دهکده زنان

هر دهی به یک خانه ی خدا احتیاج دارد، همین طور هم به یک کدخدا. کی اینجا مبارزه کرد تا ده ما برق سراسری داشته باشد؟ کی هر دفعه موقع انتخابات برای شماها برنج و غله و حبوبات و گوشت و ساندیس مجانی از شهر میآورد؟ و کی حالا شب و روز تلاش میکند تا دکل گیرنده تلفن موبایل بالای کوه نصب بشود تا شماها بتوانید با همدیگر و با تمام دنیا صحبت کنید؟

بخشی از رمان "دهکده زنان"

 

    کدخدا تپانچه را از دست مرد معلول قاپید، دستمال پیچیده شده دور آن را روی زمین انداخت و اهانت­آمیز غرید:

«دستمال کثیفت را بردار!»

    مرد معلول بار دیگر با مشقت خم شد، دستمالش را از روی زمین برداشت، دو دفعه آن را در هوا تکاند و در حینی که آن را در جیب شلوارش فرومی­برد، گفت:

«خدا را شکر که تو هنوز زنده­ای، کدخدا! اما راستی چرا می­خواست تو را بکشد؟»

«من چه می­دانم؟ از خودش بپرس!»

    مرد معلول نگاه کوتاهی به پدر وامانده انداخت، اما دوباره به سوی کدخدا برگشت و ریشخندکنان پرسید:

«شاید چون تو خواستی تمام پس­اندازش را ازش بقاپی؟»

«چی گفتی؟ من و پس­اندازش؟ خفه شو، مردیکه چلاق!»

«آفرین، کدخدا! آفرین! هر کسی را که توی خارج پولی درآورده، سرکیسه می­کنی، و اگر طرف به اندازه­یی که تو ازش باج خواستی بهت نداد، سعی می­کنی با اسلحه بکشیش، یا که تحویلش بدهی به پاسگاه ژاندارمری؟»

«افتراست. من هرگز نه از او و نه از هیچ­کس دیگری اصلن باج نگرفتم. چلاق بی­حیا، از حیاط خانه­م گورت را گم کن و دیگر هرگز جلوی چشمم ظاهر نشو!»

«آفرین! آفرین کدخدا! اما به اندازه­ی کافی هستند کسانی که می­توانند شهادت بدهند، چند بار تو به دلایل متفاوت آنها را سرکیسه کردی!»

    کدخدا لحظه­ی کوتاهی چهره­ی حاضران در حیاط خانه­اش را از نظر گذراند. وقتی که در بین آنها، بجز پدر وامانده، کس دیگری از همولایتی­های برگشته از خارج را نیافت، مطمئن گفت:

«چلاق لعنتی، تو فقط یک نفر را بهم نشان بده که ادعا کند من ازش باج گرفتم! آنوقت پست کدخداییم را می­گذارم کنار، و تو می­توانی کدخدا بشوی!»

«آره. تا حدودی حق داری. اینجا بجز این آدم بیچاره دیگر کسی نیست که باج­گیریت را ثابت کند. بقیه همه دارند توی خارج جان می­کنند. من از خودم می­پرسم که ما را اصلن چه نیاز به کدخدا؟»

«مردیکه ضد خدا! افترازن! بی­همه­چیز! هر دهی به یک خانه­ی خدا احتیاج دارد، همین طور هم به یک کدخدا. کی اینجا مبارزه کرد تا ده ما برق سراسری داشته باشد؟ کی هر دفعه موقع انتخابات برای شماها برنج و غله و حبوبات و گوشت و ساندیس مجانی از شهر می­آورد؟ و کی حالا شب و روز تلاش می­کند تا دکل گیرنده­ی تلفن موبایل بالای کوه نصب بشود تا شماها بتوانید با همدیگر و با تمام دنیا صحبت کنید؟ حالا برو گم شو! زود حیاط خانه­م را ترک کن و دیگر  نگذار شکل بدترکیبت را ببینم!»

«آفرین! آفرین! حیاطت را ترک می­کنم، بی­خیال! آهای... مردم! کدخدا را بگردید و ببینید یک اسکناس پنجاه دلاری توی جیبش نیست! اگر بود، آن را از چنگ این جوان بیچاره، که چهار سال آزگار عمرش را توی غربت برای چند دلار هدر داده، درآورده. اگر نبود، پس من به شما دروغ گفتم و شما می­توانید از این ده بیرونم کنید!»

    اگرچه مرد معلول نسبت دوری با او داشت، کدخدا اما هرگز علاقه و اعتمادی به او نداشت. بعد از وقوع تصادفش در خارج به کلی تلخ­زبان و پررو و بدگمان شده بود، چرا که غرامتی برای معلولیت­ا­ش به او نپرداخته بودند. به همین خاطر دایم به سرپیچی و عناد برمی­خاست، و به عبث تلاش داشت نظم تمام دنیا را تغییر دهد. این بار اما پرروتر و شورشی­تر از همیشه شده بود. کدخدا با خود فکرکرد:

   «مثل اینکه برایم تله گذاشته­ند. آره، همه­­ش از اول تله بود. داستان تیراندازی توی کوچه، تهدید زن­ها، گم­شدن پسرک، و از ترس زود زاییدن یک زن حامله. همه­ش دروغ بود. دروغ. تا رسوایم کنند. واقعن حمله­ی تروریستی در کار نبود. فقط یک اسلحه­ی اسباب­بازی. ژاندارم­ها همین حالا از راه می­رسند. خاک بر سرم! به فرمانده­­ی پاسگاه چی بگویم؟ و این مردم ناشکر؟ حالا می­آیند...»

    از ترس آنکه مبادا به­زودی اهالی به بازرسی بدنی­اش بپردازند، کدخدا پیش­دستی کرد، کیفش را از جیب درآورد و غرید:

«صبر کن، ببینم، مردیکه چلاق! این هم پول کثیف خارجیش! خودش این را به من داد. بیا پول لعنتی­ات را پس بگیر، مردیکه­ی اختشاش­گر!»

    پدر وامانده با سکوت پول خود را پس گرفت. مرد معلول با سربلندی ادامه داد:

«آفرین! آفرین! مردم می­بینید؟ کدخدا اقرار می­کند که باج گرفته! خب، باشد. حالا که تو این­قدر صداقت داری کدخدا، برای ما توضیح بده بی­زحمت که چرا این پول خارجی را ازش قبول کردی؟ اصلن برای چی؟ برای کدام خدمت؟»

 

برای خواندن متن کامل رمان به لینک زیر مراجعه کنید:

www.y-k-shali.com

 

 

این رمان به زبان آلمانی در انترنت:

Das Dorf der Frauen

y.k.shali

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.