در اوین مورس صدای ما بود!

آخرین ملاقات من و شوهرم عباس تیرماه ١٣۶٧ در زندان اوین بود، پیراهنى را که براى تولدش فرستاده بودم پوشیده بود، چشمانش برق می زدند و می خندید، پر از شور و سرزندگى بود! براى گرفتن ساک عباس من نبودم! بیست و هشتم آبان ١٣۶٧ دو تا ساک از عباس به پدرش تحویل داده بودند، اوین تفریحگاه بشود یا موزه، این خاطرات را از دل ما چه کسى خواهد شست؟

 

من و همسرم عباسعلى منشى رودسرى و دو فرزندم بهاره و بیژن در نهم مرداد ١٣۶۵ دستگیر و به کمیته مشترک که در آن زمان زندان توحید یا بند سه هزار نامیده می شد منتقل شدیم، در همان کمیته مشترک بچه ها را از من گرفتند و تحویل مادرم دادند! در این مدت یک بار مرا براى بازجوئی به اصفهان بردند اما دوباره به کمیته مشترک برگرداندند! اواسط آذرماه همان سال مرا با چند نفر دیگر از بند سه هزار با یک مینی بوس که پنجره هایش را با پرده پوشانده بودند به اوین منتقل کردند! در راه از روزنه بین پرده می توانستم بیرون را ببینم، مردم در رفت و آمد بودند و هیچکس فکر نمی کرد که انسان هائى سرشار از عشق به زندگى و خانواده به سوى سرنوشت نامعلومى می روند که رژیم برای آنها رقم زده است! با وجود اشتیاقی که به دیدن اطراف داشتم باز لحظاتى چشمانم را می بستم و خودم، عباس و بچه ها را در خیال مجسم می کردم که زمانى نه چندان دور در همین مکان ها بودیم! فکر کردن به این که باز ما در کنار هم خواهیم بود بیشتر به رؤیا شبیه بود اما باز این رؤیا از ذهن من می گذشت که آیا ما روزى دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد؟

از هر مکانی که می گذشتیم من خاطره اى داشتم، تا آن موقع نمی دانستم که تهران چقدر براى من زیبا و دوست داشتنى است، بالاخره به اوین رسیدیم، مردى که سر تا پا سیاه پوشیده بود و دستکش سیاهى هم یکى از دستانش را پوشانده بود نام و مشخصات و وابستگى سازمانیم را پرسید، بعد با دستى که با دستکش پوشیده شده بود یکى یکى انگشتان مرا به روى جوهر کشید و در برگه اى سفید در چهارخانه هائى که هر کدام مخصوص انگشتى بودند اثر انگشتان مرا ثبت کرد! طى این مدت با کنجکاوى می پرسید: "ازدواج کرده اى؟ بچه دارى؟ چند تا؟" بعد شماره اى داد که به گردنم آویزان کنم و از سمت چپ و راست و روبرو از صورتم عکس گرفت! پس از مراحل تحویل و ثبت مشخصات مرا به ٢٠٩ اوین تحویل دادند.

مورس در انفرادی ٢٠٩

در سلول که به رویم بسته شد چشمبندم را کنار زدم، در یک سلول انفرادى بودم، در کنار در ورودى پشت به در ایستادم، دیوارها با سفید رنگ زده شده بودند و یک چراغ بالا، سمت راست روشن بود که رویش با جالی هاى فلزى مشبک پوشیده شده بود، درست در کنار در ورودى در سمت چپ من یک دستشوئی و توالت فلزى بود، روى زمین روبروى در ورودى یک پتوى سربازى و شوفاژى قرار داشت که با ورقه هاى آهنى مشبک محافظت می شد، به انتهای سلول رفتم و رو به در برگشتم، بالاى سلول پنجره اى بود که از آنجا می توانستم آسمان را ببینم، پنجره باز بود و هواى سرد علیرغم روشن بودن شوفاژ مرا به لرزه انداخت! پتو را به دور خودم پیچیدم و نشستم، سرما در من نفوذ کرد، نوک بینیم سرما را بیشتر احساس می کرد، بلند شدم شیر آب را امتحان کردم، آب باریکى از شیر سرازیر شد، سعى کردم با حرکت سرما را دور کنم، مشغول وارسى سلول شدم، روى دستشوئی استیل سلول با دقت که نگاه می کردى می توانستى حروف الفبا را در جدول مورس ببینى که حتما دست مهربان زندانی دیگر با زحمت و خیلى ریز آن را کنده بود!

آن روز و آن شب گذشتند و همراه با آن روزها و شب هاى دیگر! من توانستم در این مدت با دو سلول بغلى از طریق مورس ارتباط برقرار کنم، از پائین هم ضربه هائى به کف سلول در اواخر شب آغاز می شدند و به این ترتیب روزها و شب هاى من می گذشتند! نوک انگشتانم درد می گرفت و به توصیه یکى از همان زندانیانى که در تماس بودم ته یک خمیر دندان را با تکه اى پارچه پوشاندم و به این ترتیب از درد انگشتانم رها شدم، موقع ظهر که ناهار می آوردند بهترین موقع براى زدن مورس بود، در این موقع حتى صداى سرودى هم در راهرو به گوش می رسید، بعضی ها که دورتر بودند از طریق سرفه کردن و یا حرکت کیسه هاى پلاستیکى مورس می زدند و به همدیگر روحیه می دادیم و این طورى من فهمیدم که مادر و دخترى هم که بهائى بودند در دو تا از سلول هاى این بند در بندند! تا آنجا که یادم می آید نام دختر خورشید بود، من اما خوشحال بودم که در هوائى نفس می کشم که عباس نفس می کشد، فکر می کردم عباس بعد از برگشتن به اصفهان به اوین منتقل شده است، این به من شور و شوق می داد.

من که به خاطر جا به جائی هاى مرتب از تهران به اصفهان روزهاى حمام را از دست داده بودم موهایم بافه بافه پائین می آمدند! بیش از چهل روز بود که نتوانسته بودم حمام کنم و قبل از آن هم در کمیته مشترک ساعت حمام خیلى کوتاه بود و من تا بهاره و بیژن را می شستم آب گرم را می بستند و خودم نمی توانستم حمام کنم! همان جا با همان آب باریک دستشوئی موهایم را شستم، حس خوبى داشتم، دیگر به سرما عادت کرده بودم اما به توصیه کسى که از پائین مورس می زد به زندانبان گفتم سلولم سرد است و اگر می شود دریچه بالا را ببندند، نگهبان رفت و هیچ خبرى نشد! مجددا به سرد بودن سلولم و باز بودن پنجره اعتراض کردم، این بار نگهبان برایم توضیح داد که هر شش ماه یک بار براى باز و بسته کردن پنجره ها می آیند، چون در این سلول قبل از من یک زندانى با بیمارى قلبى بوده است این پنجره را نبسته اند و دیگر نمی شود کارى کرد!

در کمال ناباورى بعد از نماز ظهر آمد و گفت: "وسایلت را بردار و چشمبندت را بزن و دنبال من بیا !" مرا به سلول دیگرى منتقل کرد، از شکایت خودم پشیمان شده بودم! در اینجا سکوت مطلق بود، بعد از پخش غذا فهمیدم که در سلول هاى دو طرف من هم زندانى وجود دارد، دو، سه روز صبر کردم و بعد تلاش کردم که با زندانی هاى سمت چپ و راستم ارتباط برقرار کنم، زندانى سلول بغل دستی من به مورسم جواب داد اما زندانى سلول دیگر فقط در روزهاى آخر آنجا بودنم به دو یا سه جمله من جواب داد، یادم نیست که چه مدت در ٢٠٩ اوین بودم که از آنجا مرا به زیرزمین ٢٠٩ منتقل کردند!

از بهداری اوین تا انتقال به اصفهان

در سالن آخر که باز شد مرا به درون فرستادند و در را بستند و رفتند، آنجا ده، دوازده نفر دیگر زندانى بودند، دور تا دور سالن خیلى با نظم و ترتیب پتوها را به فاصله چیده بودند و هر کس به یکى از این پتوها تکیه زده بود، بعد از معرفى و آشنائى، به من مقررات سالن را گفتند و به این ترتیب به جمع تازه اى پیوستم، هر روز دو نفر غذا را از بالاى پله ها می آوردند و بین ما زندانیان قسمت می کردند، نظافت سالن و دستشوئی ها هم هر روز بین زندانیان تقسیم می شد.

در این سالن علاوه بر زندانی هاى سیاسى خانمى بود که با بقیه خیلى متفاوت بود و هر روز براى بازجوئی احضار می شد، زن شوخ و شنگول و شادى بود، او را در رابطه با منکرات (به قول خودشان) گرفته بودند، در یکى از شب ها موقع خواب ازش پرسیدم که چرا هر روز براى بازجوئی می رود؟ گفت: "من در یک باند دختران تلفنى کار می کردم و در عرض دو سال شش میلیون پول درآوردم، هر روز هم می روم و فقط می نویسم، باند ما در تمام نقاط ایران شعبه داشت و اگر یک نفر که مسئول ما بود به نام داش غلام دستگیر شده بود ما باید سه، چهار سال فقط بازجوئی پس می دادیم! از همه نوع مشترى هم داشتیم، از مأموران عالیرتبه اداره آگاهى بگیر تا وکیل و قاضى و روحانى و الی آخر!" همیشه از دختر جوانى صحبت مى کرد که اسمش لیلی بود و نگرانش بود، بعدها که از اوین به اصفهان منتقل شدم یکى از پاسدارها گفت: "لیلی دختر خودش بوده است که این خانم براى شبى شش هزار تومان کرایه اش مى داده است!" راست یا دروغ نمی دانم اما گفت که لیسانس اقتصاد دارم اما درآمد این کار بیشتر است! از او پرسیدم: "چگونه عضوگیرى می کردید؟" گفت: "از کلاس هاى قرآن، خیاطى، آشپزى و ورزشگاه هاى زنانه و هر جا که زنان جوان رفت و آمد داشتند آنهائى را که مستعد بودند زیر چشم می گرفتیم و با آنها دوست می شدیم و کم کم که اعتمادشان جلب مى شد به کار می گرفتیم!"

در این سلول بود که با مرى دارش دخترى قدبلند، متین و زیبا آشنا شدم، قبلاً در اصفهان زندانی بود و بعد به تهران منتقلش کرده بودند، او را در ارتباط با گروه طوفان گرفته بودند، بعدها فهمیدم که آزاد شده است اما گویا در یک تصادف ماشین جانش را از دست داده بود! به خاطر دندان درد قرار شد به بهدارى اوین بروم، در راهروى بالا که منتظر ایستاده بودیم از غفلت نگهبانان استفاده کرده و بین من و یکی دیگر از زندانیان که در کمیته مشترک باهم بودیم جمله اى کوتاه رد و بدل شد، من گفتم: "به فلانى هم سلام برسان!" همان موقع زندانى که در طرف راست من ایستاده بود با بازویش زد زیر دست من و گفت: "بانو، بانو من فلانى هستم!" او سال ها قبل دستگیر شده بود، به من گفت که چه کسانى سرموضع مانده اند و یک‌ نفر را هم نام برد که همکارى می کند، این زندانی اشاره کرد که شما خیلى بی پروا هستید کمى بیشتر احتیاط کنید، در بهدارى اوین نوبت به من نرسید و بی نتیجه برگشتم اما دیدار همین دوست باعث شد که شور و شوقى بگیرم.

اوائل ماه دی بود که اسمم را خواندند و گفتند که وسایلم را جمع کنم و چشمبندم را بزنم! در هواى آزاد خواستند که منتظر مینی بوس بمانم، صداى خزیدن و خش خش روی زمین توجه مرا جلب کرد و چون ایستاده بودم می توانستم از زیر چشمبند زمین را ببینم، یک زندانى‌ که لباس زندان تنش بود دمپائی را به دستانش کرده بود و با تکیه به دستانش باسنش را روی زمین می کشید، پاهایش سرتاسر باندپیچى شده بود، هر دو منتظر مانده بودیم، وقتى مینی بوس آمد من خواستم کمکش کنم و دستانش را بگیرم اما او امتناع کرد و خودش را بالا کشید، بعدها فهمیدم کمک به یک زندانى دیگر جرم بود و حد شلاق داشت! وقتى او سوار شد راننده مینی بوس با خونسردى گفت: "چرا دروغ گفتى که تعزیر بشوی؟" مرا جلوى ساختمانى در اوین پیاده کردند و گفتند که می توانم چشمبندم را بردارم، در محوطه باز آنجا کشیش جوان و خوش قیافه اى بود که راه می رفت و مرد دیگرى که سرش را در لاک خودش کرده بود و قدم می زد، من متعجب بودم که چرا بدون چشمبند؟ ما را کجا می برند؟ حدس می زدم باز مراسم تحویل زندانى به عده اى دیگر باشد.

در این فاصله پرسیدم: "من همسرم را مدت هاست ندیده ام، آیا می توانم قبل از رفتن او را ببینم؟" یکى از آنها اسم و مشخصات عباس را از من پرسید، پس از مدتى همان شخص بازگشت و گفت: "همسرت در اوین نیست!" فکر کردم نمی خواهند من عباس را ببینم، بعدها که از عباس پرسیدم گفت: "او را تا هفدهم دی‌ در کمیته مشترک نگه داشته بودند!" سرانجام من، کشیش و آن مردی که سرش در لاک خودش بود را سوار ماشین کردند تا به همراه دو پاسدار به اصفهان منتقل کنند، نگران سرنوشت عباس بودم، در طول مسیر فهمیدم کشیش یک کاتولیک لهستانی است که به او اتهام جاسوسی زده اند! مرد دیگر هم که در فکر بود گفت: "بهائی است و نامش کاوه!"

دیدار دوباره من با اوین

بعد از اعزام به زندان اصفهان و پس از آزادى، براى ملاقات با عباس، همسرم از اصفهان به تهران آمدم! نزدیکی های چهارراه سئول ما را بازرسى می کردند، بعد کارت ملاقاتى به ما می دادند که باید آن را به سینه مان سنجاق می کردیم! اولین بار بود که برای ملاقات با عباس می رفتم، سالن ملاقات از هیاهوى بچه هاى زندانیان پر بود! هر کس بی صبرانه منتظر بود تا نام زندانیش را بخوانند و به سالن ملاقات برود، به خاطر نام فامیل عباس که با میم شروع می شد من تقریبا جزو آخرین نفراتى بودم که براى ملاقات خوانده می شدم، در تمام مدت پشت در سالن می نشستم و با هر بار باز و بسته شدن در سالن قلبم از جا کنده می شد! در اولین ملاقات بالاخره توانستم براى ده دقیقه از پشت شیشه صورت و چشمان رخشان عباس را ببینم و صدایش را از پشت گوشى تلفن بشنوم، پس از ملاقات ما، بچه ها را براى چند دقیقه ای به ملاقات پدرانشان می بردند! من در مدت دو سالى که عباس در زندان بود فقط بعد از آزادیم توانستم به ملاقاتش بروم! به جز دو بار که ملاقاتش قطع شد دیدار من و عباس فقط از طریق تلفن بود و پشت شیشه!

یک بار وقتى حکم عباس را به او ابلاغ کرده بودند یک ملاقات غیر منتظره حضورى به من، پدر عباس و خواهرش دادند! خواهر عباس هم شوهرش در اوین زندانی بود، بنا بر این می توانست هم برادرش را ببیند و هم همسرش را، هنوز بوسه عباس بر لبانم را احساس می کنم و شرمم را از حضور پدر عباس! در سالن ملاقات بچه هاى ما می دویدند، بازى می کردند و نارنگى بین هم تقسیم می کردند، آنها هم بی تاب دیدن پدر یا مادرشان بودند، هنوز فرزندان ما وقتى به هم می رسند از رنگ صندلی هاى سالن ملاقات سخن می گویند و خاطرات آن دوران، زمان ملاقات حضورى چند دانه بادام در مشت کوچکشان می گرفتند تا براى باباهایشان ببرند! یک بار بهاره، دخترم را به خاطر همین چند دانه بادام که در مشت کوچکش گرفته بود از ملاقات پدرش محروم کردند!

آن موقع بهاره سه سال و چند ماه داشت، دست بهاره در دستم بود، او مثل مرغ سرکنده بالا و پائین می پرید و می گفت: "می خوام بابامو ببینم، می خوام بابامو ببینم!" یکى از پاسداران آمد و بهاره را گرفت که ببرد بابایش را ببیند، گویا در چارچوب یک در عباس را به بهاره نشان داده بودند اما نگذاشته بودند که عباس او را بغل کند، بهاره گریه می کرد و می گفت: "من می خواستم بابامو تو روشنائی ببینم نه تو تاریکى!" هنوز از یادآورى این صحنه قلبم سنکوپ می کند، این همه رنج، درد، بار شانه هاى ما کردند و عاقبت ما را دست خالى گذاشتند و کشتند!

کربلائی و بازداشتی موقت!

یک بار ملاقات عباس را براى سه ماه قطع کرده بودند اما من علیرغم قطع ملاقات ها هر دو هفته یک بار از اصفهان با هزار دوندگى و التماس براى یافتن بلیط به تهران می رفتم تا شاید بتوانم عباس را ببینم! هنوز یادمه دهم مردادماه ١٣۶۶ بود، کربلائى، مسئول سالن ملاقات های لوناپارک به من گفت: "ملاقات ندارى!" من اعتراض کردم و گفتم: "شوهر من از درد زانو شکایت داشت!" کربلائى گفت: "ما تحقیق می کنیم!" گفتم: "از اصفهان می آیم!" گفت: "ما تحقیق می کنیم!" گفتم: "چرا هر چى شما می گوئید ما باید باور کنیم اما حرف هاى ما باید در موردش تحقیق شود؟ زندانى که حکم دارد دیگر چرا باید ملاقاتش قطع شود؟" خشمگین بودم و صدایم از حالت عادى بلندتر بود! کربلائى رو کرد به بقیه که آنجا بودند که البته بیشترشان از خانواده زندانیان بودند و گفت: "من زور و قدرت پشت سرم دارم اما داد نمی زنم، این خانم فریاد می کشد!" من هم گفتم: "بله حاج آقا! شما زور و قدرت دارید اما من حق دارم!" کربلائی عصبانى شد و به یکى از پاسدارها گفت: "این را ببر تو یه اتاق تا از اوین بیان ببرندش!"

پدر عباس التماس می کرد که: "مرا ببرید، این عروس من دو تا بچه دارد!" برگشتم به پدر عباس گفتم: "پدر به اینا التماس نکن!" براى مدتى مرا در یک اتاق نگه داشتند، چند بار هم آمدند سؤال هاى بی خود پرسیدند که شاید من عذرخواهى کنم! من هم لجباز پیش خودم گفتم: "حالا دو ماه هم روش!" مرا با یک رنو به اوین بردند، چشمبند و چادر زدند و مرا تحویل شعبه پنج دادند! بازجو گفت که: "شما از اوین خیلى خوشت اومده که دوباره اومدى؟" گفتم: "کى با خوش اومدن به اوین آمده؟ همه را شما به زور میارید!" گفت: "خفه شو! آروم حرف بزن!" گفتم: "من تن صدام همین است، اون آقا هم خوشش نیامد مرا فرستاد اینجا !" گفت: "من می توانم تو را بندازم زندان، می تونم بدم تعزیرت کنند!" من هم گفتم: "من فقط می خوام شوهرم را ببینم، چرا باید زندانى که حکم داره ملاقاتش قطع بشه؟" بحث بالا گرفت و گفت: "تو از کى خط می گیرى؟" گفتم: "من؟ من از گرونى، از دو تا بچه که بدون پدر انداختید رو دوشم، از این که مرا از کار اخراج کردید، من از اینا خط می گیرم!" گفت: "گمشو برو بیرون!"

نشسته بودم و تکان نخوردم! گفت: "پاشو برو بیرون!" گفتم: "خوب، از اول همین را می گفتى!" از اوین تا چهارراه سئول را پیاده سر و سینه زنان طى کردم تا به پدر عباس برسم و از نگرانى درش بیاورم، نبود! بقیه خانواده ها که به ملاقات می رفتند گفتند: "بانو، به ما ملاقات دادند، برو کارت بگیر بیا ملاقات!" رفتم دم پنجره ایستادم، کربلائى سعى کرد مرا ندیده بگیرد و تا چشمش به من می افتاد رویش را برمی گرداند و به بقیه جواب می داد! مژه نمی زدم و همین طور بهش زل زده بودم! وقتى خلوت شد گفت: "تو چى می خواهى؟" گفتم: "ملاقات!" گفت: "ندارى!" گفتم: "همه رفتند ملاقات، به من هم گفتند ملاقات دارى!" گفت: "برو اونا که به تو گفتند ملاقات دارى بیار!" گفتم: "اونا سوار مینی بوس شدند و رفتند!" گفت: "برو پدر شوهرت را بیار!" گفتم: "اون نا امید شد و چون از این که مرا هم نگه داشتید ناراحت شد و رفت!" خلاصه برگ ملاقات گرفتم و بعد از بازرسى رفتم عباس را دیدم، او گفت: "دیروز نهم مرداد بود، یک سال از دستگیرى ما گذشت!" وقتى برایش از برخورد کربلائى تعریف کردم گفت: "با شما که خانواده زندانى هستید این طور رفتار می کنند، حساب کن با ما زندانی ها چکار می کنند!"

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

صاحبخانه تا مرا دید گفت: "برو که پدر عباس داشت سکته می کرد! رفت که اگه بتواند بلیطش را جلو بیاندازد و برگردد شمال!" نفهمیدم تا ترمینال را چطورى رفتم! پدر عباس را دیدم و بهش اطمینان دادم که حال عباس خوب است، پیرمرد بیچاره فکر کرده بود مرا نگه می دارند، وقتى مرا دید خوشحال شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

آخرین ملاقات من و عباس تیرماه ١٣۶٧ بود، پیراهنى را که براى تولدش فرستاده بودم پوشیده بود، چشمانش برق می زدند و می خندید، پر از شور و سرزندگى بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

براى گرفتن ساک عباس من نبودم! بیست و هشتم آبان ١٣۶٧ دو تا ساک از عباس به پدرش تحویل داده بودند اما بعد از مراسم و هر بار که به خاوران می رفتم گه گاه به در زندان اوین هم می رفتم و می گفتم: "می خواهم از شوهرم خبر بگیرم!" مرا از این خط به خطى دیگر وصل می کردند و عاقبت هم بدون جواب برمی گشتم، هر بار می پرسیدم: "چرا؟ چرا زندانی را که شش سال حکم داشت اعدام کردید؟ وصیتش؟ نشانش؟" اما هر بار دست از پا درازتر به اصفهان برمی گشتم!" برادرم می گفت: "هر بار که می روى و برمی گردى ده سال پیرتر شده اى!" اما این تنها کارى بود که از من برمی آمد، حالا اوین تفریحگاه بشود یا موزه، این خاطرات را که چند برگ از مثنوی هفتاد من است از دل ما چه کسى خواهد شست؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانویس:

مورس روشی برای ارتباطات تلگرافی بود که بعدها برای انتقال پیام و اطلاعات بین زندانیان استفاده می شد، زندانیان با ضرب زدن بر روی دیوار حروف الفبا را مراد می کردند و با زندانیان دیگر در سلول های اطراف خود ارتباط می گرفتند و صحبت می کردند، مورس ها به مرور در زندان از شکل اولیه به شکل های پیچیده‌ و پیشرفته تری درآمدند تا زندانبانان قادر نباشند آنها را متوجه شوند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

یادآوری می شود که در این نوشتار (بانو) نام کوچک خانم (بانو صابری) است نه واژه ای که برای ارج نهادن به خانم ها پیش از نامشان به کار برده می شود.

منبع: 
http://www.radiozamaneh.com/243020
انتشار از: