درباره «هموفوبی و هموشیفتگی» ایرانی یا راز «هویت جنسی»

ازینرو برای جامعه ما به ویژه مهم است که در عین تلاش برای چیرگی بر هموفوبی و بر تبعیض جنسی یا جنسیتی، همزمان به ارتباط مدرن با فوبی خویش و یا کشش خویش دست یابیم و از یک آرمان خواه ناموسی به آرمان خواهی جدید، از هموفوبی به هموشیفتگی دچار نشویم، آنطور که گاه مشاهده می شود، بلکه وارد عرصه نقد مدرن شویم.

درباره «هموفوبی و هموشیفتگی» ایرانی یا راز «هویت جنسی»

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

امروزه خوشبختانه در جهان مدرن تبعیض به همجنس خواهان و افراد کوئیر در حال عقب نشینی است و هموفوبیا در حال از دست دادن قدرت خویش است، در کشورهای شرقی و از جمله کشور ما نیز این روند و تحول گامهای اول خویش را برداشته است و مسلم است که این تحول مثبت با رشد و تعمیق تحول مدرن جامعه ما خیلی تندتر و سریعتر خواهد شد. با آنکه هنوز خطرات جدی و جانی متوجه این افراد در  جوامعی مثل کشور ماست اما تحول در راه است و در حال رشد است و ازینرو نیز ما شاهد یک گفتمان نوین در این زمینه و حضور هر چه بیشتر این مباحث و خواست چیرگی بر تبعیضات جنسی و جنسیتی در درون جنبش مدرن ایران هستیم. این تحول مثبت و پذیرش حق و حقوق اقلیتهای جنسی یا جنسیتی، پذیرش حق و حقوق «متفاوت بودن» می تواند نه تنها باعث شود که سعادت چنین افرادی و حق ساده آنها در این مورد که آنطور که هستند بزیند و خوشبخت باشند، ممکن و برسمیت شناخته شود، بلکه از آنرو که «هراس جنسی و فوبی ناموسی» اساس و پایه بسیاری از هراسهای دیگر و برای مثال هراس از تحول و آزادی مدرن است، از آنرو این تحولات می تواند به تحول در کل فرهنگ و جامعه کمک رساند.

به زبان ساده وقتی حق یک همجنس خواه در زیستن و سعادت مند بودن در جامعه ما برسمیت شناخته شود، جایی که حضورش هنوز رسما نفی می شود، آنگاه ایجاد تحولات دیگر مثل آزادی پوشش و حجاب، آزادی عشق و اروتیک، دگراندیشی و غیره راحتتر است. زیرا «هراس از همجنس خواه» برای یک جامعه ناموسی حتی خطرناکتر از «هراس از زن بی حجاب است»، همانطور که ازینرو «هراس و نفرت به همجنس خواه مرد» حتی از جهاتی بیشتر از «نفرت به یک لزبین» است با آنکه در نهایت هر دو منفور و خطرناک محسوب می شوند.

اما یک موضوع مهمتر، جدا از این تحولات مهم انسانی و فرهنگی، این است که چیرگی بر این «فوبی های جنسی و یا جنسیتی، ناموسی» و ایجاد برابری حقوقی یا فرهنگی، در واقع زمینه ساز بحث علمی و چالش علمی درباره این مباحث مهم می شود و اینکه تازه بتوان بحث علمی بر روی مباحث انجام داد بی آنکه دچار آرمان گرایی نوین یا فوبی نوین شد. بدون اینکه گرفتار فوبی از همجنس خواه یا تبدیل همجنس خواه به یک شیفتگی نو، « فتیش جدید و مقدس» و آرمان نو شد و در هر دو حالت راه بحث و چالش علمی درباره این مباحث مهم را بست. خطری که برای جوامع ما یک خطر جدی است و آنهم به خاطر اینکه جامعه ما و روشنفکر ما معمولا یا از چیزی هراس دارد، متنفر است و یا فردایش عاشق و شیدای این چیز است و سرباز جان برکف ایده نو. در حالیکه موضوع عبور از این دو واکنش است که همپیوند با یکدیگرند و دستیابی به عرصه قبول تفاوتها و همزمان نقد و چالش و دیالوگ هر پدیده و هر تفاوت است. موضوع ورود هرچه بیشتر به عرصه  نقد مدرن و در بهترین حالتش عرصه ورود به نقد پارادوکسیکال دیگری است، نقدی بر روی علاقه و احترام به دیگری و علاقه ای بر اساس نقد.

ازینرو برای جامعه ما به ویژه مهم است که در عین تلاش برای چیرگی بر هموفوبی و بر تبعیض جنسی یا جنسیتی، همزمان به ارتباط مدرن با فوبی خویش و یا کشش خویش دست یابیم و از یک آرمان خواه ناموسی به آرمان خواهی جدید، از هموفوبی به هموشیفتگی دچار نشویم، آنطور که گاه مشاهده می شود، بلکه وارد عرصه نقد مدرن شویم و از همین ابتدا همانطور که هموفوبی را نقد می کنیم و نیروی اصلیمان را بر روی پایان دادن بر این تبعیضها می گذاریم، از سوی دیگر به آسیب شناسی این تحولات نو بپردازیم و مانع مسخ آنها شویم و نگذاریم گرفتار یک «منع اخلاقی جدید از نقد یک پدیده» شویم. یعنی در عین دفاع از حقوق آنها همزمان به نقد  وآسیب شناسی این گفتمان نو و تحولات آن بپردازیم و اینکه برای مثال همجنس خواهی ایرانی به چه گونه ای است، حالاتش و معضلاتش چیست، حالت و معضلات جنبش کوئیر ایرانی و غیره آن چیست و غیره. همین درگیریهای چندسال اخیر بر روی یک مجله «چراغ» میان جریانات مختلف کوئیر و یا همجنس خواه نشان می دهد که این جنبش نو  که اکنون نزدیک به بیست/سی سالی است که حضور یافته است و در حال رشد است، بایستی هر چه بیشتر به نقد خود نیز بپردازد. این حوادث نشان می دهد که اگر آنها خودنقادی و نقد درونی را کنار بگذارند، همان بی صداقتی‌، سرکوب‌ و منش دیکتاتوری‌ نظام دگرجنس‌گرای اجباری را بازتولید خواهند کرد که در واقع می خواهند کنارش بزنند و یا لعنتش می کنند. همانطور که ما در درون جنبش لزبینی ایرانی گاه گرایشاتی را می بینیم که در واقع نماد تبدیل «چریک فدایی سابق» به «چریک زن و دشمن مرد» کنونی است و نه یک تحول عمیق و بزرگ. ( در این باب به نقد من در چند سال پیش به نام « نقد روانکاوانه بر مباحث فمینیسم، جنسیت، فمینیسم و فمینیسم ایرانی» در کتابم «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» مراجعه بکنید و یا در یک نسخه اولیه اینترنتی آن در لینک در بخش ادبیات.1)

 همانطور که عبور از هموفوبی یا هر فوبی جنسی دیگر و دستیابی به آزادی جنسی یا جنسیتی به معنای این نیست که فرد همجنس خواه یا دگرجنس خواه یا فمینیست به حالت اتوماتیک به یک انسان جالب و عمیق تبدیل شود و در برخورد شخصی می تواند چه دگرجنس خواه یا همجنس خواه فردی سطحی یا کسالت آور باشد. همانطور که من و شما می توانیم برای دیگری کسالت آور باشیم.

اصولا یکی از جلوه‌های هموشیفتگی این تصور ساده لوحانه است که «هر که هموسکشوال بود پس خیلی مدرن است! اصلن قهرمان مبارزه با جهل و سنت و دیکتاتوری است.». در حالیکه این موضوع اشتباه است و غیره منطقی. هموسکشوالیتی انتخاب آگاهانه نیست بلکه یک گرایش جنسی است که از کودکی به ده ها دلیل شناخته و ناشناخته در کسی شکل می گیرد. کسی به صرف داشتن این گرایش مدرن و نوگرا محسوب نمی شود و یک فرد همجنس خواه می تواند مثل یک دگرجنس خواه دیگر، آدمی به شدت دگم و کنزرواتیک و سیاست‌گریز بشود. یا همجنس‌خواه نیز می تواند به راحتی همان جباریت، سرکوب، خودسانسوری و نگاه ناموسی‌ی بیرون را بازتولید کند را که زمانی از آن در رنج بوده است. یا اگر زمانی در جنبش فمینیستی نیز این خودشیفتگیهای ساده لوحانه وجود داشت که «زن ذاتا ضد قدرت و ضد جنگ» است تا آنکه زنان در مقامهای قدرت و تصمیم گیری قرار گرفتند و به همان شکل مثل مردان دستور جنگ یا سرکوب دیگری را داده یا می دهند، همانگونه نیز بایستی از این خودشفتگیهای ساده لوحانه خودداری کرد که گویی یک « همجنس خواه یا کوئیر ذاتا و یا حتما ضد قدرت حاکم و ضد جنگ» است و یا خواهد ماند. ( نمونه آخریش را در وزیر امورخارجه هموسکشوال آلمان دیدیم و ادامه سیاست  جنگ توسط او در افغانستان).

 

جنبه دیگر قضیه که برای من بشخصه جالب است،_ و یک تلاش مهم من در این سالها در واقع ایجاد بحث در این زمینه ها بوده است_، این است که با عبور از «هموفوبی یا هموشیفتگی» در واقع ما هر چه بیشتر وارد عرصه بحث و چالش درباره مباحث مهم و اساسی مثل «جسم، جنس و جنسیت» بشویم، یعنی وارد چالش و دیالوگ درباره یک سری مسائل محوری، چه در عرصه فردی و برای سعادت فردی، و چه در عرصه علمی یا گفتمانی و مدرن بشویم. زیرا «بحث جسم» و در تبعیت از آن بحث و پژوهش « جنس و جنسیت» از مباحث محوری چالشهای علمی و بینامتنی جهان مدرن کنونی است.

 یک نمونه مهم این تحول را در روانکاوی می بینیم. اگر در روانکاوی و روانپزشکی ابتدا همجنس خواهی یک «بیماری و اختلال جنسی، یا سپس اختلال فونکسیون جنسی» محسوب می شد، اکنون، تحت تاثیر تحولات و مبارزات اجتماعی همجنس خواهان و روشنفکران از یک سو و از سوی دیگر تحت تاثیر تحولات علمی و فکری، سالهاست که همجنس خواهی از کاتگوری بیماری روانی یا جنسی برداشته شده است و حال حتی هر چه بیشتر گرایشات جنسی چون سادیسم یا مازوخیسم و غیره در حال بیرون رفتن کامل از کاتگوری بیماری جنسی هستند و برای مثال فقط وقتی بیمارگونه محسوب می شوند که شخص بشخصه از این گرایشات خویش در عذاب باشد و از آنها صدمه ببیند.  از طرف دیگر مباحثی نوین مثل «کوئیر» بحثهای جدیدی در این زمینه را باز کرده است.  یعنی با عبور روانکاوی و روانپزشکی  و گفتمان علمی از «هموفوبیای» خویش و از دیگر فوبی های جنسی یا جنسیتی خویش، حال ما سالهاست که وارد عرصه نوین بحثهای جذاب و مهمی در این عرصه ها شده ایم. بحثها و چالشهایی درباره «جسم،جنسیت، جنس» که از علوم نویروبیولوژیک و علم سکس تا روانکاوی و روانپزشکی، تا فلسفه و جامعه شناسی و غیره را دربر دارد و این بحثها مرتب گسترش می یابند و سوالات جدی تر و مهم تری هر روز مطرح می شوند. برای مثال این سوال اصلی و بنیادین که «هویت جنسی یا جنسیتی» چگونه شکل می گیرد و یا «چقدر این هویتها یا گرایشات قادر به تحول و یا اختیاری است».  سوالاتی که از علوم پزشکی نوین تا لکان و دلوز یا فوکو تا فمینیستهای مختلفی چون جودیت باتلر و غیره هر کدام به شیوه خویش با آن درگیر بوده و یا شاگردانشان درگیر آن هستند.

 

 این مباحث به ویژه با توجه به رشد «پژوهشهای جنسیتی» و جنبشهای نوینی چون «کوییر» اهمیت جدید و بسزایی یافته است. اینکه آیا برای مثال واقعا «ترانس سکسوال» یک جنسیت نوین است و زمانی حالت دوجنسیتی بشر  و تفکر بشری شکسته می شود و  گفتمان «دگرجنس خواهی اجباری» به پایان می رسد؟ اینکه آیا مرگ «دگرجنس خواهی » همزمان به معنای پایان قطب مقابل و همپیوندش یعنی همجنس خواهی در دیسکورس مدرن است و اصولا عبور از آنها به چه معناست، یا عبور از حالت و گفتمان دوجنسیتی زنانه/مردانه چگونه است؟ اینکه آیا تئوری و جنبش کوییر می تواند واقعا به رنگارنگی جنسیتی دست یابد و یا آنکه او نیز سرانجام  تابع حالت دوجنسیتی زنانه/مردانه و تنوع فراوان این دو حالت اولیه می شود؟ اینکه آیا جنسیت یا گرایش جنسی قادر به تغییر است و یا آنکه او عمیق و ریشه یافته و تقریبا ثابت است؟ اینکه اصولا «جسم چیست» و جنسیت در حالت پیچیده آن واقعا چگونه قابل درک و بررسی است، وقتی از این دوآلیسم طبیعت/اجتماع بخواهیم بگذریم و وارد درک عمیقتر جسم و جنسیت شویم.

اینها بخشی از سوالات نوینی است که از علوم جنسیتی، نویروبیولوژیک تا علم خودآگاهی نوین، از پژوهشهای جنسیتی تا روانکاوی و فمینیسم و غیره  با آن درگیرند و این به معنای ورود به «جهان پیچیده و جذاب جسم انسانی و تنانگی» است. جهانی که ما تازه در ابتدای درک آن هستیم. پایان فوبی و یا شروع پایان یک فوبی، نه تنها پیش شرط سعادت جنسی یا جنسیتی فردی است بلکه به معنای ورود به جهان پیچیده و جذاب اندیشه و چالش و تحول است و درک بهتر خویش و دیگری. زیرا فوبی دشمن اندیشیدن و «لمس دیگری» است. فوبی از «لمس و دیدار دیگری» هراس دارد یعنی از چیزی که شروع دیدن و اندیشیدن است. فوبی می گوید «لمس نکن، نبین، نچش»، علم  و تمنای بشری می گوید « لمس بکن، ببین، دیدار بکن» تا بتوانی درک کنی، بیاندیشی، بیافرینی. همانطور که تبدیل همجنس خواهی، کوییر و هر چیز نو به یک «شیفتگی نو و چیزی که حتما باید امتحانش بکنی تا خیال بکنی که مدرنی»، به همان اندازه ضد علم و لمس عمیق دیگری است. زیرا در حالت شیفتگی حال آن «تن هراسناک سابق، آن دیگری خطرناک و هراسناک» که سابقا محصول شیطان مدرن یا بورژوازی و یک ضعف بود، حال تبدیل به یک «بت جدید و تن شکوهمند» می شود و ازینرو کسی حق انتقاد از او را نباید داشته باشد و هر آسیب شناسی و یا نقدی سریع با مهر «هموفوبی بودن» سرکوب می شود. حالتی که مدتی در جنبش فمینیستی نیز موجود بود و هر نقدی سریع مهر «ضد زن» بودن می خورد تا سرکوب شود و حال تا اندازه ای به  تابوی « به همجنس خواه و لزبین ایرانی دست نزن» تبدیل شده است. ازینرو نیز هیچ نقد و آسیب شناسی دقیقی در این زمینه ها و از تحولات سه دهه اخیر این گفتمان نو و جریانات مختلف آن وجود ندارد. زیرا چه فوبی و چه شیفتگی از «لمس و دیدار صمیمانه و عمیق دیگری» هراس دارد. از دیدار با ضعفها و قدرتهایش هراس دارد.

 

 در انتها می خواهم برای دوستان علاقه مند به این بحثهای مهم، کوتاه و مختصر نکته ای مهم درباره بحث روانکاوانه در این زمینه را بگویم که اینگونه تا آنجا که من دیده ام، مطرح نشده است و شناخته نشده است. نکته جالب و مهم این است که در نگاه روانکاوی از فروید تا لکان ما به یک تحول مهم در برخورد به این  «پدیده» برمی خوریم. این تحول از یک سو رها شدن همجنس خواهی از کاتگوری «بیمارگونه و یا نابالغانه» است، همانطور که قبلا گفتم،  و دیگری اما این است که با این حال در نگاه روانکاوی و برای مثال روانکاوی لکان باز هم  همجنس خواهی در یک معنا جزو  کاتگوری «انحراف جنسی» باقی می ماند. یعنی در این معنا که سوژگی همیشه یک نوع «ساختار» و « یک جایگاه و یک نوع رابطه با دیگری» است، آنگاه در نگاه لکان حالت هموسکسوالیته در برخورد با دیگری و غیر، از جهاتی حالت و جایگاه «انحراف جنسی» می ماند. این به چه معناست؟

 در نگاه اولیه روانکاوی و فروید همجنس خواهی به مثابه نوعی «فیکس ماندن» در یک حالت کودکانه و نارسیستی و عدم پذیریش کستراسیون دیده می شود. ازینرو کودک خویش را با جنس مخالف همسو و هم هویت می خواند، او همجنس خویش را دوست می دارد زیرا در واقع خویش را با مادر یا جنس مخالف هم هویت کرده است و جای او را در این رابطه پر می کند. ازینرو در نگاه اولیه فروید رابطه همجنس خواهانه در نهایت یک رابطه دگرجنس خواهانه است، زیرا باز هم در آنجا یک پسر نقش مادر یا زن و دیگری نقش پدر یا مرد را بازی می کند. اما این فروید بود که در واقع بشخصه خطای تفکرش را دید و در یادداشتی در جواب مادر یک هموسکسوال، هم او را دلداری می دهد و از بزرگان ادبیات و هنر نام می برد که همجنس خواه هستند و هم در مطلبی دیگر همجنس خواهی را از لحاظ بلوغ روانی به مانند دگرجنس خواهی می خواند و تفاوتشان را فقط در این می بیند که در حالت همجنس خواهی به جای پدر در واقع این مادر است که به کودک «منع و قانون» و کستراسیون را نشان می دهد. در حالت همجنس خواهی به قول فروید در واقع «گره ادیپ» به جای اینکه روی پا بایستد، معکوس و کله پا می شود و روی سر می ایستد و مادر است که قانون و عدم زنای با محارم و اینکه او به پدر تعلق دارد را به کودک یاد می دهد و کمک به استقلالش می کند. ( اصطلاح آلمانی که توسط فروید به کار می رود در پایین متن هست2.)

 لکان این تفکر فروید را ادامه می دهد و با تئوری خویش کامل می کند و برضعفهای مهم تئوری ادیپ فروید به ویژه در تفاوت میان راه کودک دختر یا کودک پسر چیره می شود. در نگاه لکانی کودک دختر یا پسر ابتدا به طور عمده در رابطه با مادر است. این رابطه که به «مرحله آینه» معروف است یک رابطه نارسیستی عشق/نفرتی یا مهرآکین است و کودک مادر را متعلق به خویش می داند و بالعکس و اصل توجه شان به یکدیگر است. ابتدا وقتی پدر هر چه بیشتر وارد این رابطه می شود و رابطه مثلثی می گردد، وقتی مادر توجه اش را متوجه پدر می کند و به کودک نشان می دهد که تمنای اصلیش متوجه کیست، وقتی کودک متوجه می شود و جواب سوال دائمی اش را می گیرد که آیا مادرش فقط  تنها او را دوست دارد یا تمنایش تمنای اوست، آنگاه کودک هر چه بیشتر از این رابطه نارسیستی بیرون می آید و علائقش متوجه بیرون می شود. کودک بدین وسیله و با قبول حضور پدر در واقع به محرومیت خویش از داشتن مطلق مادر و بهشت نارسیستی  واقف می شود، شروع به فاصله گیری و استقلال می کند، هر چه بیشتر وارد عرصه زبان می شود و وارد جهان سمبولیک وفردی خویش می گردد و شروع به بیان و جستجوی تمناها و خواستهایش در محیط خانوادگی و سپس مدرسه  و در دوران نوجوانی یا جوانی می کند و راه خویش را می رود، می خواهد حقیقت و عشق خاص خویش را بدست آورد و آنهم در ورای محیط خانوادگی. همزمان جستجوی «مادر گمشده و بهشت گمشده» یا جستجوی دائمی «ابژه کوچک غ» اصل پایه ای جستجو و تلاش دائمی او و جهان انسانی باقی می ماند و در هر مرحله او بدینوسیله قادر می شود به روایتی نو از دیگری، از عشق یا اندیشه دست یابد و همزمان پی ببرد که دست یابی نهایی ممکن نیست و یا اینکه گرفتار این «فانتسم و وحدانیت با دیگری» می ماند و مبتلا به تکرار و بیماری می گردد. اسیر تمتع این فانتسم می گردد و محکوم به تکرار است.

 در مسیر  تحول سمبولیک  و با قبول کستراسیون همزمان و به ویژه «هویت جنسی» کودک شکل می گیرد که اساس و پایه هویت فردی او نیز هست. در این مرحله کودک پسر هر چه بیشتر می خواهد مثل پدر به «فالوس یا تمنا دست یابد»، باصطلاح به قدرت دست یابد و دختر هر چه بیشتر می خواهد مثل مادر «فالوس باشد»، تمنا و راز و نیاز، عشق باشد. از آنجا که اما این دو حالت «فالوس داشتن مردانه یا فالوس بودن زنانه» هیچوقت کامل بدست نمی آید، از آنرو نیز هیچوقت هیچ مرد یا زنی نمی تواند بگوید که کاملا مرد است یا زن است و می توان مرتب حالات جدیدی از مردانگی یا زنانگی، از سکس و از گرایشات جنسی آفرید اما در هر حال حالت بنیادین مردانه/زنانه، فالوس داشتن/فالوس بودن، باقی می ماند و فقط می تواند به حالات مختلف باشد و مرتب شکلی جدید بگیرد. این حالت بنیادین زن و مرد نیز دقیقا همان حالت فالوکراسی و یا دوجنسیتی است که منتقدان روانکاوی و یا طرفداران جنبش کوئیر سعی در نقد و نشان دادن خطای آن می کنند. برای لکان این حالت دوگانه یک حالت طبیعی و آناتومی نیست بلکه یک گفتمان بشری و هیستوریک است اما این گفتمان اساسی و پایه ای است و به باور او قابل تغییر نیست. ( ازینرو لکان بر خلاف فروید که می گفت «آناتومی سرنوشت بشری است» می گوید « آنا_تومی» سرنوشت نیست و یک گفتمان هیستوریک و اما عمیق و اصلی است)

 

حال از نگاه لکان (3)  نیز پسر یا دختر وقتی «همجنس خواه» می شود که به جای پدر در واقع مادر نقش «نام پدر و قانون» را بازی بکند و او را از بهشت مادرانه و  میل تصاحب مادر  منع بکند و به او کمک بکند از این مرحله بگذرد. برای لکان اما با اینکه همجنس خواه نیز مثل دگر جنس خواه این تحول پایه ای را انجام داده است اما چون این مادر است که این کار را به عهده می گیرد و در واقع پدر را کنار می زند، اخته می کند، از آنرو باز هم حالت همجنس خواه برایش مثل حالت یک «منحرف جنسی» است که می خواهد مرتب قانون را بشکند و هرجنسیتی یا بدون محدودیت شود. بی آنکه واقعا همجنس خواه منحرف یا بیمار باشد زیرا او نیز به قبول کستراسیون و ورود به مرحله سمبولیک دست یافته است. اما ناتوان بودن پدر و اجرای نقش او توسط مادر باعث می شود که به قول لکان «همجنس خواه» به جای اینکه تن به «قانون یا نام پدر» بدهد، تن به «قانون و نام مادر» می دهد و به اینخاطر با وجود عبور از مرحله آینه از جهاتی هنوز گرفتار «مادر» است.زیرا «نام پدر» به «نام مادر» تحول یافته و اینگونه کستراسیون و قبول محرومیت از فالوس «معکوس و روی سر ایستاده است»، تا حدودی «منحرف» شده است و رهایی عمیقتر از مادر و عبور از بحران این جدایی خوب صورت نگرفته است. به زعم لکان ازینرو که «مادر قانون را می گذارد»، با آنکه همجنس خواه مرحله ادیپ را کامل طی می کند اما به حالت «کله معلق و معکوس»، ازینرو نیز معمولا میان همجنس خواه با مادرش که از جهاتی نیز خشن و «محروم کننده» برایش بنظر می آید، یک رابطه  بسیار عمیق و نزدیکی وجود دارد که تا حد یک «همخوانی و هم هویت خواندن خویش با او» می رود.  پسر یا دختر با او خویش را «هم هویت» می خوانند و گرایش جنسی شان بدنبال جنس مخالف می باشد. یعنی مادر تا حدودی مثل یک «فتیش» می شود (4). (همانطور که رابطه دگرجنس خواهانه نیز دارای معضلات خویش است و در کل برای لکان این روابط انسانی یک روابط تراژیک/کمدی و همیشه ناتمام هستند  و گرفتاری به «نویروز و بحران» حالت معمولی بشری است. زیرا بشر موجودی تمنامند و تمتع طلب است، در جستجوی دائمی بهشت گمشده است.)

 ثمره دوم این تحول اما این است که در نگاه لکان، چه رابطه دگرجنس خواهانه، همجنس خواهانه یا لزبینی، یک رابطه « فالوس داشتن/فالوس بودن» است، یعنی در نهایت زنانه/مردانه و  دگرجنس خواهی است. (البته فالوس در نگاه لکان اساسا «مردانه» است مثل رانش نزد فروید و این یکی از نکات انتقادات دیگران، از دریدا، فوکو و غیره به اوست).  یا برعکس می توان گفت همه ی این روابط  بر اساس رابطه «فالوس داشتن/فالوس بودن» است، چه آنگاه که زن/مرد باشند، یا فم/ بوچ باشند، یا اشکال دیگر حالات لزبینی یا همجنس خواهانه یا دگرجنس خواهانه باشد، چه آنگاه که زن  در یک رابطه دگرجنس خواهانه  قدرت و تمنا و فالوس را در اصل داشته باشد و مرد نقش عشق و فالوس بودن را بازی بکند، و یا وقتی دو همجنس خواه به شکل دو کاوبوی در آن فیلم معروف هالیوودی با یکدیگر باشند. باز هم در نهایت یکی بیشتر نقش «فالوس داشتن، تمنا داشتن» را بازمی کند و دیگری «نقش فالوس بودن، عشق بودن را» و همین حالت دوگانه و متقابل آنها نیز باعث می شود که چه عشق و رابطه دگرجنس خواهانه، لزبینی یا همجنس خواهانه با مباحث و مسائل مشابهی درگیر باشند، تراژیک/کمیک باشند. یا در یکایک این روابط عشقی در نهایت به قول لکان یک «طرف می خواهد چیزی را اعطا و هدیه بکند که ندارد و دیگری اصلا این را نمی خواهد». یعنی یک طرف که نقش مرد یا فالوس داشتن را بازی می کند می خواهد به دیگری بگوید که او را خوشبخت می کند و به او تمنا و عشق می دهد. چیزی را می دهد که اصلا نمی تواند هیچگاه کامل داشته باشد و دیگری اما موضوعش این نیست که از اولی چیزی بگیرد تا کامل بشود بلکه می خواهد در نگاه دیگری بخواند که او همان «عشق گمشده، فالوس» است و همین حالت دوگانه است که باعث بازیهای عشقی، سوء تفاهمها و یا ناراحتی های عشقی در هر رابطه دگرجنس خواهانه، همجنس خواهانه، لزبینی یا کوییر می شود.

یا با چنین برداشتی و چنین معیاری برای همه روابط می توان مثل ژیژک  در کتاب « ارگان بدون جسم» این سوال را مطرح کرد که« نقش دیلدو در یک رابطه لزبینی چیست» و آیا او نمادی از میل «داشتن فالوس» و اجرای نقش مردانه در یک رابطه زنانه/مردانه و «فالوس داشتن/فالوس بودن» لزبینی نیست؟ آیا روابط لزبینی نیز دارای همین قاعده و اصل پایه ای روابط انسانی و عشقی یا جنسی نیستند؟

همانطور که این نظریه روانکاوانه را می توان و بایستی به نقد کشید و از طرف دیگر سوال کرد که  آیا در هر رابطه دگرجنس خواه همیشه فانتزی همجنس خواهی حضور نداشته یا ندارد؟ یا از طرف دیگر تلاش برای «کوئیر» بودن تا کجا تلاش برای شکاندن مرزهای خشک جنسی و جنسیتی و لمس حالت چندجنسیتی و هزار حالت مرد/زن بودن است و کجا دچار توهم «چیرگی بر کمبود و محدودیت و هرجنسیتی شدن، هرمافرودیت شدن، بی نیاز شدن» است.

  موضوع این است که  نظریه نوین روانکاوانه می تواند هم کمک بکند که چرا همجنس خواهان و دگرجنس خواهان برابر هستند و یک مسیر بلوغ روانی مشابه را طی می کنند و اینکه هر دو  به گذار اولیه از  رابطه نارسیستی و بلوغ جنسی اولیه دست یافته اند و هم می تواند نقش گاه قوی و تمامیت خواه مادر در زندگی  برخی همجنس خواهان را توضیح بدهد و اینکه چگونه بتوان این روابط عشقی و یا جنسی و معضلات عشقی و جنسی روابط دگرجنس خواه یا همجنس خواه و لزبین را بر پایه این معیارهای محوری بهتر توضیح یا بررسی کرد و نیز اینکه چرا مرتب حالت و گرایشی نو از مردانگی، زنانگی، یا گرایشات جنسی و جنسیتی جدید بوجود می آید، همانطور که این «نظریه» نشان میدهد که «هویت جنسی وجنسیتی» چنان زیربنایی و دارای اهرمهای ناخودآگاه است که تصور اینکه روزی بتوان براحتی «جنسیت یا گرایش جنسی را تغییر داد» چیزی جز یک توهم و میل دروغین بازگشت به بهشت گمشده و بدون محدودیت بیش نیست. زیرا جنسیت قابل دست یابی نهایی نیست، همانطور که جنسیت یک موضوع عمدتا ناخودآگاه است و تحت تاثیر گفتمان روانی فالوس است و قابل تغییر کامل نیست. جنسیت و هویت جنسی، یک «شدن دائم» بر پایه این دو حالت محوری «فالوس بودن/فالوس شدن» است و امکان هزار گونه مرد/زن شدن است. کسی که واقعا همجنس خواه یا دگرجنس خواه باشد، سرانجام خودش را نشان می دهد و نمی تواند براحتی لباس عوض بکند و یا مجبور است بهای این دروغ را با شکست عشقی و زناشویی و بیماریهای مختلف روانی بپردازد.

 از طرف دیگر این تئوری طبیعتا دارای ضعفهای خویش نیز هست و برای بحث جنسیت یا جنس بایستی قادر به رودریی این نظریات مختلف فوکویی، پزشکی، روانکاوی، فمینیستی و ایجاد یک دیالوگ چندچشم اندازی بود،  تا هم بتوان بهتر پی برد که کدام نظریه بهتر به سوالات و یا بهتر به کدام سوالات و چشم اندازها جواب می دهد و یا کجا تلفیق نظریات ممکن است و کجا هنوز بایستی سوال و جستجو کرد زیرا جوابی نهایی ممکن نیست. (یک چالش جالب، دیدار و چالش میان نظرات علوم نویروبیولوژیک در باب حالات زنانه و مردانه، با نظریه جنسیت فوکو از یک سو و از سوی دیگر نظرات دلوز و لکان از سوی دیگر است و طبیعتا جای جودیت باتلر و فمینیستهای قوی دیگر در این بحث نباید خالی بماند)

 

 رهایی از هموفوبی و یا تبعیض در واقع گام اول برای این است که حال به این «پدیده ها»، چه دگرجنس خواهی، چه همجنس خواهی، چه زنانگی یا مردانگی، چه ترانس سکسوال یا ترانوستیت، چه کوئیر  و یا فالوکراتی لکان به سان «روایتها و گفتمانهایی، ساختارهایی» بنگریم و قادر به نقد و بحث شویم و قادر به ورود به عرصه جذاب و پیچیده «جنس و جنسیت» شویم. قادر به ورود به مهمترین و اکتوئلترین بحث جامعه مدرن یا پسامدرن شویم که همان «بحث جسم و تنانگی» است.

  باری پایان هر فوبی به معنای شروع «دیدار با دیگری» و ایجاد رابطه پارادوکس و سمبولیکی است که هم احترام و عشق به دیگری را بدنبال دارد و هم هیچ چیز را دیگر بدیهی نمی داند و مرتب سوال می کند و می داند «دیگری همیشه متفاوت» است. زیرا «فوبی» به قول لکان «رادیکالترین شکل نویروز.5 »و در واقع  «عینی ترین شکل دیدار با دیگری» است. زیرا در حالت فوبی فرد یا جمع دچار فوبی با این سوال درگیر است که «دیگری از من چه می خواهد». زیرا آدم دچار فوبی در قالب ابژه ترسش با بخش دیگری از خویش روبرو می شود که از آن و از دیدار با او، از رودرویی با او و با اغواها و تمناهای پنهان خویش می ترسد و این ترس از دیگری و فانتزی خویش،  به حالت «ترس از یک آسانسور یا یک عنکبوت» بروز می کند. همینگونه نیز «هموفوبی» بیانگر هراس از فانتزیهای پنهان خویش و از  روی دیگر بخش دگرجنس خواهی خویش است. هراس از دیدن اینکه  چطور در دوستیهای ساده و معمولی مردانه یا زنانه یا در عشق و اروتیک دگرجنس خواهانه نیز این فانتزیهای همجنس خواهانه به شکل کم رنگ، پررنگ یا اعتلا یافته حضور دارند؛ اینکه دگرجنس خواهی/همجنس خواهی دو قطب یک گفتمان هستند و در هر انسانی حضور دارند و بنابراین هراس از دیدن اینکه دگرجنس خواه از جهاتی یک همجنس خواه تعویق یافته  ومتفاوت است و بالعکس و هر تغییری در معنای یکی به ناچار تغییر در معنا و مفهوم دیگری را بدنبال دارد.

  ازینرو نیز هر دوی آنها، چه دگرجنس خواه یا همجنس خواه و لزبین در نهایت به شیوه های مشابهی عشق می ورزند، عشق می طلبند و زندگی روزمره شان را سامان می دهند، کار می کنند و مالیات می دهند. «هموفوبی» در نهایت هراس از دیدار با این راز ساده زندگی است که اساس این نیست« که با کی هستی بلکه چگونه هستی» و اینکه بگذار هرکس حدیث عشق به آن زبان بخواند که او داند و همزمان مرتب سوال کن و نقد بکن.  با چنین نگاهی نیز است که همزمان می توان تفاوت میان همجنس خواه یا دگرجنس خواه فهمیده و آزاده با همجنس خواه و یا دگرجنس خواه کنزرواتیو و یا سرکوب گر را بهتر درک کرد و بهتر سنجید. چیرگی بر هموفوبی و هر فوبی دیگر شروع این دیدار و بحثهای قوی و مهم است و شروع دیدار عمیق و پارادوکس با دیگری، با هر پدیده و با دیگری، ورای  دو حالت همپیوند و خطای «فوبی یا آرمان سازی» هر پدیده. زیرا این دو شیوه «ترس و آرمان سازی» یا حالت دوگانه «هموفوبی یا هموشیفتگی» در نهایت راه سوال و نقد و دیدار عمیق با دیگری و با خویش را می بندد و دقیقا اینجا روشنفکری و روشنگری «جنسی و جنسیتی» بایستی به تحول مثبت یک گفتمان و آسیب شناسی آن کمک رساند و نه آنکه مرعوب این فوبی یا شیفتگی و تابوی جدید شود.

بلکه روشنفکری و روشنگری جنسی بایستی به ما ایرانیان کمک بکند که پی ببریم ما در ابتدای شروع درک و لمس «جنس و جنسیت»، «جسم و تنانگی» و عبور از هراسهای قرون متوالی هستیم و اینکه اینجا هیچ چیز بدیهی و تک فاکتوری نیست. بلکه ما در عرصه جسم و جنسیت هزارگستره قرار داریم و نباید اسیر تنبلی کهن شویم و مثل همیشه یک ترس را با یک شیفتگی نو و بدون توانایی نقد مداوم جایگزین بکنیم و اینگونه باز هم «نیاندیشیم، لمس نکنیم» بلکه شروع به ارتباط تنانه و پارادوکس با دیگری بکنیم که همان دیگری من و شماست، نیمه دیگر من و شماست، بخش دیگر و همیشه متفاوت و سوال برانگیز من و شماست. تا بر بستر این دیدار پارادوکس با دیگری  تحول و خلاقیت از پای نایستد و چالش و دیالوگ بشری ادامه و تعمیق یابد و در نهایت سعادت بشری.

ادبیات:

1/ http://asre-nou.net/1385/bahman/7/m-asibshenasi%20feminisme%20irani.html

2/ invertiert

3/ Lacan. Sem VIII. S 207

4- 5-Die Stellung des Subjekts. Christoph Braun. S.190-158

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.