با یاد هما ناطق

"نه....باور نمی کنم
راست این است در این سالها،بسیاری از روشنفکران وُچهره های پرآوازه ی سیاسیِ مانتوانستند یا نخواستند آنچنانکه شایسته وُ بایسته است با عملکردهای دوروُنزدیک شان برخوردی درخُور وُ منتقدانه داشته باشند وپا در راهی بگذارند تا آینه دارانِ آینده،چهره شان را به زلالیِ تمام، به تماشا بنشینند

................
"نه....باور نمی کنم
این شعله ی شکفته ی زیبا را
در دستهای مرگ"
استاد هما ناطق، از تبارِ اندیشه ورزان وُ روشنگرانِ تاریخ معاصرایران، در کشور فرانسه ودر هشتاد و یک سالگی از میان مارفت .
با از دست رفتن او زمانه ی درد مندِ ما، یکی از فرهیختگانِ خجسته ی خود را به خاطره ها سپُرد.
مادرش اهل فضل وُ دانش، پدرش مهندس ناصح ناطق، دانش آموخته ی اروپا و پدر بزرگ اش میرزا جواد تبریزی از مبارزانِ جنبش مشروطه خواهی بود.
زیستن در چنین فضای ویژه ی معنوی،اوراکه ذهنی جست‌ وُ‌جو گر وُ نو جو داشت و تشنه ی آموختن بود ، به دانشگاه پاریس کشاند. در آنجا پس از درس آموزی های بسیار ، در سال چهل وُ شش خورشیدی ،رساله ی دکترای خود را ،در باره ی اندیشه های سید جمال الدین اسد آبادی ( با پیشگفتاری از ماکسیم رودنسون ، پژوهشگر نامدار آن زمان) به زبان فرانسه ، انتشار دادو دو سال بعد، در مقام استاد رشته ی تاریخ ، به دانشکده ی علوم انسانی دانشگاه تهران راه یافت.کلاسهای درس او همواره مورد عنایت ویژه ی دانشجویان این رشته وعلاقه مندان دیگر قرار می گرفت.دانشجویان، مقام وُ منزلت وجایگاهِ شایسته اورا به دُرستی به جا می آوردند و با جانِ شورانگیز وُشیفته اش خالصانه، پیوندی پایداروُ یگانه داشتند.
آثار هما ناطق، به خاطر نکته بینی های تازه ی تاریخی و طرح مسایلِ نوپدید ،به مجلات وُ جُنگ های معتبرِ فرهنگی وُادبیِ آن سالها اعتباری جدید می بخشید ونامِ ارجمندِ او پیوسته، به عنوانِ بانوی تاریخ دانِ برجسته، بر سر زبان ها بود.
با دکتر فریدون آدمیت ،تاریخ پژوه ی نامدار، اثری ماندگار به یادگار گذاشت.
کتابِ " افکار اجتماعی وسیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده ی دوران قاجار" ، ثمره ی این همکاریِ فرهنگیِ فرخنده است.
آنانی که با پژوهش های تاریخی وبا آثار فریدون آدمیت آشنایند ، از سخت گیری ها وُ سخت کوشی های او نیز باخبرند و، به خوبی می دانند که همکاری با چنین مردِ مردستانی ، تا چه پایه، مایه می حواهد.
از هما ناطق کتابها و مقالات بسیاری به زبان های فارسی وُفرانسه منتشر شده است. از جمله:" آیین بابی"،"روشنفکران ایرانی در استانبول"،"وصیت نامه ی عباس میرزا"،"روزنامه ی قانون"،"زنان در مشروطیت"،"انجمن های شورایی در مشروطیت"، "کارنامه و زمانه ی میرزا رضا کرمانی"،"کارنامه ی فرهنگیِ فرنگی در ایران"،و "حافظ،خنیاگری ،می وُشادی"را می توان نام برد.
"چهره ی استعمارگر، چهره ی استعمارزده"نوشته ی آلبر ممی ،پژوهشگرفرانسوی با پیشگفتاری از ژان پل سارتر از ترجمه های درخشان اوست. به زبان فرانسه تسلط بالایی داشت و آن‌گونه که می‌گویند ، زبان‌های انگلیسی،ترکی را به خوبی می دانست وبه زبان آلمانی هم می خواند.
تدریس اودر دانشگاه تهران تا سال 59 با اما وُمگرهایی ادامه داشت.در این میان، ناشناسانِ شناخته شده، به خانه اش می ریزند وپاره ای از دست نوشته هایش را به یغما می برند. او ،بیش از همه با ازدست رفتنٍ پژوهشِ درازدامن اش در باره ی قتل گری بایدوف وزیر مختار روس درایران، افسوس می خورد.
وی، به دنبالِ "انقلاب فرهنگی"، به اجبار به فرانسه باز گشت واز سال 63 خورشیدی" با عنوان استادی تمام وقت ، در موسسه ی پژوهش های ایرانی در دانشگاه سوربن به کار پرداخت" . در پاریس در کنار نویسنده ی ارجمندِ سربلند: غلامحسین ساعدی، سهمی شایسته درانتشارِ" الفبا" ی درغربت داشت وبا دوستان همدل وُهمراه اش در نشرِ گاهنامه ی" زمان نو"که مجله ای نوین وُ وزین بود همت گماشت.
هما ناطق در گفتگو با مجله ی بخارا در پاسخ به موضوع تاریخ نویسیِ جدید می گوید:
"این مبحث مفصلی است که مقولات گوناگونی را در بر می گیرد .حقیقت این است که در این زمینه، من چندان صاحب نظر نیستم بلکه از صاحب نظران وُتاریخنگاران زمانه ام تاثیر پذیرفته ام اما این را هم می دانم که با نگرش تاریخی وُ روشِ تحقیقِ برخی هم ،همسو نیستم به مَثَل، نوشته های کسروی یا ناظم الاسلام را از بابت نشر اسناد، با اهمیت می دانم اماروش وُشیوه ی تاریخ نویسی شان را معتبر نمی شناسم.از میان تاریخنگاران دوران معاصر، دکتر آدمیت را استاد خود می دانم".
وسپس ادامه می دهد "نگارش تاریخ،یک فعالیت روشنفکرانه است بی آنکه باسیاست سروُ کار داشته باشد .به مَثَل، می توان در باره ی جنگ نوشت اما به عنوانِ پژوهشگر، ونه میهن پرست.....یا به گفته ی"وِبِر"،تاریخ نویسی با داوری وُ پیش داوری، بیگانه است .ایدولوژی بر نمی دارد".
ودر همین جا در باره ی تاثیر تاریخ نویسیِ روس ها در ایران می گوید:"تاریخ نویسیِ
ایدولوژیکی و استالینی را حزب توده در ایران باب کرد .با اندیشه های از پیش ساخته وباشعار هرکه با مانیست برماست به میدان آمد .تیشه به ریشه ی شکِ علمی واستقلال اندیشه زد که پیش زمینه های آفرینش هر اثر علمی وهنری به شمار می آیند . با تبلیغ الگوبرداری از ایوانف ها بود...که بعضی نویسندگان به خود اجازه دادند در باره ی تاریخ طبقاتی ایران از دوره ی ماد تادوران معاصر، یکسره قلم فرسایی کنند...بدتر اینکه نقدِ تاریخی، که باز آفرینی وباز نگریِ یک اثر، بر پایه ی اسناد و مُدَوِناتِ نوین است به دشنام گویی و اتهام زنی، بَدل شد".
پس از مرگ استاد فریدون آدمیت ، سردبیر مجله ی بخارا در ایران ازاو می خواهد چند سطری در باره ی دوست ازدست رفته اش بنویسد."کاری است بس دشوار".سرانجام به خود می گوید شایسته تر آن است که از زبان خود او قلم بزنم . پس ، از بین نامه‌هایی که از سالهای 1360تا 2008از سوی فریدون آدمیت برایش فرستاده شده است چندتایی را جدا می‌کند واز میان آنها فرازهایی را بر می گزیند.
می نویسد: در این نامه ها از هر دری ،سخن رفته است .از کتاب های منتشر شده در ایران.از چگونگی وُکندیِ پیشرفتِ تحقیقات خودش و پرسش از چندوُ چونِ پژوهش های من در غربت. بیش از همه به نقد روشنفکران نشسته است.می دانیم که فریدون، اندکی تنها رو وحتا مردم گریز بود. با دید وُبازدیدوُرفت وُ آمد،چندان سروُ کاری نداشت .نه مهمانی می داد ونه به مهمانی می رفت.بی حوصلگی، یکی از خصلت های او بود .با این حال او که خود همواره به تنهایی و تکروی ، خوی گرفته بود در نامه ای به دلداریِ من بر آمد وُنوشت:
"میز بزرگِ کار تو و رساله و یاد داشت هابه تصور فضاییِ من می آید . چرا به تنهایی خو کرده ای؟مگذار غربت زدگی بر شخصیتِ پرتوانِ تو چیره گردد.تو همیشه به همتِ بلند وُپشتکار ، شاخص بودی. به کار آکادمیک بپرداز!که بهترین و شایسته ترین سرگرمی است".در نامه ی مهرماهِ سال 64 می‌نویسد: "تو خود اهل دانش وُ هنری.این خود بزرگترین تسلی بخشِ افسردگی هاست". که البته نبود.
به راستی،هرگز از تشویق من به راهِ پژوهش ، باز نایستاد. او بود که مرا به انتشار"نامه های تبعید"میرزا آقا خان واداشت . چنانکه در 2 اوت 1996نوشت"چه خوب که اقدام به کارِ کتابِ میرزا عبدالحسین بَردسیری کرده ای .این خدمتی شایسته وُ ستودنی است وبه روزگار خواهد ماند...اکنون که به آرشیواسناد قرن نوزده دسترسی داری خیال نمی کنی مجموعه ای از آنها را ترجمه وُ منتشر کنی؟به این روزگار، نشرِ اندیشه وُدانش،ارزشمندترین کار هاست".
نکته ی دیگری که در نامه های فریدون،چشمگیر می نماید، بد بینیِ اوبود نسبت به داروُ دسته ی روشنفکران ایران. از این طایفه، چندان دلِ خوشی نداشت.در نامه های گوناگون از برخی به دُرشتی، نام می بَرَد.برآن بود که اینان، خدمتی به دانش وُپژوهش نکرده اند.جز بیانیه نویسی و اظهار نظردر هر رشته، هنری ندارند.در اسفند 65 نوشت"اساسا این حضرات، روشنفکر نیستند.روشنفکر،خصوصیتی داردوُ تعهداتی را به همراه می آوَرَد.اینان از نظر دانش وُ تفکرِ جدید ،نماینده ی تاریکفکری هستند. برعهده ی اهلِ دانش وُ فکر وُ نویسندگی است که اگر به روزگاری دیگر،فرصت یافتند یک مطالعه ی تحلیلی وُتطبیقی، در کارنامه ی خَیلِ روشنفکران بنمایند...این حرفها برای تو تازگی ندارد حاشیه ای بود بر آنچه تو خود گفته بودی".
با اینهمه، از میان اهل قلم،برخی را برکشیده وُ به دوستی، پذیرفته...ازغلامحسین ساعدی بیش از دیگران نام برده وُیاد کرده .زیرا اورا سخت دوست می داشت. در نامه ها همواره از حال او پُرسان بود .درمرگ غلامحسین نوشت :به حقیقت،خودکشیِ تدریجی کرد. با آنهمه افسردگی وُ رنجهای دیگر.مرگ او واقعا بر قلب من، سنگینی می کند".
باید اعتراف کنم که در زمینه ی تحقیقات، فریدون از راهِ دور با من،همراه بود ومرا به حال خود رها نمی کرد.هربار که متونِ سودمند به دست اش می رسید با پُست می فرستاد.امروز بخشی از کتابخانه ی من، آراسته به کتابهایی است که او فراهم کرده بود.
نمی توان از هما ناطق و پژوهش های گسترده ی تاریخیِ او سخن گفت بی آنکه سایه ی سربلندِ فریدون آدمیت را بر نگاهِ نازک بینِ او نادیده گرفت.هر چند، گهگاه در بَزنگاه های تحلیلی، با استاد خود در تخالُف می‌افتاد وُسخنی دیگر می‌گفت وُ به راهی دیگر می‌رفت .
به هر روی، آنچه را که در اینجا آوردم- افزون بر آشناییِ های اندک با نگاهِ مهربان وُناقدانه ی یک تاریخ پژوهِ برجسته ی دیگر- بیانگرِ رابطه ی صمیمانه ی دو پژوهنده ی ستیهنده ی تاریخ معاصر ماست که سالهای سال،بالابال،برگُستره ی گُسترده ی تاریخ-پژوهیِ ما،همپروازبوده اند و،ردِ پروازوُ آوازشان در دیدگان وُجانِ پژوهشگرانِ آینده، درخشان خواهد ماند.
باید بررسیِ همه جانبه ی کاروُ پیکاروُ کارنامه ی کهنسالِ هما ناطق را- که یکی از جلوه های بالنده ی ظرفیتِ تاریخ پژوهیِ معاصر ماست – به کنکاش گرانِ راستینِ این عرصه ی رنج آفرین، واگذاشت وُدر گذشت.
امادراینجا نمی توان بر یک جنبه ی جانانه از شخصیتِ صمیمانه ی او انگشت نگذاشت.
راست این است در این سالها،بسیاری از روشنفکران وُچهره های پرآوازه ی سیاسیِ ما
نتوانستند یا نخواستند آنچنانکه شایسته وُ بایسته است با عملکردهای دوروُنزدیک شان برخوردی درخُور وُ منتقدانه داشته باشند وپا در راهی بگذارند تا آینه دارانِ آینده،چهره شان را به زلالیِ تمام، به تماشا بنشینند.
اما او گویا این شعرِ شگفت را آویزه ی گوشِ پُرهوشِ خود کرده بود:
سالها باید که تا یک سنگِ اصلی، زآفتاب
لعل گردد در بَدخشان، یا عقیق، اندر یمن
از این روی، سالها سنگِ وجودش را با صداقتی بسیار، در معرضِ تابشِ آفتابِ روزگار می گذارد تا پیوندی گُهربار، با زمان وُ زمانه داشته باشد.
سالها پیش وقتی که نیک وُ بدِ زمانه ی خویش را به سنجش می گیرد با جسارتی زنانه و زبانی، صمیمانه به نقدِ رفتارِ گذشته ی نزدیکِ خود در یکی از بحرانی ترین لحظه های حیاتِ سیاسیِ جامعه ی ما می پردازد که بسیار، تامل بر انگیز است.
در بهمن ماه 1381 در کیهانِ چاپِ لندن، مطلبی با عنوانِ"نامه ی سرگشاده" منتشر می شود که مضمونِ محوریِ آن، فراخوانِ احزاب و آزادی خواهان ایران برای پیوستن به یک "منشور اتحاد ملی" در راهِ نجات کشور از فرو پاشی است.در آن "نامه"، 145 تن از سیاسی کاران،پژوهشگران، هنرمندان را نام برده اند تا با گرایش های گوناگون،دست به دست هم دهند و"وحدت آفرین" گردند. در میان آن نامها اسم هما ناطق نیز آمده بود .
چند شماره پس از آن شماره ی کیهان، نوشته ای از هما ناطق با عنوانِ"خودم کردم که لعنت بر خودم باد" ، در همان نشریه درج می شود که جنبه های ترقی خواهانه و ظرفیت های مدرنِ مردمسالارانه ی آن نامه ی سرگشاده را می پذیرد وبه خواسته های انساندوستانه ی آن "منشور"، دست مریزاد می گوید.
اما سخنِ اصلی اش بر سرِ آن منشور نیست . بر سرِ 145 تن از برگزیدگان یا "جمعِ اضداد" است. می نویسد:"در اینجا سخن از وابستگان به گروه های ملی- مذهبی رفته است.دو واژه ی متضاد .چرا که ملی ،به کشور بر می گردد و مذهبی، به امت.دو مقوله ی آشتی ناپذیر وتهی از محتوای علمی ونا آشنا با هویت ایرانی....در همین روال بر می خوریم به نام روشنفکرانی که پس از 23 سال هنوز برای آن انقلابِ "شکوهمند"،آن راهپیمایی هاو آن عربده کشی ها سینه می زنند وخوش اند به اینکه تاجداران را بر افکندیم و دستاربندان را بر جایشان نشاندیم. چه خوش گفت شادروان غلامحسین ساعدی که از برکتِ آن انقلاب، "عقلِ مردم، مُدَور" و ایران ،"بِرکه ای گشت وُ کِرم پرور شد" حال اگر با انقلابی، کنار می توان آمد این شما وُ این هم ،گویِ میدانِ شما".
و سپس دردمندانه ادامه می دهد "بد بختانه در آن نامه ی سر گشاده به نام من هم اشاره رفته بود . پرونده ی بنده چه بسا نابخشودنی تر از دیگران باشد. چرا که در انقلاب ، هم مدرس بودم و هم محقق! بَدا که شور، چنان وَرم داشت که اندوخته ها و دانسته ها را به زباله دانی ریختم و در همرنگی با جهلِ جماعت، به خیابان ها سرازیر شدم و..."
"از ماست که بر ماست ، " مجموعه ای از مقالات او در باره ی جنگهای ایران وروس وبرخی نوشته های دیگر است که چهره ی برجسته ی این خاتونِ خجسته را در گُستره ی پژوهش های تاریخ ایران ،درخشان تر نشان می دهد .
باری، به هما ناطق- پژوهنده ی عزیزِعرصه ی تاریخ ایران- باید گفت:
هرگز نمیرد آن پدری کو تو پرورید
وان مادری که چون تو (گُهر) زاد، زنده باد.
رضا مقصدی
............

منبع: 
امیل رسیده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مثل اینکه شما با این کامنت های بیهوده قصد جلوگیری از برخورد جدی به این مطلب را داشتید. به نظر می رسد موفق شدید. چون دیگر کسی با این همه کامنت بی معنا رغبت نمی کند کامنت جدی بگذارد. بالاخره باید هوای همشهری های خود را داشته باشید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم و یا آقای محترم پرسشگر!
بله ، بنده نیز مثل شما تنها مرتکب یک خطای نوشتاری شدم و بعوض شماره 67 شماره 68 نوشتم. ساغ و وار اولون!

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای یزدانی محترم!

اولاً - من در نخستین کامنت خود که (در تاریخ 01/13/2016 – 17:48 منعکس شد) نوشتم :

« آقای Anonymous ! چگونه می‌توانم به نشریه فدایی ( شماره های 67 و 68 سال 69 ) و همین‌طور سخنرانی خانم هما ناطق در دانشگاه برکلی آمریکا دسترسی پیدا کنم؟»

در واقع ( بر خلاف ادعای شما ) سال۶۹ را شماره ۶۹ نخوانده ام.

بنا بر این ،در آخرین کامنتم 01/14/2016 - 04:57، تنها مرتکب یک خطای نوشتاری شدم، که شما آن را با بی صداقتی ،علم عثمان کرده‌اید.

ثانیاً - خطای شما ، در کامنت آخرتان ، هنوز به قوت خود باقی است.

همانگونه که پیشتر گفتم، گفت و گوی خانم ناطق با نشریه ی فدایی در( شمارهای ۶۶ و ۶۷ ) آن نشریه منعکس شده است. نه شماره های 67 و 68 . ( آنگونه که شما نوشته‌اید.)

این امتناع در پذیرش خطا را ، به چه باید تعبیر کرد؟ غرور بی حد ، یا تفرعن ؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پرسشگرمحترم وبا نزاکت،
کومنتاری که شما خوانده اید از طرف من نوشته شده بود که اشتباها از جانب مسئول کامنتهای ایرانگلوبال بنام مستعارAnonymous قید گردیده است . من با این کامنت بعدی که در اینجا میتوانید پیدا کنید ازمسئولان تصحیح این اشتباه را خواهش کردم:
" فرستاده شده توسط ا- یزدانی در چ., 01/13/2016 - 11:20
نظر:
کومنتار من سهوا بنام خانم و یا آقای Anonoumus نوشته شده است. لطفا آنرا تصحیح فرمائید.خانم هما ناطق در مصاحبه با نشریه فدائی (شماره های 67 و 68 سال 69)".
اشتباه شما اینجاست که سال 69 را شماره 69 میخوانید. سیزده ساغ اولون!

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای یزدانی محترم!
کامنت را شخصی با نام مستعار Anonymous را نوشت. پرسش من هم از ایشان بود. نه جنابعالی.
بنا بر این پاسخگو هم می بایست ایشان باشد ، نه شما.
حال که شما ، به عنوان نویسنده ی کتاب خود را موظف به پاسخگویی دیدید. این انتظار از شما می‌رفت که مسئولانه پاسخ دهید.نه آنکه طفره بروید.
من به منبعی که آقای بهنام معرفی کرد، مراجعه کردم. گفت و گو با خانم هما ناطق ، در شماره های ۶۶ و ۶۷ نشریه ی فدایی به عمل آمد، نه شماره های ۶۷ و ۶۸ و ۶۹.
شما ، به عنوان نویسنده ی کتاب ،که از این منابع استفاده کردید ، باید متوجه ی این خطا می شدید و از این بابت ، به شخص محترم با نام مستعارAnonymous تذکر می‌دادید ، یا اینکه دست کم کار بران را در جریان این خطا قرار می‌دادید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای اژدر بهنام، ممنون ازراهنمائی شما! ساغ اولون!

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

از آقای اژدر بهنام به خاطر معرفی منبع، صمیمانه سپاگزارم.
آقای یزدانی ممکن است لطف کنند و بگویند که سخنرانی خانم ناطق در دانشگاه برکلی در چه تاریخی بود و منبع قول شان در مورد این سخنرانی کدام نشریه یا کتاب است؟
تصویر اژدر بهنام

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقایان پرسشی و یزدانی گرامی،
نشریه فدایی را می‌توانید در سایت آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران، در آدرس زیر مشاهده کنید:
http://iran-archive.com/start/307

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم و یا آقای پرسشی محترم،
متاسفم که نمیتوانم در این باره کمکی بشما بکنم. امیدوارم بتوانید توسط هموطنانی که دسترسی به آرشیو نشریه فدائی دارند به آرزوی خودتان نائل شوید. من در کتابی که در سال 1991 بزبان ترکی آزربایجانی نوشته ام (ایراندا پارلامنتار سیستمی نین تاریخی) از این نشریه ها استفاده کرده و نقل قول فوق الذکر را به زبان ترکی ترجمه کرده ام .

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای Anonymous ! چگونه می‌توانم به نشریه فدایی ( شماره های 67 و 68 سال 69 ) و همین‌طور سخنرانی خانم هما ناطق در دانشگاه برکلی آمریکا دسترسی پیدا کنم؟
آرشیو نشریه « پیام فدایی و «کار اقلیت» را می‌توان در اینترنت یافت.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حق با شماست. وقتی ستارخان و باقرخان فاناتیک و غارتگر و غیرذالک می شوند، شعبان بی مخ تبدیل به قهرمان ملی می شود. اما دوست عزیز، تاریخ جدا از ادعاهای مورخان ایدئولوژیک، کار خود را می کند. ستارخان و باقرخان را رژیم گذشته بیش از رژیم کنونی می ستود. چندین خیابان را به نام آنان نامگذاری کرده بودند. داوری خانم ناطق از روی انصاف نبود. مورخان بزرگ کارهای آنان را گزارش کرده اند. و مردم ایران هم خیلی گول و منگ نیستند. شاید اگر روزی رژیم سلطنتی به ایران بازگشت، مجسمه هایی از شعبان بی مخ را در میدان های شهرهای ایران برپا کنند. اما او هرچه کرده بود در کتاب خانم هما سرشار با لحن تأییدآمیز آمده است. هرکسی بنابه ذائقۀ سیاسی اش می تواند از آن کتاب مستفیض شود.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آیا چه کسی از شعبان بی مخ قهرمان ملی ساخت؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کومنتار من سهوا بنام خانم و یا آقای Anonoumus نوشته شده است. لطفا آنرا تصحیح فرمائید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم ناطق راه نادرستی در زندگی اش انتخاب کرد. تاریخ نویسی کار هرکسی نیست. متاسفانه در ایران ما هرکسی شور برش می دارد، تاریخ نویس می شود. از همان شیوۀ اظهار ندامتش می توانید به نحوۀ تاریخ نویسی اش پی ببرید. حیدرعمواغلو دست به ترور می زد، درست! اما مگر سازمان چریک های فدایی که ایشان زمانی از هوادارانش بود، جز این می کرد؟ انقلاب اسلامی ضربۀ سنگینی بر ذهن ها وارد کرد.بعضی ها را گیج و منگ و بعضی دیگر را هشیار کرد. امیدوارم نسل جوان امروز جدا از علایق ایدئولوژیکی به بررسی تاریخ یکی دو قرن اخیر ما بپردازد تا آیندگان به سرنوشت ما دچار نشوند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خانم هما ناطق در مصاحبه با نشریه فدائی (شماره های 67 و 68 سال 69) و همچنین سخنرانی در دانشگاه برکلی آمریکا معتقد بود که : انقلاب مشروطیت را آزربایجانیها نه بلکه ارامنه ایکه از قفقاز به ایران آمده بودند براه انداخته اند.... اکثریت اعضای کمیته انقلاب از ارامنه تشکیل میشد.... ستارخان، باقرخان، حیدر عمواوغلو مذهبی های فاناتیک، غارتگران و تروریست بودند
سئوال این هست که خانم ناطق با چه انگیزه ای و با استناد بکدام اسناد تاریخی اینچنین ادعای پوچ و دور از انصاف را بمیان کشیده است؟!
درباره شرکت مبارزین گرجی، روس ، داغستانی ... در انقلاب مشروطیت احمد کسروی مینویسد:
"... باهماد (سوسیال دمکرات) روسی... باین شد که به شورش ایران پشتیبانی نشان دهد و دست همدردی بسوی تبریزیان دراز کند.... بسیاری از کارگران که بستگان این باهماد میبودند خود خواهش میکردند که بیاری تبریز فرستاده شوند.... آمدن اینان

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ایشان درگذشته اند و ما ایرانی ها معمولاً درگذشتگان را می ستاییم همان طور که زندگان را بی پروا می نکوهیم. داوری دربارۀ کارنامۀ ایشان را باید به متخصصان تاریخ و مورخان آشنا به دوره‌ای که او درباره‌اش کار کرده واگذاشت. اما یک مورخ، حتی اگر اشتباه سیاسی کرده باشد، با این لحن و زبان از خطای سیاسی‌اش سخن نمی‌گوید: پرونده ی بنده چه بسا نابخشودنی‌تر از دیگران باشد؛ چرا که در انقلاب، هم مدرس بودم و هم محقق! بدا که شور چنان برم داشت که اندوخته ‌ها و دانسته ‌ها را به زباله ‌دانی ریختم و در هماهنگی با جهل جماعت به خیابان‌ها سرازیر شدم. ادیبانه ‌تر بگویم: «گه زدم و به قول صادق هدایت اکنون آن گه را قاشق قاشق می‌خورم و پشیمان از خیانت به ایران، گوشه ‌ای خزیده ‌ام تا چه پیش آید.»
وظیفۀ مورخ کوشش در جهت نشان دادن علل اشتباه سیاسی است نه اظهار ندامت به این صورت شنیع و تاسف آور – البته اگر