این یک مشت پوست و استخوان!

57 روز از اعتصاب غذای زندانی سیاسی، جعفر عظیم زاده، گذشت
این یک مشت پوست و استخوان، نمادی از پیکر نحیف و شلاق خورده ی کارگران و مزدبگیران ایرانی است.... این مرد نحیف و تکیده، که نزدیک 60 روز است لب بر غذا بسته، با ضربان قلب کمتر از 50 تا در دقیقه، جانش را برای آینده ی میلیون ها کارگر و مزدبگیر کف دستش گرفته است

 

 

هشت روز است که جعفر عظیم زاده به بیمارستان منتقل شده است . دوبار به دیدنش رفتم . یک مشت پوست و استخوان دیدم . مردی کمتر از پنجاه سال سن ، اما صورتی پیر و تکیده . زوی دستش لکه های کبود زیادی به چشم میخورد . سه سرباز از این یک مشت استخوان که نزدیک 60 روز است لب بر غذا بسته مراقبت میکنند . از او خواستم برای زنده ماندنش اعتصابش را بشکند . چشمهای ریزش برقی زد و با لبهای خشکش یک نه قاطع گفت . همسرش گفت به خدا چقدر گریه کردم که تکلیف ما چه میشود بی تو ؟ هر کس به دیدارش آمد پند و اندرزش داد که راه رفته را بازگردد . اما پاسخ جعفر چیست ؟

او میگوید : خواسته ی من شخصی نیست . کجای دنیا اعتراض یک کارگر به عدم پرداخت دستمزد و یا پایین بودنش را اقدام علیه امنیت ملی میگویند ؟ اینکه بگویی سفره ام خالی ست ، اینکه بگویی من کارگرم و با کمترین میزان دستمزد صورتم را با سیلی سرخ میکنم . اینکه بگویی مگر فرزندان ما ادم نیستند و نان نمیخورند ؟ اینکه بگویی حقوقم را پرداخت کن ، جرم است ؟ آیا نان خواستن جرم است ؟
میگویم جان تو برای ملت ایران اهمیت دارد . تو فرزند مبارز این ملتی که برای احقاق حق صنفی جان ت را به خطر انداختی . با این کار ، توجه یک ملت را به مساله دستمزدهای کارگران جلب کردی . با این اقدامت احترام جهان را برانگیختی . اکنون بشکن این اعتصاب تاریخی ات را .

 

میگوید نمیتوانم به سفره های خالی کارگران نگاه نکنم . 
پسر 12 ساله ی او با چشمهای تگران در اتاق حضور دارد . مادرش میگوید چند روز غذا نمیخورد و میگفت بابا گرسنه است منهم غذا نمیخورم . نگرانی در وجود این کودک و برادر 20 ساله اش موج میزند . سربازان محافظ هم جوانانی 18 _19 ساله اند . سکوت میکنم . نگاهم را به اتاق و شرایط خاص آن میدوزم . من یک مادرم . نگرانی مادران در مورد آینده ی فرزندان را درک میکنم . سربازان محافظ و سخت گیری های بیمورد شان نگاهم را روی صورت هایشان ثابت میکند . دقایقی از جهان حقیقی کنده شدم . 

در ذهنم با آنها سخن میگویم . با پسران عظیم زاده و آن سه سرباز : 
کاش میدانستید که اکنون جعفرعظیم زاده ، همین یک مشت پوست و استخوان ، نمادی از پیکر نحیف و شلاق خورده ی کارگران و مزدبگیران است . کاش میدانستید که وقتی سربازی تان تمام شود و کارت پایان خدمت بگیرید ، به خیل کارگران خواهید پیوست . تازه اگر شانس بیاورید و بتوانید بصورت قراردادی و بدون هیچ تضمینی برای ادامه ی کار ، شغلی دست و پا کنید . آنگاه خودتان به صف میلیونی ناراضیان صنفی خواهید پیوست . شاید با خود بگویید که آن مرد ، آن یک مشت پوست و استخوان که دهانش خشک بود و اعضای بدنش یکی یکی دچار اختلال میشد ، آن مرد نحیف و تکیده با ضربان قلب کمتر از 50 تا در دقیقه ، جانش را کف دستش گرفت تا برای آینده ی من مبارزه کند . 

آن مرد ، جعفر عظیم زاده نمادی از من و ما بود . با قامتی کوتاه و جثه ای کوچک برای احقاق حق ما ، خیل خاموشان و گرسنگان و پابرهنگان ، برای میلیونها کارگر و مزدبگیر ، جانش را در طبق اخلاص گذاشت . و ما چه کردیم ؟ چشمهایمان را بستیم و همراه او فریاد نزدیم . 

و چنین شد که مدعی العموم به همسر عظیم زاده میگوید ، جعفر بمیرد هم اهمیتی ندارد . راست میگوید آن مدعی . کارگران بمیرند اهمیتی ندارد . چرا که کشتی کشتی اجناس چینی وارد کشور خواهد شد و نفت حراج شده ، سودهای هزار هزار میلیاردی تصیب طبقه ای خاص میکند که آنان شهروندان خودی و درجه یک و مهم هستند . راست میگوید مدعی . کسی که جیب و حلق و حلقوم خود و خانواده اش را از مال مفت پر کرده مهم است . صاحب معدن آق دره . سرمایه دار و دزد کلان و اختلاسگر مهم است . وگرنه کارگر آق دره ای که باید شلاق بخورد تا بفهمد میبایست لال باشد و تقاضای نان نکند .

معدنچی بافق باید در صف شلاق قرار بگیرد تا بفهمد حق گفتن " نان من کو " ندارد . راست میگوید مدعی . باید شلاقی با 80 میلیون رشته برداشت و به یکباره بر صورت ملت ایران کوبید تا بداند هر کلیدی نمیتواند قفل بسته ی زندگی سخت کارگران و مزدبگیران را باز کند . راست میگوید مدعی . جعفر باید بمیرد . و من و تو و ما در بهت و حیرت لبهایمان را بگزیم و بر پشت دست بکوبیم .

چشم بگردانیم و سر چهارراهها و کوچه ها و خیابان ها ، در گوشه گوشه این خاک پهناور ، دست به گدایی برداریم شاید شانس بیاوریم و آقازاده ای سوار بر پورشه ی زرد یا قرمز از جلویمان رد شود و اسکناس هزار تومانی کف دستمان بگذارد . مثل یارانه ای که جلویمان پرت میکردند تا چرخ اختلاس بچرخد . هرچند آنها اصلا ما را نمیبینند . ما خیل عظیم خاموشان را . گاز میدهند و دور میشوند تا به پارتی هایشان برسند که تحت حمایت نیرویی ست که شادی فرزندان ما را هم با شلاق پاسخ میدهد . اری جعفر نماینده ی تن تکیده و داغان شده ی ملت ایران است . هرچند استقامت بینظیر او کجا و واماندگی ما کجا ؟ اصرار بر احقاق حق او کجا و سکوت

و درماندگی ما کجا ؟ شجاعت او کجا و وحشت همیشگی ما از روز مبادا و راضی بودن به نان گدایی کجا ؟ راست میگوید مدعی . 
جعفر باید بمیرد تا بار دیگر اثبات شود که سرمایه بر خون پیروز است . ثابت شود که " خداوند سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمیدهد مگر انکه ..." خودتان در قران مجید بخوانید معنای آیه را . مگر در شب قدر قران به سر نمیگیرید؟ بخوانید تا کشف کنید رابطه ی بین تاریخ و سرمایه و فقر و کارگر و واژه ی تهی شده از معنای مستضعف و حقوق معوقه و دستمزد پایین و خط فقر و خط فلاکت و دسته کلید بی مصرف و ... اعتصاب غذا و مرگ و جعفر و عظمت مبارزه ای که میکند .

 

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
امروز چهارشنبه 9 تیرماه قرار است در ساعت ده صبح در مقابل دفتر آخوند شیاد روحانی(درخیابان پاستور) تجمعی در حمایت از شرف جنبش کارگری ایران آقای جعفر عظیم زاده برگزار گردد.
همچنین زندانیان سیاسی علی امیرقلی، آرش صادقی، وحید صیادی نصیری، بهنام موسیوند وفعالان صنفی رسول بداقی ومحمود بهشتی لنگرودی واسماعیل عبدی همراه با 180 تن دیگر اعتصاب غذای خود را در حمایت از جعفرعظیم زاده آغاز کرده اند.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
با همبستگی با این هم وطن در بند و ابراز نفرت بر مهاجمان اسلامی و پیام اور دورغ و تزویر و ریا و کتاب خرافات و زشتی و تباهی باد . نفرت اهورامزاد بر مروجان دین دروغ بیگانه و بیگانه پرستان و یاوران این ائین پلید سیاسی بیگانه باد.
نفرت بر خمینی و سید علی و رفسنجانی و عمامه داران و دارو دسته دینداران و ادم کشان در تبیعد و مخفیگاها و بینان گذاران مکتب ترور و دروغ و ادم کشی و با احترام به خدمت گزارن در گذشته وطن بویژه شخص شاه که این بربریت اسلامی علیه ایران را هر گز بر نمیتافت . .

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حال جعفر عظیم زاده بسیار وخیم است و می شود گفت در آستانۀ مرگ قرار دارد. دژخیم عباس جعفری دولت آبادی دادستان جنایتکار تهران به عظیم زاده پیغام داده است که من تا پای مرگ تو ایستاده ام وما حاضریم هزینه این را هم که تو بر اثر اعتصاب غذا بمیری بدهیم. عظیم زاده هم به این دژخیم کثیف وجنایتکار گفته است من عقب نشینی نمی کنم وتا آخرش هستم، یا خودم را را با اعتصاب غذا می کشم ویا به خواسته هایم می رسم. همچنین دژخیم دولت آبادی با همسر عظیم زاده رفتار بسیار توهین آمیزی داشته است وبه او گفته است من هیچ کاری برای عظیم زاده نمی کنم حتی اگر او بمیرد.
وای بر ما ایرانیان که چشمان خود را بسته ایم ومهر سکوت بر لبان خود زده ایم
مرگ بر رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی