در جستجوی یک کلمه

مردمانی با چهره های شبیه هم که براین خانه ها فرود می آمدند .در زمانی شناور که کودکان جوان می شدند جوان ها پیر وپیران از خانه ها خارج می گردیدند تا باز در سیمای نوزادان بر گردند .چرخه ای که همیشه در گردش بود می رفتند ومی آمدند .هیچ چیزی ثابت نبود ...

به شهری در آمد با باروهای بلند و خانه های خشتی  که در های چوب  کوتاهی  داشت .می دانست که خانه آن سوار در این شهر است . سواری که قرن هاپیش این شهر را برای یافتن تنها یک کلمه ترک گفته بود خانه در انتهای شهر که اکثریت خانه های آن ویران شده بودقرار داشت . در چوبی عظیم که به سختی گشوده می شد .حیاطی مملواز علف های هرز که تمامی خانه را در بر گرفته بود .هیچکس به این خانه نمی آمد حتی کودکان برای بازی .در انتهای حیاط تنها زیر زمینی از خانه باقی مانده بود .  با صدها کتاب که بسیاری از آن ها را موریانه ها طی سال ها جویده بودند .اما هنوز دنیائی کتاب در آن جابود .

کتاب هائی در باب رمل واصطرلاب , در باب علم ریاضی  ,  آئین کیمیا گری, شعر ها  , داستان ها ,سفر نامه ها و کتاب های تاریخی که بیشتر آن ها بر پوست نازک انسان ها نوشته شده بود ! که ترسناک ترین کتاب های این کتاب خانه اساطیری را تشگیل می داد  . هر صحفحه آن ها را که می گشود بر وحشتش افزوده می شد .تمامی صفحات آن جنگ بود ومرگ ! قحطی بود و طاعون ! حکایت پادشاهان بود  تکیه زده بر تخت های طلائی و توده مردمی که دستی بر دهان ودستی بر چشم  زانو در برابر آن ها زده بودند . مردمانی با کتف های سوراخ شده که پادشاهی طناب از آن ها گذرانده بود .

تمامی این تاریخ پوشیده از ستمگری خادمان دین بود بر مردم با خدائی جبار بر فراز سرآن ها .روزها وروزها جستجو کرد وسر انجام نخستین سفر نامه  سواری که در جستجوی یک کلمه بود را یافت .سفر نامه ای کوچک اما عجیب .چندین صحفحه که تمامی کلمات , مکان ها , زمان ها در آن تکرار می شد ! چیزی جز تکرار نبود. هر کلمه ای که می خواند درون کلمه دیگر بود و کلمه دیگر درون کلمه ای دیگر  ونهایت کلمه ای که هربار تلاش کرد آن را به خواند محو می شد وباز به همان کلمه ای که شروع کرده بود بر می گشت .مکان ها  نیز چنین بودند. هر مکان بر روی مکان دیگر ساخته شده بود .مکان تازه ای نبود .زمان تکرار لحظه ها بود  در عبوری دوار .

مردمانی با چهره های شبیه  هم که براین  خانه ها  فرود می آمدند .در زمانی شناور که  کودکان جوان می شدند جوان ها  پیر وپیران از خانه ها خارج می گردیدند  تا باز در سیمای نوزادان بر گردند .چرخه ای که همیشه در گردش بود  می رفتند ومی آمدند .هیچ چیزی ثابت نبود . بیاد گفته سلیمان پیامبر افتاد که گفت < هیچ چیز تازه ای بر روی زمین نیست و هر چیز تازه چیزی نیست جز نسیان .>سفر نامه کوچک با این نوشته سوار خاتمه می یافت . < تقدیر من این بود که بار ها وبار ها به دنیا بیایم و هر بار نیز در جستجوی معنای زندگی باشم !

تا امروز که هزاران فرسنگ راه رفته ام هزاران شهر دیده ام واز میان میلیون ها انسان شاد , غمگین  عبور نموده ام  !شاهد عشق ها , جنگ ها , ویرانی ها  وبر خاک رفتن بسیار پادشاهان وقدرتمندان بوده ام هنوز نتوانسته ام زندگی را معنا کنم .شاید زندگی معنائی ندارد! سیال و گذرا بودن زندگی آن را از معنا تهی می سازد وبه اندازه تمام انسان ها  به آن معانی مختلف به آن می دهد که هیچ کدام  ثابت وواقعی نیست . چه میزان این ثابت وجاودانه نبودن  زندگی  برای من  که انسان ها را قرن هاست می بینم  آرام بخش است .> از زیر زمین نیمه ویران بیرون آمد .چگونه می توانست رد پای اسب سواری که هزاران سال پیش از این دروازه بیرون آمده وبه جستجوی یک کلمه رفته بود بگیرد .

می دانست این کلمه وجود دارد اما درون میلیون ها کلمه پنهان شده  و هنوز سوار در جستجوی آن است کلمه ای که شاه کلید حیات بود .می دانست که به هر حال سوار تا انتهای این کوچه رفته واز تنها دروازه شهر خارج شده است .  غروب بود به دروازه شهر رسید . دروازه بان در حال بستن دروازه بود  از میان دروازه نیمه باز خود را به خارج دروازه کشید .دشتی دید که تا انتهای افق کشیده شده با جمعیتی انبوه که برخی چابک , برخی خسته و سر در گریبان به سوی افق در حرکت بودند .تعدادی در سکوت , تعدادی در جدال لفظی با هم < سوار از این راه رفته است  من یقین دارم ! نه از آن راه چرا که در کتاب مقدس بشارت این راه داده شده !> او می داند که راهی در کار نیست .کلمه همان جاست  در در همان دشت گسترده شده تا لا متناهی !  در میان میلیون ها مردم و سوار نیز در میان آنان .                                                                                  

برگرفته از: 
ایمیل رسیده
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.