من و تریلر هیجده چرخ ممد دیپلم

من در فکر مانده بودم که لنین و مارکس چه ربطی به این کارشاگردشوفری ما دارد؟ نکند این تکه کاغذی که نامش را گواهی نامه نهاده‌اند رفیق مان را دگرگون کرده است؟! باورم نمیشد ممد چنین آدمی باشد. یحتمل شوخی میکند. این هم می تواند یک نوع شوخی باشد. فکرهای جورواجوری به کله‌ام هجوم آورده بودند که کلام دوباره ی رفیقم رشته ی همه ی آنها را از هم گسست

 

آفتاب راه یک روزه اش را پشت سر نهاده بود و سلانه سلانه میرفت که تا دقایقی دیگر در پشت کوه بزآو رو پنهان کند. نور و گرمای کم زورش به جان و دلم می‌نشست . یک سال بلکه چیزی بیشتر میشد که حکومت جمهوری اسلامی بدون محاکمه ، بدون کوچکترین پرسش و پاسخی و بدون حتا کوچکترین اخطاری کارم را که معلمی بود از من گرفته و خانه نشینم کرده بود. غم ،غم تنها خودم نبود، غم خانواده‌ای بود که دست بازیگر چرخ با مردن نابهنگام پدرم خرج شان را روی دست من گذاشته بود

آهی در بساط برایم نمانده بود.از اولش هم آهی نداشتم که با ناله سودا کنم. زندگی‌ام مشقت بار بود و باعث و بانی اش حکومت ظالم جمهوری اسلامی. اما یک امید و دلخوشی‌ای داشتم و آن این بود که: سه چهار ماه بود گواهی نامۀ ماشین سنگین یعنی پایه یکم گرفته بودم اما چه فایده؟ چه فایده که به هر دری می زدم کامیون داران شهر و حومه، جرأت نمیکردند ماشین دست من بدهند. و حق هم داشتند چرا که من شوفری بودم ناشی و بی تجربه

نه فقط کار شوفری که به کار کارگری کردن و عملگی هم راضی بودم . آن هم نبود. نه این بود که برای این کارگری کردن و عملگی هم می بایست شناخته شده باشی و صاحب تجربه‌؟ فکرپیدا کردن کار شب و روز دست از گریبانم برنمیداشت. مانده بودم که اصلاً تکلیف من در این مملکت چیست؟ کو و کجاست آن عدالت اجتماعی ای که در زمان انقلاب برایش جنگیدیم و دم ازش میزدیم و خواست اکثریت ملت ما بود؟ چه بایدم کرد؟ مگر می‌شود بدون کار و درآمد به زندگانی ادامه داد؟ تا کی بایدمن بیکار بمانم؟ یک سال و اندی است که از اخراجم میگذرد! دلم میخواست کسی از بانیان و مسئولین این حکومت نالایق جمهوری اسلامی پیدا میشد و به پرسش من پاسخ میداد که: من به درد کار معلمی نمیخوردم به درد کار دیگری نیز نمیخوردم؟

.
قدم زنان به انتهای خیابان ناهید یعنی به چایخانۀ عابدین رسیدم

دم در چایخانه محوطۀ وسیع ای بود .دو سه ماشین کوچک و بزرگ باضافۀ یک تریلر هیجده چرخ ماک که بار تیرآهن داشت پارک کرده بودند. از لا به لای ماشین‌ها گذشتم و راه را رو به بلوارادامه دادم. رفیقم ممد دیپلم را دیدم

ممد دیپلم را از اوان کودکی مان که همبازی کوچه های خاکی ام بود می شناسم. خانه‌مان در محلۀ کچکن بود و دیوار به دیوارهمسایه بودیم .دوران خوش کودکی مان چون باد باد صرصر به سرعت گذشت. دوران مدرسه از راه رسید و پشت بندش دوران خوش دبیرستان

ممد دیپلم نوجوانی بود خوش ذوق و خوش استعداد. اما چه باید گفت که دوصد لعنت براین پدیدۀ شوم فقر باد! این پدیدۀ نکبت بار فقر چه جنایاتی که نمیکند! این پدیده بود که ممد را از کانون گرم دبیرستان کند واو را به وادی کار آن هم کار طاقت فرسای شاگرد شوفری درانداخت. ممد شاگرد شوفر شد و سالیان نوجوانی و جوانی اش را در این کاراستخوان شکاند وسرانجام هم برای خود استاد شد

چند گاهی بود که ممد دیپلم را ندیده بودم. هر وقت در این سالیان دور و دراز او را میدیدم. همیشۀ خدا دست و بالش گریسی و روغنی بود. اما این بار؟ این بار او را سوای دفعات پیشین یافتم. ممد شیک و پیک به سان یک جوان جنتلمن آلمانی رخت پوشیده بود آن هم چه با سلیقه ای تام و تمام! پیراهن سفید اتو کشیده، کفش پاشنه تخم مرغی چرمی که مشکی و مد روز بود ، جلیقه خوش دوخت ، کت و شلوارخاکستری روشن درپاگشاد که به هم میآمدند. از بوی خوش ادکلنش چه بنویسم که مشامم را نواخت. حال و احوال کردیم. ممد لکنت زبان دارد. به تانی گفت :

یک خ خ خ خبر خوش. من د د د د یروز نه پریروز ت ت ت تصدیقم را گ گ گرفتم. امروز هم ت ت ت توکلی صدام زد و سویچ تریلرش را بهم داد . ت ت تریلرش همین ت ت تریلر است که بار تیرآهن دارد. ب ب ب بارم هم برای ج ج ج جهاد سنندج است . توچه کار کردی؟ هنوز کار گ گ گ گیر نیاوردی ؟

به ممد شادباش گفتم.و گفتم که هنوزکار گیر نیاورده ام. ممد برای لحظه‌ای به فکر فرو رفت. پیشانی اش چروک برداشت و سپس زبان را به کلام چرخاند و گفت : - بیا د د د دو شوفره ک ک ک ک ک کار کنیم!در جاده ها و جاهایی که خلوت است بنشین پ پ پ پشت فرمان . تا چ چ چ چهار نفر، آدم را پ پ پ پشت فرمان نبینند ماشین دست آدم نمیدهند؟

پیشنهاد رفیقم من را به فکر وا داشت. حرف درستی میزد. جواب دادم: موافقم ممد دیپلم عزیز،حال که این‌طورپیشنهاد میدهی تو دیگر شاگرد نگیر! من کارهای شاگردی ماشین را انجام میدم. منتها یک چند وقتی باید تحملم کنی تا گریس کاری و پنچرگیری و مابقی کارها را یاد بگیرم .

لبخند نمکینی چهرۀ ممد را روشن کرد. به نظرم رسید که از ته دل حرف میزند چرا که عالم و آشکار خوشحال شد. سپس افزود: پس ب ب ب بریم خانۀ ما !امروز به ننه ام گ گ گ گفتم آبگوشت برا شام بذاره. ف ف ف فردا صبح خروس خوان ب ب ب باید حرکت کنیم

خانۀ ممد دیپلم ازاین جا دور نبود. خانه‌شان در زیر جاده بود. در بلوار قدم زدیم و سپس به خانه‌شان رفتیم. بوی خوب و خوش آبگوشت فضای حیاط و ایوان و اتاق را در بر گرفته بود و اشتها را قلقلک میداد

ننه گلستان، مادر ممد دیپلم درکناردستگاه میز چای که کنار پنجره و مشرف به حیاط و مشرف به تنها باغچۀ کوچک حیاط بود نشسته بود. گل‌هایی چند چون شمعدانی ، لاله عباسی و پیچک و نیلوفردر درون باغچۀ کوچک خانه، در پرتو نور تنها چراغ اتاق خودنمائی میکردند. ننه گلستان با کمال میل چای را دم کرده و آبگوشت را بار گذاشته بود. او با دیدن ما با لطیف ترین ودلنشین ترین واژگان که فقط و فقط ازیک مادربرمیآید پذیرایمان شد

نشستیم. دمی بعد ننه گلستان برایمان چای ریخت. چای در استکان های کمر باریک چون طلا میدرخشیدند. ممد یک چای جلو من گذاشت و خود نیز یکی برداشت و به نعلبکی ریخت و سرگرم تعریف شد که چگونه درامتحان تپه با ماشین بنز ده تن دور زده و موقع سرازیر شدن از تپه بدون حتا نیش ترمز یعنی با دندۀ معکوس مانورداده است. ننه گلستان با کمال میل به سخنان پسرش گوش میداد و هر از گاهی از سر ذوق لبخند میزد و پسر را نگاه میکرد و پشت بندش به نشانۀ قدر دانی و سپاس از هستی بخش وجود سر به سوی آسمان برمیداشت که خدایا خدائیت را شکر

هواتاریک شده بود. ممد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به مادرش گفت تا سفره را بیندازد. ننه گلستان دست به کار شد. ممد سخن را از تپه به امتحان شهر کشانید و چنددقیقۀ بعدش رفت سراغ پرسش های فنی که با موفقیت به همۀ آنان پاسخ داده بود.

نان سنگک ، سبزی، پیاله های ماست و دوغ کار دست خود ننه گلستان که نعناع خوش بویی بر آن پاشیده بود و پشت بندش کاسه های آبگوشت زینت بخش سفره شدند.قربان دست و پنجه ات ننه گلستان. شام به جان و دلمان چسبید.

ممد دلهرۀ کلۀ سحر را داشت که می بایستی حرکت کنیم. این اولین سرویسش بود که می بایستی بی غل و غش و به‌موقع آن را به مقصد برساند. دلهره اش بی جا نبود.و می‌توانستم او را درک کنم. بعد از شام بلافاصله سر بر بالین خواب نهادیم و دراز کشیدیم و همانطورکه گپ و گفتگویمان به راه بود خواب ما را درربود.

صدای زنگ در اتاق پیچید. کلۀ سحر بود. از خواب پریدیم. با تعجیل رخت هایمان را پوشیدیم و از خانه زدیم بیرون. درمیان کوچه بابای ممد، خالو ابرایم را دیدیم. پیر مرد سن و سالی داشت و با این سن و سال وحال و وضع اش دو حلب بیست لیتری نفت در دست گرفته و سلانه سلانه داشت رو به خانه میآمد. خالو ابرایم با دیدن پسرش لبخند زد. پیت های نفت را بر زمین نهاد و گفت: شنیدم تریلر توکلی دستت است (روله)پسرم؟ 
آره بابا. چ چ چ چطور مگر؟
خالو ایرایم نفس راست کرد. سپس افزود 
میخوام نصیحتی بهت بکنم .
ب ب ب گو بابا
همیشه ترمز بکن روله عزیزکم 
ممد شیرین خندید. بعد به راه افتاد و جواب داد: همیشه ترمز بکنم پ پ پ پس کی ب ب ب باید ماشین راه بره بابا؟

ممد کلید را در قفل درب تریلر چرخاند وآن را گشود و پشت فرمان نشست. من هم از سمت دیگر بالا پریدم . دمی بعد صدای موتور برخاست و ممد پشت بندش چراغ ها را روشن کرد. جاده چون ماری خوش خط و خال در پیش رویمان، سر بر دامنۀ دشت نهاده بود. ممد نگاهی به افق جاده انداخت . لحظه‌ای درنگ کرد و بعد گردن رو به من چرخاند و گفت: چند م م م مطلب هست که من ب ب ب باید همین الان به تو بگویم.اولیش این که : این کار رفاقت ب ب ب بردار نیست برادر. دومش اینکه : این کف پ پ پ پای من بایدب ب ب برق بزند. شیشه‌های هم همین طور. سه: گ گ گ گاردان باید به‌موقع گ گ گ گریسکاری شود که اگر نشود می بره . گ گ گ گاردان ببره میدانی یعنی چه؟ یعنی من و تو و تریلر و بیست و چ چ چ چهار تن بار سیخی میرویم هوا، و معلوم نیست به ز ز ز زمین برگردیم یا نه.

ممد حرکت کرد. رانندگی با تریلر آن هم تریلرماک کار ساده‌ای نیست اما او مهارت داشت. دندۀ دوم، کمک و پشت بندش دندۀ سوم ماشین روی جادۀ سرتاسری راست و ریست شد. ممد به گفته افزود : چهارم این که : لنین و مارکس و رر ر ر جوی و این خر و خرس ها را از همین لحظه‌ ب ب ب بریز سطل آشغال و بی خیالشان باش! این‌ها برای من و تو نان و آب نمی شوند

 

من در فکر مانده بودم که لنین و مارکس چه ربطی به این کارشاگردشوفری ما دارد؟ نکند این تکه کاغذی که نامش را گواهی نامه نهاده‌اند رفیق مان را دگرگون کرده است؟! باورم نمیشد ممد چنین آدمی باشد. یحتمل شوخی میکند. این هم میتواند یک نوع شوخی باشد. فکرها جورواجوری به کله‌ام هجوم آورده بودند که کلام دوبارۀ رفیقم رشتۀ همۀ آن‌ها را از هم گسست. ممد پیگیر سخن گفت: از ح ح ح حرف‌های من بدت نیاد! من ش ش ش شاگرد حاج علی جانعلی بودم تا همین چند وقت پیش .حاج علی جانعلی را که م م م می شناسی؟ این نامرد یک روزبا تایلیور از همین دو راهی ن ن ن نهاوند که پیش رویمان است تا خود کنگاور م م م من را کتک زد


شنیدن این سخن هم به مزاجم خوش ننشست. جواب دادم: ممد دوست داری همین الان در این دو راهی نهاوند نگه دار! با همان تایلیور که کتک خورده ای اول یک فصل من را کتک بزن بعدحرکت کنیم. نظرت چیه؟ 
ممد خندید. و دیگر چیزی نگفت

به شهرستان صحنه رسیدیم و دقایق بعدش نمای پر صلابت کوه بیستون پیش رویمان بود. ممد اینجا دوباره سکوت را شکاند و گفت : زیر پ پ پ پایت یعنی بغل پ پ پ پله یک جعبه وجود دارد که وسایل گ گ گ گریس کاری چون رخت و ک ک ک کلاه و بلبرنگ و گریس پمپ و دستمال ب ب ب برای تمیز کردن و این‌جور چیزها در آن است.کلیدش هم د د د داخل داشبرد است، دم دستت. نگه که داشتم برای صبحانه ج ج ج جعبه را باز کن! رخت م م م مخصوص گریسکاری را بپوش که ل ل ل لباس‌های خودت کثیف نشه! کلاه را ب ب ب بر سر بنه! ببین گریس پمپ گریس دارد یا نه! اگر داشت که ف ف ف فبها اگر نداشت آن را از گریس پ پ پ پر کن و بعد بخواب روی ب ب ب بلبرنگ و برو زیر ماشین گاردان را گریس کاری کن! گریس کاری کردن هم کار خ خ خ خیلی راحتیه .الآن برایت توضیح م م م میدم: سر شیلنگ گریس پمپ را در گ گ گ گریسخور فرو کن و بعدش دو سه بار پمپ بزن تا گریس های ف ف ف فاسد و کهنه بیرون بزند! بیرون که زد تمیزشان کن! همین. به این میگویند گریسکاری.

به کرمانشاه رسیدیم . سر ماشین کج شد رو به شهرستان سنندج. آفتاب یک نیزه بالا آمده وسخاوتمندانه سینه به سینه زمین می سائید . جلوتر رفتیم . نرسیده به کامیاران، سمت راست جاده یک کلبه که با چوب های جنگلی ساخته شده بود نظرمان را جلب کرد. کلبه یک چایخانه بود. جلو درکلبه محوطۀ پت و پهنی بود .این طرف آن طرف کلبه سه چهار تریلربا بار و بی بار پارک کرده بودند و رانندگان و شاگردشوفرها نه در کنار یکدیگر که در دو میز جدا از هم نشسته بودند به نوشیدن .شاگردشوفرها دست و بالشان گریسی بود.ممد با دیدن این صحنه تریلر را به پهلو کشاند و موتور را خاموش کرد و پیاده شدیم. دراین لحظه ممد گفت: ت ت ت تو یک گریس کاری ب ب ب بکن! من هم در این ف ف ف فاصله یک چای بخورم و بریم

ممد به سمت شوفرها رفت و در کنارشان نشست و سفارش یک فنجان چای داد. من هم جعبه را باز کردم. رخت را پوشیدم. کلاه را بر سر نهادم. گریس پمپ خوشبختانه پر بود از گریس. آن را برداشتم و روی بلبرنگ خوابیدم وبه زیر ماشین خزیدم. این اولین باری بود که دست بازیگر روزگار من را به چنین کاری واداشته بود. سخنان ممد دقیقاً مد نظرم بود که مبادا اشتباه کنم. گریسخورها را پیدا کردم. سرشیلنگ گریس پمپ را بر اولین گریسخور نهادم و پمپ زدم . پمپ زدن همان و پمپ زدن دوم شیلنگ گریس پمپ در میرفت. باردوم. بار سوم. چندین بار این کار را انجام دادم . نشد که نشد. یک جای کار می بایست ایراد داشته باشد. راهی نبود. بیرون آمدم و به ممد گفتم: ممد نمیشه. این شیلنگ گریس پمپ نمیدانم چرا در میره؟
ممد تتمۀ چایش را هورت کشید،استکان را در نعلبکی نهاد و با غیظ از جایش بلند شد و گفت: بابا ک ک ک کی میگه ت ت تو شاگردی ت ت تو اربابی

یقینم حاصل شد که ممد دیپلم، ممد دیپلم دیروز نیست و نظرش برگشته است. برای لحظه‌ای عصیان به سرم زد.زنده ماندن حتا به هر قیمتی در شان انسان هست؟ کلاه را از سر برگرفتم و آن را به یک سمت پرت کردم ، رخت را کندم وبه سمت دیگر انداختم .و گریس پمپ را به دور سر چرخاندم وتا آنجا که دستم میگرفت به دوردست ها دور انداختم و جدی و شوخی روی سر ممد فریاد کشیدم: سریع تو خودت گریسکاری کن ممد دیپلم ! این کار، کار تو است نه کار من. بعد بیا در حضور این آقایان گواهی نامه ات را رو کن ببینیم گواهی نامۀ تو قدیمی است یا گواهی نامۀ من! ببینیم گواهی نامۀ کدامیک از ما قدمت و ارجعیت دارد. گواهی نامۀ هر کس قدیمی بود راننده هموست

مرد چایچی و رانندگان و شاگرد شوفرها در کار من و ممد دیپلم حیران مانده بودند که ماجرا چیست؟ رفتم و بینابین شاگردها و رانندگان نشستم و گواهی نامه ام را درآوردم و روی میز نهادم و خطاب به مرد چایچی که در این دم پای دستگاه چای سرگرم کارش بود فریاد کشیدم که: یک چای قند پهلو برای آقای راننده بیار
آوردم-

ممد از فرط عصبانیت قرمز شده بود. قصد آزارش را نداشتم اما چاره چه بود؟ او چیزی نگفت. رفت و گریس پمپ را آورد. رخت و کلاه را پوشید و به زیر ماشین رفت تا کار گریسکاری را به انجام رساند . دمی بعد چای روی میزم بود. ممد در زیر ماشین ، در تیر رس سخنانم بود. به مرد چایچی و شاگردان ورانندگان گفتم که: من چهار ماه پیش گواهی نامه گرفته ام این آقا دیروز. ما سر شوفری و شاگردی با هم دعوا داریم. شما گواهی نامه‌های ما را ببینید و قضاوت کنید که کدام یک از ما راننده و کدام یک شاگرد است!

پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. ممد کارگریسکاری را تمام کرد و بیرون آمد. و وسایل را در جعبه نهاد و یک دو بار با و بی جهت دور تریلر چرخید و زیر چشمی نگاهم کرد. منظورش را کاملاً درک میکردم. میخواست بداند که آیا من همراهش می‌روم یا نه؟ ولی من تصمیم خود را گرفته بودم. قدم به قدم هم اگر برایم جواهرات میریختند دیگر دلم رضایت به ادامه این کار نمیداد. این بود که به او گفتم: برو داداش منتظر من نباش و الکی دور ماشین نچرخ! ممد سوار شد و رفت

چه شاگردان و چه رانندگان و چه حتا مرد چایچی حیران مانده و چشم به دهان من دوخته بودند که ماجرا چیست؟ ماجرا را یکی پس از دیگری برایشان تعریف کردم. آن‌ها محو تماشای گفتار و وجنات من شده بودند. گفتم که من فرهنگی بوده‌ام و این حکومت نالایق اسلامی نانم را بریده و من از سر ناچاری راننده شده ام. گفتم که رانندۀ بی تجربه هستم و قرارم با این آقا که از اوان کودکی تا به امروز با هم رفیقیم چه بوده است. سخن که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. یکی از رانندگان که نامش جاسم بود و بیست و چهارتن بار داشت من را تا به درب خانه‌مان که در کرمانشاه و در چهار راه اجاق بود رساند. سپاس و سپاس و باز هم سپاس

پنج شش روز از ماجرای من و تریلر ممد دیپلم گذشت. بعد از ظهر بود ساعت حوالی چهار و پنج. صدای کوبیدن حلقه بر سندان دروازه رشتۀ افکارم را به ریخت. بیرون رفتم. رفیقم ، ممد دیپلم بود. ممد نگاهش را به نگاهم دوخت وبا دنیائی مملو از عاطفه و احساس گفت: من در ح ح ح حق تو بد کردم. آمدم در خ خ خ خانه‌ات که من راب ب ب ببخشی . آیا می بخشی؟ . 
ممد بغض کرد. دمی بعد چشمانش به اشک نشست. و پشت بندش پلاره های اشک بر گونه هایش فرو غلتیدند. این پلاره های اشک نشان از گوهر گران سنگ آدمیت ندارند؟ دیدن گریستن ممد تکانم داد. من آدم دل نازکی هستم. درنگ نباید. درنگ نکردم و دست به گردنش انداختم و گونه های مردانه اش را بوسیدم و گفتم:دیپلم عزیز، من از تو دل خور نیستم. گریه نکن مرد! فقط راستش را بخواهی بی میل نیستم به تو یک چیزی بگویم و آن این که: تو نباید مثل حاج علی جانعلی با زبان تایلیور با شاگردت حرف بزنی! تویک انسان سیاسی ای هستی. زبان تو باید زبان منطق باشد. همین.

فرانکفورت. بهار سال 2016 محمد ( اشکش) مستوفی

 

انتشار از: