حكومت، باستانگرايان پارسى، و هراس از دوگانه ى خودى/ديگرى




تقديم به دوگانه ى ديگرى/خودى:

مسائلى را بايد با شما در ميان بگذارم. اكنون اصلاح طلبان از يكسو و باستانگرايانى نظير جواد طباطبايى از سويى ديگر به رسميت شناسى ما را مدام مى كوبند. دلايل آنها ريشه در نژادپرستى دارد و آشكار است. اما نفوذ زيركانه و موذيانه ى خامنه اى بر درون گفتمان ما هم دليل بر به رسميت شناسى هويت ما نيست، بلكه دارد براى ايدئولوژى خويش و براى پايدارى قدرت يارگيرى مى كند. براى خامنه اى و كسانى كه با نامه نگاريها و مخاطب بندى قدرت، يك نوع تلقى حمايت گونه از سمت ما را كاناليزه مى كنند بايد عرض كنم كه مهم تثبيت صورت هويت ما در ذهن قدرت است نه بازى با صورتك هاى سياسى. به وضوح مى بينم كه خامنه اى تئوريسين هاى خود را بر درون حركت ما نفوذ مى دهد اما اين كار او به هنگام مواجهه ى ساخت اجتماعى با ساختار قدرت رو خواهد شد. خامنه اى نبايد فراموش كند كه همنظر او احمدى نژاد زشتترين و بدترين معامله را با " حضور ديگرانگى " ما انجام داد و به قلع و قمع مغزهاى حركت پرداخت. خود اينجانب قربانى زشتى نيات احمدى نژاد هستم.
مثالى عرض مى كنم. آخوند جماعت از آنجا كه بر سر كفن و دفن ميت با هم رقابت دارند و بيشتر، صاحب شدگى جنازه را به صاحب شدگى زنده ها ترجيح مى دهند اكنون دنبال مرثيه خوانى براى درياچه ى اروميه افتاده اند و مى خواهند از ياد ببرند كه اين خودشان بودند كه يا با دستورها و يا با سكوت خويش، مرگ درياچه را باعث شدند. اين حكايت امروز خامنه اى فرصت طلب است.
كليت حكومت فعلى همسو با نظرات باستانگرايان پارسى در يك چيز هم عقيده اند و آن اينكه صورت هاى ما رسمى نيستند. آنها صورت هويت هايى را كه عليه هويت يكپارچه و مستحيل هستند هرگز رسميت نخواهند داد.
مثالى ديگر براى شما مى زنم. يك خواننده از درون ما ترانه اى تركى مى خواند با زبان ما ، اما دستگاه با سانسور و تطميع در آن دستكارى مى كند. چگونه؟ دستگاه سانسور ، زبان و مثلاً جمله ى " من ترك هستم " را حذف نمى كند اما صورت ها و سمبل هاى اين تُرك بودگى را بر مبناى جريان هاى فكرى خويش تغيير مى دهد. در اين ترانه صورت هاى ما ستارخان مشروطه و باكرى جمهورى اسلامى بيان مى شود. يعنى از آنهمه صورت ها و سمبل هاى تُركى نظير بابك و تومروس آنا و زهتابى و ...تنها صورت هايى بر ترانه نقش مى بندند كه به نوعى در خدمت تفكر رايج در درون هويّت يكپارچه ساز بودند.
همه ى هم و غم پانفارسيسم و حكومت ايدئولوژيك دارد " حضورم براى خود " را نت بردارى مى كند. آنها حضور براى جهان و ديگرى را فراموش كرده اند. اتفاقاً جدال ما با آنها در حقيقت جدال دو طرز تفكر است؛ ما از فلسفه ى حضورم براى ديگرى حمايت مى كنيم و آنها از فلسفه ى حضورم براى خود.
اما بايد بپذيرند همانقدر كه خويشتن بنيادين آنها دارد از زبان فارسى فوران مى زند، ديگرانگى بنيادين ديگرى ها هم به همان اندازه دارد در زبان و فرهنگ خويش توسعه مى يابد.
به سبك پديده شناسى ادراك مرلو پونتى دوست دارم هراس پانفارسيسم و حكومت را از دوگانه ى خود/ ديگرى بيشتر بشكافم. هراسى كه به خلق عجيب الخلقه هايى همچون جواد طباطبايى و زيباكلام و حداد عادل ها منجر مى شود.
براى مثال به نظر شما چرا جواد طباطبايى به نگرگاه توحش و ديگرانگى گريز تبديل شده است؟ چرا دارد رل رستم وحشى در شاهنامه را بر عهده مى گيرد؟ خيلى واضح است. آنها و تاريخ فكرى آنها مدام از دوگانه ى خود/ديگرى در هراسند. چون در دريافت اين دوگانه، تاريخ و فرهنگ و حتى زبان خويش را در ورطه ى سقوط مى بينند. براى گريز از اين سقوط چون از جستن حقيقت و هويت بيمناكند ناچار به بازجويى از ديگرانگى مى پردازند.
در چنين حالتى هويت هاى در حال استحاله مدام از طريق بازجويى شدن سوژه مى شوند. ممكن است چنين به نظر بيايد كه بازجويى شدن، امكان دفاع كردن مى دهد و بهتر دفاع كردن از هويت مستحيل مى تواند به پرتاب سوژه بر اوج فراگيرى كمك كند اما اين ظاهر قضيه است.
بازجويى شدن مى تواند بر كمند بازجويى كردن بيفتد و بازى را مدام از لابيرنت سئوال هاى بازجويى دنبال كند. در چنين شرايطى بازجويى شدن تحت نظر بازجويى كردن بر درون سياهچاله هاى سئوالات انحرافى و مصلحتى پرت مى شود و در نتيجه بازجويى شده تحت استيلاى ذهن بازجو قرار مى گيرد.
در رويارويى با فاشيسم و راسيسم ايرانى ما نبايد بر دام سوژه شدگى از طريق بازجويى شدن بيفتيم. ما بايد خود را از ادبيات بازجويى كردن دور نگهداريم و هويت را از مسخ شدگى در دام و درام محكمه هاى ساختگى و اجبارى ذهن و زبان مسلط نجات دهيم.
در مورد اين فرهنگى كه به لحاظ سياسى سعى دارند ما را در درون آن بگنجانند بايد بگويم هم آنها و هم ما به خوبى مى دانيم كه آن فرهنگ را " از خودمان نكرده ايم"، چرا كه بر ماست.

انتشار از: 

         

 

نظردهی با فیسبوک: