نگاهی به «داش آکل» و راز مرد ایرانی

«داش آکل» هدایت در واقع تبلوری از «معضل مرد ایرانی» است و رابطه ی «او و مرجان» بیانگر «گفتمان جنسیتی بحران زا و سنتی» زن و مرد ایرانی است. یک نکته جالب که تا حالا کسی به آن توجه نکرده است، نوع رابطه ی داش آکل/مرجان و سن واقعی آن دو بر اساس این رابطه ی عشقی است.

نگاهی به «داش آکل» و راز مرد ایرانی

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

 

«داش آکل» هدایت در واقع تبلوری از «معضل مرد ایرانی» است و رابطه ی «او و مرجان» بیانگر «گفتمان جنسیتی بحران زا و سنتی» زن و مرد ایرانی است. یک نکته جالب که تا حالا کسی به آن توجه نکرده است (تا آنجا که من نقدهای بر این رمان را خوانده ام)، نوع رابطه ی داش آکل/مرجان  و سن واقعی آن دو بر اساس این رابطه ی عشقی است.

 در داستان هدایت، داش آکل یک جاهل و مرد بالغ سی و چندساله است و مرجان یک دختر باکره سیزده/چهارده ساله و در نگاه اول حتی این رابطه می تواند پدوفیل گونه به نظر آید. اما وقتی به نوع رابطه و حالت رابطه بنگریم، در واقع «سن واقعی» فیگورهای داستان برعکس است. در اصل «داش آکل» یک «کودک هشت/نه ساله» است و مرجان یک «زن/مادر جوان» و بیست و پنج/شش ساله. ازینرو در داستان داش آکل با اینکه ما مرجان را نمی بینیم، حضور او  و نگاه او بر کل داستان و نه تنها بر داش آکل تاثیر گذار است و حضور اصلی و قویتر است. داش آکل «کودک مسحور» «نگاه مادر گمشده و بهشت گمشده» است. برای او دست یابی به مرجان پاک و کودک در واقع دستیابی به « دنیای سحرآمیز و ازدست رفته بهشت مادرانه» است و چون چنین چیزی یک توهم است و هیچگاه بهشتی کامل نبوده، بایستی او نیز بمیرد. همانطور که قهرمانان همیشه محکوم به مرگ تراژیکند، زیرا آنها عزیزدردانه مادر ( یا نامهای دیگر برای مادر مثل مردم، خلق، آرمان) و ناتوان از جداشدن از مادر و دستیابی به فردیت خویشند. ازینرو در پای آرمان یا راهشان می میرند و یا توسط یک برادر یا نابرادری حسود به قتل می رسند. یا زمینه ساز سرکوب عشق و فردیتشان توسط سنت یا آرمانشان می شوند. یا اگر بر اساس فیلمنامه «هدایت» از بهرام بیضایی، بگوییم که پدر مرجان یا حاجی در واقع شوهر او و مرجان «زن صیغه» ای اوست، آنگاه داش آکل قهرمان در نهایت نگهبان ناموس دیگران و سرکوب کننده احساس خویش و دیگری است.

 حالت عمده مرد ایرانی با «زن» یک رابطه «کودک/مادر» است. او همه جا در جستجوی «مادر و بهشت گمشده» است. حتی وقتی به دفاع از پدر مذهب و یا آرمان می پردازد، در واقع در حالت «دفاع ناموسی و عاشقانه از مادر» است. فیگورها و حالات قهرمان/ مومن یا کاهن/ شاعر یا عاشق مالیخولیایی سه شکل عمده  این حالت نابالغانه مرد ایرانی است. این سه حالت بیانگر گرفتاری مرد ایرانی در رابطه ی «نارسیستی یا خیالی با دیگری.1»، یا گرفتاری در «مرحله آینه.2» در راستای نگاه لکان است. این گرفتاری برای «مرد» ایرانی و در نهایت برای «گفتمان مرد و زن ایرانی» پیامدهایی دارد که کوتاه با کمک فیگور داش آکل و رابطه «مرجان/ داش آکل» به آن می پردازیم:

در این رابطه نابالغانه میان مرد/زن و به خاطر گرفتاری عمده جامعه ایرانی در مرحله خیالی یا آینه، آنگاه «زن»  برای مرد  تبدیل به «ابژه گمشده، معشوق گمشده.3» می شود که مرد ایرانی خیال می کند می تواند به آن سرانجام دست یابد و سرانجام بار دیگر با دیگری به وحدانیت و یگانگی دست یابد. این «فانتسم.3» مرد ایرانی است، آنگاه  چون عارف مستاصل در پی او و وحدانیت با او هست، یا مثل مومن بایستی ازش مواظبت بکنند تا چشم غیر به او نیافتد و یا آنگاه که مردان ایرانی از او،از زن هراس دارند و مواظبند که این «دیگری عزیز/خطرناک» در نرود، طغیان و فتنه نکند. اینگونه سرنوشت مرد ایرانی به عنوان «کاهن/عارف یا قهرمان/ عاشق یا شاعر مالیخولیایی یا شاعر» این است که آخر «طوطیش» یا راه تراژیکش  رازش را بر ملا بکند که «مرجان عشق تو منو کشت».

 یا اینکه از طرف دیگر هر نسل جدید از این قهرمانان و عارفان از نسل قبل، بی محتواتر و سطحی تر شود. ازینرو در داستان «داش آکل» دشمن او یعنی «کاکارستم» متضاد با او نیست بلکه «نیمه دیگر و همزاد نارسیستی» اوست. کاکا_ رستم در واقع برادر یا برادر ناتنی رستم و داش آکل و مرحله بعدی داش آکل است. کاکارستم حالت «تعویق یافته» داش آکل است اما بدون ایجاد تفاوتی نو و روایتی نو. تکرار مبتذل او و مرحله بعدی اوست، از قهرمان جاهل محل به جاهل و باج بگیر محل.

داش آکل در این معنا فیگور ادبی «قهرمان یا پهلوان و جوانمرد» ایرانی و پایان این دوران «پهلوانی و قهرمانی» و نمایشگر  پایان تراژیک این «پهلوان و جوانمرد» است. همانطور که «جهان پهلوان تختی» نماد واقعی این «فیگور تراژیک» و پایان آن بود و هر دوی آنها نیز در نهایت محکوم به مرگ هستند و در مرگ یا قتل هر دو، داش آکل و خودکشی تختی، در واقع «نقش زن و عشق تراژیک به زنی» و «مباحث جنسی» نقشی مهم بازی می کنند. همانطور که نمونه های دیگر این «فرهنگ قهرمانی» از مردان چریک و فدایی چپ یا راست نیز پایانی تراژیک دارند. یا وقتی این مرد به عنوان مومن مذهبی  خویش را برای این یا آن ایده و آرمان مذهبی و برای فرمان رهبر و پدر اخلاقی مرتب فدا می کند و بخشی از خویش را می کشد و یا دست به قتل و سرکوب دگراندیش و هر آزادی می زند، یا به عنوان «حافظ ناموس» دست به قتل زن و  خواهر باصطلاح خاطی می زند، به همین سرنوشت تراژیک دچار می شود و تراژدی می آفریند. در هر حال او مرتب «فردیت» خویش را فدای یک آرمان و چیزی می کند، فدای مام وطن، مام خلق و غیره می کند. ( یا این قهرمان ناموس و آرمان یا ایمان، از یک ترانه رپی مثل «نقی» بشدت ناراحت  و خشمگین می شوند، نقد مدرن از یادش می رود اگر در خارج باشد،  یا حتی فرمان قتل می دهند اگر در داخل باشد،  زیرا در پی دفاع از ناموس،  حفظ سحر مادر و فانتسم خویش، کیف و لذت کودکانه خویش هستند)

ثمره ی دوم گرفتاری مرد ایرانی در این رابطه نارسیستی کودک/مادر، گرفتاری در فانتسم «بدست آوردن معشوق گمشده و بهشت گمشده» این است که این حالت نه تنها مانع دست یابی مرد ایرانی به عدم دستیابی به «فردیت و ازینرو فردیت مردانه» خویش می شود، بلکه باعث می شود که در واقع همه ی زندگیش حول این زن/مادر «اثیری/خطرناک» می گردد و در واقع نگاه زن بر زندگیش حاکم است و این نکته جالب و کمدی فرهنگ تراژیک ماست که با فرستادن زن به اندرونی و زیر حجاب، در واقع مرد بیشتر اسیر این زن و نگاه مرجان وار او از پشت حجاب شده است و همه ی زندگیش حول این «زن سحرآمیز/ خطرناک» می گردد. به زبان دیگر همانطور که داش آکل  و عشقش به مرجان از جهاتی  خنده دار و بچگانه است،  همانطور نیز همه ی این قهرمانان مرد و طرفداران نگه داشتن زن در اندرونی در واقع به زبان طنز «زن ذلیل» هستند و می ترسند  اگر این زن آزاد باشد، برابر باشد، خودشان را لو بدهند و یا فانتسم و ایمانشان را از دست بدهند. (یک نمونه آن «وسواس طهارت» است که زن بنا به آن باید در حجاب باشد وگرنه نگاه مرد به او می افتد، وسوسه می شود و مرد مرتب باید طهارت بکند)

این موضوع به این معنا نیز هست که  میان حالت «زن» و حالت «مرد» در یک فرهنگ پیوند تنگاتنگ است و وقتی حالت زن «ماندن در اندرونی» و تبدیل شدن به یک ابژه « اثیری/خطرناک» است، آنگاه حالت مرد نیز در این گفتمان سنتی یک حالت کودک/پیر است. یعنی در برابر سه نقش مردانه: «کاهن، عارف، عاشق یا شاعر مالیخولیایی» ما شاهد سه نقش متقابل یا قرینه زنانه در این «مرحله آینه» هستیم و این سه نقش همان سه نقش «زن اثیری، حوای فتنه انگیز، مادر مهربان است». در حالت نارسیستی و یا مرحله آینه انسان گرفتار حالات سیاه/سفیدی و عشق/نفرتی است و مرتبه با «همنوع یا قرینه» خویش درگیر است. یا عاشق اوست و یا از او هراس دارد و متنفر است. در مرد ایرانی و یا زن ایرانی گرفتار در این رابطه سنتی، آنگاه به ناچار بیشتر عنصر «کودک یا پیر» قدرت دارد تا «نیروی جوان، زنانگی و مردانگی» که بایستی قدرت اصلی باشد و آن دو نیروی دیگر کمک و یارش باشند. یا در راستای نگاه لکان بایستی «عنصر سمبولیک و فردیت سمبولیک زنانه و مردانه» قدرت اصلی باشد و «ساحت نارسیستی و واقع» تکمیل کنندگان آن، اما در جامعه ما به خاطر حاکمیت «ساحت نارسیستی یا خیالی» بر جان و روان ایرانی، آنگاه زن و مرد ایرانی کمتر به فردیت خویش دست یافته است و هر دو اسیر این بازیهای سنتی و حالات سنتی هستند.  ازینرو در مرد ایرانی  کودکی حضور دارد  که مسحور این زن درون اندرونی است و پیری که مواظب آن است او بیرون نیاید و فتنه راه نیاندازد و مرد بناچار یک شاعر/نگهبان است وقتی زن «بهشت گمشده و فانتسم»  سحرآمیز/خطرناک می شود. همانطور که «زن» نیز عمدتا چون مرجان در انتظار «مرد/پدری» برای نجات یافتن است و یا دچار خشم به مرد است، می خواهد «صاحب فالوس واقعی یا قصیب.4» و قدرت نهایی باشد و به حالت «لکاته» مسخ می شود.

 

حاصل و پیامد دیگر این ارتباط میان مفهوم و حالت زن و مرد در هر گفتمانی این است که تحول در مفهوم «زن» و ایجاد مفاهیم و حالات مدرن از «زنانگی»،  یا برابری حقوقی و جنسیتی، بدون ایجاد مفهوم نوین از «مرد و مردانگی» ممکن نیست. زیرا این مفاهیم و فیگورها در واقع همپیوند با یکدیگر و دو بخش یک دیسکورس هستند. مرد سنتی زن سنتی می آفریند و بالعکس.

بنابراین برای رهایی از تراژدی داش آکل بایستی بر مرجان نیز چیزه شد و بالعکس. بایستی تن به «فردیت جنسی و جنسیتی» زنانه  ومردانه خویش و دیگری داد که همیشه ناتمام است و یک دیدار «رودردرو»، برابر و «چهره به چهره» زن و مرد و لمس قدرتها و ضعفهای یکدیگر و چیرگی بر این  فانتسم های کودکانه است؛ به معنای رهایی هر چه بیشتر از  جستجوی نارسیستی «وحدانیت با دیگری» و رابطه ی نابرابر پسر/ مادر، دختر/پدر در رابطه عشقی و جنسیتی و ورود هر چه بیشتر به رابطه و  دیالوگ «تمنامند» متقابل و پارادوکس زن/مرد، فرد/دیگری است. یا اینکه لااقل این اشتیاقات و تمتع های نارسیستی و خیالی به قدرت اصلی رابطه تبدیل نشوند. زیرا به قول لکان «فانتسم» یا «میل یگانگی با دیگری و دست یابی به بهشت گمشده» همیشه تکیه گاهی برای «تمناست». همانطور که ما در عشق همیشه بدنبال «یکی شدن با دیگری» هستیم ولی مهم این است که این میل یکی شدن همراه با قبول فاصله و تفاوت دیگری باشد و قادر به تحول باشد. همانطور که ما در معشوقمان در نهایت به دنبال تصویر نارسیستی «معشوق بزرگ» نیز می گردیم اما این فانتسم، شیرینی و تکیه گاه رابطه و عشق بشری است ولی عشق و رابطه بالغانه و سمبولیک بشری نمی خواهد در زن فقط مادر یا بهشت گمشده و نهایی و یا  فقط تبلور یک «زن ایده ال، پاک یا اثیری» را ببیند و برای این تصویر و حفظ این اشتیاق بچگانه آنگاه زن واقعی (یا مرد واقعی ) و با ضعفها و قدرتهایش را نفی بکند و یا سرکوب بکند. او را فقط چون تبلور یک ایده یا تصویر و نه چون یک فردیت و تن زنده و چندلایه بخواهد.

 

آنجا که این تحول و عبور از «رابطه ی خیالی و نارسیستی» عشق/نفرتی به «رابطه و فردیت سمبولیک» خوب صورت نگیرد و فردیت جنسیتی و روایات نو از زنانگی و مردانگی بوجود نیاید، آنجا  باز هم مردان و زنان و روابط آنها بیشتر داش آکل/ مرجان است یا راوی/لکاته و یا در نمونه های نوین آن به « روابط پوچ گرایانه و سطحی و زدن مخ یکدیگر» تبدیل می شوند و اسیر گذشته و تراژدی می مانند.زیرا این نمونه دومی و میل «رسیدن حساب دیگری»، در دوران فروپاشی اخلاق سنتی و قهرمان/کاهن، در دوران پایان عشق و دوستی سنتی، در واقع به معنای این است که جامعه و فرد، یا نسل جوان زن و مرد  هنوز گرفتار همان «مرحله آینه» و حالات عشق/نفرتی است و فقط حالتش تغییر کرده است. فقط این بار «کاهن و عارف تراژیک» با لمس مرگ آرمان و اخلاق و معنویاتش به جای اینکه به «فردیت جنسی و جنسیتی خویش» و قبول «قانون رابطه» و اخلاق نوین دست یابد، در واقع به «کاهن و عارف لجام گسیخته» تبدیل شده است و می خواهد حال تقاص تشنگی و روزهای از دست رفته را بگیرد. حال که می بیند آرمان پدران و مادرانش یک دروغ بوده است و آنها یا خودش بی ثمر خویش را فدای این آرمان قهرمانانه، عارفانه یا مذهبی کرده است،  به جای اینکه به «مرگ خدای مطلق» و به قبول محرومیت خویش و دیگری از قدرت مطلق و حقیقت مطلق دست یابد، در واقع حال از «قهرمان تراژیک» سابق به «منحرف جنسی» کنونی تبدیل می شود که می خواهد بی توجه به تن خویش و دیگری همه کاری بکند و دق دلی درآورد. همانطور که با این تحول در واقع «دیگری و خدایش» نیز منحرف می شود و «خدا و پدر مطلق گرای اخلاقی او» به حالت متقابلش یعنی به  « خدا و پدر لذت پرست و بدوی اولیه» تبدیل می شود که همان پدر منحرف  و حرمسرادار اولیه است.

 زیرا همانطور که لکان در مقاله «کانت و ساد» نشان می دهد، اخلاق مطلق گرا و لذت پرست مطلق گرا، کانت مطلق گرا و ساد لذت پرست و مطلق گرا دو روی یک سکه و همپیوند با یکدیگر و دو قطب یک گفتمان هستند. همانطور که «اخلاق مطلق گرا» و «وسوسه مطلق و بی مرز» دو روی یک سکه هستند و ازینرو هر اخلاق گرایی، همانطور که در جامعه ما بخوبی می بینیم، در پس پرده یک لذت پرست بی مرز است که تن به وسوسه هایش می دهد و یا حتی قوانین برای دست یابی به حرمسرای خویش ایجاد می کند. مشکل چنین جامعه ای نیز این است که چون اسیر جنگ «اخلاق/وسوسه» است، حال چه زن و مردش از حالت اخلاقی و تراژیک به حالت رقت بار سطحی بودن و بی اخلاق بودن کنونی می توانند تبدیل شوند و در واقع اسیر سنت به شیوه نوینی بمانند. روندی خطرناک که در جامعه امروز ایران و در شرایط فروپاشی سنت و خنده دار شدن پدر اخلاقی کهن، بوجود آمده است و دروغ، کلک و ضربه جنسی و عشقی به یکدیگر هر چه بیشتر رشد کرده است. زیرا این جامعه و فرد قادر نبوده است، چه در ساختار سیاسی و حقوقی خویش هر چه بیشتر به جامعه مدرن و مدنی تحول یابد و چه فرهنگ و فردش، زن و مردش از حالات سابق به  فردیت نوین و زنانگی و مردانگی نوین خویش بهتر دست یابند، بلکه بیشتر چنین جامعه ای از اوج حالت دروغین معنویت گرایی  به دروغ نوین «مادی گرایی و حال کردن به هر شکل» دچار می شود، به جای اینکه به «میانمایگی» مدرن و پذیرش قانون و آزادی قانونمند دست یابد. البته همزمان در جامعه ایران این فردیتها و قدرتهای نو و تلاش برای رابطه بالغانه زنانه/مردانه در حال رشد است و موضوع این است که آیا این تحول می تواند بر گفتمان کهن و حالات نوین آن چیره شود و تحول نهایی را انجام دهد و یا اینکه باز هم این نسل بحرانی نو هر چه بیشتر قدرت می گیرد و بحران ادامه می یابد.

این تحول منفی کنونی وقتی ممکن است که داش آکل و مرجان امروز متوجه می شوند که مادر یا پدرشان دیگر سحرآمیز نیستند و بهشت گمشده ای نیست و حال به جای اینکه از این «رمززدایی» به بلوغ جنسی و جنسیتی برسند و از فانتسمشان عبور بکنند،  گرفتار خشم کودکانه  به خویش و دیگری می شوند  ومی خواهند حساب خویش و دیگری را برسند. آنها مثل کودکی می شوند که پی برده است، اسباب بازیش زنده نیست و حرف نمی زند و حال می خواهد حسابش را برسد و تکه تکه اش بکند و یا مثل مومنی که پی برده است، خدایش مرده است و حال می خواهد تقاص روزهای از دست رفته را پس بگیرد. همزمان میان این «نسل پوچ گرا» و آن «نسل قهرمان» همانقدر پیوند گفتمانی وجود دارد که میان «داش آکل»  و «کاکارستم». زیرا این نسل پوچ گرا در واقع کاکارستم و مرحله بعدی نقش قهرمانانه و رابطه کودک/مادر داش آکل است. زیرا تقاص گرفتن از گذشته ممکن نیست و راه رهایی از اخلاق کهن تبدیل شدن به « بدن و سوژه خشمگین، ضد قانون و غیر اخلاقی جدید» نیست بلکه موضوع دست یابی به «قانون و اخلاق مدرن و قادربه تحول است.

موضوع این نیست که حال به  جای «خدا و آرمان اخلاقی و مطلق خواه» اسیر «خدا و آرمان یا بی خدایی تمتع طلب و بی مرز، لذت پرست»  شویم، اسیر وسوسه شویم، بلکه موضوع عبور از چرخه جهنمی «اخلاق/وسوسه»و  دستیابی به عشق و اغوا و آزادی و کامجویی زمینی است که همیشه دارای مرز و در پیوند با «دیگری» است. زیرا فرد تمنایش، تمنای دیگری است و به دیگری نیازمند است تا به عشق، رابطه، دیالوگ یا اندیشه، هنر و تحول دست یابد. زیرا «مرگ خدا» و مرگ حقیقت مطلق به معنای «ظهور قانون و خدای نمادین و قابل تحول» است. همانطور که فردیت، قانون و تمنا چه درون انسان، چه در برون و در قالب حکومت دموکراسی، برابری حقوقی و جنسیتی و فردیت زنانه و مردانه لازم و ملزوم یکدیگر هستند و تنها راه دست یابی به فردیت به معنای «قبول قانون یا نام پدر»، به معنای «قبول کستراسیون» و قبول ناممکنی «دستیابی به بهشت گمشده و نهایی»، ناممکنی به وحدانیت با دیگری و  تن دادن به فردیت خویش و دیگری، به تمنای خویش و دیگری و ایجاد حالات، روابط و عشق انسانی است. به معنای تن دادن به حالات زنانه/مردانه، به روابط و عشق انسانی است که همیشه متقابل،  ناتمام و قادر به تحول هستند.

این تحول دوجانبه، چه در درون و چه در برون و ساختار سیاسی و حقوقی، دو پیش شرط مهم برای پایان بحران جنسیتی کنونی و حالات افراطی زن و مرد کنونی ایرانی و روابط آنها هستند و این یعنی عبور از «تمتع وعشق بیمارگونه داش اکل/مرجان» و عبور از نسل جدید «پوچ گرا»  که در هر دو حالت در واقع ناخودآگاه در پی  تلاش برای شکستن قانون و زنای با محارم و بازگشت به کودکی هستند. این تحول به معنای دست یابی به فردیت، تمنا و قانون، و توانایی ایجاد روایات متفاوت و فردی از زندگی و عشق بشری، از زنانگی و مردانگی است. ازینرو زنان و مردان مدرن ( یکایک ما) بایستی هم حالات داش آکل/ مرجان و هم این نسل پوچ گرا و مادی گرای در حال رشد را  به سان مراحل بینابینی و افراطی، به سان ارثیه بحرانی خویش ببینند که باید از آن عبور بکنند و بر آن چیره شوند و چه در رابطه فردی و یا در تحول فرهنگی سعی در شناخت این حالات و عبور از آنها بکنند.

این ضرورت «چیرگی بر این حالات همپیوند کهن و بدنهای افراطی» به معنای آن نیز هست که ما مردان به جای اینکه بخواهیم حال با برابری حقوقی و جنسیتی زنان را نجات دهیم، پی ببریم که برابری جنسیتی و حقوقی پیش شرطی برای رهایی ما مردان نیز از این رفتارها و وظایف کهن به عنوان قهرمان و حافظ ناموس سنتی نیز هست و در واقع زنان امروز ایران نیازی به آن ندارند که ما نجاتشان دهیم. آنها به قهرمان و ناجی احتیاج ندارند و خودشان دست اندرکار رهایی خویش هستند. موضوع این است که ما مردان نیز با شناخت «تراژدی» فردی و فرهنگی خویش بر این «نقشها و حالات» کهن چیره شویم و به «فردیت های مردانه و مدرن» خویش دست یابیم. همانطور که زنان تنها با برابری حقوقی به این آزادی دست نمی یابند بلکه همزمان بایستی  آنها نیز هر چه بیشتر بر این نقشهای سنتی و بر امتیازات و هراسهای این نقشهای سنتی چیره شوند و تن به حالات مدرن خویش و بهای آن بدهند.

 

 با چنین تحول چندجانبه و مداوم است که هم هر چه بیشتر گفتمان کهن و این حالات بحرانی کنونی می میرند و هم آن تحولات مدرنی هر چه بیشتر نهادینه می شود که یکایک ما در پی آن هستیم، چه در زندگی فردی یا در عرصه فرهنگی یا سیاسی. با این تحول چندجانبه و مداوم و با عبور از این نقشها و بازیهای همپیوند سنتی است که یکایک ما و گفتمان جنسیتی و جنسی جامعه و فرهنگ هر چه بیشتر به آن دگردیسی دست می یابد که در پی آن است و آن  نهادینه ساختن گفتمان نوین و مدرن ایرانی، یعنی گفتمان«فردیت، تمنا، قانون» قادر به تحول و همیشه ناتمام است، گفتمان روایات و حالات نوین از زنانگی و مردانگی و ورود به عرصه هزارگستره و همیشه ناتمام زن بودن، مرد بودن و بازی عشق و قدرت زندگی است. موضوع عبور از این زندگی تراژیک، مرد و زن تراژیک و دگردیسی به نسل  زنان و مردان ضد قهرمان و خندان، به نسل زنان و مردان زمینی و پرشور و دست یابی به بازی و چالش عشق وقدرت پرشور، تراژیک/کمیک و همیشه ناتمام آنهاست.

 

پانویس: البته کتاب «داش آکل» هدایت از فیلم کیمیایی بسیار قویتر است. با آنکه فیلم را نیز دوست دارم. اما این بحثی دیگر است. مشکل فیلم «داش آکل»  کیمیایی عدم درک همین جوانب مهم و روانی داش آکل و تاکید بر قهرمان گرایی و حالت تراژیک آن است. مسعود کیمایی یک قهرمان گرا  باقی می ماند اما هدایت در واقع اولین گامها را در مسیر «ضد قهرمان گرایی» بر می دارد و تناقضات او را نشان می دهد. راهی که بعدا کسانی چون بهرام بیضایی دنبال می کنند و مثل او هر چه بیشتر تناقض و دروغهای این «مرد تاریخی و قهرمان» را برملا می سازند و عشق و هراس او به و از زن، گرفتاری او در دام «اخلاق/وسوسه» و  ضرورت عبور از آن.

ادبیات:

1/ 2/ سه ساحت روانی «نارسیستی/نمادین یا سمبولیک/واقع» بر اساس نظر لکان. ساحت نارسیستی عرصه رابطه دوگانه عشق/نفرتی است و مرحله اول دستیابی به «من» شدن، سوژگی است. اما مشکل این مرحله این است که فرد در واقع اسیر تصویر خویش در «آینه» است. تصویری که دیگران به او داده اند. در مرحله نارسیستی انسان بیشتر گرفتار رابطه مسحوروار و دروغین یا مرید/مرادی با دیگری است. گذار از این مرحله و ورود به مرحله سمبولیک به معنای شروع «فردیت» و ورود به عرصه زبان است و توانایی  ارتباط تثلیثی همراه با علاقه/نقد با دیگری است و لمس «تمنا و کمبود خویش و دیگری»، نیاز خویش و دیگری.

3/ ابژه کوچک غ. در نگاه لکان انسان موجودی «تمنامند یا آرزومند» است و همیشه دارای «کمبودی» است و او مرتب در پی این است که این «کمبود» را برطرف سازد. ازینرو انسان تمنامند مرتب در پی «مطلوب گمشده، معشوق گمشده» می جوید که لکان به او نام «ابژه کوچک غ» را می دهد اما هیچ چیزی نمی تواند جا و مکان این مطلوب گمشده را برای همیشه پر بکند و ازینرو آدمی با دستیابی به هر آرزویش صاحب آرزو و تمنایی نوین می شود و اینگونه می تواند مرتب روایتی نو از زندگی، از عشق و از رابطه، از جهان سمبولیک خویش بیافریند. «فانتسم» بشری وقتی است که او خیال بکند اگر به این چیز یا آن چیز،به این زن یا آن قدرت و یا دانش دست یابد، آنگاه به معشوق گمشده و فالوس دست یافته است، به بهشت گمشده و نهایی دست یافته است. انسان اسیر فانتسم در واقع خراباتی و تراژیک می شود.

4/ در نگاه لکان مرد بودن و زن بودن به معنای «فالوس داشتن و فالوس بودن»، به معنای « تمنا داشتن و راز و نیاز بودن» است. یعنی اینکه مرد می خواهد مرتب قدرت را بدست آورد و زن در واقع می خواهد تبلور قدرت یا عشق باشد. فالوس اسم دلالت «تمنا و کستراسیون» است و به معنای «آلت» نیست بلکه همه چیز می تواند تبلور تمنا شود و در عین حال او هیچگاه کامل بدست نمییابد. ازینرو نیز که فالوس یا تمنا، قدرت و عشق نهایی نه بدست آوردنی است و نه اینکه کسی تبلور آن بشود، از آنرو مرد نهایی وزن نهایی ممکن نیست و جنسیت نهایی ممکن نیست. یعنی مرتب می توان معنایی نوین از مرد و زن بر پایه این حالت اولیه، قدرت مردانه و عشق زنانه و یا تلفیق آنها ساخت. مشکل وقتی است که برای مثال زن می خواهد به فالوس  واقعی دست یابد، یعنی در واقع به «قصیب و آلت مردانه» دست یابد و این یک توهم است و نماد خشمی که به ضد زن عمل می کند. مثل حالت لکاته در بوف کور.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.