گاه بازنشستگی


وقت بازنشستگی نسل من.. و در عین حال بکارگیری تجربه در موارد لازم فرا رسیده است.

 

  
     بخش بزرگی از ما نویسندگان ایران گلوبال، سالهاست که مشغول نوشتن و پرداختن به سیاست هستیم. مطمئنم که اگر انقلاب رخ نمیداد برخی از ما، از جمله خودم حال پرداختن به سیاست را نداشتیم. در زمان شاه تصور میکردم که پشتم به کوه دماوند است و جایم محکم است. تصور میکردم پیرهای سیاست و جوانهایی که نعره میکشند و رگهای گردن شان بر علیه شاه برآمده واقعا میدانند چه میکنند.  وقتی انقلاب رخ داد و نا امنی اجتماعی و سیاسی بوجود آمد وحشت عجیبی مرا فرا گرفت. احساس میکردم زیر پایم خالی شده و همه آن پیران سفید موی و جوانان میدان پهلوان پنبه هایی بیش نبودند که کشور ما و امنیت اجتماعی مردمان ما را بباد دادند. و خود من که به خیال این که سرباز ملت هستم به پیروی از همانها اسلحه بدست گرفتم و همراه همرزمانم در نیروی هوایی با لشگر گارد در افتادم. اگر برای برخی سالها طول کشید که قانع شوند که این انقلاب، انقلاب ابلهانه ای بوده، برای من بیست ساله به چند هفته هم نکشید که آخر آنرا حدس بزنم و این اصلا غلو نیست. دقیقا همان زمان فهمیدم که به قول هما ناطق چه گهی خوردم و سالهاست که قاشق قاشق دارم در این غربت میخورمش. دیگر به طعمش هم عادت کرده ام و غربت و بغضی که از زمان خروج از ایران به گلویم نشسته را با قهوه ای تلخ هر روز مزه مزه میکنم. 

وقتی در سن سی سالگی از ایران بیرون زدم متوجه شدم که برای فهم آنچه که شده باید خودم آستین را بالا بزنم و به نعره های این پهلوان پنبه ها که در نشریات شان و رادیوهایشان حرفهایشان را میزنند اهمیت ندهم. آنچنان با اعتقاد نعره میکشیدند که در برخوردهای اولیه من فکر میکردم که عقل من مشکل دارد که  نمیتوانم «منطقی بودن» و «بر حق بودن» حرفها و مواضع اینها را بپذیرم. چریکها، مجاهدین، سلطنت طلبان، ملی چی ها توده ای ها .. همه و همه ملغمه ای بودند. کاملا مشخص بود که هوادارن اینها که اینچنین گریبان چاک میدهند اغلب بیش از جزوه ای چند مطالعه نکرده اند. این را حتا من سیاست مطالعه نکرده هم می فهمیدم ولی آن جوانها خودشان هم نمی فهمیدند. دلیلش این بود که من در طی ده سالی که در ایران بودم کتابهای بسیاری از تاریخ و رمانهای تاریخی مطالعه کرده بودم. متوجه شدم که «حقیقت» نزد هیچ کدام از اینها نیست بلکه حقیقت را خود باید جستجو کنم و به آن برسم. لذا شروع کردم به مطالعه کتابهای پایه جامعه شناسی و سیاسی و تاریخ. و بر اساس آنها هرچه پیشتر میرفتم به غیر منطقی بودن و یکطرفه بودن مواضع نیروهای ضد جمهوری اسلامی و خود جمهوری اسلامی پی میبردم. بیش از همه مواضع مسخره و خنده دار سلطنت طلبان برایم آشکار شد. این که میگفتند که آمریکا و کارتر و کنفرانس گوادالوپ و این حرفها شاه را سرنگون کرد اوایل برایم بسیار تعجب آور و پس از مطالعات کتابهای خاطرات سفرای آمریکا، فرانسه و انگلیس و نیز همراهان شاه و تعداد دیگری که اطراف شاه بودند و نیز مطالعه خاطرات رجال در رسانه ها متوجه بی پایه بودن ادعای سلطنت طلبان شدم. آنها خود را گول میزدند و نمیخواستند بپذیرند که مردم ایران شاه را نمی خواستند. این که سرنگون کردن شاه اشتباه بوده یا نه جای بحث خودش را دارد ( که البته از نظر من اشتباه بود)  اما این که در آن زمان من که همان زمان هم به شاه علاقه داشتم بر علیه او بلند شوم برای این بود که حتا یک نفر را هم در اطراف خود ندیدم که به شاه علاقه نشان بدهد حتا ساواکی ها نیز شرم داشتند که ناچار بودند در خدمت رژیم او باشند (بقول معروف دیدم که میگما!! ) با این وصف پس تمام مطالعاتی که داشته ام  البته که مدعی نیستم که بسیار میدانم، اما آنقدر را میدانم که سره را از ناسره تشخیص بدهم و هنگام نوشتن هم بتوانم به منبع مورد نظرم مراجعه کنم و ارائه کنم.

اما اینها هم تا همین ده دوازده سال پیش میتوانست مورد داشته باشد. از آن زمان کم کم حس کردم که خوشبختانه یک نیروی آگاه و جوان و پر انرژی و تحصیلکرده در رشته های تاریخ، جامعه شناسی و روزنامه نگاری و غیره در ایران وارد میدان شده است که یا مخالف یا گل سرسبد جمهوری اسلامی بوده اما حالا هردو سر جنگ با ارزشهای جمهوری اسلامی را دارند.  این نیرو در سالهای اخیر تبدیل به نیرویی شده است که قصد دارد آخوند را از صحنه حاکمیت بر ایران کنار بزند. در اینجا بود که من کم کم حس کردم که در مقابل این جوانان کمتر حرفی برای گفتن دارم. سابقا مقالاتی که مینوشتم حرفهایی داشت که دیگران نگفته بودند. اما حالا حرفهایی را که من میخواستم بنویسم توسط دهها نفر، از زوایای گوناگون و بسیار سنجیده تر و علمی تر نوشته میشود. حس کردم که پس از دو دهه دیگر نیازی ندارم همه وقتم را درگیر سیاست بکنم و ترجیح دادم که مطالب خوب نسل تازه را مطالعه کنم و بازهم بیاموزم و تنها در جایی که حس میکنم حرفی هست که دیگری نگفته یا آنگونه که من می پسندم گفته نشده چند خطی مینویسم و گه گاه ایراد و اشکالی در جهت قضاوت خوانندگان پای مقالات دیگران میگذارم. 

 همه این صغرا کبرا ها برای این بود که به بسیاری از هم نسل هایم عرض کنم که وقتش است که خود را بازنشسته کنند و میدان را به جوانترها بسپارند. بخصوص برای آن جوشی هایشان فکر نمیکنم پزشک پرداختن به سیاست چون سابق را بهشان توصیه کند. بالاخره 80 میلیون ایرانی داریم بگذار سهم شان را ادا کنند. وقت آن است که یک دست تخته نردی بزنند و فوتبال را دنبال کنند و مطالب جوانترها را مطالعه کنند و اگر دیدند چندین پاسخ برای آن مطلب آمده دیگر خودشان را قاطی نکنند. 

 در مورد خودم که با وقت بیشتری که این روزها برایم فراهم شده به فکر افتادم که کمی به علایقم، از جمله داستان نویسی روی بیاورم. کاری که از حدود 40 سال قبل میخواستم انجامش بدهم اما پرداختن به سیاست که همه وقت مرا در کنار فراهم کردن قوت لایموت میگرفت چنین مجالی را برایم فراهم نکرد. چند داستان کوتاه نوشته ام و نیز یک رمان بلند در دست دارم. رمان بلند «مهر نیلگون» که داستان یک پسر دبیرستانی است که در زمان شاه و در راه مدرسه عاشق یک دختر دانش آموز میشود و پس از دبیرستان به رشته خلبانی رفته و به آمریکا اعزام میشود. او سپس در جنگ شرکت میکند و پس از دو سال بخاطر آسیب دیدگی از خدمت باز می ماند و به خارج کشور میرود و زندگی را ادامه میدهد.  ایده  داستان را از محیط زندگی ام بر گرفته ام اما کل داستان پرداخته ذهن من است هرچند به گفته آنها که خوانده اند بسیار واقعی بنظر میرسد. داستانهایم را در یک کانال تلگرامی درج میکنم. لینک آنرا در زیر میگذارم که چنانچه تمایل داشتید سری به ما بزنید. 

https://t.me/Dastanahayeman/1

 
 
 
منبع: 
https://t.me/Dastanahayeman/1
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: