محمدرضا متین و کشتار تابستان ۶۷ _ تبریز

هنگام کشتار تابستان ۶۷ من در سلول انفرادی زندان تبریز زندانی بودم، ملاقات ها قطع شدند و تا اواخر شهریور من ملاقات نداشتم! پس از برقراری ملاقات ها به محض این که مادرم را دیدم مادرم گفت: "پسرم، همه دوستانت اعدام شدند!" پس از برگشتن به بند دیدم که هیچکس داخل اتاق های بند نمانده است و بند خالی است! گروهی را در زندان تبریز اعدام کرده بودند، هجده زندانی را هم که از اورمیه به زندان تبریز آورده بودند به اورمیه بردند و آنجا اعدامشان کردند!

 

تاریخ بازداشت: اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲

تاریخ آزادی: خردادماه سال ۱۳۶۹ پس از هفت سال زندان

محل بازداشت: سپاه اورمیه، زندان اورمیه و زندان تبریز

من محمدرضا متین متولد ۱۳۲۸ در سلماس هستم، هنگام کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ من در زندان تبریز زندانی سیاسی بودم، این شهادت برای کمک به تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم مطابق با واقعیت است (به استثناء مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) و بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

بازداشت و بازجوئی

از سال ۱۳۵۵ از هواداران حزب توده در تبریز بودم، در دبیرستان های مختلف تدریس می کردم، من عضو کانون معلمان هم بودم ولی کار اصلیم فعالیت حزبی بود، در زمان بازداشت سی و پنج ساله بودم، روز نهم اردیبهشت ۱۳۶۲ در اورمیه بازداشت شدم، روز جمعه بود و من در خانه خواهرم مهمان بودم، عصر به خانه خودم بازگشتم، ساعت شش یا هفت با یکی از رفقای حزب قرار داشتم که ظاهرا لو رفته بود! مأموران به خانه من آمدند و مرا بازداشت کردند، دو نفرشان لباس پاسداری به تن داشتند ولی بقیه با لباس شخصی بودند، آنها بلافاصله خانه را جستجو کردند و همه چیز را به هم ریختند! من در خانه وسائل نشر و دستگاه فتوکپی داشتم زیرا همه روزنامه ها غیر از روزنامه های طرفدار رژیم ممنوع شده بودند و حزب ما امکان نشر آزادانه نظریاتش را نداشت، تحلیل هائی را که از طرف حزب می آمدند تکثیر می کردم، خوشبختانه همسر و پسر هجده ماهه ام در خانه نبودند.

مرا به مرکز سپاه در خیابان دانشکده اورمیه بردند، از همان لحظه بازداشت زیر شکنجه های وحشتناکی بودم طوری که هنوز آثار آن روی پاهایم هستند، با کابل می زدند، مرا روی یک تخت سربازی که تخته کوب شده بود رو به سقف خواباندند، یک نفر روی زانوی من و یک نفر روی سینه من نشست! به خاطر این که صدایم بیرون نرود رویم پتو انداختند! یک لحظه که پتو کنار رفت کسی را که شلاق می زد دیدم، او که بازجوی من بود اهل اورمیه و شخصی به اسم احمد غفاری بود، من از قبل از زندان او را می شناختم، محصل مدرسه ای بود که من در آن تدریس می کردم، او جوانی بود بیست و یک یا بیست و دو ساله، موقعی که داخل سپاه شدم یک لحظه چشمبندم را برداشتم و اولین فردی که دیدم او بود! وقتی کابل می زدند کابل برمی گشت و سیم های بیرون آمده از آن باعث زخمی شدن پا می شدند، به همین دلیل آسیبی که پاهایم دیدند هنوز برایم مشکل ایجاد می کند، از دو طرف تخت می زدند، زدن شلاق به پای متورم و آماس کرده موجب پارگی کف پا می شد.

من حدودا اولین روز از ساعت هشت شب تا دو نیمه شب شکنجه شدم، از من می خواستند کسانی را که با آنها رابطه دارم معرفی کنم! همچنین از من اسلحه می خواستند! سپس مرا با یک چرخ دستی که با آن غذا می بردند داخل سلول انداختند! من تقریبا بیهوش بودم، پاهایم شدیدا آماس کرده بودند، من در سلول تنها بودم، روز دهم اردیبهشت ساعت هشت صبح با چشمبند مرا بار دیگر برای بازجوئی بردند، پس از بازجوئی مرا به سلول بازگرداندند، من در اورمیه فردی شناخته شده نبودم، دیگر اعضای تشکیلات مرا نمی شناختند، من با شعبه حزب در اورمیه فقط یک رابط داشتم، آن روز عصر رابط من و هسته مخفی حزب لو رفت! عصر حدود ساعت هفت، هشت که هوا تاریک شده بود مرا از سلول بردند و ساعتم را گرفتند، نماینده دادستان به نام مرتضی چشمبندم را برداشت، من دیدم که رابط من حیدر هم دستگیر شده! کسی که من و او را لو داده بود هم آنجا بود! بسیار شکنجه شده بود، او را وادار کردند که به من سیلی بزند! وقتی اعتراض کردم مرا کتک زدند اما این بار شدیدتر از پیش بود!

فکر می کنم تا نیمه شب مرا زدند اما درست به خاطر نمی آورم چون از هوش رفتم، این کتک زدن ها با توهین همراه بودند، توهین های خیلی زشت! قصد داشتند زندانی را خرد کنند، وقتی شخص خرد شود بهتر می شود از او اطلاعات بیرون کشید! آنها عده ای از اعضای حزب را هم دستگیر کرده بودند، بیشتر این افراد که از شاخه اورمیه حزب بودند در یک اتاق زندانی شده بودند، مرا از موها و پیراهنم کشیدند و جلوی هم حزبی هایم انداختند! بعد مرا به سلولم بردند اما نمی توانستم بشنوم یا حرکت کنم! فکر می کنم دکتر آوردند، فکر می کنم تمام بدنم از سر تا پا خونریزی داشت، من هیچ وقت از آن پس بهبود کامل حاصل نکردم، هنوز دست هایم لرزش دارند، روز سوم مرا دوباره بردند، فکر می کردند من هنوز اطلاعاتی دارم که به آنها نداده ام! می خواستند بدانند چه کسانی را از سازمان های سیاسی دیگر می شناسم؟ از گروه های سیاسی مثل مجاهدین؟ و یا از دبیرستانی که در آن کار می کردم؟ و دبیرانی که معمولا فعال سیاسی بودند؟

من مقداری از امکانات حزب را در اختیار داشتم مثل پول، دوربین و چک، به همسرم گفته بودم: "اگر زمانی دستگیر شدم همه آنها را نابود کند!" اما آنها فکر می کردند من اسلحه دارم و هر چه می گفتم ندارم باور نمی کردند و فشار بیشتری می آوردند! پوست پاهایم از زیر و رو کاملا از بین رفته بود، کف پایم شدیدا خونریزی داشت، خیلی زود از هوش رفتم، در نتیجه آنها کتک زدن را متوقف کردند، فریاد می زدند: "بگو! بگو!" با سیلی و مشت به صورتم می زدند، در نتیجه دوباره از هوش رفتم، آب سرد به رویم ریختند تا دوباره به هوش بیایم، مرا به دیوار تکیه دادند، کسی وارد اتاق شد، من هنوز چشمبند داشتم، به من گفتند: "اگر اعتراف نکنم همان شب اعدام می شوم!" احساس کردم چیزی به سرم خورد، شخصی به من گفت چشمبندم را کمی بالا بزنم، دیدم که اسلحه ای را به سرم نشانه گرفته است! سرم را به سمت پائین گرفته بودند که چهره آن شخص را نبینم! به من گفت: "اگه به ما نگی شلیک می کنم!"

اما من فکر کردم بلوف می زنند چون اگر می خواستند مرا بکشند مرا بیرون می بردند و آنجا این کار را نمی کردند، در نتیجه فکر کردم واقعا نمی خواهند مرا بکشند، بعد از چند دقیقه مردی که اسلحه داشت گفت: "این هیچ وقت عوض نمیشه! باید از قاضی حکم بگیریم اعدامش کنیم!" بعد مرا به سلول خودم بردند، پاهایم تا زانو ورم کرده و خونی بودند، مجبور بودم خودم را تا توالت بکشم چون نمی توانستم راه بروم! برای چند روز تب شدیدی داشتم، فکر می کنم به خاطر عفونت گوشم بود، روز ششم دستگیری مردی به نام مصطفی مسئول بازداشتگاه سپاه مرا به بیمارستان برد، مرا به بیمارستان طالقانی اورمیه بردند، پا برهنه رفتم زیرا نه می توانستم راه بروم و نه کفش بپوشم! دکتر گفت: "باید بستریش کنیم!" مصطفی گفت: "نمی تونیم اینجا بذاریمش بمونه!" دکتر گفت: "اگه بستریش نکنیم شنوائی گوش چپش رو از دست میده!" مصطفی باز گفت: "نمی تونیم اینجا بذاریمش!" دکتر به من مقدار زیادی آنتی بیوتیک داد و آنها مرا دوباره به زندان برگرداندند، من شصت درصد شنوائی گوش چپم را از دست دادم!

من از آن روز تا نه ماه در سلول انفرادی بودم! آنها می خواستند که مصاحبه کنم ولی من هیچ وقت حاضر به مصاحبه نشدم، می خواستند بگویم که من حزب توده را محکوم می کنم و خودم را به عنوان یک مسلمان معرفی کنم! من در سلول شماره نه بازداشتگاه اورمیه به اندازه یک متر و بیست در دو متر تنها بودم، اصلا هواخوری نداشتم، شب و روز چراغ اتاق روشن بود، یک بار که لامپ اتاق سوخت تا یک ماه لامپ را عوض نکردند و من همیشه در تاریکی بودم! کنار در می نشستم که از شکاف در بتوانم روشنائی را ببینم و غذا بخورم! من اصلا نمی توانستم دست هایم را کنترل کنم، معمولا دمر دراز می کشیدم تا بتوانم غذا بخورم، در آن نه ماه فقط یک قوطی شیر بود که من مجبور بودم در آن ادرار کنم! در نوبت دستشوئی آن را خالی می کردم! در آن نه ماه سعی می کردم ورزش کنم و آواز بخوانم که روحیه ام خوب بماند، پزشکیار سپاه هر دو روز یک بار می آمد و پایم را پانسمان می کرد، چرک عفونت های پایم را می کشید و آنتی بیوتیک می داد.

حدود یک ماه طول کشید تا این که بتوانم راه بروم ولی زخم پاهایم حدود شش، هفت ماه باز ماندند، همسرم حامله بود، پسر دومم روز هفده اردیبهشت متولد شد، خانواده ام می دانستند بازداشت شده ام، چون اورمیه شهر بزرگی نبود می دانستند که معمولا بازداشتی ها را به بازداشتگاه سپاه می بردند، شش ماه بعد از بازداشت که مادرم خیلی اصرار کرده بود مرا ببیند دادستان اجازه داد که ملاقات داشته باشم، مرا پشت یک میز نشاندند که خانواده ام (مادرم، همسرم و دو پسرم) پاهای زخمی مرا نبینند! بعد از شش ماه پسرم را که تازه متولد شده بود دیدم، بعد از آن تا هفت ماه دیگر بچه ها را ندیدم، هفت یا هشت ماه بعد از بازداشت یک بار حاکم شرع اورمیه حجة الاسلام یوسف ایمانی سراغ من آمد چون من تنها فردی بودم که توبه نکرده بودم! مرا چشم بسته بردند، از زیر چشمبند دیدم که دور اتاق عده ای نشسته اند.

حاکم شرع گفت که خودم را معرفی کنم، گفت: "تا جائی که ما می دانیم شما حاضر به پذیرفتن اسلام نیستی و ما شما را محارب می دانیم!" بعد گفت: "از این به بعد فقط روزی دو بار دستشوئی می روید!" به نگهبان ها دستور داد: "ایشان را بعد از همه به دستشوئی ببرید و هر بار که کارش تمام شد دستشوئی را آب بکشید چون او نجس است!" در آن نه ماه صحنه های بدی را دیدم، یک بار یک عده را از مهاباد دستگیر کرده بودند، در سلول دیدم یک نفر دراز کشیده و به سختی نفس می کشد، اسم او محمود خضری بود اهل شهرستان سقز، به شدت شکنجه شده بود، پاهایش خون آلود بودند، او در حضور من درگذشت! دیدم که دیگر نتوانست نفس بکشد، سرش افتاد، من بلند شدم، با مشت به در زدم، بعد داد زدم و به در کوبیدم، نگهبان آمد و در را باز کرد، گفتم که او مرد! نگهبان یک سیلی به صورت من زد و گفت که: "یک نان خور کم شد!" بعدا شنیدم که آقای خضری هم مثل من فرهنگی بوده و شاید بین پنجاه و پنج تا شصت سال داشت، از حزب دموکرات کردستان بود.

دادگاه

نه ماه بعد در چهاردهم بهمن ۱۳۶۲ مرا به بازداشتگاه شهربانی اورمیه بردند، خیلی برایم جالب بود که برای اولین بار نور خورشید را می دیدم، یک ماه در بازداشتگاه موقت اورمیه بودم، بعد مرا به بند دوازده زندان اورمیه بردند، آنجا صد و شانزده نفر از گروه های مختلف بودیم، بهائیان، مجاهدین و گروه های چپ هم آنجا بودند ولی هیچ کدام هواخوری نداشتیم! بند ما یک سالن بزرگ بود با تخت های سه طبقه در کنار هم، چهل روز اولی که من به آن زندان رفته بودم روی زمین می خوابیدم چون جا نبود! قبل از این که حکم قطعی بگیرم همیشه از نظر روحی تحت فشار بودم زیرا می ترسیدم اعدام شوم، روی تخت طبقه سوم می خوابیدم و همیشه دچار کابوس می شدم، خودم را با ملحفه به تخت می بستم که وقتی دچار کابوس می شوم از تخت پائین نیفتم! معمولا اعدامی ها را ساعت چهار یا پنج صبح می بردند، هر روز که نان می آوردند من فکر می کردم آمده اند مرا ببرند! هر روز من این مشکل را داشتم.

در این دوره معمولا هفته ای یک بار ملاقات داشتم، قبل از این که حکم قطعی صادر شود همسرم و مادرم مرتب به دادگاه مراجعه می کردند، مادرم بیشتر می خواست که من اظهار ندامت کنم تا اعدام نشوم، از نظر عاطفی تحت فشار بودم، از داخل زندان هم مسئولان مرا تحت فشار می گذاشتند، اواخر بهمن ماه ۱۳۶۳ مرا برای اولین بار برای بازپرسی به دادگاه انقلاب اورمیه بردند، بازپرس برای من کیفرخواست نوشت، یک سری سؤالاتی کرد که من جواب دادم، حدود یک ماه بعد از آن در ماه اسفند مرا برای محاکمه بردند، در دادگاه چشم بسته نبودم، من در محاکمه از مواضع خودم دفاع کردم، حاکم شرع مرا تهدید به مرگ کرد و گفت: "من اگر قدرت داشتم شما رو اعدام می کردم!" بعد مرا به زندان بازگرداندند، به خانواده من گفته بودند که من اعدامی هستم! گفته بودند که حاکم شرع سه بار برای من درخواست اعدام کرده است! حاکم شرع به صورت شفاهی به من گفت که کافر حربی هستم برای این که من اسلام را قبول نکرده ام و همچنان بر سر مواضع خود هستم!

بار سوم شورای عالی قضائی نظر داد که اعدام این شخص مطابق با قانون نیست! حدودا سال دوم پس از بازداشت بود که نماینده منتظری به نام حجة الاسلام بهاری به زندان آمد، مرا به اتاقی به اسم ویدئو بردند، آقای بهاری از من پرسید که چرا روی مواضعم پافشاری می کنم؟ من گفتم: "هیچ جرمی مرتکب نشدم، شما هم خودتان گفتید که هر کس می تواند اعتقادات شخصی خودش را داشته باشد." او گفت که من به حبس ابد محکوم شده ام! یک سال بعد حکم کسانی را که به حبس ابد محکوم بودند کم کردند، مخصوصا گروه هائی که مثل ما مسلح نبودند، به من پنج سال حبس دادند!

شرایط زندان پس از دادگاه

من کمی بیش از شش سال و نیم در زندان بودم، حدود دو سالش را در انفرادی بودم، نه ماه اول در زندان سپاه اورمیه بودم، بعد وقتی مرا به تبریز بردند هفت ماه در انفرادی بودم، سال ۱۳۶۷ هم دوباره شش، هفت ماه در انفرادی بودم، (در مجموع دو سال!) زمانی که من در بند دوازده بودم هفته ای یک بار شش، هفت دقیقه می توانستیم به حمام کوچکی برویم، در سال ۱۳۶٤ پس از چهارده ماه که در بند دوازده بودیم کسانی را که سرموضع بودند به چند اتاق در اطراف حیاط کوچکی بردند، بعد از آن ما وضعیت نسبتا بهتری داشتیم، برای مدتی اجاق خوراکپزی داشتیم، می توانستیم غذا را گرم کنیم، صبحانه یک تکه پنیر و یک تکه نان بود و معمولا یک وعده در روز برنج می دادند، هر چند که من زخم معده داشتم و نمی توانستم خوب غذا بخورم در مجموع کیفیت غذا خوب بود، جوری نبود که گرسنگی بکشیم، خانواده ها هم پول می دادند که هفته ای دو بار مسئول فروشگاه می آمد و می پرسید: "چه چیزی برای خریدن لازم دارید؟"

در این مدت ما را همچنان تحت فشار می گذاشتند، ما را به اتاق ویدئو می بردند و می گفتند: "اگر شما چیزهائی که می خواهیم بپذیرید شرایط شما را تغییر می دهیم، شما را آزاد می کنیم! ملاقات حضوری به شما می دهیم!" من در طول سه سالی که در زندان اورمیه بودم فقط یک بار به وسیله یک شاگرد شبانه ام که افسر زندان بود اجازه یافتم با خانواده ام ملاقات حضوری داشته باشم، هجده بهمن ۱۳۶٤ مسئولان آمدند و همه ما را جمع کردند و به قسمتی از زندان به نام "کارگاه ها" بردند، ساختمان بسیار طویلی بود که دو طرفش سالن بود، آخر زندان "کارگاه ها" بود، آنجا یک پسر جوان بهائی بود به نام مهرداد مقصودی که افسرده شده بود، وی روز بیست و دوم بهمن ۱۳۶٤ در حمام روی خودش نفت ریخت و خودش را آتش زد! حدود بیست و یک سال داشت، او همان جا درگذشت!

ما احساس می کردیم که می خواهند ما را منتقل کنند اما نمی دانستیم به کجا؟ دو هفته ای بود ملاقات ما را قطع کرده بودند، یک روز صبح زود مسئولان در کارگاه را باز کردند و اسم ها را صدا زدند، وقتی زندانیان را می بردند دیگر بازنمی گرداندند! بعد نوبت من رسید، من با یک شلوار و یک گرم کن رفتم، جیب هایم را خالی کردند، همه وسائلم ماندند! ما را سوار اتوبوسی کردند که پنجره هایش را گل مالیده بودند تا چیزی از پشت شیشه دیده نشود! حتی در فاصله بین ما و راننده صفحه ای از جنس فیبر گذاشته بودند! شامگاه وارد زندان تبریز شدیم، پیش از آن تشکیلات مجاهدین در زندان لو رفته بود و عده ای از آنها توبه کرده بودند، ما را در بندی که تحت نظر آنها بود گذاشتند، در اتاق تعداد کمی از زندانیان تبریز که توبه نکرده بودند هم با ما بودند، ما ده یا یازده نفر در یک اتاق بودیم، آنجا روزی یک ساعت هواخوری داشتیم، یک نفر تواب روی تخت بالا می نشست و صحبت های ما را یادداشت می کرد! ما نمی توانستیم صحبت های غیر شخصی بکنیم، معمولا موضوع صحبت ها عمومی بود، در مورد خانواده و آب و هوا !

بعد از چهار، پنج ماه در نیمه دوم سال ۱۳۶۵ ما را به بند چهار زندان تبریز بردند که خیلی بند وحشتناکی بود! این بند به نام: "دربسته" معروف بود! پشت در اتاق یک پرده بود برای این که نتوانیم سالن و راهرو بند را ببینیم! اجازه صحبت کردن با دیگران را نداشتیم! اگر حتی یک کلمه کسی صحبت می کرد باید روی تخت می نشست و یک پتوی سربازی روی سرش می انداختند! شش ساعت به صورت نشسته همان طور می ماند، معمولا نشستن برای افراد قد بلند مشکل بود، نمی گذاشتند کسی دراز بکشد! بعد از شش ساعت یک تواب می آمد و پتو را برمی داشت ولی به این شرط که دیگر صحبت نکنی! حتی نگاه معنی دار کردن هم ممنوع بود! یک روز که غذا می دادند من از پشت پرده به بیرون نگاه کردم، برای تنبیه مرا به حیاط بردند! آن روز برف زیادی باریده بود، بعد در آن سرمای زمستان مرا چهار ساعت رو به دیوار نگه داشتند! بعد از آن روز مرا چهار ماه در سلول انفرادی حبس کردند! سلول های انفرادی تبریز خیلی کثیف بودند، پتوهائی که داشتیم آلوده به ادرار و مدفوع و این جور چیزها بودند! آن قسمت دست دادگاه انقلاب بود.

وقایع سال ۱۳۶۷

چند ماه قبل از اعدام ها تحت فشار بودیم، در خردادماه ما را برای بازجوئی بردند، ما چشمبند داشتیم و طرف مقابل را نمی دیدیم! معمولا وقتی قاضی و دادستان بودند ما را چشم بسته نمی بردند، از سؤال هائی که می پرسیدند پیدا بود که اطلاعاتی هستند! معلوم بود که سؤالات عادی نیستند! سه، چهار سؤال می کردند، پرسیدند: "آیا به اسلام اعتقاد دارید؟ آیا مواضعتان را قبول دارید؟ آیا حاضر هستید مصاحبه کنید؟" ما نمی دانستیم چرا اینها را می پرسند؟ من گفتم مصاحبه نمی کنم ولی مواضعم را دیگر قبول ندارم، من فکر کردم که اگر بگویم مواضعم را قبول دارم این بار حتما مرا اعدام می کنند ولی نگفتم که مسلمانم! بعد از حدود چهار ماه و نیم یعنی در تیرماه ۱۳۶۷ دوباره مرا دو، سه ماه به همان سلول های انفرادی کثیف بردند! من مجبور بودم با یک شورت باشم! هم به خاطر گرما و هم به خاطر این که شپش ها لای درزهای لباس تخم می گذاشتند! با این که د- د- ت پاشیده بودند باز هم شپش بود! در همان کاسه ای که غذا می دادند مجبور بودم ادرار هم بکنم چون وسیله دیگری نبود! از صبح تا شب سعی می کردم راه بروم، ورزش می کردم، ترانه های زیادی ازبر بودم، آنها را می خواندم.

زمانی که در انفرادی بودم جنگ ایران و عراق تمام شد و مجاهدین به مرزهای ایران حمله کردند، ما هنگام رفتن به دستشوئی از تلویزیون نگهبان ها شنیدیم که جنگ تمام شده است! از آن روز ملاقات ها قطع شدند و تا اواخر شهریور من ملاقات نداشتم! هیچ خبری از خانواده نداشتم، احساس می کردیم که در زندان تحولی در حال انجام است، متوجه شدیم یک تعدادی از تواب های مجاهد که به طور مثال زندانیان را به بهداری می بردند ناپدید شده اند! من احساس کردم که یک کارهائی می خواهند با ما بکنند ولی از این که چه به سر زندانیان آمده اطلاعی نداشتم! از کسی که غذا می آورد می پرسیدیم مثلا: "امروز چندمه؟" بعد روی دیوار خط می زدیم، بعد از ظهر یک روز در شهریور پاسداری آمد و به من گفت: "لباس هاتو بپوش و بیا برو حموم!" من حدودا دو ماه و نیم یا سه ماه بود که حمام نرفته بودم! لباس هایم خیلی کثیف بودند، یک صابون به من داد که لباس هایم را بشویم و لباس زندان تمیز بپوشم، حدود بیست یا سی دقیقه بعد توابی آمد و مرا از آن پاسدار تحویل گرفت و مرا به ملاقات برد.

من بعدها فهمیدم که مادر من و مادر یکی از دوستانم که وی را هم برای ملاقات آورده بودند جلوی زندان روی خودشان نفت پاشیده بودند و گفته بودند: "اگر بچه ما رو به ما نشون ندین ما خودمون رو آتیش می زنیم!" بعد من به محض این که مادرم را دیدم مادرم گفت: "پسرم، همه دوستانت اعدام شدند!" قبل از آن من هیچ اطلاعی نداشتم! بعد مرا به انفرادی برگرداندند، بعد از دو روز دو نفر از مسئولان که ظاهرشان به مأموران اطلاعات می خورد (چون نگهبان عادی نبودند) دریچه را باز کردند و از من پرسیدند: "شما اینجا چه امکاناتی دارین؟ شما چرا با شورت هستید؟" من گفتم به خاطر شپش ها ! بعد پرسید: "شما مسواک دارید؟" من گفتم: "ما اینجا هیچ چی نداریم!" عصر آن روز مرا به بند چهار بردند ولی آن شرایط فشار قبلی نبود، ما فهمیدیم هیچکس داخل اتاق ها نمانده است! بند چهار خالی بود! بین زندانیان شایع بود که بسیاری از آنها را به جبهه مرصاد برده اند تا کسانی را که از عراق آمده و تیر خورده یا اسیر شده بودند شناسائی کنند! چهره بعضی از آنها که برگشتند سوخته بود و پیدا بود که زیر آفتاب مانده بودند!

یک عده شان را هم اعدام کرده بودند، هجده مجاهد را هم که از اورمیه آورده بودند به اورمیه بردند و آنجا اعدامشان کردند! در شهرستان ها از مجاهدین شروع کرده بودند، در تهران هم همین طور بود ولی به چپی ها هم رسیدند! در تبریز ولی از چپ ها کسی را اعدام نکردند به جز یک نفر به نام مجید مطلع سراب که اکثریتی بود، پس از آن یک سری را آزاد کردند، زندان ها خالی شدند، فقط سرموضعی ها را نگه داشتند! من در سال ۱۳۶۸ زندانم تمام می شد، حکم من پنج ساله بود ولی من شش سال و دو ماه در زندان بودم، زمانی را که در انفرادی بودم قبل از صدور حکم قطعی حساب نکردند، بنا بر این من ملی کش بودم! وقتی خانواده پرسیده بودند که چرا مرا آزاد نمی کنند؟ دادستان اورمیه گفته بود: "ما از اخلاق و رفتارش راضی نیستیم!" من زندانی اورمیه بودیم در تبریز! حدودا یازده ماه بعد از این که حکم من تمام شد در خرداد ۱۳۶٩ مرا آزاد کردند! آن زمان آن پسرم را که ندیده بودم کلاس دوم ابتدائی بود، پسر دیگرم کلاس سوم بود.

من به عنوان شغل مسافرکشی می کردم، از کار اخراج شده بودم، حتی یک قطعه زمینی را که از تعاونی فرهنگیان اورمیه خریده بودم مصادره کردند! دلم برای درس دادن تنگ شده بود، تا شش سال پس از آزادی ممنوع الخروج بودم! مرتب می رفتم که پاسپورت بگیرم، می گفتند ممنوع الخروج هستم! در این مدت هر هفته مجبور بودم که خودم را به دفتر وزارت اطلاعات در همان بازداشتگاه سپاه که زندانی بودم معرفی کنم! به من می گفتند: "رو به دیوار باش!" بعد می گفتند: "تو این یک هفته کی رو دیدی؟ کجا رفتی؟ کجا اومدی؟" پس از شش سال توانستم پاسپورت بگیرم، سال ۱۳٧٧ به آلمان آمدم، پناهنده هستم.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۶۸ و هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶٧ مدیر کل اداره کل اطلاعات استان آذربایجان باختری علی ربیعی معروف به عباد بوده است، بسیاری از ددمنشی ها و بیدادگری هائی که آقای محمدرضا متین درباره برخی از آنها در زندان ها و شکنجه گاه های اورمیه سخن گفته است با برنامه ریزی علی ربیعی انجام می شدند، علی ربیعی که یکی از دانه درشت ترین دژخیمان و شکنجه گران رژیم آخوندی در سرتاسر ایران است پس از نشان دادن شایستگی های بی مانندش در سرکوب دشمنان رژیم ولایت فقیه با جهشی شگفت آور و خیره کننده از سال ۱۳۶۸ تا سال ۱۳٧۵ به پست معاونت پارلمانی – حقوقی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی رسید! علی ربیعی پس از کار در پست های گوناگون که بیشتر آنها در وزارت اطلاعات بوده اند سرانجام وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در دولت حسن فریدون معروف به حسن روحانی شد! در هیچ یک از سرگذشت هائی که تارنماهای رژیم آخوندی درباره علی ربیعی نوشته اند در این باره که علی ربیعی سال ها مدیر کل اداره کل اطلاعات استان آذربایجان باختری بوده و در هزاران کشتار و شکنجه و ددمنشی رژیم در اورمیه و آذربایجان باختری دست داشته است چیزی نوشته نشده است! در پاره ای از تارنماهای ضد رژیم نیز علی ربیعی را مدیر کل پیشین اداره کل اطلاعات استان آذربایجان شرقی نامیده اند که سخن صد درصد نادرستی است! نشانی یافت شده از خانه علی ربیعی: تهران - پونک - خیابان میرزا بابائی - خیابان عدل شمالی - خیابان بهار غربی – خیابان شهید محمد کربلائی احمد - کاشی بیست و یک

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

درباره کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶٧ در زندان تبریز به لینک زیر نگاه کنید، در بخشی از این لینک گفتگوی خانم منیره برادران با آقای محمدرضا متین گنجانده شده است:

http://www.iranglobal.info/node/22002

 

 

منبع: 
کتاب: (ضمیمه: کشتار زندانیان سیاسی در ایران، ۱۳۶۷ ، روایت بازماندگان و اظهارات مسئولان – بنیاد عبدالرحمن برومند)
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
م-س - تبریزی عزیز! از یکطرف مقاومت قهرمانانه رفیق محمد در راه آرمان مردم زحمتکش و محروم قابل ستایش و از طرفی دیگر موجب تاسف . متاسف ازاین جهت که حزب توده خود در حمایت از خمینی و خط امام آن و در تحکیم رژیم ولایت فقیه اسلامی نقش بسزایی داشت. درزمانی که رفیق متین در معرض شکنجه دژخیمان والیان فقیه قرار داشت بسیاری ازرفقا یش درشوروی سوسیالیستی در سناتوریوم های آذربایجان در رفاه و آرامش کامل و در مدارس حزبی حزب کمونیست شوروی در مسکو مشغول دوره های کمونیستی بودند تا در فرصت دیگر با تز "نوین راه رشد غیر سرمایه داری" در تاریخ آینده ایران یک بار دیگر تراژدی حمایت از راه رشد غیر سرمایه داری نظام جمهوری اسلامی به سوسیالیسم را بنوع دیگری تجربه کنند .ازبدی روزگار ورق برگشت واین بار رفقای خوش شانس از کشورهای امپریالیستی سر درآوردند تا شاید از همچو کشوری مثل یونان فرجی برایشان باز شود !