نامه ای به "مامان"

سلام مامان!
امیدوارم هرجا که هستی و داری این نامه را می خوانی حالت خوب باشه و لبات پرخنده.
ما همه خوبیم و همیشه به یاد تو.

مامان جان!
امروز ، مانند هر روز به یادت افتادم. هر روز به بهانه ای از تو یاد می کنم. بامداد امروز برنامه ای را از رادیو می شنیدم که مرا به یاد تو و سالهای بسیار بسیار دور برد.

 

نامه ای به "مامان"
---------------------
سلام مامان!
امیدوارم هرجا که هستی و داری این نامه را می خوانی حالت خوب باشه و لبات پرخنده.
ما همه خوبیم و همیشه به یاد تو.

مامان جان!
امروز ، مانند هر روز به یادت افتادم. هر روز به بهانه ای از تو یاد می کنم. بامداد امروز برنامه ای را از رادیو می شنیدم که مرا به یاد تو و سالهای بسیار بسیار دور برد.

یادته برای ما بچه ها تعریف می کردی که شاید نوزده ساله بودی، تازه نامزد آقاجون شده بودی و برای دیداری به روستای "امیرکُلا"(1) رفته بودید؟ 
یادته که به ما گفتی آنجا برای نخستین بار به بانویی که درد زایمان داشت در همان روستا کمک کردی تا کودکش را به جهان بیاورد.؟

معلومه که تو یادته، من فقط پرسیدم که بگم، من هم یادمه که برامون این داستان را تعریف کردی.
برامون تعریف کردی که از آن روز به بعد به بانوان و "زائو" های دیگر نیز کمک کردی که نوزادان خویش را بدنیا بیاورند.

مامان جان!
تو دیگر آنقدر در کارت پیشرفت کرده بودی که بسیاری تو را در "ساری" بعنوان "ماما"ی محلی می شناختند.
هنوز یادم می آید بسیار شب ها، دیروقت، که درب خانه و یا زنگ خانۀ به صدا در می آمد، بیدار می شدی و به ما می گفتی:"زائو" دارم. وسایلی را که لازم بود جمع می کردی و بسوی "زائو" حرکت می کردی. من یکی تا امروز نفهمیدم چرا بیشتر"بچه ها" دوست دارند شب به دنیا بیان!

یادم می آید که بعضی وقت ها، بعد از ساعت ها که در کنار "زائو" بودی تا "نوزاد" را با کمک تو بدنیا بیاورد، به خانه می آمدی، به آشپزخانه می رفتی، اندکی آرد، تخم مرغ و کره برمی داشتی، به ما می گفتی: وضع مالی شان خوب نیست، این وسایل را می برم که برای "زائو" حلوا درست کنم تا بخورد.

یادم می آید، بارها و بارها از "زائو" پس از زایمان پولی دریافت نمی کردی، چون وضع مالی شان خوب نبود، اما با نشان دادن نوزاد به آنها می گفتی: "هروقت که مُردم، این بچه زیر تابوت مرا می گیرد!"

مامان!
اگر"نوزادانی" که با کمک تو بدنیا آمدند را می شمردیم ،شاید تعدادشان از چند هزار نیز می گذشت.

مامان!
اما دیدی نستونستی درد هنگام زایمان دختر بزرگت" زهرا"، یعنی خواهر بزرگ ما را تحمل کنی، هنگامی که"بابک" در شکمش و با لگدهای پیاپی، آمادگی اش برای آمدن به جهان ما را خبر می داد؟ وبخاطر همین بود که من و محمدتقی را فرستادی "خانم عالیشاهی"، "ماما"ی رسمی بهداری را خبر کنیم تا برای کمک به "زهرا" بیاید.

مامان جان!
بسیار و بسیار چیزهای دیگر به یاد من می آید که بازگویی همۀ آنها در این نامۀ کوتاه نمی گنجد، اما سیزده روز پیش ، نوزدهمین سالگرد پرواز تو به سوی" او" بود و خودت بخوبی می دانی صد ها و شاید هزاران تن از "فرزندان" تو، در آن روز، با چشمانی گریان، تو را بر روی دوش خویش از این سوی به آن سوی شهر "ساری" بردند و در کنار خانۀ نوساخته ات، با تو وداع نمودند.

آری مامان!
"فرزندان" تو به قولی که بهت داده بودند، وفا نمودند و "ماما"ی خویش را هیچگاه فراموش نکردند.

مامان جان!
امروز، "روز جهانی مامایی" در سرتاسر جهان جشن گرفته می شود.

بر دست ها و پاهایت هایت بوسه می زنم و روی ماهت را می بوسم مامان جان!
روزت فرخنده مامای مهربان!
خوش باش و خندان مامان جان!

فرزندت:
کیانوش

روز جهانی مامایی

-----------------------------------------------------
1- روستای "امیرکُلا" ، به همراه روستاهای "بهمنان" و "ولِوکش" از جمله روستاهای بخش "کِسِلیان" در شهرستان "سوادکوه" استان مازندران می باشد. پدر من "مختار رشیدی قادی" در سال 1306 در روستای "بهمنان" چشم به جهان گشود.

عکس همراه : مادر من، "سلیمه اندرواژ" که در سال 1311 در " ارزفون"، روستایی در نزدیکی شهر "ساری" ، مرکز استان مازندران ، چشم به جهان گشود و ما فرزندانش به او "مامان" می گفتیم. عکس، "مامان" را نشان می دهد، که بیست شش و یا بیست و هفت سال داشت.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.