پادشاهی مناسب ترین آلترناتیو- در پاسخ به آقای مجید عبدالرحیم پور

من فکر میکنم که پادشاهی پهلوی برای جامعه واپسمانده ایران که حتا به اندازه انگشت های دست هم آدم فهیم نداشت یک موهبت بود و بکار گیری عبارت «موهبت الهی» هرچند شخصا آنرا چرند میدانم اما زیاد هم بی مسما نیست. آقای عبدالرحیم پور و سایر دوستان جمهوریخواه آن اندک اشکال آن رژیم را به گل روی تازیانه هایی که برای پیشرفت ایران به گرده بخشی از این مردم در شهرها، تا جایی که دست شان میرسید وارد کردند و آنها را بزور و علیرغم میل خودشان از واپسماندگی بیرون کشیدند ببخشند.

 مقاله آقای عبدالرحیم پور حاوی سوالات بسیاری است که خود ایشان اگر در نوشته شان دقت بیشتری کنند پاسخ هایی که از «پادشاهی طلبان» می طلبند در مقاله شان نهفته است که جلو تر به آن خواهم پرداخت. هم ایشان و هم بسیاری دیگر از دوستان جمهوریخواه در برخورد با پادشاهیون  رویکردی غیر منصفانه دارند (که البته اخلاق خانوادگی همه ما ایرانیان است)  که «طرفداران پادشاهی نظام پادشاهی را نقد نکرده اند». دیگر اینکه هواداران پادشاهی را به دو گروه افراطی و مشروطه خواهان تقسیم میکنند. این تقسیم بندی اشتباه است. یک گروه سیاسی هنگامی به رسمیت شناخته میشود که صاحب فکر و برنامه و ایدئولوژی باشد. مثل مجاهدین و فداییان و حزب توده قبل از انقلاب. شما نمیتوانید یکی دو نفر فحاش تلویزیونهای لس آنجلسی را بعنوان «پادشاهی طلبان افراطی» برسمیت بشناسید. مثل آن است که چند لات و فحاش پول شان را روی هم بگذارند و یک تلوزیون ماهواره ای در لس آنجلس برپا کنند و بگویند ما جمهوریخواهیم و مخالفان شان را زیر فحش بگیرند. آیا باید ما جمهوریخواهان را به دو دسته افراطی و مدرن تقسیم کنیم؟ آیا این تقسیمبندی تحقیرشماها نیست که شما را هم شان یک مشت لات (که حتما هوادارانی هم خواهند داشت) به حساب بیاوریم؟

آقا.. طرف شما در نظام پادشاهی یک گروه صاحب اندیشه است:  حزب مشروطه ایران و منفردین نزدیک به افکار این حزب. 

دیگران را نباید به شمار هواداران پادشاهی بحساب بیاورید چرا که توهین به خودتان است که آن ناچیزها را حریف خود به حساب بیاورید. یا اگر گروهی صاحب تشکیلات و کتاب و جزوه و هوادارانی در اینجا و آنجای دنیا هستند به ما نشان بدهید که ما هم آنها بشناسیم!

 و اما در مورد بی انصافی دیگر یعنی نقد نکردن به رژیم گذشته اتفاقا بهترین نقدها را مقاماتی از درون رژیم گذشته داشته اند. سی سال قبل داریوش همایون وزیر اطلاعات و جهانگردی شاه بعنوان فردی که اطلاعاتی دست اول از درون رژیم شاه داشت با انتشار کتاب «دیروز، امروز، فردا» یک نقد همه جانبه از رژیم سابق بعمل آورد و بابت آن از بقایای رژیم سابق در داخل و خارج ایران فحش بسیاری خورد. نقدی که در آن چون از ادبیاتی مانند «شاه جلاد» و صفتهایی از این قبیل که در میان جمهوریخواهان آن زمان رسم بود استفاده نشده بود از نظر جمهوریخواهان نقد نبود!  پس از آن همایون و نیز عده ای دیگر از دست اندرکاران رژیم پیشین مقالات و نقدهای بسیار نوشتند اما هرگز این نقدها به چشم جمهوریخواهان نیامد. چنین بنظر میرسد که از نظر جمهوریخواهان اگر سلطنت طلب واقعا به پادشاهی نقد دارد باید از آن دست بردارد و جمهوریخواه شود! یعنی همین چیزی که آقای عبدالرحیم پور در مقاله شان دارند میگویند. پس همین حرف را دوستان از آغاز روشن بگویند که آقا از پادشاهی دست بردارید بیایید جمهوریخواه شوید به این دلایل!

 ***

 و اما اشکال بزرگی که من در رویکرد آقای عبدالرحیم پور و الیت سیاسی جامعه ایرانی دارم این است که یک حقیقت بزرگ را در مورد جامعه ایرانی در نظر نمیگیرند و آنهم واپسماندگی جامعه ماست. آنها افکار و آگاهی های این الیت را به عموم مردم ایران تعمیم میدهند و بر این تصور هستند که همه مردم ایران مانند آنها می اندیشند و اگر این افکار در اثر نوشتن مقالات و برخورد اندیشه ها اصلاح شود همه چیز درست میشود. (بله، اگر همه مردم ایران را این چند هزار نفر الیت تشکیل میدادند قضیه احتمالا حل میشد). و بر همین اساس راه حل هایی را ارائه میدهند که مناسب جوامع پیشرفته از همه لحاظ است نه جامعه واپسمانده 70 میلیونی ایران. و جای تعجب بسیار دارد که نویسندگان سیاسی ما این حقیقت بزرگ را نمی بینند که در میان هفتاد میلیون مردم ایران کسانی که همین مقاله آقای عبدالرحیم پور را بفهمند حد اکثر ده هزار نفر باشد! چیه تعجب کردید؟ دلیل:

 شما برای آنکه همین مقاله عبدالرحیم پور را بفهمید که منظورش از «اندیشه شهریاری-شیعی» چیست و چرا باید از آن کند، باید مقداری از تاریخ گذشته و معاصر بدانید. باید  تاریخ مشروطه را بدانید، نائینی را بشناسید، ملکم خان، مستشارالدوله، آخوندزاده و.. را و افکارشان را بشناسید، دوره رضاشاه روی کار آمدنش، اعمال و اصلاحاتش، و نیز دوران محمدرضاشاه را بشناسید و مطالعه کرده باشید. دوتا کتاب از این دوران مثل مشروطه ایرانی ماشالله آجودانی و ایران بین دو انقلاب و.. را خوانده باشید. حال امتحان میکنیم:

بروید در جلسات سیاسی خارج کشور و نه از سخنرانان بلکه از حضار که برای شنیدن حرفهای اینها آمده اند از دوران مشروطه بپرسید. اصلا بپرسید انقلاب مشروطه در زمان کدام پادشاه صورت گرفت و از چه سالی ایران صاحب قانون اساسی شد. بروید ازهمین دانشجویانی که در خیابانهای ایران زیر ماشین له میشوند همین سوالها را بپرسید. به شما قول میدهم که نتیجه بسیار مایوس کننده خواهد بود. بجرات میتوانم بگویم (تازه خیلی هم اضافه میگیرم) که در کل ایران ده هزارنفر هم از این مسائل آگاهی ندارند. صرف اینکه یکی رفته درس خوانده و دکتر و مهندس شده که آگاهی تاریخی سیاسی اجتماعی نمی آورد!

 خوب است که جناب عبدالرحیم پور و نیز سایر دوستان جمهوریخواه این بخش از نوشته آقای عبدالرحیم پور را خوب مطالعه کنند و روی آن تامل کنند: « افکار نیروهای چپ ایران از جمله فدائیان خلق ایران، بمثابه یکی از نیروهای مدرن جامعه آلوده به فکر و فرهنگ دینی– سنتی جامعه بود. چپهای ایران از جمله ما فدائیان، با برخورد و تکیه مذهبی گونه به مارکسیسم–لنینسم، ظاهرا جامعه ایران را یکبار برای همیشه و در تمامی ابعادش «شناخته بودیم» و نیاز چندانی نیز به شناخت فکر و فرهنگ و نظام سیاسی دین گوهر آن نداشتیم. نیروهای چپ سیاسی بیشتر به مبارزه سیاسی تک بعدی (پراتیک) علیه نظام استبدادی رضاشاه و بعد محمدرضا شاه، مشغول بودند و توجه چندانی به کار فکری و نظری و شناخت خود و جامعه خود و جهان معاصر نداشت.

این ایراد بویژه بر ما فدائیان وارد است که در آغاز شکل گیری سازمان در سالهای ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۲، تئوری را مورد تحقیر و پراتیک را مورد ستایش قرار می دادیم و با صدای بلند می گفتیم دوران تئوریها بسرآمده است و زمان پراتیک فرا رسیده است.

ناگفته نماند که در دوران پهلوی ها نه تنها جریانات سیاسی بلکه ادبیات و هنر و شعر معاصر نیز از یکسو آلوده به گرایشها و عواطف دینی–شیعی–سنتی و از سوی دیگر سیاست زده بود. «مرغ آمین» نیما، «کسی می آیدِ» فروغ و «داش آکل» صادق هدایت و … تنها نمونه هائی از حضور فکر و فرهنگ و عواطف سنتی–مذهبی ایرانی در آثار مدرن پایه گذاران و بزرگان شعر و ادب مدرن ما است.

مبارزان دهه ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ عمدتا در مدرسه شعر و هنر و ادبیات مدرن آن سالها پرورش یافته بودند. به نظر می‌رسد اگر روشنفکران و نظریه‌ پردازان و سیاست‌گذاران مدرن جامعه ما، اعم از ملیون و چپها، در دوران پهلوی ها، می‌توانستند مبانی فکری و فرهنگی سیستم سیاسی حاکم بر کشور و تناقض بنیادین قانون اساسی انقلاب مشروطیت و متمٌم آنرا مورد نقد و بررسی همه جانبه و عمیق قرار دهند، شانس شکل‌گیری حکومت اسلامی کمتر می‌شد».

خب جناب عبدالرحیم پور، دوستان جمهوریخواه! اگر این وضع قشر انقلابی و پیشرو و «آگاه» جامعه ماست پس وای به مشت حسن بقال و حسن آقا کارمند اداره آب و برق ساکن تهران که سینه زنی محرم اش ربطی به شاه و خمینی ندارد و کلعلی باغبان فلان ده در اردبیل یا مشهد! این دمکراسی ادعایی شما بجز این است که ناچار است بر آرای این مردم تکیه کند؟ خب این مردم کجا حرفهای شماها را می فهمند؟ 

مشکل بزرگ الیت سیاسی جامعه ایرانی این است که خیال میکند که جامعه یک کامپیوتر است، برنامه پادشاهی را از آن پاک کنید و جمهوری را بر آن سوار کنید و «ری استارت» کنید!

 اگر قضیه به همین راحتی بود مطمئن باشید که خود رضاپهلوی هم امروز جمهوریخواه می بود.

و نتیجه گیری مهم دیگری که میخواهم از این بخش از نوشته آقای عبدالرحیم پور بگیرم این است که همین نیروی چپ انقلابی که خود برخاسته از همین جامعه شیعی-شهریاری است و «آلوده به فکر و فرهنگ دینی– سنتی جامعه بود» اگر بجای محمدرضاشاه قدرت را بدست میگرفت چه گلی به سر جامعه ما میزد؟ ایدئولوژی ای که هرگز زندان ملت ها را زیر نقد نگرفت و استالین و مائو و پل پت را ستایش میکرد مسلما برای جامعه ما بسیار گران تر از شاه مستبد و دیکتاتور تمام میشد. انتقاد اصلی ما تنها متوجه رژیم شاه نیست بلکه کل ماجرا را در بر میگیرد. ما بین شاه بد و مخالفان بسیار بسیار بدترش مقایسه میکنیم و به پادشاهان پهلوی با زیر چهار هزار کشته نمره منفی کمتری میدهیم.

از نظر دور نداشته باشیم که صرف داشتن یک ایدئولوژی که ظاهرا بی نقص است همه کار نیست. ایدئولوژی بی نقص مثل همان برنامه کامپیوتری است به شرط آنکه مردم هم کامپیوتر باشند. اما نیستند. در میان مردم استالین داریم، مائو داریم پل پت داریم مبارزی را داریم که در خانه تیمی یکی از اعضا را بجرم برقراری روابط عاشقانه با عضو دیگر به بیابان میبرد و گلوله ای در مغز او خالی میکند. خب شما مگر از تمامی اعضای فداییان خلق و یا سازمان مجاهدین آزمایش پزشکی سلامت عقل و روان بعمل می آورید؟ در نظامی که برترین ایدئولوژی بشری را ارائه میدهد و هرکس با این ایدئولوژی مخالفت کند لابد روان پریش و دشمن خلق باید باشد و روانه گولاک ها و بازداشتگاه ها باید بشود وجود روان پریشانی که استعداد زیادی در برقراری هژمونی بر اطرافیان دارند کم نیست. این گونه است که مائوها، پل پت ها، هیتلرها، کیم ایل سونگ ها سر بر می آورند. آیا فداییان میتوانستند تضمین بدهند که آن مبارز انقلابی که همرزم عاشق اش را اعدام انقلابی کرد روزی در نظام سوسیالیستی ایران به قدرت نمیرسید؟ و اگر میرسید تضمینی بود که هزاران از مردم ایران را به سرنوشت همانها که استالین کشت دچار نمیکرد؟

 من فکر میکنم که پادشاهی پهلوی برای جامعه واپسمانده ایران که حتا به اندازه انگشت های دست هم آدم فهیم نداشت یک موهبت بود و بکار گیری عبارت «موهبت الهی» هرچند شخصا آنرا چرند میدانم اما زیاد هم بی مسما نیست. آقای عبدالرحیم پور و سایر دوستان جمهوریخواه آن اندک اشکال آن رژیم را به گل روی تازیانه هایی که برای پیشرفت ایران به گرده بخشی از این مردم در شهرها، تا جایی که دست شان میرسید وارد کردند و آنها را بزور و علیرغم میل خودشان از واپسماندگی بیرون کشیدند ببخشند. اگر امروز همسر آقای عبدالرحیم پور و همسر بنده هنگامی که مهمان می آید از اندرونی انگشت به دهان با مهمان سلامعلیک نمی کنند و به هنگام بیرون رفتن مثل زنان افغان روبنده به رو ندارند این را مدیون رضاشاه هستند که چادر را بزور از سر مادر بزرگ آقای عبدالرحیم پور و من کشید. اگر من و خود آقای عبدالرحیم پور در خدمت آقای خامنه ای به خودشان بمب نمی بندیم که خود را در میان جمعیت سنی منفجر کنیم این را مدیون رضاشاه هستیم که جلوی نشو و نمای دین را گرفت. اگر خود آقای خامنه ای امروز مخالف منفجر شدن آقای عبدالرحیم پور بعنوان یک پیرو شیعه بر علیه مردم سنی هستند این را هم مدیون رضاشاه هستند که آموزش و پرورش را از دست آخوندها گرفت و آنرا مدرن کرد و سواد را برای مردم ایران به ارمغان آورد و زنجیر زنی و سینه زنی و مسافرت به زیارت کربلا را ممنوع کرد. آن تغییراتی که در فرهنگ و ظواهر جامعه ایرانی بوجود آمد کاری نبود که بشود از راه دمکراسی و یا آگاهی ملی ظرف چند دهه به آن رسید. اروپا برای رنسانس اش 500 سال هزینه کرد.

متاسفانه... جامعه ایران بیش از آن عقب بود که کار به نتیجه برسد. آخرش این شد که الیت سیاسی ما در خیابانهای تهران فریاد زد «خمینی عزیزم بگو تا خون بریزم».

و شما آقای عبدالرحیم پور.. نباید با نگاه الیت یک جامعه پیشرفته اروپایی به نقد دوران پهلوی ها بپردازید. نگاه کنید که مردم تان چه کسانی بودند و چه میشد برای پیشرفت آنها کرد. پهلوی ها زورشان را زدند که مردم ما را از واپسماندگی بیرون بکشند و سواد به مردم بیاموزند. آگاهی اما چیزی نیست که بتوان بزور به مردم خوراند یا تزریق کرد بلکه مردم باید خود همت کنند و آنرا بدست آورند. و ماشالله به «همت» این مردم برای رسیدن به آگاهی! در همان سالن سخنرانی که پیشتر آمد نتیجه اش را میتوانید از مردم بپرسید و ببینید که برای رسیدن به آگاهی تاریخی اجتماعی چند تا کتاب به عمرشان خوانده اند.

یک سخن مزخرفی از رادیوی شهر یوتوبوری شنیدم از یک «الیت» که خواندن کتاب ممنوعه در زمان شاه 15 سال زندان داشت! من هرگز ندیدم کسی به این جرم زندانی شده باشد. در کشوری که میتوان در برنامه ریزی برای ربودن لیعهد شرکت داشت اما به دوسال زندان محکوم شد (دو نفر اعدام شدند و بقیه به حبسهای گوناگون و اغلب زیر 5 سال محکوم شدند یا بخشوده شدند)  پذیرفتن این که کتاب خواندن مشکل بزرگی بود مشکل است. در خانه خود ما چندین کتاب ممنوعه بود و هرکس میخواست یافتن کتاب ممنوعه برایش مشکلی نبود. ساواک هم اطلاع داشت و برایش هم یافتن محل چاپخانه ها مشکلی نبود اما رژیم به دنبال گروههایی بودند که در عمل بدنبال براندازی بودند. حال فرض بگیریم که یافتن کتاب مشکل بود. سی سال از انقلاب گذشته چرا امروز تیراژ کتاب برای هفتاد میلیون مردم اینقدر پایین است؟ در خارج کشور که دیگر شاه دیکتاتور مانع نیست اینجا چرا آن «حضار حاضر در سخنرانی» یک چکه سواد سیاسی تاریخی ندارند و دوتا کتاب نخوانده اند؟

 به نوشته خودتان استناد میکنم آقای عبدالرحیم پور: « معمولا آدمیزاد چیزی را که به آن ایمان دارد نمی‌تواند به سادگی زیر سوال برده، مورد نقادی قرار دهد و از آن بگسلد. تغییر و گسست از ایمان و اخلاقیات دیرینه و جا افتاده در ناخود آگاه انسان، معمولا سخت و گاهی دیوانه‌کننده است. گاهی انسان، در پروسه نقد و گسستن از گذشته خود که سال‌های سال با آن زندگی کرده است، زیر پایش را خالی احساس می‌کند و حتی دچار بحران و مشکلات روحی و روانی می‌شود. زیر سوال بردن و نقادی اعتقاد و ایمان خود، کار ساده ای نیست، چه رسد گسست از آنها». حال شما رضاشاه هستید و در مقابل مردم عقبمانده زمان مشروطه که چندی پیش «ماژور ایمبری» را بجرم عکس برداری از سقاخانه با چاقو آش و لاش کردند و وقایع تاسف بار دیگر بسیار از این قبیل و اخلاق و عادات عقبمانده بسیار قرار دارید. (چه فکر کردید خیال کردید که مردم ایران همه شان میرزافتحلی آخوندزاده و ملکم خان و .. هستند؟ تصور میکنید که واقعا قانون اساسی مشروطه حاصل آگاهی ملی بود؟ پس بد نیست نگاهی به مکالمات مجلس موسسان و نیز مجلس شورای ملی تا قبل از رضاخان بیاندازید تا دست تان بیاید که بجز چهار پنج نفر بقیه چقدر پرت هستند! تازه اینها «چیزفهم» های جامعه ما بودند). آیا برای رضاخان چاره ای باقی میماند بجز آنکه از راه و زبان همین مردم وارد شود و در عزاداری امامحسین گل به سربمالد و با سایر قزاق ها دم بگیرد: «اگر در کربلا قزاق بودی، حسین بی یاور و تنها نبودی). رضاخان در میان آن مردم زندگی کرده بود و آنها را در رگ و پوستش درک میکرد و درک میکرد که مردم کامپیوتر نیستند و نمیتوان با کپیه کردن قانون اساسی مشروطه بلژیک جامعه را به یک سوت عوض کرد. مشکل آقای عبدالرحیم پور و دیگر دوستان منتقد پهلوی ها این است که شناختی را که رضاخان در آن زمان از جامعه خود داشت ندارند. به عبارت دیگر نقد من به نقد جمهوریخواهان این است که غیر از آنچه که رضاشاه و تا حدودی پسرش کردند کار دیگری نمیشد کرد و اگر کار بدست مخالفان رضاخان و رضاشاه بعدی میبود نتیجه اصلا نمیداد یا بدتر هم میشد. اصلا دلیل برآمدن رضاشاه همان ناکارآیی نظام دمکراسی غربی برجامعه واپسمانده ای مانند جامعه ایران بود. الیت سیاسی آن زمان از قبیل داور، فروغی و غیره به این نتیجه رسیدند که دست قدرتمند دیکتاتوری مثل رضاخان نیشتر درد آوری است که باید به این دمل زد تا کار بدتر نشود.

 ***

 و باز از «نقد» های جمهوری خواهان به پهلوی ها این است که باسواد شدن جوامع پروسه ای است که به خودی خود پیش میرود. این یک ادعای بی پایه است. یک وقت هست که یک دولت بعنوان یکی از وظایف عادی آموزش و پرورش را پر و بال میدهد و یک موقع هست که باسواد کردن مردم تبدیل به یک نهضت انقلابی و حیثیتی میشود. رهبران کشور شرم میکنند از اینکه مردم شان واپسمانده هستند. این گونه است که سپاه دانش ایجاد میشود و علیرغم فقر کشور مدارس هرچند فقیرانه تشکیل میشوند.

 

****

شاید بعدا بیشتر به مقاله آقای عبدالرحیم پور بپردازم اما فعلا نتیجه گیری من این است که مشکل در شکل نظام آینده ایران نیست بلکه مشکل در واپسماندگی جامعه ایرانی است. من از این نظر نظام پادشاهی را مناسب ایران میدانم که این جامعه حتا اگر در قشر شهری اش زنها مینی ژوپ می پوشند و پارتی های آنچنانی برپا میکنند و سایر ظواهر جوامع غربی را دارند اما هنوز واپسمانده هستند. نگاه شان به حقوق انسان، حقوق زن، و غیره واپسمانده است. میدانند که چه میخواهند و تظاهر آنرا در جنبش سبز سه سال پیش و حتا انقلاب 57 دیدیم اما آگاهی و سواد سیاسی کافی برای تغییر موقعیت شان را متاسفانه ندارند. و شما با چنین مردمی روبرو هستید و میخواهید برای آنان آینده ای در نظر بگیرید نه مردم اروپا که از مهدکودک احترام به حقوق دیگری و دمکراسی را در گوشت و خون شان فرا میگیرند و جزو عادت شان میشود.

 اگر نظر این مردم را برای شکل نظام آینده شان بپرسید، یعنی نظر همان «حضار» یا دانشجویی که زیر وانت له میشود، اگر جمهوریخواه باشد میگوید نظام جمهوری خوب است چرا که برای چهار سال انتخاب میکنیم و بی جهت خرج یک مفت خوری مثل پادشاه را نمیدهیم. و اگر هوادار پادشاهی باشد بخاطر خاطره خوشی است که از گذشته دارد که «بد بود اما مثل اینها نبود».

 جمهوری اسلامی مثل رژیم شاه نیست که مخالفانش در خارج از چارچوب نظام باشند. فعلا به نظر من هنوز چشم به داخل ایران است و اگر تغییری در راه باشد نیروهای اصلاح طلب درون حکومت شانس بدست آوردن حمایت بخشهای بزرگی از جامعه را دارند و این را در جنبش سبز سه سال قبل نشان دادند و بازهم اگر فرصت بدست بیاورند نشان خواهند داد. این وضعیت شانسی برای خودنمایی به جمهوریخواهان و مشروطه خواهان در خارج از کشور نخواهد داد و این را میتوانید از مشدحسن بقال و آن دانشجو بپرسید.

 چنانچه روزی شرایط مثل انقلاب 57 شود و یا چشم به خارج از ایران دوخته شود به همان دلایلی که آقای عبدالرحیم پور برشمردند و من اینجا کپیه کردم شانس رضاپهلوی برای رهبری یک حرکت متحد بر علیه رژیم اسلامی از سایرین بیشتر است و این نه به این خاطر که او شایسته تر است و یا باسواد تر یا مدیرتر (نلسون ماندلا، مائو، گاندی، هیتلر به دلیل این مشخصات رهبر نشدند) بلکه صرفا به این خاطر که شناخته شده تر است و شرایط برایش فراهم تر. از مشدحسن و کلبعلی و کارمند بانک بپرسید پسر شاه را میشناسد اما نام یکی از رهبران فداییان را هم نمیداند. چه بسا اصلا نداند که چیزی بنام فداییان خلق وجود دارد. اما رضاپهلوی «پسر آن خدابیامرز که نور به قبر بباره» هست و اگر روزی اوضاع شلوغ شود این شناخته شدگی است که تعیین کننده است نه ایدئولوژی و نگاه فلان روشنفکر در خارج کشور. و برای من مهم نیست که این دلیل آیا منطقی هستند یا نیستند (کنش های جامعه همیشه از منطق پیروی نمیکند)، بلکه من هم مثل روشنفکران زمان رضاخان دنبال برداشتن این نکبتی هستم که گریبان همه مان را گرفته. مشکل ما همین است که همه چیز را با هم میخواهیم و به حد اکثرش هم میخواهیم و برای همین هرگز به آن نمیرسیم. پادشاهی پهلوی فاجعه نبود و پادشاهی پسرش هم که مسلما نمیتواند مثل پدرش دیکتاتوری و حتا رهبری سیاسی در فردای ایران بکند نمیتواند بدتر از رژیم قبل باشد و من یکی به این امر راضی هستم. شما راضی نیستید؟

 دمکراسی اروپایی پیش کش مان هروقت حد آگاهی جامعه مان بالا رفت اتوماتیک خواهد آمد اما فعلا باید این رژیم را زد و رضاپهلوی بیش از دیگران شانس دارد و باید حمایت اش کرد.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

نظر: 
مشکلی که سلطه طلبان دارند این است که در تضاد و اغتشاش فکری دست و پا میزنند.از یک طرف از حکومت رضا شاه تعریف میکنند و در سطر بعدی از کمبود الیت و روشنفکر در جامعه مینالند. حوب اگر رضا شاه الیت جامعه را از بین نمیبرد و روشنفکر را لبان نمیدوحت؛ما هم مثل جوامع دیگر صاحب طبقه الیت بودیم.از دست سلطنت طلب فحاش گلایه میکنند ولی نمیگویند که فرهنگ فحاشی را رضا شاه با حود از حسن آباد به دربار اورد. او گاهی چکمه های خود را هم حواله زیر دستان میداد. از گسترش مدارس یاد میکنند و در سطر بعدی از بیسوادی مردم و جهل عمومی داد و فریاد میکنند.چون نمیخواهند

نظر: 
واقعا نوشته زیبایی بود. نوشته ای که خیلی راحت واقعیتهای جامعه را به هر روشنفکر بیسواد و باسوادی توضیح میدهد.!

نظر: 
واقعا نوشته زیبایی بود. نوشته ای که خیلی راحت واقعیتهای جامعه را به هر روشنفکر بیسواد و باسوادی توضیح میدهد.!