فلسفه‌ای که در خدمت به انسان- واقعیت و آزادی نیست، مفهوم گوهری فلسفه را از دست داده است!

آن دسته از روشنفکرانی که دافع نظم هستند، جرات دیدن واقعیت را ندارند و اگر واقعیت را می بینند و آنرا درک می کنند؛ جرأت بیان صریح آنرا ندارند و طبق یک سیستم فکری متافیزیکی، از نظم ظاهری پدیده‌ها سخن به میان می آورند در صورتی که من از ابتدای این نوشتار تا همین نقطه، به چندین نمونه اشاره کرده‌ام و به نظرم روشنتر از این نیست که سرتاسر جهان هستی، در جوهر و گوهر خود؛ دارای بی نظمی و سراسیمگی است.

نظم و بی نظمی در فلسفه

در مورد موضوع «نظم» نکات مهمی وجود دارد که جدای آنچه در کتاب «در برابر متافیزیک» آورده ام، در این نوشتار به آن می پردازم تا اگر ابهامی در طرح این موضوع نهفته است؛ روشنتر و آشکارتر بشود. اقدام به این کار و روشن کردن حواشی این موضوع مهم است زیرا که در گفتار اخیر برنامه ی رادیو سپهر در روز پنجشنبه هژده هم  فبروری، کسانی در دفاع از ارسطو و موضوع نظم تلاش کردند تا روند بحث را ضایع سازند! تلاشی که درمورد مباحث دیگر هم صورت گرفته بود. از نظر ایشان بروزفصل ها در زمین به صورت منظم صورت میگیرد! در حالیکه بروز فصل ها نیز از چند لحاظ غیر منظم است مثلا  در خصوص کیفیت  و کمیت، فصلها هرگز دارای کیفیت و کمیتی یکسان نیستند و از نظرزمانی بروز فصل ها دارای فاصله ی زمانی با سالهای قبل یا سالهای در پیش است و هرگز نمی توان تصورکرد که مثلا فصل پاییز راس یک ساعت و ثانیه در روی زمین به ظهور یا به پایان برسد_ تعداد روزهای فصول نیز عملا دقیق_ منظم و یکی نیست. حالا یک پرسش. در فصل زمستان بارش برف آیا یکسان و منظم صورت می گیرد؟ حتی به هنگام بارش برف یا باران، آیا به قطره های باران و یا ذرات برف در حال ریزش به سوی زمین توجه کرده اید و آیا این قطره های باران یا دانه های برفی، به همریخته و نامنظم نیستند؟ به این خاطر و در اینجا آنچه از موضوع نظم؛ برای من مفهوم و تجربه شده است می نویسم. باشد که با این پرداخت، موضوع روشنتر بشود.

برای ما این نکته روشن و آشکار است که ارسطو از فلاسفه ی ایده آلیست و اولین کسی است که از برده داری دفاع کرده است و دلایلی را برای این عقیده ی خود اظهار داشته که در زمان حیات خود اونیز در آتن، مورد اعتراض مردم بود و این یکی از دلایلی است که ارسطو دوبار مجبور شد تا خاک یونان را ترک کند و پس از 12 سال به آتن برگردد. اوباور داشت که زن در هنگام بارداری و زایمان تنها یک توده ی فشرده ی ماده را تحویل می دهد و این «مرد» است که به این توده ی ماده یعنی «فرزند» صورت می بخشد! صورت از این نظرگاه یعنی شخصیت و کارکرد! و این خطای دیگر ارسطو بود. از لحاظ فلسفی ارسطو به کمال باور داشت و آنرا در تزهای «کتاب متافیزیک» مطرح ساخت و گفت هر چیزی در این جهان به طرف وضع شکوفنده و کمال خود به پیش می رود؛ مثلا درخت از طریق چهار علت( علت صوری_ علت مادی_ علت فاعلی وعلت غایی) به طرف وضع کامل خود می رود. در حالی  که طرفداران ارسطو به این نکته توجه نمی کنند و یا عمدتا آنرا نشنیده و ندیده می گیرند که همین مثال درخت ارسطو نیز پس از چرخشی دوره ای و به تعبیر ارسطو(کمال درخت) در همآن حال باقی نمی ماند و به خاطر تغییر و تحول طبیعی، به فنومن دیگری تبدیل می شود. یعنی هیچ پدیده ای نیست که حتی پس از طی دوره ی علت غایی یا نهایی؛ در حالت پایانی خود ماندگار باشد. از اینرو پدیده ها مداما دستخوش دگرگونی می شوند و اعلام «کمال» در آنها، نهایت نهیلی بودن این فهم را می رساند. من در کتاب« در برابر متافیزیک» موضوع کمال و غلط بودن آنرا توضیح داده ام.این نکته در مورد ارسطو اهمیت دارد که فیلسوفی اخلاقی است و در دستگاه فلسفی اش و دفاع از اخلاقیات، زنان و خارجیها را از حقوق شهروندی خارج می داند. ارسطو به این ترتیب و در ادامه می گوید که ملوانان، کشاورزان و کارگران وپیشه وران  نمی بایستی دارای حقوق شهروندی باشند و ایشان را از حالت  و حقوق شهروندی  خارج می داند و این در واقع نهایت کوته بینی ارسطو است که بجز عده ی کوچکی از مردهای صاحب منصب و اشراف زاده ی آسوده خیال و ثروتمند؛ دیگران نمی بایستی دارای حقوق شهروندی باشند! این اخلاقیات و دفاع از برده داری، بینش و فهم او را در خصوص اجتماع انسانی به صورتی بسیار زننده به تصویر در آورده است و جالب توجه این است که، در این آراء و افکار ضد انسانی با جامعه ی دموکراسی موجود در همآن زمان یونان نیز خوانایی نداشت و استاد او یعنی افلاطون پیشتر اعلام کرده بود که چه زن و یا مرد، طبق توان خود می توانند در هر کدام از امور دخیل و شریک باشند. ارسطو در مورد کسانی که به تغییرات بنیادی اجتماع باور داشتند  و می گفتند که بردگی برخلاف عدالت است ، دلایلی را ارایه داد که  مقام فلسفه ی او را خصوصا از لحاظ انسانی و اجتماعی به نمایش در آورده است. ارسطو می گفت: زنان­_کشاورزان_ ملوانان_ کارگران و پیشه وران؛ وقت کافی برای تحصیل و تفکر بر روی امور را ندارند و این تنها اشراف زادگانند که از وقت آزاد و خیال آسوده برای تحصیل بهره مندند. به این خاطر تزهای طرح شده در کتاب متافیزیک او، به راستی حاوی مفاهیم متافیزیکی است و حتی با شرایط اجتماعی همآنزمان یونان نیز خوانایی نداشت، چه برسد به اینکه امروزه کسی از چنین دستگاهی فلسفی دفاع بکند که از نظر من با این اقدام  و با تعبیر دقیق خانم  مارتا نوس باوم استاد فلسفه دردانشگاه براون آمریکا، بر کوته بینی ارسطو و خویش می افزاید. دفاع از ارسطو در زمان جاری مرا به یاد بحث و مصاحبه ای از ژاک دریدا تحت عنوان  The Notion of Stupidity یا«مفهوم حماقت »می اندازد؛ چرا که دفاع از ارسطو به معنای دفاع  از مفاهیم متافیزیکی  و برده داری است!

اما به موضوع اصلی بازگردیم.

طبق یک مفهوم فلسفی اگر کسی بتواند نظم را در جهان هستی به اثبات برساند، اصولا و اساسا توانسته است وجود یک ناظم به نام خداوند را به اثبات برساند. یک ناظم الهی که توانسته است جهان نامنظم را نظم ببخشد و از آنجا که جهان هستی نامنظم و پیچیده است، پس برای نظم دادن آن، بایستی ناظم آن بسیار پیچیده تر از نظم هستی باشد و این خود یکی از برهان های پنج گانه ی توماس آکویناس است که  می گوید: یک ناظم الهی به جهان هستی نظم بخشیده است! ولی اگر چنین ناظمی وجود دارد، پس بایستی خود او از نظام پیچیده ی هستی، بسیار پیچیده تر باشد. ( فراموش نکنیم که توماس آکویناس در طرح این برهان، خداوند را در این خصوص مثتثنی کرده است و به قول ریچارد داوکینز، در این صورت صحبت بر سر نظم جهانی بیهوده خواهد بود چون این برهان آکویناس، ناظم الهی را مثتثنی فرض کرده است!) پس موضوع در این است که اگر در جهان نظمی برقرار است، بایستی یک ناظم هم موجود باشد. با مردود دانستن نظم  و دریافت علمی و فلسفی بی نظمی درهستی؛ وجود ناظم الهی یا متافیزیکی  نیز مردود می شود!

باور من در این خصوص از این قرار است که جهان هستی نا منظم است. برای درک عمیقتر این دریافت، می توان هر فنومن یا تکه ای از هر هستنده ای را در زیر میکروسکوپ قرار بدهیم... آنچه به نمایش در می آید، جهانی از نا بسامانی و گریز اتمها از همدیگر_ نا منظمی  و فرار عناصر داخلی اتمها از همدیگر است. این یعنی به روشنی دیده می شود که جهان اتمها نامنظم هستند و این یک موضوع پایه ای است زیرا که بر خلاف فهم متافیزیکی، من باور دارم که جهان هستی از مواد تشکیل شده است و پایه ی اصلی مواد، اتم ها هستند.                        

دوم اینکه  آرایش اتمها در هستنده ها؛ نامنظم اند. و چون مجموع جهان هستی از اتمها ساخته شده اند؛ پس نتیجه این است که سرتاسر هستی نامنظم است!

اما پرسشی پیش می آید بر این مبنی که خودِ نظم از کجا طرح یا پدید می آید؟!

مثال های فراوانی را می توان مطرح ساخت تا چگونگی این خطای انسانها در مورد وجود نظم، روشن بشود. اصولا اساس نظام ها ی موجود در هر عرصه ای، برهمین مبنا قرار گرفته اند.

 1_ ادبیات و شعر. هنگام پدید آمدن یا نوشتن یک شعر، شاعر واژه هایی را که پراکنده و نامنظم هستند، در کنار هم می چیند. اما هنوز هم با وصف قرار دادن واژه ها در کنار همدیگر، نظم بایسته ای را ناظر نیستیم؛ از اینرو شاعر به وسیله ی قافیه ها و ردیف ها در یک غزل یا ترجیع بند ویا قصیده و غیره، تلاش می کند تا به واژگان سراسیمه و نامنظم؛ نظمی ببخشد و آنرا در قالب یک غزل یا قصیده و به عنوان یک شعر موزون و منظم؛ ارایه بدهد. حالا چه اتفاقی افتاده است؟ پاسخ این است که شاعر نظمی ظاهری را از بی نظمی واژگانی به وجود آورده است که در شعر کلاسیک ایرانی نام آنرا شعر موزون گذاشته اند. به این معنا که شعر ذکر شده، دارای وزن و قافیه و ردیف و غیره است... و مجموعا این شعر به ظاهر منظم قلمداد می شود! من می گویم به ظاهر زیرا که هنوز هم بی نظمی در همین شعر موزون حکمفرماست، چون وقتی به تعداد حروف در هر مصرع دقیقا نگاه می کنیم، تعداد حروف یک مصراع با مصراع بعدی دقیقا یکی نیست. دوم اینکه آرایش حروف در کلماتی که به کار رفته اند، همسان_ یک میزان و منظم نیستند. حتی تعداد حروف در یک بیت با بیت بعدی یا قبلی یکسان و مساوی نیستند پس نتیجه این است که در همین شعر موزون به ظاهر به نظم در آمده؛ باز هم بی نظمی وجود دارد.

از هر دو لحاظ آوایی  و محتوایی نیز کلمات به کار رفته شده در مصرع ها و ابیات، باز هم بی نظم و سراسیمه هستند. اگر درمقابل این طرح در پدیدار شعرکلاسیک و در زبان فارسی یا کردی، شعر نیمایی را مطرح سازند، باز هم من خواهم گفت که ساختار اینگونه از اشعار نیز نامنظم اند. درست است که در شعر نیمایی و یا سبک سپید(سبک شعر احمد شاملو_ و یا ماموستا گوران در شعر کردی) به یاری واژگان هم آوا؛ نوعی نظم به ساختار شعر می بخشند؛ اما به وضوح پیداست که خود واژه ها و مصراع ها، از زیر فشار نظم اعمال شده ی شاعر می گریزند. من فکر میکنم که این گریزها و این یاغی بودن واژگان؛ حتی در قالب سروده ها و اشعار؛ خود نوعی از جوهره ی زیبایی را به نمایش می گذارند.

2_ در جهان موسیقی نیز بی نظمی آواها و صداها از چند لحاظ آشکار است. شما اگر مثلا و حتی به تکرار یک نت را اجرا می کنید، غیر قابل تصور است که این نتها از لحاظ فرکانس ارسالی در فضا و همچنین شنیداری، فیزیکی یا طبیعی با هم برابر باشند_ضرب آهنگ هر نتی با نت دیگر مسلما متفاوت است و این نتها در مقایسه ی با همدیگر منظم نیستند. روشنتر اینکه صدای برخاسته شده از سیم تار یا سنتور یا هر ساز دیگری در یک نت اجرا شده، با نت بعدی و نتهای دیگر متغیر و نا منظم اند. موضوع را کمی بیشتر بشکافیم. یک نت سل را در نظر بگیریم که در یک قطعه ی موسیقایی به اجرا در می آید. درک و فهم این نت در تفاوتی است که همآن نت با نت دیگر مثلا «فا» و یا «دو» یا نت «ر» دارد. در کنار قرار دادن این نتهاست که به یک بیان موسیقایی می رسیم و این یعنی از نتهای متفاوت و متغیر در یک قطعه یا در یک میزان موسیقایی، به مفهومی آوایی در موسیقی می رسیم که ظاهر آن منظم است اما از اساس و ریشه بی نظمی آن فریاد می زند و از نظر من همین بی نظمی موجود در نتها و آواهاست که در برگیرنده ی زیبایی هنری موسیقایی است و گرنه تکرار مداوم یک نت، گوش را می آزارد. اختلاف و تنوع نتها است که حالتی از زیبایی هنری و آرامش یا شادی و یا اندوه را در موسیقی به وجود می آورد. حتی خود متافیزیک مداما از ترفندهای جدیدتری مثل سوء استفاده از زیبایی طبیعی  و همچنین زیبایی هنری در آثار هنرمندان در همه ی شاخه ها و در مکان های مقدس و ماوراءالطبیعی  بهره می گیرد و از همین طریق نیز به حضور خود درمیان اذهان و اجتماعات ادامه می دهد و این یعنی بازتولید متافیزیک در میان افکار و اجتماع و فرهنگ...

3_ در نوشتار و در گفتارهم، باز به همین شیوه متوجه هستیم که آواهای خارج شده از دهان گوینده، منظم نیستند. از لحاظ فرکانس ها نیز هر حرفی که ادا می شود، با حرف دیگر متفاوت است و این تفاوت و دگرگونی برای من دقیقا معنای بی نظمی را مفهوم می سازد. به همین نوشتار و سطرها و پاراگراف ها توجه کنید. آیا واژه ها و کلمات همگی مساوی اند؟ آیا اینهمه نا منظمی و فرار حروف از همدیگر جلوی دیده ها؛ به نمایش در نیامده است؟ از سویی دیگر و در بار معنایی و مفهومی که واژه ها و جملات دارند؛ آیا در بر گیرنده ی مفاهیم متفاوت و نامنظم نیستند؟ نتیجتا در همین مثال هم متوجه هستیم که نویسنده تلاش می کند که به بی نظمی ها، نظمی را ببخشد تا معانی و مفاهیم یا  منظوری را به خواننده برساند. تازه اینکه آیا هر خواننده ای نیز با خواننده ای دیگر در همین مطلب پیش روی دیده ها؛ همدست و هم سطح اند؟ آیا همه ی خواننده های مطالب در نوشته ها؛ منظور نویسنده را واقعا به یک اندازه درک می کنند؟ پاسخ من این است که چنین تصوری خطاست. نتیجتا بی نظمی حتی در مفاهیم نیز خود را نشان می دهند. در همین مثال نوشتار نکته ای بسیار ظریف وجود دارد که متاسفانه مورد توجه قرار نمی گیرد. شاید به تعبیر مارتین هایدگر تکرار موضوعاتی از این قبیل و آشنایی مخاطب با سطح موضوعات و پدیده ها، باعث «تودستی» شدن آنها می شود.

واقعیت این است که در داخل نوشتار عنصری وجود دارد که آنرا «نقاط سفید» می خوانیم. درک و شناخت از نقاط سفید، برای خوانندگان مختلف؛ برداشت ها و دریافت های مختلف را سبب می شود و برای همین هم هست که خوانندگان مطالب و متون یا نوشتارها، با نویسنده شریک و در متن دخیل می شوند... ای بسا نویسنده مطلبی را طرح کرده و می نویسد و به خاطر وجود نقاط سفید در نوشته ها؛ خوانندگان آن، برداشت ها و مفاهیمی غیر از خود نویسنده را به دست می دهند یا می فهمند در صورتی که نویسنده خواسته است تا تنها یک موضوع را به خواننده برساند اما خواننده ی متن، به خاطر درک_ شناخت و فهمی که مستقل از درک و دریافت نویسنده است، دریافتی نهفته در واژگان را متوجه می شود که به هیچوجه موردو منظور نویسنده نبوده است!(بنا بر این در متن مورد مثال ما، هم مفهوم یا قصد نویسنده وجود دارد و هم از طریق وجود نقاط سفید، درک و فهم مخاطب به ظهور می رسد)از این لحاظ متوجه می شویم که جدای دخالت و شراکت خواننده در متن، دریافت مفاهیم نیز متغیر می شوند. اما چرا این حالت روی می دهد؟ و چرا مخاطب یا خواننده از طریق فهم واژه ها، به مفاهیمی غیر از مفاهیم نویسنده می رسد؟ پاسخ این است که مخاطب متن، خود دارای درک و شناخت خاص خود از واژگان و مجموع ساختار متن است. دیگر اینکه تجربه و دریافت مخاطب با نویسنده همسان_ منظم و یکی نیست؛ حتی اگر هر دو روی یک موضوع خم شده باشند. یعنی اینکه نوشتار نویسنده به یک موضوع مربوط باشد ولی از سویی خواننده جدای منظور نویسنده، خود از بار معنایی یا مفهوم واژگان؛ چیزی یا چیزهای دیگری را در تفکر خود آماده می سازد یا به آن می رسد.

نتیجه ی بحث تا به این نقطه چنین است که «نظم» در هیچکدام از این عناصر وجود ندارد بلکه برعکس؛ این بی نظمی است که از هر زاویه ای سر بر آورده است. اگر می گویند که خوب این نوعی به همریختگی و اشتباه است! من چنین داوری و قضاوتی را خطا آمیز می بینم زیرا که همین تضادها و بی نظمی هاست که به مجموع کار؛ نوعی زیبایی و «ارزش» بخشیده است و در واقع اگر در میان همه ی انسانهای اجتماعات موجود، یک نوع فکر و یک نوع دریافت و فهم جاری باشد؛ این خود نشانگر آن است که این اجتماع فیزیکی یا طبیعی نیست و همه مصنوعی رفتار می کنند! بنابراین به نظرم نمی باید این تضادها و تفاوت ها را به دیده ی منفی نگریست بلکه بایستی متوجه این نکته شد که همین تغییرها و تفاوتهاست که زیبایی ها را به وجود می آورد و از سویی در عالم مفاهیم و دریافت ها، باعث پدید آمدن درکهای دیگر و جدیدتری می شود که مسلما این دریافت های جدیدتر و یا نوین تر؛ ارزشمند هستند. اما همیشه اینرا تجربه می کنیم که انسانها به خاطر عادتی که به فنومن ها و پدیده ها دارند؛ نمی خواهند وجود این تضادها و زیبایی ها راببینند چونکه با ساختار متافیزیکی «سکون» و «ثبات» خو گرفته اند و فاصله گرفتن از این فهم های متافیزیکی؛ برای ایشان دشوار و سخت است. حتی اندیشیدن در رد مفاهیم متافیزیکی برایشان مشکل و دشوار است و به همین خاطر است که از هر زاویه ای ندای متافیزیک را نظاره گریم. گوشها و دیده ها به حضورمتافیزیک و مفاهیم متافیزیکی عادت کرده اند. عصیان و اعتراض به این حالت ها و آواره کردن انسانها از این دریافت های سنتی که دچار آنند؛ اندوه و نوعی دلهره را به وجود می آورد که شرح آن آسان نیست؛ چونکه بیان و شرح ساده ترین ها؛ به نظرم مشکلترین ها نیز هست.

موضوع نظم را از زاویه ای دیگر بررسی کنیم.

این نکته آشکار است که نظامهای موجود در ساختارها، از اساس و ریشه به پدیدار نظم مربوط هستند. هر ساختار و هر نظامی را که در نظر می گیریم، به روشنی می فهمیم که در اساس و ریشه تلاش شده است که نظمی در آن حاکم یا موجود باشد. مثلا در فلسفه ی سیاسی، نظامهای دولت ها و حکومتها را درنظر بگیریم و در این میان نظام جمهوری اسلامی ایران که خود بخش بسیار کوچکی از نظام سیاسی جهانی است.

فکر نمی کنم که خواننده ی این متن، نداند که نظام مورد بحث، تلاش می کند تا جامعه ی ایرانی را به نظم مورد قبول خود وا دارد. به این خاطر هم هست که در همین نظام شاهد سیستمهایی هستیم که «هدف غایی» جمهوری اسلامی را به پیش می برند و اگر کسی در برابر این نظام ایستاده و به آن اعتراضی بنیان فکنانه بکند؛ یا به زندان می افتد و یا جانش را از دست می دهد. در هر حال نظم اعمال شده ی شرعی و اسلامی به اجتماع، خواستگاه نظام موجود است و از طریق به اجرا در آوردن چنین نظم و خواستگاهی است که این پدیده به حیات خود ادامه می دهد. بایستی به این نکته هم اشاره نمود که چون نظام جمهوری اسلامی، با قدرت سیاسی و نظامی و قضایی و اجرایی و غیره پیوند خورده است، از اینرو و به خاطر جوهره ی هستی، نقاط مقاومت و متضاد با همین نظام نیز شکل گرفته و مدام هم شکل می گیرند که در نتیجه جنگ و درگیری ما بین این دونظرگاه یا پدیده ها، به جریان می افتد زیرا که در هر نقطه ای اگر قدرتی هست، مقاومتی هم در برابرش ایستاده است و به نظرم این دو پدیدار لازم و ملزوم همدیگر اند. درست مثل راه رفتن یا دو چرخه سواری کردن و یا رانندگی کردن. تحلیل هر کدام از این اقدامات به ما نشان می دهد که قدرت یا نیرویی حتی در صورت پتانسیل بودن یا نیرویی ذخیره شده در باطری و یا موجود در بنزین و سوخت وسایل نقلیه، به عنوان هستنده ای است که اساسا در مقابل نقاط مقاومت و درگیری این دو(قدرت و مقاومت)؛ «حرکت» به دست می آید. و می دانیم که جاذبه ی زمین روی هر فنومنی تاثیر گذار است و بجزفضای خلاء، هیچ استثنایی برای رد جاذبه ی زمین نیست. به این خاطر قدرت ها مداما با نقاط مقاومت روبرو هستند و از حاصل درگیری آنهاست که چیزی به نام حرکت به وجود می آید. در هر صورت نظم تزریق شده ی نظام جمهوری اسلامی ایران، دقیقا تلاشی است برای به نظم در آوردن بی نظمی های موجود در افراد و کلیه ی اجتماع  ایرانی. معنای این بیان ما چنین است که در اعماق اجتماع ایرانی و به دلایل بسیار زیاد، بی نظمی و فرار از نظم تزریقی نظام موجود؛ دارای هستندگی است و به هیچ شیوه ای نمی توان این بی نظمی و اعتراض را منکر شد. شنیدن بیانات امامان جمعه در شهرها و تلاش ایشان برای به نظم در آوردن اجتماع ایرانی در جهت خواستگاهی مذهبی و دینی؛ چیزی است که به وضوح آشکار است و مجموع اقدامات مسئولین این نظام در جهت حفظ نظام از بی نظمی های موجود در عرصه های مختلف است که به ظهور می رسند.

بسیاری از مردم امروزه در متون و سخنرانی های رهبران جهان می خوانند و می شنوند که از «نظم نوین جهانی» صحبت می شود! یعنی این نظم نوین جهانی چیزی غریبه نیست که تازگی داشته باشد. اصلا دقیق شدن به همین ترکیب سه کلمه ای حاکی از نظم نوین جهانی، خود بیانگر و نشاندهنده ی بی نظمی های موجود در جهان است. دیگر بماند اینکه وضعیت خاور میانه و جنگ های در حال جریان آن و یا جنگ های قبایل آفریقایی و در گیری های داخلی کشورها؛ همگی حاکی از بی نظمی و اعتراض است. چند قطبی شدن قدرت های نظامی و اقتصادی جهان نیز، دقیقا حاکی از کشاکش میان آنهاست و اینکه در نشست های مختلف، همین رهبران باز دوباره از نظم نوین جهانی صحبت می کنند ولی آنچه هر ساعتی بروز پیدا می کند، بی نظمی و درگیری است که به همآن مطلب پیشین یعنی خواستگاه قدرت ها و نقاط مقاومت بر می گردد. پس نتیجه این است که در جهان سرتاسری موجود، نیز هیچ نظمی برقرار نیست و تلاش قدرت های مختلف برای به نظم در آوردن اجتماعات؛ کاری است که در فلسفه آنرا دور باطل می خوانیم.

نکته ی بسیار مهم دیگر این است که آن دسته از روشنفکرانی که دافع نظم هستند، جرات دیدن واقعیت را ندارند و اگر واقعیت را می بینند و آنرا درک می کنند؛ جرات بیان صریح آنرا ندارند و طبق یک سیستم فکری متافیزیکی، از نظم ظاهری پدیده ها سخن به میان می آورند در صورتی که من از ابتدای این نوشتار تا همین نقطه، به چندین نمونه اشاره کرده ام و به نظرم روشنتر از این نیست که سرتاسر جهان هستی، در جوهر و گوهر خود؛ دارای بی نظمی و سراسیمگی است. حتی نظم ظاهری تن یک انسان سالم نیز روزی به خاطر بیماریهای مختلف، به فروپاشی و مرگ می انجامد که دقیقا نشانگر همآن بی نظمی است که سر انجام کارها و امور را رقم می زند. در عالم هنر مثلا نقاشی نیز بی نظمی آرایه ها و رنگها و خطوط در یک اثر، بیانگر بی نظمی است؛ هر چند که در ظاهر بتوان تصویری را منظم تصور نمود ولی اگر همآن تصویر را با اندیشه ای دقیق و علمی نگاه کنیم؛ به وضوح شاهد بی نظمی موجود در اثر خواهیم شد بنا بر این تکرار می کنم که نتیجه ی کلیت این بحث، بی نظمی در سرتاسر هستی است. ولی وقتی کسانی به نظامهای موجود اشاره می کنند، آری وجود نظامها را من انکار نمی کنم. این نظامهای موجود در کشورها وجود دارند که در قالب سیستمها_دولت ها و حکومتها شکل گرفته اند. خود نظامها و وجودشان ملموس و عملکرد آنها نیز معلوم است ولی توجه کنید که چنانچه قبلا توضیح دادم؛ همین نظامهای موجود تلاش می کنند که بی نظمی ها را به «نظم» در بیاورند. و این در اساس و ریشه یعنی هر چیزی و هر پدیداری در جهان بی نظمی فرو رفته است و آنچه در قالب نظم به ورطه ی ظهور می رسد تنها وهمی است که به نمایش در آمده است. دیده ای ریز بین و اندیشه ای فلسفی است که می تواند به آسانی آنسوی ظاهر را بنگرد و ژرفنای فنومن ها را ببیند و چنین نگاهی اصولا به متافیزیک پشت کرده و ترفندهای متافیزیک را می شناسد و به همین خاطر است که در هر موردی از شناخت ها؛ با تردید و ادامه ی تحقیق به آنها می نگرد نه اینکه ظاهر ساختارها را دیده و در همآن سطح و ظاهر ایستاده و اسیر در متافیزیک باقی بماند. بلکه برعکس فهم پسا مدرن می رساند که هر مفهومی و هر پدیده ای؛ دارای ابعاد گوناگونی است که بسیاری از این ابعاد در پرده ی سکوت و دور از چشم سر به سر می برند. بایستی آنها را به طوری عمیقتر نگاه کرد و عمق و ژرفنای آنها را شناخت و گرنه فرو غلتیدن در مفاهیم متافیزیکی و ندیدن واقعیات در این ژرفناهای تاریک؛ حضور در روشنایی کاذب متافیزیک را سبب خواهد شد.چیزی که در گذر هزاره ها حتی برای بسیاری از روشنفکران، به صورت عادت در آمده است و بریدن ازعادات _موهومات_ سنن _ مرسومات و مفاهیم متافیزیکی را سخت و دشوار کرده است.

نتیجه ی نهایی این بحث چنین است که سرتاسر جهان هستی نا منظم است و هیچ ناظمی هم برای نظم بخشیدن به هستی وجود نداشته و ندارد.

18 فبروری 2016

نادر خلیلی

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سپاس از درج مطالب انسانی فرهنگی ادبی فلسفی . ننگ و نفرین بر مروجین راسیسم و تنفر قومی و منکرین تمدن و فرهنگ چند هزار ساله دیگران . .... حسودان و بی هدفان آواره که بعد از همکاری با شاه و شیخ در اروپا و امریکا بیاد هویت و زبان مادری افتاده اند .