"با کشورم چه رفته ست" به خاطره ی چاک چاکِ سعید سلطانپور

هم اينک، سيمای صميمی ِ سعيد سلطانپور پيش چشم من است. امواج انسانی، در خيابان جام جم تهران اورا در حلقه ی مهربانش فرا گرفته است. قامت بلند وُ سپيدی موی وُ سياهی ِ لباسش از دور ديده می شود.


.....................
هم اينک، سيمای صميمی ِ سعيد سلطانپور پيش چشم من است. امواج انسانی، در خيابان جام جم تهران اورا در حلقه ی مهربانش فرا گرفته است. قامت بلند وُ سپيدی موی وُ سياهی ِ لباسش از دور ديده می شود.
در ميان ِ هيجان ِ جان های شوريده – آرام وُ آهسته – با لبخندی کم رنگ به پيش می آيد. گهگاه – با مکثی کوتاه – سرش رابه سمت ِ سئوالی برمی گردا َند. سيلاب ِ جمعيت – دمبدم – سرريز می کند. مردم او را چونان نگينی در ميان گرفته اند.
از ميان شاعران مشروطه شايد تنها عارف قزوينی از چنين حمايتی بهره مند است.
سر انجام، جمعيت راه باز می کند. سعيد – شور انگيز و حماسه وار – در نم نم ِ نوازشهای نازک ِ باران ِ شبانگاهی و در ميان ِ کف زدن های دنباله دار به پشت ِ"تريبون انستيتو گوته" راه می يابد. به يقين می داند: «تنها صداست که می مانَّد».
آنگاه آرام و آهسته می خوانّد :
دانی که چنگ و عود چه تقرير می کنند
پنهان خوريد باده، که تعزبر می کنند
سپس شوريده وُ شعله ور فرياد می کشد: (با کشورم چه رفته ست)
ديری نمی گذرد در سال شصت در شب ِ داماديش به دام ِ جانيان ِ تازه از راه رسيده می افتد و در اندک مدتی صدای سپيدش سوراخ سوراخ می شود و از بلندای ِ خود، فرومی افتد. اما نمی ميرد.
خانه به خانه. سينه به سينه. مرز به مرز، قد، راست می کند.
اکنون همين جاست. در درون ِ خون ِ ماست.
بالنده تر وُ شکوفاتر، مرا. ترا. مارا به نام می خوانَد.
صدا در صدايش می دهم وُ می خوانم:
"با کشورم چه رفته ست"
................................
آغاز ِ خاطرات ِ من از توست
آواز ِ غمگنانه ی اين دل، نيز.
ديشب که در گلوی گياه ِ من
بار ِ دگر صدای تو گل داد
دانستم:
تا خاک ِ من
از زخم ِ دير ساله ی اهريمن
خنياگر ِ خزان ِ درخت است
من، همصدای سبز ِ تو خواهم ماند.
بگذار بر دريچه ی تاريکم
آهنگ ِ ماه نباشد.
بگذار چشمه ام
از سنگلاخ ِ تيره ی اندوه بگذرد.
شادابی ِ شکوفه ی آن آرزوی دور
رؤيای نازنين ِ مرا رنگ می زند.
هر جا پرنده ای
دلخسته ی کرشمه ی باغ است
هر جا دلی
پژواک ِ تابناک ِ چراغ است
هرجا سپيده ای
پيغام ِ روسفيدی ِ روز است
آواز ِ ارغوان ِ تو جاری ست.
در جاری ِ هميشه ی آن جويبار ِ نور
جان ِ من وُ جوانه ی شاداب ِ تو يکی ست.
ديشب ترا دوباره صدا کردم
يعنی:
تاريکی ِ کرانه ی ما را، ستاره وار!
بار ِ دگر ترانه ی شفاف ِ تو شکست.
وقتی که از بلندی ِ جانت
فرياد برکشيدی:
"با کشورم چه رفته ست" **
...............
رضا مقصدی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* کانون نويسندگان ايران (در تبعيد) در شانزدهم آبان ماه ۱۳۷۶جشنواره ی سی امين سال تأسيس کانون نويسندگان ايران را در کلن (آلمان) برگزار کرد. اين شعر و نوشته در آن جا خوانده شد.
** سطری ازشعر سعيد سلطانپور

منبع: 
امیل رسیده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
من تا جایی که میدانم سعید سلطانپور قرار بود با خواهر فدایی خلق قزل ایاخ که بچه زنوز بود ازدواج کند وایشان یکباردر یکی از باغات زنوز برای بچه‌های چپ سخنرانی کرده بودند و بعد از لو رفتن این سخنرانی دهها تن از جوانان چپ شهرزنوز را که اکثریت قریب به اتفاقشان فداییان اکثریت و تود‌ه‌آی بودند دستگیرمی کنند و حتی با چشمان بسته اعدام الکی در مورد این دستگیر شدگان اجرا میشود وسوال اساسی این بود که سعید شب را کجا سپری کرده است. در ضمن سعید در آغاز صحبتش به طنز گفته بود که باید مواظب اکثریتیها و توده‌ایها باشیم که اینجا ما را ترور نکنند و یا لو ندهند۰
بعدها ازدیدن سلطانپور در میدان ساعت تبریز تعجب کردم چرا که با آن چهره شناخته شده بدون کوچکترین تغییری در خیابان قدم میزد به نظر من ایشان یک نویسنده انقلابی بودند، نه چریک و اعدامشان جنایتی هولناک.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
وقتی سازمان یا سازمانهایی می بینند « دهها هزار» هوادارشان، که بیشترشان هم « جوانان و نوجوانان» تازه به دوران رسیده اند،
و در کوی و خیابان به فروش نشریه و کتاب و کارسیاسی مشغول اند، و اعضایشان بیشتر علنی شده اند، میایند « اعلام جنگ مسلحانه» میکنند بر علیه حکومتی که تازه از انقلاب بر آمده و اکثریت مردم را به دنبال خود کشیده است؟ آیا از نظر نظامی این دیوانگی نیست؟
به کشتن دادن افراد خود و پرپر کردن گلهای خود نیست؟ و بریدن ریشه ی خود؟ و مطلقا دیوانگی؟ من جز دیوانگی نمی توانم نامی بر این عمل پیداکنم. اینها بچه بودند که شکست را نمی دیدند؟ حتی کودکان هم چنین کاری نمی کنند چه رسد به افراد سیاسی با تجربه. متاسفانه سیاست غلط اتخاذ شد و گلها در خون غلطیدند.
اتخاذ سیاست دیوانه وار خسارت جبران ناپذیر هم دارد.

تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کسانی که در جشن عروسی بودند نوشته اند « به سعید پیشنهاد میشود فرار کند-از سوی دوستانش. اما او قبول نمیکند»
سعید برای رژیم که قصد کرده بود کمونیستها را نابود کند، فرد شناخته شده ای بود. در آن اوضاع و احوال برخیها به فکر امنیت خود بودند اما برخی دیگرچندان توجهی به این کار نداشتند. مخصوصا شخصیتهای معروف. این است که بازداشت آنها برای حکومت خمینی کار بسیار ساده ای بود. و هیچ نیازی نداشت که برای پیداکردن سعید یا امثال او دست به دامن « حزب توده یا اکثریت و غیره» شود.
برعکس در آنموقع چه اکثریت و چه حزب توده و چه دیگر گروه ها که مورد یورش حکومت بودند عملا، بچه ها همدیگر را مخفی میکردند. و در حفظ امنیت یکدیگر میکوشیدند. علت این مسئله هم « دوستی و آشنایی و اعتماد متقابل» بچه ها بود که سابقه ی طولانی بینشان داشت.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
بگذار شهید بازی را کنار بزنم، وقتی سازمانی شعار مبارزه مسلحانه را سر می دهد،لازم است به اعضای خود بگوید، مخفی شوید، زنده یاد سعید سلطان پور که چهره ای شناخته شده برای رژیم بود ، عروسی می گیرد. آخه این چه ربطی به سازمان اکثریت دارد؟خط و مشی اکثریت اساسا غلط بود و خودشان هم اعتراف کرده اند. قرار نیست ، بی پرنسی بی سازمان اقلیت که می باید به سعید می گفت :" رفیق سعید ، بی خیال عروسی !!!! من خود اکثریتی بودم ، منهم سال 59 ازدواج کردم حتی مادر و پدر من ،هم موقع عقد ما حضور نداشتند ، چه برسه ، عروسی بگیرم!!!حالا نه من چهره ای ، همچو سلطان پور بودم و در خانه نسبتا مخفی زندگی می کردم ، بی مبالاتی را به گردن دیگران نیاندازیم

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای توکلی عزیز، شما جان کلام را نا خواسته در جمله آخرتان بازگو کرده اید، و نیازی به شرح بیشتر نیست. میفرمائید" سعید سلطان‌پور پس از انشعاب در سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران درپی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، به طرفداری از طیف اقلیت پرداخت که باور به ادامه مبارزه مسلحانه و موضع‌گیری در مقابل رژیم تازه ‌تاسیس جمهوری اسلامی داشت" پایان نقل قول. جناب توکلی، شخصا افرادی را بطور خانوادگی از نزدیک میشناسم که روزگاری در همان اوایل انقلاب منحوس 57 هوادار و حتا بعضی هایشان عضو تشکیلات سازمان مبارک به اصطلاح آقایان اکثریت بودند. زمانیکه اینان بنا بر ماهیت سازشکارانه با رژیم اسلامی فارس، تحت شعار" اتحاد و مبارزه" همکاری کرده به وی چراغ سبز نشان میدادند، روزی در یکی از جلسات یکی از بچه ها به حاضرین گفته بود: شما به چه دلیلی چنین شعار های بی منطق و خنده آور میدهید، در صورتیکه اگر افراد مسلح سپاه و بسیج

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
معمولا رسم بر این است کامنتی که در اول ارسال شده است در زیر مقاله می آورند، بعد آن را نقد میکنند، در سایت شما همه چیز بطور وارونه آورده مبشود.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
جناب تهرانلی / منبع اطلاعاتی شما کجاست ؟ جنابعالی انگار در یک کره دیگر زندگی می کنید . زنده یاد سعید سلطانپور و دیگر شخصیت های سیاسی چپ و راست تا مقطع خرداد 60 بطور علنی زندگی می کردند و یا حداقل محل کار و زندگی شان برای دستگاههای اطلاعاتی رزیم کاملا روشن بود . سعید سلطانپور هنرمند رادیکال و منتقد رزیم بود که در فروردین سال ۶۰ و در شبِ عروسی‌اش به اتهام هواداری از سازمان چریک‌های فدائی خلق دستگیر و نزدیک به دو ماه بعد درخرداد ۱۳۶۰ در زندان اوین، اعدام شد. در این رابطه هیج سازمان سیاسی اپوزیسیون نقشی نداشته است ؛ متاسفانه سعید با این انتقاد تند و رادیکال علیه رژیم نمی باید بطور علنی عروسی برگزار می کرد. اینهم از ان «خوش خیالی های» آن دوره بود که آدم کشی رژیم نو پای اسلامی را دست کم می گرفت. در ضمن نزدیک به 50 در صد رهبران اکثریت و اقلیت ترک بودند.لطفا نوشته خود را تصحیح فرمائید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
اقای تهرانلی قضاوت شما در این باره درست نیست. کسی زنده یاد سعید سلطانپور را لو نداد ایشان یک شخصیت شناخته شده بود
و مخفی هم نبود. اطلاعات جمهوری اسلامی در واقع همان ساواک شاه بود و می دانست کی ها را باید از بین برد.
یعنی تجربه داشتند. دیگر اینکه سازمانهای حزب توده و اکتریت تشکیلات مترقی هستند هر چند مخالف با حرکت ملی ما ازربایجانی ها باشند.ولی دشمن ما تورکها نیستند. ولی واقعان با دیدن این عکس سعید سلطانپور دلم بدرد امد یادش جاودان باد

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
کامنت تهرانلی شرم آور است.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خجالت هم خوب چیزیست. ام بنظر میرسد شماها از آن بویی نبرده اید.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
بخاطر تورک بودن زنده یاد "سعید سلطانپور"، سازمان سازشکار و اپورتونیست " اکثریت" به مثابه جاسوسان رژیم، او را لو داده دم تیغ دژخیمان رژیم اسلامی فارس سپرد، تا بدست پانفارسیسم خونخوار و راسیتهای اسلامی آرایائی، در شب عروسی اش، به خون خود غلتد. آری این است چهره راسیستی سازمانهای پانفارسی مثل اکثریت ، حزب توده... و امثالهم. مردم آزربایجان از این به بعد باید هشیار باشند، و در آینده فریب چنین سازمانهای ضد تورک و راسیستی را نخورند.