بـرخیـز، او دارد چـون شمـع، ذره ... !

برخیـز و نه بگذار رفیـق ات /
مانند شمع ذره ذره، بسوزد/
بـرخیـز و نـه بگـذار /
این فقر طبقاتی و ستم حکومت ِ 38 ساله فاشیسم مذهبی جمهوری اسلامی /
تـو را هم به شمعی تبدیل کند که، ذره ذره، بسوزی /

شنیدنِ خبرهای دردناک از سرزمینم/ دردی ست عظیم که هرروزه /

مرا در خویشتن می شکند/

دلم گرفته از این همه خبرهای عذاب آور/

آخر این چه سرزمینیست که هر روزش با خبرهای زجرآور/

پگاه را  به شب تار، می رساند/

این چه سرزمینیست که در آن / نوزاد بدنیا نیامده، بفروش می رود !/

این چه سرزمینیست که در آن / مادری برای در آغوش گرفتن فرزندانش/

دست به اعتصاب غذا، بزند !/

این چه سرزمینیست که در آن / رقص و شادی، گناه کبیره است و مجازاتش، شلاق !/

این چه سرزمینیست که در آن / آواز خوانی زنان، حرام است ! /

این چه سرزمینیست که در آن / روشن کردن شمع برایِ /

مرگ دلخراش 19 سرباز جوان وطن در تصادف / جُـرماست و پاسخش، ضرب و شتم/

این چه سرزمینیست که در آن /کارگرش برای ابتدایی ترین حقوق معیشتی و اجتماعی /

به مُشتی پوست و اسخوان، تبدیل می شود ولی/

برگ حقوق ماهیانه اوباشان مُفت خور رژیم / با ارقام نجومی، پـُر می شود /

این چه سرزمینیست که در آن / کارگر زحمتکش اش، شلاق می خورد /

این چه سرزمینیست که در آن / سُفره مردم زحمتکش اش خالی از آذوقه است  ولی در عوض/

درآمد سرشار از فروش نفتش / صرفِ تروریست های سوری و لبنانی می شود /

این چه سرزمینیست که در آن / طلای  سیاه هست اما /

فقـر، بدبختی، فلاکت و فحشاء در آن بیداد می کند ! /

این چه سرزمینیست که در آن / غارتگران، می مکند خون ِ مردم ِ ستم دیده را /

این چه سرزمینیست که در آن / کارگرش در حال جان کندن است!/

این چه سرزمینیست که در آن / باید در انتظار خبر مرگ کارگرش باشد !/

این چه سرزمینیست که در آن / روشنفکرش در سکوت است !/

این چه سرزمینیست که در آن / باید گفت، جعفـر کارگر هم، رفت !/

تـو ! اما، جعفر عظیم زاده /

هم چون قطره ای از مبارزه و مقاومت / در مقابل اقیانوس ِ نابرابری ها /

چنـان ایستاده ای که / نظامی را به انتهای جنون بُردی که /

فریاد بزند:"هیچ کاری برایش نمی کنم، حتی اگر بمیرد" /

راستی، کجاست آن دست گشایدنده / کجاست دلاوران آن مرز و بوم/

کجاست آن فریاد اعتراض تودۀ میلیونی / بر این حکومتِ ضـد مردمی /

ای کارگران زحمتکش !/

وقتی یـار تو، جعفر عظیم زاده /

بخاطر تو و ... با مرگ، دست و پنچه نرم می کند /

پس کجاست آن همبستگی کارگری / از جانب تـوی کارگر ِ به ستوه آمده !؟ /

مگر شما در سرزمین چپاولگران سرمایه های مردمی/

چیزی دیگری هم دارید که از دست بدهید بجز زنجیرهایتان /

پس چرا  هم طبقه ای تو، تنـهـاسـت !؟ /

برخیـز و نه بگذار رفیـق ات /

مانند شمع ذره ذره، بسوزد/

بـرخیـز و نـه بگـذار /

این فقر طبقاتی و ستم حکومت ِ 38 ساله فاشیسم مذهبی جمهوری اسلامی /

تـو را هم به شمعی تبدیل کند که، ذره ذره، بسوزی /

در آن سرزمین غمزده / که زحمتکش آن در بندخانه ی دژخیم اسیر است/

دل هر انسان آزادیخواهی را بدرد می آورد ولی گویا /

دیدن و شنیدن این همه بیدادگری ها، عادی شده است !!!/

جفعر عظیم زاده، ای فـریـاد کارگران دربند !/

افسوس و اندوه، شرمنده ام ! /

اما شرمنده از اینکه /

نـه تـوانـا و جـوانکه با دژخیمان / رو در رو، مبارزه کنم/

و نه چشم و امید به آسمان، که برایت دعـا کنم /

حمایتـم از تو کارگـر ِ مبارز ِ خستگی ناپذیر، انعکاس ِ خُـروش ِ توست /

امـا، ای رفیق کارگر !

با حضور این همه بیداد / هنوز امید به سحرگاهی دارم که /

زمزمۀ فسانۀ شیرین ِ سرنگونی رژیم جهل و جنون جمهوری اسلامی /

طنین افکن دشت، کوه و برزن باشد /

یقین دارم که آن زمزمه،  آن صبح روشن، آن روشنی آفتاب و بوی نسیم آزادی/

در راه است.

29/06/2016 - استکهلم

ایمیل نویسنده: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.