داستان دستهاى ديكتاتور




تقديم به دست هايى كه براى آزادى مى تپند:

داستان را از آنجايى شروع مى كنم كه دست هاى ديكتاتور در يك انفجار قطع مى شوند. دست ها به طرز عجيبى نامرئى و پرنده مى شوند، و به راحتى در داخل و خارج كشور، و در هر نقطه ى جهان حاضر شده و آنطور كه باب ميل ديكتاتور هست به قلع و قمع مخالفان مى پردازند. آنها به راحتى وارد حريم خصوصى افراد مى شوند و گفتگوها و ارتباط ها را رصد مى كنند. آيا مى خواهيد بدانيد من چگونه به راز دستهاى ديكتاتور پى بردم؟ همه چيز از شب اول سال جديد آغاز شد. نيمه هاى شب در خواب تشنه شدم و خواستم برخيزم و آب بخورم. همينطور كه ساكت و آرام در رختخوابم دراز كشيده بودم به ليوان آب روى ميز نگريستم. به خود گفتم اى كاش ليوان پا داشت و به سمت من مى آمد. حوصله ى برخاستن از رختخواب را نداشتم. به ناگهان ليوان آب در هوا به حركت در آمد. از تعجب خشكم زد. مى شد تشخيص داد كه چيزى قاطى ليوان آبم مى شود. حسى به من گفت كه سلاح را از زير بالش بيرون بكشم و به سمت ليوان شليك كنم. هفت گلوله شليك كردم. صداى جيغ و داد عجيبى برخاست. چراغ را روشن كردم و از ديدن صحنه اى عجيب در بهت فرو رفتم. دستى كه معلوم بود دست راست است با دو بال سياه و با زبانى كه از كَفَش بيرون زده بود داشت كف اتاق پرپر مى زد. دست اگرچه سه زخم برداشته بود اما زخم ها با سرعت عجيبى داشتند خوب مى شدند. بر بهت و حيرت و ترسم غلبه يافته و دست زخمى را از روى زمين برداشتم. آن را محكم با دستهايم گرفتم تا در نرود. ساعاتى بعد طبق اعتراف هاى دست راست ديكتاتور ، سر و ته داستان را فهميدم. فهميدم كه دست راست ديكتاتور قصد داشت با آب آلوده به سم مرا بكُشد. حتى فهميدم كه اگر دست هاى ديكتاتور زخم بردارند ديگر نامرئى نمى شوند. آنشب مشكلم وقتى جدى تر شد كه نتوانستم از شر دست راست ديكتاتور خلاصى يابم. اولش دست را بر كاسه ى پر آب توالت فرو كردم تا بلكه خفه اش سازم اما خفه نشد. انگار دست ديكتاتور ناميرا بود. بعدش دست را با اره ى برقى مثل سوسيس به تكه هاى ريز تبديلش ساختم و براى اطمينان، آن تكه ها را داخل آب جوش انداختم و حدود دو ساعت آنها را جوشاندم. افاقه نكرد. تكه هاى ريز به هم چسبيدند و دست ديكتاتور به حالت اولش برگشت. ياد اعتراف هاى دست ديكتاتور افتادم كه به سر و روى مخالفانش اسيد مى پاشيد. دست راست ديكتاتور را بر قابلمه انداخته و حدود سه كيلو اسيد بر رويش ريختم. اولش دست ديكتاتور تجزيه و حل شد اما بعدش شكل اوليه اش را به خود گرفت و به هوا پريد. دست راست ديكتاتور خواست در برود اما من همه ى سوراخ سمبه هاى فرار را قبلاً گرفته بودم. دست ديكتاتور مدتى خود را به در و ديوار زد و بعدش خسته و درمانده و له له زنان بر كف آشپزخانه افتاد.
اكنون حدود هفت شبانه روز است كه در و پنجره بر روى جهان بسته ام. دست راست ديكتاتور را در گاو صندوق بزرگ خويش حبس كرده ام. تمام سوراخ سمبه هاى خانه را بسته ام و از رعب و وحشت و استرس دارم ديوانه مى شوم. مى دانيد چرا؟ دست چپ ديكتاتور كه نامرئى است و پرواز مى كند پشت ديوارهاى خانه ام دنبال باز كردن سوراخى است تا به خانه ام داخل شود. من از كجا مى دانستم كه اگر بلايى بر سر دست راست بيايد دست چپ مطلع مى شود و به كمك دست راست مى آيد. من اين نكته را از تهديدها و داد و فريادهاى دست راست ديكتاتور دريافتم. دوقلوهاى توامان لعنتى.
دست چپ ديكتاتور راههاى ارتباطم با جهان بيرون را قطع كرده است. تلفنم كار نمى كند. آب و برق و اينترنت و غذا ندارم. اگر در را باز كرده و به بيرون بروم مى ترسم شايد به ناگاه چاقويى، گلوله اى، چيزى بر سر و سينه ام فرو برود و جانم را بگيرد. با دشمنى طرف هستم كه نمى بينمش و به راحتى از هر سمتى مى تواند حمله كند. واقعاً دارم ديوانه مى شوم. واقعاً نمى دانم چگونه از شر دست هاى ديكتاتور خلاص شوم.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: