گوتاما

بودا دور شد و نگاه و نیم لبخند او جاودان به یاد سیذارتا ماند! سیذارتا اندیشید که: "هرگز مردی را ندیده ام که چون او نگاه کند و لبخند بزند و بنشیند و برخیزد، من نیز می خواهم چون او نگاه کنم و لبخند بزنم و بنشینم و برخیزم، آن چنان آزاد و ارزنده، چونان او روسپید و پاک، چنین کودکانه و رازدار، انسان تنها هنگامی چنین نگاه و رفتاری دارد که بر خویشتن خویش چیره باشد، من نیز بر خویشتن خویش چیره خواهم شد!

 

 

.......... چندی آن دو یار میان بیشه گشتند، چندی لمیدند اما نتوانستند بخوابند! گوویندا پیاپی از دوست خود می خواست که بگوید چرا دنبال آموزش های بودا نمی رود؟ در آنها چه لغزشی یافته است؟ اما هر بار سیذارتا پرسش او را ناشنیده می گرفت! "گوویندا آسوده باش! سخنان بودای رخشان همه بسیار خوبند! چگونه می توانم لغزشی در آنها بیابم؟" با دمیدن پگاه یکی از پیروان بودا که از رهروان پیر او بود در باغ به راه افتاد و نوگروندگان را که سوگند فرمانبرداری خورده بودند نزد خود خواند تا جامه زرد بر ایشان بپوشاند و آموزش های نخستین و کارهای نوین را به ایشان بیاموزد، آنگاه گوویندا خود را کنار کشید، دوست روزگار جوانی خود را بوسید و ردای رهروان را در بر کرد، سیذارتا سخت در اندیشه فرو رفته، در بیشه سرگردان شد! در آنجا به گوتاما یا به بودای رخشان برخورد و چون با بزرگداشت به او درود گفت و چون چهره بودا از نیکی و مهر و آشتی آکنده بود سیذارتا از بودای رخشان پرک خواست تا با او سخن بگوید و بودای رخشان با تکان سر به او پرک داد!

سیذارتا گفت: "ای بودای رخشان، دیروز شادی شنیدن گفتار شگفت انگیز تو را داشتم، از راهی دور با دوستی آمده بودم تا سخنان تو را بشنوم، اکنون دوست من با تو خواهد ماند، فرمانبرداری تو را سوگند خورده اما من راه خویش را دنبال می کنم!" بودای رخشان به ادب گفت: "هر گونه می خواهی همان گونه کن!" سیذارتا باز گفت: "شاید سخن من بیش از آنچه باید، گستاخانه باشد اما نمی خواهم از بودای رخشان جدا شوم بی آن که از ته دل اندیشه های خود را بدو بگویم، آیا بودای رخشان باز هم سخن مرا می شنود؟" و باز بودا خاموش سر فرود آورد و خرسندی نمود.

سیذارتا گفت: "ای بودای رخشان، برتر از هر چیز یکی از گفتارهای تو را ستوده ام، همه چیز به شیوائی آشکار است، رسا و روشن، تو جهان را زنجیری پیوسته و ناگسسته می نمائی، زنجیری جاودانه که با انگیزه و انگیخته به هم پیوسته است، هرگز جهان را چنین آشکار ننموده اند، هرگز جهان را چنین روشن نکرده بودند که کسی بتواند نپذیرد، هر برهمن که از راه گفتار تو به جهان بنگرد و آن را رسا و پیوسته ببیند بی رخنه لغزشی، همچون شیشه ای درخشان و از خراش رها و به خدایان بی پروا بی گمان دلش تندتر خواهد تپید، چه نیک باشد چه بد، چه زندگی خود درد باشد یا شادکامی، چه از بی گمانی دور باشد و این که شاید چنین باشد گران نیست، یگانگی همه جهان و به هم پیوستگی همه رویدادها و هماغوشی بزرگ و کوچک، درنگ جویبار از همان انگیزش، همین در همه آموزش های والای تو آشکارا می درخشد ای یگانه والا اما از آموزش هایت چنین برمی آید که این یگانگی و پی در پی بودن بخردانه پدیده ها در یک جا درهم می شکند، از راه رخنه کوچک چیزی بیگانه، چیزی نو، چیزی که پیشتر نبوده است و روشن و دانسته نمی شود به این جهان یگانگی سرازیر می شود و این چیز آئین توست در برتر شدن از جهان یا رستگاری اما با این رخنه کوچک و از راه این شکستگی، آئین جاودانه و یگانه جهان باز فرو می ریزد!"

گوتاما بی آن که بجنبد آرام گوش داده بود و در آن هنگام آن یگانه والا با آواز مهربان و با ادب و یکرنگی خود به سخن درآمد: "تو نیک به گفتارها گوش داده ای و این مایه ارجمندی توست که چنین ژرف درباره آنها اندیشیده ای، لغزشی جسته ای، باز در آن نیک بیندیش، زنهار ای تشنه دانش، زنهار از بیشه باورها و از جنگ واژه ها، باورها را هیچ چم نیست، باور می تواند زیبا باشد یا زشت، هوشمندانه باشد یا از سر نابخردی و همه کس باورها را بپذیرد یا به دور افکند اما آن گفتار که تو شنیده ای باور من نیست و خواسته من از آن گفتار این نیست که جهان را برای تشنگان دانش باز کنم، فرجام آن گفتار چیز دیگری است، فرجام آن رستگاری از رنج است، این است آن چه گوتاما می آموزد، همین و بس!"

جوان گفت: "ای بودای رخشان، بر من خشم مگیر، با تو چنین سخن نگفتم تا بر سر واژه ها بستیزیم، آنگاه که می گوئی باورها چندان چمی ندارند راست می گوئی اما می شود یک چیز هم من بگویم؟ یک دم نیز در تو شک نیاوردم، یک دم هم دودل نماندم که تو بودائی، که تو به بالاترین فرجام ها رسیده ای که هزاران برهمن و برهمن زاده در آن رنج می برند و می کوشند، این کار را با جستجوی خود و به راه خود و با اندیشه و پایش، با دانش و با روشنائی خود به انجام رسانده ای، از راه آموزش چیزی نیاموخته ای و از این روی ای بودای رخشان من بر این گمانم که هیچکس از راه آموزشگاه و آموزش به رستگاری نخواهد رسید، ای بودای رخشان نمی توانی آن چه را در دم بیداری بر تو گذشته است با واژه ها و آموزش ها به کسان دیگر برسانی، گفتارهای بودای بیدار بسی چیزها را در بر می گیرند، بسی چیزها می آموزند، می آموزند که چگونه راست باید زیست، از بدسگالی باید پرهیخت اما یک چیز هست که در این برنامه والا نگنجیده است و آن راز آن چیز است که خود بودای رخشان آزموده است و تنها او بوده است که از میان صدها هزار تن به آن دست یافته است، آنگاه که به گفتار تو گوش داده ام همین را می اندیشیدم و یافتم، همین است که می خواهم به راه خود بروم، نه برای جستن راهی دیگر و بهتر که می دانم چنان راهی نیست اما برای رها کردن همه راه ها و همه آموزگاران و تنها و بی کس به فرجام خود رسیدن یا مردن! اما ای بودای رخشان، امروز را بارها به یاد خواهم آورد و به ویژه این دم را که مردی پاک را به چشم می بینم."

چشمان بودا به زیر افتاده بودند و چهره او که ژرفای آن برون از اندازه سیمایش بود آرامشی بی کران را می نمود، بودای رخشان آهسته گفت: "امیدوارم در وندآوری نلغزی، ای کاش به خواسته ات برسی اما بگو ببینم جرگه مردان پاک من و آن همه برادران مرا که سوگند فرمانبرداری از آئین را خوردند دیده ای؟ ای دیدارگر، ای شمن بیشه های دور، آیا چنین می انگاری که برای همه اینها بهتر است آئین را رها کنند و به زندگی جهانی و خواهش های تن بازگردند؟"

سیذارتا نالید که: "این پندار هرگز از دل من نگذشت، ای کاش همه آن آموزش ها را می آموختند و دنبال می کردند، ای کاش به خواسته هایشان دست یابند، داوری کردن زندگی دیگران بیش از اندازه من است، من باید زندگی خود را داوری کنم، باید برگزینم، باید به دور افکنم، ما شمنان ای بودای بزرگ در جستجوی رهائی از خویشتنیم، اگر من از پیروان تو بودم بدا بر من که همانا دوروئی می بود، خود را می فریفتم که در آتشی جاودانه به رستگاری دست یافته ام و راست آن بود که خویشتن من همچنان می زیست و بزرگتر می شد زیرا که خود را به چهره آئین تو و به گونه فرمانبرداری و مهر من به تو و به جرگه رهروان می آراست."

بودا نیم خنده ای بر لب، با درخشش نرم و بی چین خوردگی و با دوستی بی شکن و ناگسستنی به بیگانه نگریست و با ایمای نه چندان پیدائی او را راند! بودای رخشان گفت: "ای شمن تو هوشمندی، دوست من خوب می دانی چگونه هوشمندانه سخن بگوئی، زنهار، زنهار از هوشمندی بسیار!" بودا دور شد و نگاه و نیم لبخند او جاودان به یاد سیذارتا ماند! سیذارتا اندیشید که: "هرگز مردی را ندیده ام که چون او نگاه کند و لبخند بزند و بنشیند و برخیزد، من نیز می خواهم چون او نگاه کنم و لبخند بزنم و بنشینم و برخیزم، آن چنان آزاد و ارزنده، چونان او روسپید و پاک، چنین کودکانه و رازدار، انسان تنها هنگامی چنین نگاه و رفتاری دارد که بر خویشتن خویش چیره باشد، من نیز بر خویشتن خویش چیره خواهم شد!

و باز سیذارتا اندیشید که: "یک تن، تنها یک تن را دیدم که پیش او باید نگاه خود را به زیر اندازم، هرگز نزد دیگری نگاه خود را به زیر نخواهم افکند، دیگر هیچ گفتاری مرا به خود نخواهد کشید چون سخنان این مرد مرا به خود نگرفتند!" و باز اندیشید که: "بودا مرا برهنه کرد، مرا برهنه کرد و با این همه چیزی با ارزشتر به من بخشید، دوست مرا از من ربود که با من پیمان داشت و اکنون با او پیمان بسته است، سایه من بود و اکنون سایه گوتاما شده است اما خود مرا، سیذارتا را به من بخشید! ..........

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

(پرک = اجازه) (رسا = کامل) (انگیزه = علت) (انگیخته = معلول) (انگیزش = علیت، قانون علیت) (پروا = اعتنا) (چم = ترجمه، معنی) (پایش = مراقبه) (سگال = نیت) (بدسگالی = داشتن نیت بد، بد نیتی) (شیوا = بلیغ، فصیح) (شیوائی = بلاغت، فصاحت) (وند = دلیل، سند، مدرک) (وندآوری = استدلال، استناد) (شمن = تارک دنیا، راهب، مرتاض)

(شک) واژه ای پارسی است و برابر آن در زبان عربی (ظنّ) است و واژه (شک) از میان ایرانی ها به میان عرب زبان ها رفته و واژه هائی مانند: (مشکوک) و (شکاک) و (تشکیک) و ..... با روش دستور زبان عربی از آن ساخته شده است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

 

برگرفته از: 
کتاب: "سیذارتا" نوشته: "هرمان هسه" ترجمه: "پرویز داریوش" انتشارات: "اساطیر - تهران" پس از بازنویسی و ویرایش دوباره
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سره نویسی عصبی_باستانی از مشخصات کمونیست ها است آن هم از نوع تبریزی ؟

ببیند اوضاع ایران چقدر قارشمیش است نه صاحب سخن ارزش و اعتباری دارد و نه خود سخن.