همیشه دوست داشتم پرنسس باشم مثل پرنسس ها زندگی کنم


در یک کاخ بزرگ سلطنتی با پنجره های طلایی با پنچره های طلایی

با ده ها اتاق خواب و سالن های بزرگ پذیرایی با لوسترهای مهتابی

با گچ بری های بی نظیر که به شکل ماه و ستاره و خورشید چشم ها یم را مجذوب کند
 
همیشه دوست داشتم پرنسس باشم مثل پرنسس ها زندگی کنم
 
 در یک کاخ بزرگ سلطنتی با پنجره های طلایی با پنچره های طلایی
 
  با ده ها اتاق خواب و سالن های بزرگ پذیرایی با لوسترهای مهتابی
 
 با گچ بری های بی نظیر که به شکل ماه و ستاره و خورشید چشم ها یم را مجذوب کند
 
 با باغی پر از گل با دریاچه ای کوچک پر از موج و پر از موج و پر از ماهی
 
 همیشه دوست داشتم ده ها کلفت و نوکر و مستخدم و باغبان داشته باشم
 
 و من دست هایم را به کمر بزنم و فقط راه بروم و دستور بدهم
 
 و فقط را ه بروم و دستور بدهم و همه از من اطاعت کنند
 
 و همه از من اطاعت کنند و گوش به دستورهایم بدهند
 
 همیشه دوست داشتم پرنسس باشم پرنسس باشم
 
 مثل پرنسس ها زندگی کنم مثل پرنسس ها زندگی کنم
 
 از همان دوران بچه گی از همان دوران کودکی
 
 همیشه مادرم می گفت مهناز را اذیت نکنید کاری به کارش نداشته باشید
 
 بگذارید پرنسس باشد  بگذارید پرنسس باشد
 
خواهرهایم همیشه من را کتک می زدند کتک می زدند
 
همیشه می گفتند مهناز دختر تنبل خانه است هیچ کاری نمی کند
 
خانه را تمیز نمی کند جارو نمی کند ظرف ها را نمی شوید
 
گل ها را آب نمی دهد باغچه را تمیز نمی کند نان نمی خرد
 
همیشه خواهرهایم نگاه به دست هایم می کردند نگاه به دست هایم می کردند
 
همیشه دست هایم از دست های آنها قشنگ تر بود قشنگ تر بود
 
همیشه دست هایم مثل دست های پرنسس ها بود مثل دست های پرنسس ها بود
 
همیشه تابستان های داغ شب ها روی پشت بام خانه می خوابیدم تک وتنها تک و تنها
 
آسمان فقط مال من بود ستاره ها فقط مال من بودند فقط مال من بودند
 
و چراغ های روشن آن دور دورها که به قله ی کوه ها نزدیک بودند
 
انگارانگار پر از راز بودند انگارانگار پر از راز بودند
 
و می دانستند و می دانستند که من پرنسس هستم پرنسس هستم
 
و می دانستند و می دانستند که من چقدر از خانه ای که من را درک نمی کند
 
و نمی داند که من پرنسس هستم بدم می آید بدم می آید
 
 
وهمیشه آرزویم این بود یک روز وقتی برادرهایم خواب هستند
 
از آن خانه ی قدیمی به آسمان ها فرار کنم از آن خانه ی قدیمی به آسمان ها فرار کنم
 
و بروم و بروم پیش ماه و ستاره ها که می دانستند که می دانستند که من پرنسس هستم
 
همیشه دوست داشتم پرنسس باشم مثل پرنسس ها زندگی کنم
 
همیشه دوست داشتم پرنسس باشم مثل پرنسس ها زندگی کنم
 
 
 
مهناز هدایتی
لندن 19/7/2017
انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مر مرا مردم مرا
چکمه داها غصه بالا
ایسته سن کاخ صفا
لازیم بونا فازلا پارا
وسوسه ائتسه اگر ناز و ادا
خاطرین ذم ائله یر جور و جفا
شور عشق اولسا اگر باشا بلا
یوخ داها بحث و جدل داوا شاوا
مئیلی ایسترسه بیری کاخ و نوا
چاره سی یوخدور مگر چوخلو پارا

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
مر مرا مردم مرا
چکمه داها غصه بالا
ایسته سن کاخ صفا
لازیم بونا فازلا پارا
وسوسه ائتسه اگر ناز و ادا
خاطری ذم ائله یر جور و جفا
شور عشق اولسا اگر باشا بلا
یوخ داها بحث و جدل داوا شاوا
مئیلی ایسترسه بیری کاخ و نوا
چاره سی یوخدور مگر چوخلو پارا

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
سالام - من هم متنی،نوشته بودم ولی به قبرستان لا محل استالین اللهی رفت،
تقریبا میشودگفت ،زن ایده ال مورد پسند من هم همین است
زن های قدرتمند خان ها ،در نبود شوهرهایشان ،همچون شما
فکر و عمل میکردند،
زن هایی که مثل شمافکرمیکنند،کار آفرین های بزرگ میشوند.ع

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
هر چی‌ میخوای باش فقط کمونیست نباش

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
حیف که زود پیر شدیم.شدی.
با چه سرعتی.
ایکاش من پاسدار بودم.
خمینی گفت.
اقتصاد مال خر است.
قال روح الا .
انا للاه انا علیه راجعون.
در خانه خدا سعودی های جوان
حرم سر بپا کرده اند.
وای بر ما که اسیر عشق
به تودهها شدیم و تو
آرزوی پرنسس بودن.
چه دنیای عادلی.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
خوب ، همه ی خانم آرزو می کنند، پرنسس باشند!