من خوشبخت نیستم

آه من محکوم شده ی این اندیشه ی دگماتیسم اجتماعی سیاسی مذهبی درعصر خویشم
و من هضم شده ی عریان آن تن اشتها ناپذیرازبلعیده شدن روح و جسمی هستم که آذوقه ی مدفون شده ی تفکری شده است که سال ها ست درذره های وجودش انباشته شده است
 من خوشبخت نیستم
به خنده هایم نگاه نکنید
بخت من به بدبختی های یک دیکتاتور پیوند خورده است
ودرمسیر فرسایشی سلول های تمرکز باور به ناباوری رسیده ام
و اینگونه شد که صلیب شکسته ی ضد دیکتاتوری را
در کمپین یک میلیون امضای  سرخ
روی قله ی تردیدها درجهان افراشتم
در فضایی که هنوز زخم های دیکتاتوری
روی تن ناتوانم خشک نشده است
وابلهانه  تجاوزهایش بکارت معصومانه ام را می خراشد
و روح عصیان زده ام را در معبد تنهایی به زنجیر می کشاند
 
آه من محکوم شده ی این اندیشه ی دگماتیسم اجتماعی سیاسی مذهبی درعصر خویشم
 و من هضم شده ی عریان آن تن اشتها ناپذیرازبلعیده شدن  روح و جسمی هستم که آذوقه ی مدفون شده ی تفکری شده است  که سال ها ست درذره های وجودش انباشته شده است
واوست که تمام  وجودم را ذره ذره  می بلعد
واوست که خوشبختی ام را ازسینه های برجسته ام
قطره قطره می مکد
درحالیکه من شب ها گرسنه ازعشق سر بربالین می گذارم
 
 
من خوشبخت نیستم
به خنده هایم نگاه نکنید
من جسد فنا شده ی یک زن متفکر را روی شانه های خسته ام  هر روز روبروی تهی مغزان افراطی مرد سالارمنشانه
حمل می کنم
و این پاپوش دوختن های ضمخت بی تفکر
جانم را به لب آورده است
وفریاد سکوت ممنوع را بالا می آورم بدون اینکه فریاد بزنم
« من هرروزفریاد بی صدای بی فریادی را فریاد می زنم
که اسیردست دیکتاتوری ست که با بمب اتم هم نمی توان
 جمجمه ی تسلط ناپذیرمغرضانه اش را متلاشی کرد
او آنقدر شکست ناپذیر است که تفاله های اتمی تسلطش را
با نیرنگ سازش برمغزم تزریق می کند»
مغزم دارد متلاشی می شود از این قله ی شکست ناپذیر افراطی اندیشه های پوچ و ویرانگری که روح و جسمم را  به عصیان می کشاند
 
من خوشبخت نیستم
به خنده هایم نگاه نکنید
بخت من به بدبختی های یک دیکتاتور پیوند خورده است
« آه وقتی مقیاس مقایسه ی جنسیتی من زن شد
 و مقیاس جنسیتی اومرد است وشهوت قدرت برایش اوج لذت در تمام دوران  تبعیض جنسیتی ست برای شکستن غرور کسی که زیر دستانش دوام آورده است »
من ازاین سنجش کورومشمعز کننده به مرز عصیان رسیده ام
و او هنوز یک تنه برامواج تندروی های موذیانه اش برمغزم می کوبد
 
من خوشبخت نیستم
به خنده هایم نگاه نکنید
من جسد فنا شده ی یک زن متفکررا روی شانه های خسته ام  هر روز روبروی تهی مغزان افراطی حمل می کنم
 
مهناز هدایتی
لندن بهار دوهزارو دوازده
منبع: 
ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

نظر: 
خانم هدایتی حیف شد دست به قلم شدید به جای شاعر شدن باید چرچیل می شدید شما دست چرچیل و از پشت بستید

نظر: 
عدالت طلب عزیز، برداشت شما از زندگی تنها بدست آوردن یک تکه نان است وبس . جایگاهتان هم مشخص است. به هر گوشه ای افتادن و برخاستن . اما زندگی از دریچه نگاه مهناز هدایتی، شکنجه هایی ست که تعداد بیشماری از زنان جهان سوم به آن دچار اند و درگیرش هستند. شاید داشتن پول برای خانم هدایتی نتواند اوج بلند پروازی اش را معنا ببخشد چرا که یک شاعره ی مسئولیت پذیر است که سال ها ست دارد از درد جامعه می گوید و می نویسد. ا و این درد مشترک جامعه ی بیمارگونه را بازگو کرده و سروده است . باید شما بیشتر درک کتید چون به احتمال قوی یک خانم هستید.

نظر: 
نتیجه ازدواج یا ایجاد هر نوع پیوند با انسانی با شخصی دیگر بخاطر پول و مقام و موقعیت همینهاست..............