شاعر شاه اسماعیل خطایی Şair Şah İsmayıl Xətai

Yandım ğəm оduna sərbəsər, ah
Dəstimdə nə var, getdi əldən

سوختم به تمامی، در آتش غم ، آه!
چه بر کف ماند، یار از دست شد.

 

 شاه اسماعیل خطایی، یکی از شخصیت های بحث انگیز تاریخ ماست.
کسانی او را ستایش میکنند و کسانی برایش نفرین میفرستند. دسته ای از دیدگاه مذهبی، نگاه مثبت یا منفی به او دارند و کسانی به خاطر زبان و هویت ملی. گروهی قدرت  متمرکز اورا مثبت، و گروهی دیگر منفی قلمداد میکنند. در هر حال زندگی و شخصیت او
با تمام منفی و مثبت هایش، باتمام ستایش و نفرینها ، گذشته ماست و از آن گریزی نیست. اما ریشه مسئله در کجاست؟ در جامعه ما، و در جامعه منطقه ماست.
از 7 هزار سال پیش تا کنون، جامعه منطقه ما زیارتگاه و خدا ساز و پیامبر خیز بوده است. و ما همه تقدس گرا و شهید پرور و قهرمان ساز و فرشته گرا بوده ایم. آخرین این مقدسات ، شیخ صفی ،  شاه اسماعیل، باب، و خمینی هستند. ما نه تنها در عرصه مذهب بل حتی در عرصه فلسفه و سیاست نیز پیامبر ساز بوده ایم. گرچه اکنون دوران این مقدسات پایان یافته، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که گاهاً مرده ای بیدار شده از گور بیرون نیاید، و یک چند جامعه ی منطقه ما را به اصطلاح به راه  راست هدایت نکند. جامعه منطقه ما، گورستانی ست که هر آن ممکن است، مرده ای از آن برخیزد.  و چنان که افتد و دانی، خلق را به راه  کتاب و رسالتی نوین، گیرم با مد روز، فرا نخواند... 
گاهاً مجبورم یک یک گورهای این قبرستان 7هزارساله را باز کنم و ببینم  کیها آنجا خوابیده اند و چه خاصیتی دارند که هر از گاهی یکی  بیدار میشود و چون هیولایی به جان ما میافتد؟ یا چرا لعن و نفرینمان میکنند و حتی به رویمان نیز نگاه نمی کنند و پاک فراموشمان کرده اند؟...
کدامین خلقها از گورستان رهایی یافته اند که ماهم جزوشان باشیم؟ خلاصی از گورستان ممکن نیست. باید آن را شناخت. رهایی در شناخت آن است.
آیا ما هیولا هایمان را بیدار نمی کنیم که برایمان بهشت بسازند؟ تحت عنوان « فرشته  و بهشت»؟ بله، این فلسفه همیشگی ماست.  آیا ما در هفت هزار سال پیش گیر نکرده ایم؟ 
تاریخ را مردگان می نویسند. زندگان قربانیان مردگان اند. چرخ مردگان تاریخ، از روی استخوانهای زندگان میگذرد، تا جهنم را تحت عنوان بهشت، هر بار و دیگر بار تجربه کنیم و هیچ ندانیم، هنوز که هنوز است، همان آدمهای هفت هزار ساله ایم و چیزی در ماهیت ما تغییر نیافته است.
و مثل همیشه در جست و جوی «فرشته و بهشتیم». تاکنون که چنین بوده است. ما همیشه خواسته ایم مردگان برایمان تاریخ بنویسند.آینده را نمیدانم. شاید آیندگان بدانند.
 آیا ما آبستن هیولاهاییم؟ چرا  شناخت و فلسفه ما تنها در « فرشته و بهشت» خلاصه میشود؟ چرا چیزهایی را که خیالی اند، مصالح بنای زندگی خود میکنیم؟ چرا همیشه دور از واقعیتیم؟ چرا وقتی میخواهیم راه برویم بجای اینکه پاها را بر زمین سفت قرار دهیم ، چون گنجشکان مرده، برهوا میکنیم؟ 

از یک سو « شیطان و جهنم» را داریم و از دگر سو « فرشته و بهشت» را. اساس این فلسفه  هفت هزار ساله است. و برآب.
نمودهای نوین اش را در «گرایشات عرفانی جدید»، « نواندیشی دینی تراشی»، « خط سازی سازمانهای سیاسی»، « ناسیونالیسم بازیها» و« تفسیر مد روز از فلان و بهمان فلسفه کلاسیک سیاسی و اجتماعی» و  مانند اینها می بینیم و تجربه میکنیم. پایه همان است و کهن. تنها جلد عوض کرده اند. ماهیت و جوهر یکی ست.
چه میتوان کرد؟ آیا برون رفتی هست؟ نمیدانم. شاید هست. از جمله اینکه گفته اند و میگویم:

iş, çordur,  çorlulundur
çorlunun təbibi-çorlu özüdür
işi tapşır, iş sahaba- bir küpə yağ da, artıq ver
کار، درد است، از آن دردمند است
طبیب درد، خود دردمند است
کار را به صاحب اش بسپار، یک کوزه روغن هم رویش بگذار!

به زبان سیاسی این اندیشه در دو مقوله خلاصه میشود:
« خود گردانی کار» ، « جامعه خود گردان».

این راه حل پیشنهادی، محتاج است که خود جامعه « بنیاد آن را پی افکند» ، بی بنیاد، بدون طی پروسه ای ضرور، مانند بهشت سازیها، نقش آرزویی ست برآب. و نه بیشتر.

**

در زیر توجه را به  تبدیل شدن شاه اسماعیل و فلسفه اش به اعتقاد و ترنم آرزوهای انسانها جلب میکنم . از وضع کنی اندکی به وضع گذشته ی تاریخی میتوان پی برد.  ترانه ها بر اساس فلسفه خطایی ست. اما با بازتاب خود واقعیت زندگی در آرزوها و چاره جویی ها، یعنی در برخی ترانه و یا در قسمتهایی از آنها،  اساس طریقت خطایی را مورد پرسش قرار داده و حتی نقض میکند. در زیر متن ترانه زیبای « yollar biter mi آیا راهها پایان می پذیرند؟» را میاورم. که راهها را مورد پرسش قرار میدهد و جواب « حسرت» را می جوید:
آیا حسرت میتواند پایان راهها را ببیند؟ آخر این راههای طویل و دراز « تنگ» میایند. و گریه عار. آیا حسرت می تواند جواب بدهد؟ راهی، صبگاهان پای به راههای غریبه و ناشناس در کوهها و صحرا نهاده که بر سرزمین و یارش محبت  و سلام اش را نثار کند.  اما  خواب و غفلت مانع اوست، و اجاق «حسرت» اش ناپیدا. .و خود« راهها» تبدیل به « حسرت» شده اند. راهی، اینجا پایان راهها را از حسرت سئوال میکند.
اگر حسرت خاتمه راهها را اعلام کند، و در واقع خود را پایان دهد، چه پیش میاید؟ این دقیقاً همان پرسشی ست که در بالا به عنوان برون رفت مطرح شد. شاید او چاره ای جز این ندارد که « کار عشق و محبت به سرزمین و یارش را، یعنی زندگیش را» ، که از آن خودش است، درد خودش است، بدون راههای حسرت دار، خود طبابت کند.
از طریقی که « خود راهی، سمبل هم اندیشی همه راهیان» ، همه ی « درد مندان، که در واقع صاحب مشکل  و کار خود هستند»  می بابد و می یابند، انجام دهند. توجه را دگر بار به  راه خروجی نسبی و پیشنهادی بالا جلب میکنم.

خطایی گرایی، فار دوم طریقت شیخ صفی ست، و اکنون بخش جدایی ناپذیر « علی گرایی» یا  به اصطلاح «علی اللهی گری» شده است. در ویدئو زیر با خواندن اشعاری در مورد شاه اسماعیل او را ستایش میکنند:

 

 

Şah İsmayil Xətai

 

 

 

شاعر خطایی،
از خانواده ی صوفی شیخ صفی الدین اردبیلی
تولد و درگذشت:1524 — 1487م.
حامیان: قبایل متحد،زیر نام قیزیل باش
اعتقاد: طریقت صوفی شیخ صفی الدین
نفوذ : در کل آذربایجان، و در بخشی از امپراطوری عثمانی ، و کم و بیش در دیگر مناطق منطقه.
تحصیلات: زبان عربی، فارسی، ترکی، دین ، شعر ، صوفی گری. موسیقی ساز، فنون نظامی، سیاسی  و...
فعالیت:
کودک:
شاه :1501م. تبریز ، 13 ساله (اعلام طریقت صفوی شیعه، مذهب رسمی)
جنگ:1501 تسخیر باکو: 14 ساله
جنگ نزدیکی همدان 1053 با سلطان مراد ؛16 ساله
بالغ:
-تألیف مثنوی ترکی،حدود 1506 م. ؛ 19ساله ( گویا از کودکی با شعر آشنا بوده)
جنگ مرو،، با قوشون شیبانی خان، 1510 ؛23 ساله
جنگ چالدران: 1514 م. 27 ساله
جنگهای:
هرات، بلخ، مرو، تمام ایران، عراق عرب، خراسان. و تسخیر آنها.
مساحت مملکت صفوی دو میلیون و 800 هزار کیلو متربع

هنگام در گذشت: 37 ساله، در سراب. دفن در مقبره شیخ صفی، اردبیل.
آثار قلمی :
- دیوان ترکی
-مکاتبات با سلطان عثمانی ...

 

 

Şah İsmayılın yaratdığı Səfəvilər imperiyasının ərazisi

 

 

yollar bitər mi

آیا راهها پایان می پذیرند؟ حسرت پاسخ میدهد؟ عمرم قد میدهد؟


      Yollar biter mi
Seher vakti düştüm gurbet yoluna
Yurduma yarime selamlar ola
Uyku gaflet geldi açılmaz gözüm
بامداد پای به راه غربت نهادم
برای یار و سرزمینم درود گویم
خواب و غفلتم گرفته، دیدگانم وا نمیشود
Hasretim ocağım görünmez hala
Yollar yollar
Ah aman dağlar dağlar
Hasretim yollar yollar
کنون کوره راه حسرت و اوجاق ام ناپیداست
راهها راهها
آه امان، کوهها کوهها
حسرت من، راهها راهها
Yollar biter mi
Yollar biter mi
آیا راهها پایانی دارند؟
آیا راهها پایانی دارند؟
Hasret diner mi
Ömrüm yeter mi ömrüm
آیا حسرت پاسخ میدهد؟
آیا عمرم قد میدهد، عمرم؟
Uzayan bu yollar şimdi dar gelir
Ateş düştü yüreğime kor gelir
Feryadım dağları sardı saracak
کنون این راههای دراز تنگ اند
آتش به دلم افتاده، شراره میزند
فریادم کوهها را در برگرفته، خواهد گرفت 
Oturup ağlasam bana ar gelir
Yollar yollar
Ah aman dağlar dağlar
Hasretim yollar yollar
از نشستن و گریستن شرم میکنم
راهها راهها
آه امان ، کوهها کوهها
حسرتم، راهها راهها
Yollar biter mi
Yollar biter mi
Hasret diner mi
Ömrüm yeter mi ömrüm
آیا راهها پایانی دارند؟
آیا راهها پایانی دارند؟
آیا حسرت پاسخ میدهد؟
آیا عمرم قد میدهد، عمرم؟

***

مکاتبات با سلطان سلیم عثمانی:
نامه سلطان سلیم به شاه اشماعیل:
-« اگر سنت خلیفه محمد را نپذیری و بلاد و نواحی قلمرو حکومتت را به تمام و کمال جزء متعلقات و ضمیمه ممالک محروسه عثمانیه نکنی،عسگر ظفر مخصوص« کانهم بنیان مرصوص» چون اجل مسمی برسرت فرود میاید و به حکم « اقتلوهم حیث وجد تموهم»دمار از روزگارت بر میاورد... اساس دین متین را برانداخته لوای ظلم را به قواعد تعدی برافراخته، نهی منکر، امر به معروف از شعایر شریعت ندانسته، شیعه ی شنیعه خود را به حلیل فروج محرمه و اباحت دماء محترمه تحریص نموده ... مسجد خراب کرده و بتخانه ساخته ، پایه بلند اسلام پایه بلند را به دست تعدی در هم شکسته ، فرقان مبین را اساطیر اولین خوانده ، اشاعت شناعت را باعث شده نام خود را حارث کرده...» 
در این نامه هم سلطان سلیم مانند نامه های پیشین از دشنام و ناروا خود داری نکرده است. قبلا شاه اسماعیل را«بچه صوفی، ناپاک ، کافر و مرتد...»نامیده بود. منیع :مرتضی راوندی تاریخ اجتماعی ایران ص 200 ، مجلد سه جلدی.

Ərdəbildə Şah İsmayıl Xətainin heykəli

پاسخ شاه اسماعیل جوان:
به نوشته مرتضی راوندی تاریخ اجتماعی ایران ص 200 ، او در عین شجاعت و دلیری، شرط ادب را به جای آورده و اشاره کرده است:
«با اینکه به خاندان سلطان محبت قدیم داریم و رنجشی در دل ما نیست،ناچار خصومت سلاطین را که رسمی قدیم است تحمل میکنیم ، لیکن هتک حرمت و ناسزا گویی شایسته نیست و کلمات نامناسب وجهی ندارد... این اقوال و افکار ناپسند، مولود تخیلات منشیان تریاکی سلطان است، و این نامه در حال نشاه بنگ و تریاک به وسیله منشیان مذکور نگاشته شده است...» و سلطان را از سرانجام تلخ و زیانبخش خصومت برحذر داشته و یاد آور شده است که این نامه را از سر دوستی نوشته است. پس بهتر است که در نتیجه و سرانجام این کار خطیر نیک بیندیشد و از راه عاقبت اندیشی در آید زیرا پایان کار نا محمود است و پشیمانی در آن سودی ندارد.» 

این نمونه ای از برخورد اسماعیل جوان و سلطان سلیم است. به روشنی پیداست که از نظر سیاست خارجی، درک و نگاه به مسایل، یادآور برخورد یک سیاستمدار اندیشمند با یک آدم عامی و زور گو و کهنه ذهن است. تا جایی که دیده ام در دیگر نامه ها نیز این تفاوت وجود دارد.
اساس این برخورد برپایه تزی از اعتقادات طریقت خطایی ست که گوید:
qulaq asma hər sözə-incimə könül incimə
hər kəs kamalını söylər - incimə könül incimə
به هر سخنی توجه نکن، آرزده دل مشو، ای دل
هرکس کمال خود را نشان میدهد، مرنج ای دل، مرنج

نوشته اند:«شاه اسماعیل در جنگ چالدران زنجیری را که توپ های عثمانی را بهم وصل میکرد با شمشیر پاره کرده بود. بعد از جنگ سلطان سلیم پیام میدهد که آن شمشیر را بفرستید ببینم. شمشیر را میفرستند، سلطان سلیم نمی تواند آنرا به کارگیرد ، میگوید شمشیر همان نیست. شاه اسمایل پیام میدهد که « شمشیر همان است، اما بازو همان نیست».
این سخن حتی مستند هم نباشد باز همخوان با جوابهای اندیشمندانه شاه اسماعیل در مکاتبات است. و نشان دهنده ی شخصیت و دانایی و شایستگی اوست. 

Çaldıran

دو دیدگاه در مورد شاه اسماعیل:
1- نوشته جهان گردان خارجی ، برخی تاریخ نویسها، منفی.
2- نفوذ شاه اسماعیل در میان مردم، مثبت.
چرا شاه اسماعیل نفوذ زیاد و کارایی در میان قبایل و مردم داشت؟
-پدر بزرگ و پدر اش را کشته بودند. مردم این را  میدانستند. 
-طریقت صوفی گری شیخ صفی در آذربایجان، و منطقه نفوذ فراوانی داشت. و بعدها نیز رهبری طریقت به شاه اسماعیل منتقل شده بود.
- مردم از ظلم موجود در جامعه و منطقه به تنگ آمده بودند و نیاز به«رهبر و نجات بخش» بود. 
-این رهبر عملاً یک«کودک پاک»بود که پیدا شده بود. چون یک فرشته آسمانی. همه فتوحات به نام این«کودک معصوم» که حکم فرشته ی نجات بخش را در قلب ستمکشان پیدا کرده بود، انجام گرفت و او در 13 سالگی به پادشاهی رسید. 
- نفوذ معنوی و فلسفه دینی شیخ صفی زمینه ی اعتقادی اتحاد و مبارزه و قدرت گیری را آماده کرده بود. تنها نیاز به یک پرچم و سمبل و معصوم بود که همه بدور او گرد آیند.چه معجزه ای شگفت انگیز تر از پیدایش  یک کودک نجات بخش میتوانست رخ بدهدد؟

 

Die Erklärung des Shi'ismus als die Staatsreligion des Iran von Shah Ismail-Safavids-Dynastie

 

بنابرین برای اتحاد و مبارزه، هم « تئوری اعتقادی آماده بود و هم فرشته». و ظلم غیر قابل تحمل. براین اساس حداقل 10 طایفه و قبیله گرد این کودک جمع شدند.
آیا همه سرگردگان قبایل طریقت چی بودند؟ نه، ولی در میان طوایف طریقت چی ها نیز کم نبودند. اما رؤسای قبایل عمدتاً به خاطر « قدرت و مکنت و غنیمت » گرد فرشته جمع شده بودند و عملاً نیز جنگها و فتوحات را « آنها و با هم اندیشی طریقت چی های کهنه کار و معتقد» انجام میدادند. اتحاد « صوفی، نظامی، معصوم» و « مردم ستمکش و باورمند به فرشته» تحقق یافته بود. 
اسماعیل در جنگ همدان با سلطان مراد 16 ساله است. تنها در جنگ مرو است که به 23 سالگی رسیده . 
در کتاب سفرنامه های ونیزیان در ایران آمده« این صوفی[ شاه اسماعیل] را رعایایش چنان ستایش میکنند که پنداری خدا بر روی زمین است.بسیاری از سپاهیان بدون زره وارد معرکه کارزار میشوند...

در سرتاسر ایران نام خدا فراموش شده و همه جا نام اسماعیل برزبانهاجاری است.» ص 198 مرتضی راوندی. 
این پدیده در مورد شیخ صفی نیز بود. « وقتی شیخ صفی فوت کرد اکثر اهالی آذربایجان و قفقاز از معتقدان شیخ بودند. ...در اردبیل لااقل 90 در صد مردم خود را هوا خواه شیخ می شمردند.. بغداد، سوریه، فلسطین، ترکستان شرقی، دستجاتی خود را صوفی صفوی می دانستند...» 
هنگام ورد شیخ به حدود گرمرود و ولایت اورمیه « جمعیت به قدری در کوه و صحرا موج میزد که شیخ ناگزیر به پشت بام رفت. » ریسمان توبه که یک طرف در دست شیخ و سر دیگر در دست مردم بود، ریسمان به ریسمان بسته بودند و هر رشته در دست دو سه هزار نفر بود و بدین طریق با شیخ بیعت و توبه و تلقین دریافت میکردند. راوندی ص 194( کتاب سه جلد در یک مجلد).
« نخستین شیوخ ضفوی در اردبیل میزیستند، زبان ایشان آذربایجانی بود، نفوذ ایشان عظیم و مریدانشان نه فقط در آذربایجان بلکه در مغرب ایران، و اصفهان و شیراز و نقاط دیگر و روم (آسیای صغیر)فراوان بودند»ص 196- راوندی.( همه نقل قولها از بخش سلسله صفویه ).
اینکه عقاید شیخ صفی چه بود موضوع این نوشته نیست. اما در پروسه طریقت صوفی صفوی دو گرایش میتوان دید:
1- گرایش ایرانی، که به تدریج در شیعه 12 امامی حل شد.
2- گرایش طریقت صوفی صفوی در عثمانی که بقایایش هنوز هم وجود دارد و اشعاری به نام خطایی میخوانند و او را پیر و مراد خود میدانند. و شاه اسماعیل خطایی را شاه اعتقادات خود می شمارند.
موضوع دیگر اعتقادات خود شاه اسماعیل است که در اشعارش دیده میشود. آنچه از این طریقت در عمل پیاده شد چندان ربطی به شاه اسماعیل ندارد. او در طول عمر کوتاه خود بیشتر در جنگ ها بود و چندان فرصتی نیافت که بتواند به اوضاع اجتماعی و زندگی مردم بپردازد، و نتیجه منفی یا مثبت اعتقادات خود را تجربه کند. هر چند که کلیت طریقت مذکور به عنوان « یک طریقت سیاسی» شده، آب پاکی روی دست مردم ریخت.  ولی اسماعیل توانست به هدف « تمرکز قدرت در سرزمین وسیعی» دست یابد و آنرا در برابر امپراطوری عثمانی که دهان بسیار گشادی داشت حفظ کند. 

Çaldıran döyüşü

 

دیدگاه منفی در مورد شاه اسماعیل:
1- بخشی از این دیدگاه مربوط به زمانی ست که اسماعیل کودک و یا زیر 18 است. با اینکه او را در 13 سالگی به عنوان شاه برگزیدند، ولی همه کاره ی سیاست و نظامی گری و اداره امور جامعه به دست «سرگردگان و بزرگان» طوایف بود. و زیر نام سمبلیک او عمل میکردند.
اینجا برخی از قلمزنان داخلی و خارجی، قدیمی و جدید، کوشیده اند مسئله « قتل و غارت و اسیر گیری و کشتار به خاطر عقیده ، و کشتار در جنگها» را به « نامه اعمال» شاه اسماعیل کودک و ضغیر بنویسند و سرکردگان و تصمیم گیران اصلی را فراموش کنند. 
شاه اسماعیل کودک و به سن بلوغ کامل نرسیده نمی تواند مسئولیت چنین کارهایی را به عهده داشته باشد. اگر در این سن ، در جریان قدرت گیری کار خلاف و غیر انسانی انجام پذیرفته، که البته انجام گرفته، متوجه بزرگان دور و بر اوست.
اما از وقتی که 18 سالگی را تمام کرده،و در جنگ ها شرکت کرده، مسئولیت آنها هم بخشاً متوجه اوست. و از این گریزی نیست.

2- اسماعیل از هنگام 18 سالگی در کدام جنگها شرکت کرد و چه پیشامدهایی برای طرفین و مردم رخداد؟ 
خود اسماعیل در این میان عملاً چه کارهایی انجام داد؟ آنها چقدر با افکار خود او خوانایی داشت؟ 
اینها موضوعات قابل تحقیق و بررسی ست ، آنها را به عهده علاقمندان میگذارم. 
چیزی که روشن است « تشکیل حکومت مرکزی از راه پایان دادن به قدرتهای ملوک الطوایفی، کم و بیش در یک دهه، تحقق یافت. اما عملاً تا مرگ اسماعیل تغییرات « مثبتی در زندگی مردم» تحقق نیافت و نمی توانست هم بیابد. این تغییرات مثبت از عهده اسماعیل و اسماعیل ها ، طریقت صفوی، خارج بود. زندگی بهتر نیاز به صنعت جدید، اقتصاد و نطام کشور داری دموکراتیک داشت که با جامعه گرفتار در سنت هزاران ساله بیگانه بود و نیاز بو د که زمان طی شود.

اما آیا اسماعیل میتوانست با « افکاری» که داشت، اصلاحات کوچکی در زندگی مردم انجام دهد؟ او عملاً در جنگها بزرگ شد و عمر کوتاهش این امکان را نداد. از سوی دیگر « طریقت صوفی صفوی» مانند هر « آیینی» بسته و دگماتیک بود . هر چند که مثل هر آیینی سخن از « عدالت و عدم ظلم و زندگی بهتر و اخلاق خوب» میگفت. 
« افکار» خود اسماعیل، تا چه پایه با « طریقت صوفی صفوی» خوانایی داشت؟ باز موضوعی ست قابل تحقیق علاقمندان . اما افکار اسماعیل به عنوان « پیر طریقت» ، خودش میتواند قابل توجه باشد. و از زاویه دیگر چون بعد از نسیمی بعنوان یک شاعر قدرتمند در زبان ما مطرح است میتواند توجه را به شعر خودش جلب کند.
افکار اسماعیل را مقولات « خدا، قران، پیغمبر، امامان، علی، قیامت و کافر و مومن و ...» از زاویه « مذهبی» و اخلاقی، تشکیل میدهد. اما با وجود همین اعتقاد دینی، از آنجایی که چرخ « دنیا و زندگی» با « روغن اعتقاد» نمی چرخد، بلکه کار خودش را بی توجه به « اعتقاد شخص» انجام میدهد، انسان به ناچار « افکار و رفتار» خاص خودش را می یابد. که آموزگار آن زندگی ست.
قابل توجه است که ببینیم اسماعیل با وجود گرایش دینی، که مسئله اش برایمان حل شده است، چگونه به زندگی، تجارب و زشتی و زیبایی هایش مینگریست؟ به عنوان یک شاعر، یک رهنما، یک رهبر سیاسی در دوره ی خودش.
از سوی دیگر شاید جواب همین نگرش، پاسخ این پرسش نیز باشد که 
-چرا اسماعیل هنوز که هنوز است در میان باورمندان به طریقت صوفی صفوی، علی گرایی، و « اسماعیل خطایی » گرایان مقام « مقدسی» دارد؟
کسی نمیداند چه مقدار از اشعاری که به نام او معروف است واقعاً کار خود شاه اسماعیل خطایی ست.
اما هر مقداری که متعلق به او باشد ، باز نشان دهنده ی مقام بلند روحی و شاعری اسماعیل در میان دوستدارانش است. نزدیک شدن به چرایی این امر ، پرسش نوشته ماست.

 شناخت اسماعیل خطایی، نیاز به تألیف کتب دارد و در این مختصر نمیگنجد.
-لازم است همه مکاتباتش بررسی شوند
- دیوانش تحلیل شود
- زندگی او بعد از 18 سالگی در بعد سیاسی ، نظامی، فرهنگی ، 
-اجتماع زندگی او در بعد داخلی و سیاست خارجی مورد توجه قرار گیرد
- افکار خود او، طریقت صوفی صفوی، ریشه های اعتقادی سهروردی، حروفی گونه و... بررسی شوند.
- و دهها موضوع دیگر . تاشاید بتوان پرده از روی شخصیت اش برگرفت. با پرستش و لعنت مشکل حل نمی شود.
اسماعیل نه تنها در زمان حیاتش خداگونه پرستش میشد، بل اکنون بعد از قرنها باز همچنان در بین دوستدارانش پرستش میشود، چرا؟ پاسخ چند جانبه محتاج پژوهش نوین است. آنچه تاکنون نوشته اند مشکل گشا نیست. 

نظرات منفی، در میان آذربایجانی ها، پیرامون شاه اسماعیل:
- شاه اسماعیل با ساختن قدرت متمرکز به فارسها خدمت کرد.
- شاه اسماعیل زبان ترکی را دور انذاخت زبان فارسی را رسمی کرد، حتی زبان ترکی را ممنوع ساخت.
- شاه اسماعیل با رسمی کردن مذهب شیعه به فارسها خدمت نمود. 
اینها و مانند اینها نظراتی ست که « نئو عثمانیست های وطنی» یا « نئو ترکیست ها ی آذربایجانی» بیان میکنند. 
که ارزش توجه ندارند. 
اما در مورد عثمانی و آذربایجان : 
نامه سلطان سلیم به شاه اسماعیل و شعار نئو ترکیست های ما قابل توجه است:

« اگر سنت خلیفه محمد را نپذیری[ وسیله کردن دین] و بلاد و نواحی قلمرو حکومتت را به تمام و کمال جزء متعلقات و ضمیمه ممالک محروسه عثمانیه نکنی[ هدف اساسی]،عسگر ظفر ... چون اجل مسمی برسرت فرود میاید و ... دمار از روزگارت بر میاورد...»
یعنی « سرزمین ات را به دست عثمانی بده»
مقایسه شود با شعار « تبریز، باکی، آنکارا». 
آیا این شعار در واقع ترجمه ی افکار دیروزی سلطان سلیم، برای امروزیان آذربایجان نیست؟ چرا؟

اینکه شاه اسماعیل « فحش و طعن و لعن » سلطان سلیم را تحمل میکرد و پاسخهای شجاعانه و اندیشمندانه و سیاستمدارانه به وی میداند، جای خود دارد، اما زیبایی این مکاتبات از این زاویه نیز قابل توجه است که در مقابل نامه های 
شاه اسماعیل به ترکی، که به نوعی نشان دادن هویت انسانی خود و شخصیت حاکمیت سیاسی صفوی بود، جوابهای « فارسی» او را نیز که باز خودش به طریقی نثار « تحقیر و توهین» بود، هوشیارانه و سیاستمدارانه تحمل میکرد، و رفتار نسنجیده و ماجراجویانه ای از روی جوانی نشان نمیداد. این درایت و هوشیاری و اندیشه، حتی اکنون نیز در میان اینهمه دوستان اهل سیاست، حداقل در میان خودما آذربایجانیها، به زحمت یافت میشود.

 

 

 

 

 

نگاه اسماعیل خطایی به زندگی:

برای نزدیک شدن به پاسخ سئوالات بالا، قسمتی از اشعار او را میخوانیم 
و ارزیابی آنها به عهده خود خواننده محول می شود:
-اینجا ، زمینه بحث ما، نگاه به اسماعیل از این زاویه است که:
-او چگونه شاعر یا در واقع « ناظم»ی است؟
- نگاه اسماعیل به جوانب محیط و زندگی چگونه است؟

Xətayi Mehdi оldu
İmamlar cəhdi оldu
Gətir, getdi qəm-qüssə
Şadilik vaxtı оldu 
خطایی مهدی شد
جهد امامان شد
بیار که غم و غصه رفت
ایام شادی شد

Könül vermə nadana
Haqqı inkar edənə
Müridəm, haqq demişəm
Məhəbbət xanadana 
دل به نادان مده
مکن انکار حق
مریدم و گویم 
محبت برخاندان حق
---

 

İncinme gönül incinme
 برگردان ترانه
Türab ol karış tozlara
İncinme gönül incinme
Kulak verme her sözlere
İncinme gönül incinme
 خاک آمیخته با گرد و غبار شو
مرنج ای دل، مرنج
 به هر سخنی گوش فرامده
مرنج ای دل، مرنج
Turaplık cümlenin başı
Çiğnenmektir onun işi
Adilardan değer taşı
İncinme Gönül incinme
 خاک است سرآمد هرچیز 
 لگد کوب شدن کار آن است
قیمت آن دادگران دانند
مرنج ای دل، مرنج
Koy sana deli desinler
Her bir ayıbına gülsünler
Durmayıp zem*in etsinler
İncinme gönül incinme
 بگذار ترا دیوانه خوانند
بر عیب و ایرادت بخندند
بی ملاحضه ترا خاک پا کنند
مرنج ای دل، مرنج
Şah Hataî’m doğan aylar
Geçinir yoksullar beyler
Her kes kemalini söyler
İncinme gönül incinme
ماههای شاه خطایی
فقیر و بیک زندگی را میگذارانند
هرکس کمال خود را نشان میدهد
مرنج ای دل، مرنج
 -----------
 
***ادامه اشعار خطایی

Fil yükün yüklətmə, qarınca çəkməz...
Dürlü reyhan çоxdur, gül kimi qоxmaz
Dünya malın versən, bizə gərəkməz
Didar ilə məhəbbətə eşq оlsun

Yucalarda оlur оl hüma quşu
Dоstum, məhəbbətdir aşiqə işi
Pirim Xətayidir cümlənin başi
Didar ilə məhəbbətə eşq оlsun
مبند بار فیل بر مورچه 
بوی گل ندهد، ریحان دردانه 
مال دنیا بخشی، نیاید به کار
محبت و عشق بباید و دیدار

همای بر بلندا نشیند، دوستم،
عشق و محبت کارش 
پیرم خطایی ست، جمله سرور
محبت و عشق بباید و دیدار 
------
Vaveyla ki, yar getdi əldən
Оl sevgi nigar getdi əldən
Yandım ğəm оduna sərbəsər, ah
Dəstimdə nə var, getdi əldən
وای که یار از دست شد
آن دلباخته نگار از دست شد
سوختم به تمامی، در آتش غم ، آه!
چه بر کف ماند، یار از دست شد.

Şad оlma, könül, çək imdi ğəmlər
Ğəm həmdəmi yar getdi əldən 
Neysan kimi tək gil, ey gözüm, yaş
Оl tazə bəhar getdi əldən
دلشاد مباش، ای دل، غمخوار شو
همدم غمخوار ، از دست شد
ای دیده ، فرو ریز اشک ، چو نیسان
آن تازه بهار ، از دست شد
Bülbül təki dil fəğanə düşgil
Güldəstə üzar getdi əldən
Bu səbrü qərar getdi məndən
Namus ilə ar getdi əldən
دل چو بلبل به فغان آمد
دسته گل، گل گونه، از ذست شد
طاق شد صبر و قرارم 
عار و ناموس از دست شد
Canım diləgi, rəfiqü yarım
Hər nəstə ki, var getdi əldən
Düş ayağa kölgə tək, Xətayi
Оl sərvi-çinar getdi əldən 
دل آرزو، رفیق و یارم
به شومی از دست شد
خطایی، برپای بیفت چو سایه
آن سرو و چینار از دست شد

Hər gələn dünya mənim der, sən qədim bünyadsən
?Cümlənin könlün alıbsan, nə əcəb səyyadsən
Hər kəsə bir yüz ilə verdin muradın dünyada
Xızr оlan buldu həyatı, bildi kim zülmatsən

بهر من همه جهان، تو کهن بنیادی
بردی دل جمله جهان، عجب صیادی
دادی به طریقی، مراد هرکسی 
خضران دانند، که جهان ظلمتی 

Hər kiminlən оynadın, çəkdin, çevirdin çərxini
Hiç arif nəqşini duymaz, əcəb nərradsən

Dünyanın malıvü mülkü gəncinə aldanma kim
Əvvəli zərqü nişatdır, axiri şəhmatsən

Ey Xətayi, sən cahanın cövrünə şad оl müdam
Çünki sevgin dust iləndür, eşq ilə ustadsən 

با هرکه بازی کردی، چرخ واژگون کردی 
نقش خود ننمود عارف ، عجب نرد بازی، دنیا

مخور فریب مال و ملک و ، گنج دنیا، ای دوست
اولش برق نشاط است،آخرش شاه-مات، دنیا
ای خطایی، با وجود جور ، شاد باش مدام
چونکه عاشق دوست، استاد عشقی، در دنیا 

-----
Sufi isən, alıb-satma
Halalına haram qatma
Yоlun əyrisinə getmə
Dоğru yоla nəzər eylə 
صوفی هستی، خرید و فروش مکن
بر حلال ات، حرام افزون مکن
مرو ، به راه ناراست
نظری افکن، به راه راست. 
------

Xətai divanı

 

Yüzün gördüm sənin, ey yari-məhru
Könüllər afəti, ya yüzmüdür bu?
Dоdağın həsrətindən xəstə haləm
Axıtdı gözlərim yaşı bəhər su
Həbəşdir kim, müsafir Rumə düşmüş
Yüzün səfhindəki оl xali-hindu
Gözündən ahu tək dağlara düşdüm
Nə sehr etdi mənə оl iki cadu?
Xətayi dər yüzün xurşidə nisbət
Sözü rövşən dedim yüzünə qarşu 
------
Növcavan оl pir ikən dövran ki, canan dövridir
Şad оl, ey xəstə könül, kim, dərdə dərman dövridir
Zülməti-hicranə söylən hökmini tərk eyləsin
Bir günəş dоğdu arayə, mahi-taban dövridir
Lal оturma, söylə, ey can mürği, gəldi növbahar
Getdi qış vəqti aradan, uş gülüstan dövridir
Aşiqə mehr etdi dilbər, qalmadı cövri-rəqib
Küfr aralıqdan arındı, şimdi iman dövridir
Naümid оlma cahanda, ey gədayi-binəva
Dərgəhi-sultanə gəl kim, lütfü ehsan dövridir
Möhnəti-dünyadən, ey dil, fariğ оl, sürgil murad
Xürrəm оl, qəm çəkməgil kim, zilli-sübhan dövridir 

-----
Bahar оldu ki, aləm gülşən оldu
Gözün aç, gör cahan nə rövşən оldu
Bəzəndi hər bir ağac bir gül ilə
Ağaclar cümlə gül pirahən оldu
Açıldı yazlar, bitdi çiçəklər
Gül ilə şоl bənövşə susən оldu
İrişdi və’dəsi badi-baharın
Behər su gül hezaran-xərmən оldu

 

KIZILIRMAK 

 

 

?Neylərəm оl cənnəti, içində dildar оlmasa
Qоy anı viranə qalsın – bağçada bar оlmasa 

جنت بهر چه خواهم، گر در آن یار نباشد
بگذار ویرانه بماند باغ، گر در آن بار نباشد
----
?Qızıl gül, bağü bustanım, nə dersən
?Fəda оlsun sənə canım, nə dersən
Qərarü səbrü aramım tükəndi
?Kəsildi külli-fərmanım, nə dersən
گل سرخ، باغ و بوستانم! چه میگویی؟ ( چه جوابی داری؟ موافقی؟)
جانم فدایت! چه میگویی؟
آخرِ صبر و قرار است و، آرام جان
برید امر و فرمانم، چه میگویی؟

Əridi iliyim, qaldı sümüyüm
?Bu təni tərk edər canım, nə dersən
...Əgər yatsam min il tоpraq içində
?Dürüstdür əhdü peymanım, nə dersən
Xətayi can ilə çün səni sevdi
?Sevən ölsünmü, sultanım, nə dersən
ذوب شد مغز استخوانم،استخوان ماند 
ترک گوید این جان، تنم را، چه میگویی؟
گر هزار سال بخوابم بر خاک 
برقرار است عهد و پیمانم، چه میگویی؟
خطایی چون از دل و جان عاشقت شد
عاشقم سلطانم شود، چه میگویی؟
-----
Cahan əksinə döndü, ey bəradər
Dilər div оla insana bərabər
?Xaçan dürüst оla bu xam xəyallar
.Yaxışmaz yоl içində uş bu hallar
جهان برعکس شد، ای برادر
گویند دیو شود، انسان، برادر
کی تواند تصحیح شود، این خام خیالات؟
لایق راه نیست، چنین احوالات

---
Budur sözüm sənə məndən əmanət
Könül yıxma, vəli eylə imarət

Dəxi yоldaş ilə qоnşunu gözlə
Ki, xalqın eybini sən açma, gizlə
این سخن، بهر تو، از من امانت
ویران مکن قلبی، بنا کن عمارت
هوای دوست داشته باش و ، همسایه
اسرار نگهدار، عیان مکن، عیب جماعت

Xamu əməldən əfzəldir bir insaf
Həqin öz evidir, оlsa könül saf
اوج اعمال است، انصاف
دل است ، خانه حق ، گر بباشد صاف
---
Qış getdi, yenə bahar gəldi
Gül bitdivü laləzar gəldi

Quşlar qamusu fəğanə düşdü
Eşq оdu yenə bu canə düşd

زمستان رفت، بهار باز آمد 
گل رویید و، لاله زار آمد

پرندگان همه به فغان افتادند
باز آتش عشق بر جان افتاد

Sərvin yenə dutdu damənin su
Su üstə оxudu faxtə gu-gu

Qönçə dəhəni çəməndə xəndan
Gülməkdən ənar açıldı dəndan
دامن سرو باز آب گرفت
کو-کو ی فاخته، روی آب گرفت

دهان غنچه، در چمن، خندان شد
از خنده ، انار صاحب دندان شد
Durna uçuban həvayə düşdü
Laçın aluban оvayə düşdü
درنا پرید و به هوا شد
شاهین صید ش کرد و، به لانه شد

---
منابع: 
1- تاریخ اجتماعی ایران -مرتضی راوندی
2- ویکی پدیا
3-ŞAH İSMAYIL XƏTAYİ
ƏSƏRLƏRİ- BAKI-2005

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: 

دیدگاه‌ها

تصویر دیرنج مین ائللی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
روشنفکر جانعه فارس-محور قادر به درک شرائط دوران قدیم نیست. مبارزه شاه اسمعیل برای بقا بود. سنی های آنزمان حتی از داعشیان امروز بی رحم تر بودند و شیعه صوفی, چهار امامی (زیدی), شش امامی ( جعفری) و بقیه را کافر می پنداشتند. طبق آیه قرآنی خون , زن و دختر کافر حلال و اموالشان غنیمت جنگی شمرده می شد. قزلباشان می کشتند تا کشته نشوند.تاریخ زمان شاه اسمعیل مکتوب است و میتوان کشتارهائی را که در جریان اشاعه مکتب قزلباشی صورت پذیرفته در آن بوضوح دید اما قضاوت حوادث با معیارهای امروزی نهایت کوته فکریست. بر خلاف روشنفکر خودفریب ایرانی-فارسی ما معتقد نیستیم که اجدادمان حقوق بشر را ابداع کرده اند, بلکه میدانیم که همه مردمان امروزی فرزندان کسانی هستند که کشتند تا کشته نشوند. دموکراسی و حقوق بشر درست همانند موبایل و نانوتکنولوژی از دستاوردهای انسان امروزیند و نمیتوانستند در قرون پیشین وجود داشته باشند.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
ادامه:
جامعه بعنوان یک موجود و پدیده زنده، بخواهیم-نخواهیم همیشه در «حرکت»است. با افتد و خیزِ یا زیگزاکی حرکت میکند. نه با خط راست و مستقیم به جلو.
نیروی محرکه اش « تضادها و همزیستیها»ی درونی آن است. «خودسازمان یابی و خودسازمان دهی» اش، بر اساس « همه تجارب فرهنگی،سیاسی،اقتصادی،تاریخی ...» قرار دارد. یغنی بر پایه « فن و دانش اجتماعی و فردی».
جامعه را نمی توان مهندسی کرد. توسط فردی، افرادی، مکتبی، دینی، حزبی. اما جامعه بر اساس « فن و دانش فردی- اجتماعی خود، میتواند خودش را در پروسه « خودسازمان یابی و خود سازمان دهی » ، بطور نسبی و تا حدوی « آگاهانه» ، قرار بدهد ، و بر مشکلات « بهزیستی اجتماعی» گام به گام، حداقل ، نسبی، فائق آید.
تصویر آ. ائلیار

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
پیرامون اندیشه مقاله « شاعر شاه اسماعیل خطایی»
-------
نگارش "این نوشته " مدتی وقت مرا به خود اختصاص داد.
تنها توانستم به « گره های مسئله خطایی» اشاره کرده و بر « تاریکی» آنها « کمی روشنایی» افکنم. البته به دیده خود.
«خطایی» زوایای زیادی داشت:
1- کودک پاک، صاحب طریقت، کوتاه حیات،شاه، مملکت ساز، مقاوم در برابر خارج، ترکی نویس، شاعر، مهدی عملاً موجود، ستایش شده، با نفوذ در منطقه، جاودانه، بخش جدایی ناپذیر علوی گری.
2- بسیار منفی قضاوت شده، امید انگیز و دارای نفوذ مثبت در میان توده های حسرت گرا.
3- طریقت او، قدرت طلب؛ بهشت ساز، نوعی صوفی ایسم سیاسی شده، معتقد به « مقولات عام اسلام مانند کافر و مؤمن، و... در عین حال با تفسیر اخلاقی خاص خود از مقولات دینی، اخلاقی و سیاسی و زندگی اجتماعی».
4- اسماعیل به عنوان یک شخص شاعر با عقاید خاص، در شعرهای خود و منسوب به او، و مکاتبات سیاسی اش.