محل تولد: زندان اوین!

عجیب است! وقتى در اوین بودم از هر گوشه و کنارش بیزار بودم، دیوارهایش بوى خون می دادند و هر گوشه اش یادى بود از آنانى که روزى در آنجا تنهائیشان یا لحظات آخر پیش از اعدامشان را با نوشتن پر می کردند، با این همه وقتى خبر خراب کردن اوین و تبدیل آن به پارک را شنیدم انگار خراب کردن اوین برایم به سان خراب کردن خانه اى می مانست که در آن جوانیم را جستجو می کردم!

 

محبوبه مجتهد در سال ١٣۶٤ در حالی که باردار بود به همراه همسرش دستگیر شد، یاشار پسرش را یک سال و هشت ماه در زندان بزرگ کرد! پس از اعدام های سال ١٣۶٧ از زندان آزاد شد، همسرش منصور نجاتى اما اعدام شد! سه سال بعد از ایران به مالزی رفت، پس از هشت ماه در حالى که با پاسپورت جعلى قصد داشت از مالزی به تایلند برود مجددا به همراه پسرش دستگیر شد! این زندانی سیاسی سابق پس از دو ماه به دنبال اعتصاب غذای ده روزه و با پیگیری های عفو بین الملل آزاد شد و توانست از مالزی به تایلند و از آنجا به کانادا برود.

روزهای زایمان

زمستان سال ١٣۶٤ ، روزهاى اضطراب زایمان، بی خوابى‌هاى ناشى از ازدحام جمعیت زندانیان در اتاق دربسته و نگرانى از سرنوشت همسرم! در اتاق تنها سه بار در روز باز می شد! آن هم براى وضو گرفتن نمازخوان ها ! من که روزهاى آخر بارداریم را سپرى می کردم هر چند ساعت یک بار باید به دستشوئی می رفتم، پاسدار سطلى داده بود که برایم به جاى دستشوئی عمل کند، عجب لطف بزرگى! که آن را هم با اعتراضاتم به دست آوردم! شرمم می شد که در برابر چهل نفر از آن استفاده کنم اما مگر چاره دیگرى هم داشتم؟

پانزدهم دی ماه سال ١٣۶٤ را هرگز فراموش نمی کنم، از درد به خود می پیچیدم، ساعت پنج بعد از ظهر بود، یک باره غرق خون شدم! پرستارى که در جمع زندانیان بود وحشتزده گفت که جفت پاره شده و براى خودم و بچه خطرناک است! در آن جمع بودند کسانى که مشت هایشان را بر در بسته می کوبیدند و با فریاد پاسدارها را صدا می زدند اما فریادرسى نبود! آن قدر این مشت ها و فریادها اوج گرفتند که عاقبت یکى از آنها در را باز کرد و همه را به ناسزا گرفت! پرستار گفت: "هر چقدر می خواهى فحش بده! این زن و بچه اش در حال مرگ هستند، اگر به بیمارستان نبریدش می میرند!" این آخرین حرفى بود که شنیدم و پس از آن بیهوش شدم!

حضور پاسدار در اتاق عمل!

چشمم را که باز کردم در اتاقى بودم که چند زن دیگر هم بودند و ناله می کردند، دو تا سرم به دستهایم زده بودند، یکی سفید بود و دیگرى قرمز، زنى با چادر سیاه بالاى سرم بود، با ناله پرسیدم: "کجا هستم؟" زن گفت: "بیمارستان!" بعد سرش را پائین آورد و گفت: "خفه میشى و به کسى چیزى نمیگى و گر نه حسابت با کرام الکاتبین است و در اوین به حسابت می رسیم!" زن پاسدار ادامه داد که: "من به زن هائی که در این اتاق هستند گفتم همسایه ات هستم و شوهرت سفر است و هیچکس رو ندارى، براى همین من به بیمارستان آوردمت!" درد داشتم و منصور (همسرم) را صدا می زدم، می گفت: "بدبخت کافر! ائمه اطهار را صدا کن تا به دادت برسند!"

لحظه اى بیرون رفت که یک باره پرستار با ترس در کنارم آمد و به بهانه درست کردن سرم گفت: "این زنه پاسداره؟ تو زندانى هستى؟" گفتم: "آره!" گفت: "اصرار دارن سزارینت کنیم، دکتر قبول نمی کنه، دکتر گفته در این شرایط براى مادر و بچه خطر مرگ است اما اینها میگن اگر تا صبح زایمان نکرد باید این کار را بکنید چون ما پاسدار نداریم که اینجا بمونه!" پرستار خواست که شماره خانواده ام را بگیره که به آنها خبر بده، گفتم: "خودت را به دردسر نینداز، اگر بفهمند از کار بی کار می شوى!" با صورتى پر از اشک پیشانیم را بوسید و رفت، بوسه اش را هرگز فراموش نمی کنم.

دوازده شب بود که درد به اوج رسید و به اتاق زایمان منتقل شدم، پاسدار هم آمد، شاید فکر می کرد در اتاق زایمان راه فراری است! در شرایطى که با مرگ همراه بودم با صداى گریه نوزادم جانى دیگر در من دمیده شد، نصف شب بود که علیرغم مخالفت پزشک، ما را مثل گوشتى بی جان به عقب ماشین ون انداختند، هنوز صداى گریه بی امان پسرم در گوشم است، آن قدر با سرعت می رفت که ما از یک طرف ماشین به طرف دیگر پرتاب می شدیم! ما را به بهدارى اوین بردند و در اتاقى تنگ و تاریک پرتابمان کردند و رفتند! تختى کوچک و باریک در گوشه اتاق بود، پسرم را در آن جای دادم و در آغوشش گرفتم، هر دو از حال رفتیم!

زندگی در بند عمومی

با صداى گریه یاشار، پسرم، از خواب بیدار شدم، آن قدر ضعف داشتم که قادر به هیچ عکس العملى نبودم، یک باره از روى تخت به زمین افتادم و توان بلند شدن نداشتم، از فریادهایم پاسدارى به اتاق آمد، غرق خون بودم و می خواستم کمکم کند، گفت: "بگو خلق کمکت کنه!" با ناسزا بلندم کرد! فریادهاى نوزادم بند نمی آمدند، گفت: "خفش کن و گر نه بچه را ازت می گیریم و تحویل پرورشگاه می دهیم!" با شنیدن این جمله هر چه قدرت داشتم جمع کردم و فریاد زدم: "می کشمت کثیف!" آن وقت بود که از مشت و لگدش بی بهره نماندم! گفت: "آن قدر اینجا نگهت می داریم که به درک واصل شوید!" و بعد رفت.

چند ساعتى گذشت و پاسدار دیگرى آمد، گفتم: "ما را به بند منتقل کنید، اینجا هر دو می میریم!" انگار که از صداى گریه یاشار و فریادهاى من به تنگ آمده باشد گفت: "باشه اما آنجا با اون جمیعت هر دو عفونت می گیرید و زودتر به درک واصل میشین!" غروب آن روز ما را به بند بردند، انگار به میان خانواده ام رفته بودم، یکى بچه را گرفت و یکى دیگر زیر بغلم را، مادرمرضیه پیر به کنارم آمد، برایم پتو آوردند و مادر مرضیه یادم داد که شیر بدهم، این بار از فرط عشق آنها از حال رفتم، هر کس چیزى می آورد و به خوردم می داد، یاشار را تر و خشک کردند و زندگیمان در بند رنگ و بوئی تازه یافت، مرگ دیگر از همسایگیمان رخت بربست و هر دو با وجود آن همه عشق زندگى دوباره یافتیم.

کودکان زندان

در آن زمان تا جائی که به خاطر دارم تنها یاشار و روشن، پسر ثریا زنگبارى که شش ماه از یاشار بزرگتر بود کودکان بند ما بودند، روشن یک ماهه بود که به همراه مادرش دستگیر شده بود! ثریا زنگباری در کتاب: "پر کبوتر" در ارتباط این دو نوشته است: "یاشار یک سال و هشت ماه در زندان بود و روشن چهار سال!" البته در سال ١٣۶٧ قبل از اعدام ها چند روزى دو دختر حدودا شش یا هفت ساله که مادرانشان از هواداران مجاهدین بودند چند روزى مهمان ما بودند!

اوین و دیوارهایش

عجیب است! وقتى در اوین بودم از هر گوشه و کنارش بیزار بودم، دیوارهایش بوى خون می دادند و نوشته هاى روى آن تا مغز استخوانم را به درد می آوردند، هر گوشه اش یادى بود از آنانى که روزى در آنجا تنهائیشان یا لحظات آخر پیش از اعدامشان را با نوشتن پر می کردند، پنجره هایش از سر تنگ نظرى تنها خطى از آسمان و خورشید را نشانمان می دادند و درهاى آهنیش بیرحمانه ما را از عزیزانمان جدا می کردند، سیم هاى خاردارش سر به فلک کشیده بودند، آب سرد حمامش و سرماى زمستانش و گرماى تابستانش و سر آخر از بهداریش که می توانست گور من و پسرم یاشار باشد! با این همه وقتى خبر خراب کردن اوین و تبدیل آن به پارک را شنیدم اوین با همه تلخی هایش برایم رنگ دیگرى گرفت! انگار برایم به سان خراب کردن خانه اى می مانست که در آن جوانیم را جستجو می کردم! خاطرات به دنیا آمدن پسرم را و دوران کودکیش را، آخرین نفس هاى یارانم را .....

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

منصور نجاتی فرزند علی در دوازدهم فروردین ماه سال ١٣٣٣ در شهر شاهین دژ در استان آذربایجان باختری زاده شد، در تاریخ شانزدهم مهرماه ١٣۶٤ در تهران به همراه همسرش محبوبه مجتهد بازداشت شد، منصور نجاتی سرانجام هنگام کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ١٣۶٧ اعدام شد! نوشتار دیگری در لینک زیر نیز در پیوند با این نوشتار است:

http://www.iranglobal.info/node/42112

 

منبع: 
http://www.radiozamaneh.com/239816
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.