور بزرگ امریکا « لینکلن» عمل کرده است. سنتی لینکلنی که بایستی آویزه گوش هر رئیس جمهوری باشد. ( جالب این است که می بینیم اوباما دقیقا چه در تغییر گفتمان سیاست خارجی و عبور از  گفتمان جنگ صلیبی و ایدئولوژیک با محورهای شر و چه در پذیرش حقوق برابر اقلیتهای جنسی و جنسیتی در قانون اساسی آمریکا دقیقا بنا به سنت لینکلن عمل می کند). ازینرو نیز خشم و عصبانیت خودشیفتگانه نتانیاهو و جمهوری خواهان و تلاش انها برای ادب کردن اوباما و کری در نهایت تفی سربالاست و حداکثر امریکا را بیشتر منزوی می کند. اما من باورم نمی شود که انها پیروز بشوند بلکه انچه شاهدش خواهیم بود، خنده ی امریکاییان به این گفتمان محافظه کار و قدیمی است که حالتش چون دندان لق روی کالسکه ی دکتر فیلم «جانگوی آزاد شده» از تارانتینو بود. دندان لقی که در واقع نشان می داد چرا جانگو باید می امد. چون دندان لق شده بود و تغییر باید رخ می داد. ( اینکه بقول ارباب سفید فیلم تعداد سیاهان باهوش و یکی از میان هزار مرتب بیشتر شده و می شود و جانگو سرامد یا مقدمه ایی از امدن انها  و شروع جنگ بزرگی بود که به پایان برده داری و سند طلایی لینکلن انجامید)

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
توضیح دادم که سیاست اوباما، ربطی‌ به انسان مهاجر پسا مدرن ندارد، اینک به ارزیابی پیامد سیاست اوباما، در شرق ایران، مخصوصا پاکستان خواهم پرداخت و نشان خواهم داد چگونه برداشته شدن تحریم‌ها و ورود و کاپیتال‌های بلوکه شده به ایران، شرق ایران را روو در روی ایران قرار خواهد داد، "" جمعیت پاکستان امروز چیزی حدود ۱۸۸ میلیون نفر "" است، ۴۰ میلیون از این جمعیت، شیعه هستند، در حالیکه بنیانگزار پاکستان یک شیعه "" علی‌ جناح "" یک شیعه بود و هتی تا چند دهه پیش، علی‌ بوتو شیعه زمام امور را در دست داشت، ناگهان با ظهور "" ضیأ الحق "" و به تناسب انقلاب ایران و تاثیر آن بر شیعه‌های پاکستان، پاک سازی شیعه‌ها از امور دولتی شروع شد، این تا حدی به دلیل سیاست صدور انقلاب ایران به منطقه بود، "" در چرخشی عجیب، دولت پاکستان، حمایت کامل خود را، از جمهوری آزربایجان "" اعلام داشت در حالیکه

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
به نظر من، نویسندهٔ این مقاله، چندین تناقض را، در بطن یک گفتمان ریخته، به همین دلیل بعد از خواندن کّل مطلب، متوجه می‌‌شوید که گفتمان ایشون، در خلع شکل می‌گیرد. ابتدا سیاست اوباما برگرفته از "" انسان مهاجر اندیشمند پسا مدرن "" نیست. استراتژیست‌های آمریکائی که به تبیین سیاست آمریکا پیرامون تحولات ژئوپلتیکی جهان می‌‌پردازند دیگر خاورمیانه را فاقد ارزش ژئوپلتیک ارزیابی میکنند. ۱- آمریکا در حال تبدیل شدن به عربستان صعودی دیگری است و بزودی به اورپا گاز صادر خواهد کرد. ۲- با شکست پروژهٔ دولت‌های ملی‌، خاورمیانه وارد دوران بی‌ ثباتی شده. ۳- بی‌ آبی‌ و خشک سالی‌ خاورمیانه را وارد دوران‌های بحرانی‌ خواهد کرد. نویسندهٔ این مقاله، با ژست "" گفتمانی "" پرده بر روی این واقعیت می‌‌کشد که برای رسیدن به درجه و اعتبار " صاحب گفتمان " شدن، طرف مقابل باید خط مشی‌ دیدگاه گفتمانی را، در عرف

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب برادری عزیز، این مقاله نیز به مانند اکثر مقالاتتان منطقی، آموزنده، جامع و بسیار مفید بود و از خواندش لذت بردم.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
نوشته اي كه بايستي حتما ان را مطالعه كرد.