آنیکا

مدتها این تفاوت من و آنیکا ذهنم را مشغول کرده بود. من حتی این رابطه را از دختر پانزده ساله ام مخفی کردم، ولی آنیکا جزئیات رابطه ما را با دخترش در میان می گذاشت.

آنیکا

آن روز با دختر هشت ساله اش رفتیم جشن میانه تابستان. تمام روز بیرون بودیم. برپا کردن تیر جشن چله تابستان (midsommarstång) و آراستن آن با برگ و گل ها و رقصیدن دور تیر تزئین شده، تئاتر، اسب سواری، گوش کردن به موسیقی مخصوص جشن میانه تابستان.

 

به خانه برگشتیم. دختر خسته تا به تختخواب رسید خوابش برد. من و آنیکا با رسم سوئدی شام سیب زمینی تازه آب پز با کره، ماهی آزاد، بستنی و توت فرنگی خوردیم و در این کوتاه ترین شب سال تا دیر وقت بیدار بودیم.

 

چشمان آنیکا آبی است. به رنگ آبی دریاچه های سوئد در بخش های ژرفش در نور آفتاب تابستان سوئد. همیشه کمی نمناک است شبیه اینکه تازه اشکش را پاک کرده باشد. با لبخند دائمی که بر لب دارد، با نگاه در این چشمان همان آرامشی به تو دست می دهد که در دریا نگاه می کنی.

 

شب خوابیدم، صبح سر میز صبحانه آنیکا به دخترش لویس گفت من دیشب با احد خوابیدم. من از خجالت آب شدم. دخترش پرسید: عاشقش هستی؟ گفت: فکر می کنم. گفت: اگر اینجوره پس خوبه.

تمام روز نمی توانستم توی چشمهای لویس نگاه کنم. پس از رفتن دختر، از آنیکا پرسیدم: چرا اینکار را کردی؟ این کارها گزارش دادن دارد؟ چرا برای او تعریف کردی؟ گفت: اگر من رازهایم را به او نگویم، چگونه باید انتظار داشته باشم او رازهایش را به من بگوید؟ فردا او نوجوان (teenager) می شود. من باید جرات داشته باشم آنچه هستم و می کنم نشان دهم تا او هم همین جرئت را پیدا کند.

مدتها این تفاوت من و آنیکا ذهنم را مشغول کرده بود. من حتی این رابطه را از دختر پانزده ساله ام مخفی کردم، ولی آنیکا جزئیات رابطه ما را با دخترش در میان می گذاشت.

یک روز سر میز ناهار بدون مقدمه، آنیکا به من گفت وقتی صدها نفر بی خانمان هستند من دیگر نمی توانم اینجا روی تخت راحت بخوابم و کنار این میز غذا بخورم. من در سازمان کلیسا برای کمک به بی‌خانمانها ثبت نام کردم می خواهم بروم تمام وقت برای اسکان و غذادادن به بی‌خانمانها کار کنم. تو که اینهمه ادعای بشردوستی داری چگونه می توانی با خیال راحت تو این خانه گرم راحت بدون عذاب وجدان زندگی کنی؟

آنیکا می گفت: برای خوشبخت شدن آدم می تواند مال زیاد کسب کند و یا از خواهش‌ها و درخواستهایش بکاهد. من راه دوم را انتخاب کردم.

آنیکا دوستی داشت به نام ماریا که از طریق آنیکا با او آشنا شدم. خواننده‌ئی بود خوش صدا. آنچه برایم جالب بود، آنها خیلی با هم متفاوت بودند، ولی در عین حال دوستانی بسیار نزدیک. هر چند برای آنیکا قضاوت اطرافیان هیچ مهم نبود، اما ماریا تمام فکر و ذکرش قضاوت دیگران بود. برای او هنرش، کارش، دوستان، همکاران و انسانها زیاد مهم نبودند. از همه مهمتر این بود که او را چگونه می بینند:

  • داوید وقتی مرا دید گفت چقدر خوشگل شدم.

  • از نگاه اریک فهمیدم که فکر می کند من چقدر خوشگل هستم.

پس از آن نهار، آنیکا گه‌گاه پیشم می آمد. دو سال بعد روزی به او گفتم من با یکی آشنا شدم. گفت به خاطر همبستگی زنانه، من دیگر به خانه تو نمی آیم، شاید او دوست نداشته باشد من با تو معاشرت کنم. کتابها و وسایل اندکی که داشت را خانه من برد و آن آخرین بار بود که به خانه من آمد.

گه گاه او را می‌بینم که غذای نزدیک به پایان مصرف را تو صندوق عقب ماشین می گذارد و یا کیسه‌های لباس دست‌دوم را به این سوی و آن سو می کشد، یا مجله «فکتوم» (Faktum) که برای کمک به بی‌خانمان ها چاپ می شود می فروشد و یا دست در دست پیرمردان و زنانی ژنده‌پوش گذاشته است . به نظر می رسد با قناعت و بی‌اعتنائی خود، زمان را متوقف کرده است، چشم و لبخند همان است و اندام کشیده هندبالیست او، هنوز همان جذابی و گیرائی را حفظ کرده است.

بریده‌ای کوتاه شده از کتاب «گذرگاه‌های پر سنگ و لاخ – خودزندگینامه»، احد قربانی دهناری، ۱۳۹۳

منبع: 
http://ahad-ghorbani.com
برگرفته از: 
http://ahad-ghorbani.com

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.