نگاهی به راه پیش پای

قدرت وقتی متولد شد با مادر خود بیگانه میشود. رأی و قدرت، نمایندگی شدنی نیست.
« کار و اداره امور جامعه» میتواند عمدتاً با شرکت مستقیم شهروندان، و فرعاً از راه « نمایندگی محدود» ، اداره شود.
سیاستمدار سوار بر « ضعفهای ذهنی » شهروندان میشود و آنان را به دنبال خود میکشد. اینجا ما با « سیل عوام، عوام گرایی» و سیاستمداران عوام گرا و حریص قدرت سروکار داریم.
و تاریخ را این سیل عوام و سیاستمداران عوام گرا مینویسند و رقم میزند.

 

 حکومت میخواهد چکار کند؟

حکومت در تضاد بین جامعه و خود گیر کرده است. از سوی دیگر خود نیز گرفتار تضاد است.
حکومت نمی خواهد، و با احتمال قریب به یقین نخواهد خواست، در برابر « اجبار جامعه ، برای تحویل حاکمیت» تسلیم شود.چون از ابزار « قدرت» برخوردار است. 
حاکمیت میخواهد « اصلاح طلب، اعتدال گرا، اصول گرا یا به عبارت دقیق «همه قوای» خود را «تحت سلطه رهبر»جمع کند. شعار قلبی حاکمیت « تمرکز همه قوا به دور رهبر»است. برای چه؟
برای « تشکیل دولت جدید، به خصوص از راه علنی شدن بخشی از دولت سایه ، و در صورت نیاز تعیین رهبر جدید، برای ادامه حیات حاکمیت اسلامی ».
یعنی برای ادامه حاکمیت، به « اعمال قدرت، قدرت سازی جدید ، حفظ رهبر ی» فکر میکند. این هم راه حل مشکل جامعه نیست.
اما حکومت میخواهد طول عمر کسب کند. استعداد حل مشکل ندارد. وجود خودش بزرگترین مشکل شده است. هم برای خودش و هم برای جامعه.

اینکه آیا خواسته اش عملی خواهد شد یا نه، باید منتظر ماند. 
ضعف مهم جامعه دو چیز است:
1- حرکت تغییر خواهی اش ضعیف است
2- جامعه طبق تاریخ خود، «خصلت ائتلافی موقت، در دقیقه 90 » را دارد . تحقق آنهم زیر سئوال است.

این است که هیچ وقت مردم جامعه ما نتوانسته اند « خودشان در مورد سرنوشت جامعه یشان تصمیم بگیرند».
و معمولاً « خارجی ها» فرم زندگی اجتماعی ما را تعیین کرده اند. آخرین آنها « گووادالوپی ها» بودند.

**
حکومت « نیمه دموکراتیک» و « دموکراتیک»

چنین پیداست که در راه گذر از « حکومت دیکتاتوری» به « حکومت دموکراتیک» هستیم. اگر چرخ بر وفق مراد بچرخد.
هنوز «نیروی تغییر» ضعیف است. ولی احتمال دارد در آینده نزدیک  نیرومند بشود.
به نظر میرسد اگر «قدرت تغییر» موفق شود احتمالا، دستاوردش حکومتی« نیمه دموکراتیک» خواهد شد. که قابل مقایسه با دیکتاتوری فعلی نیست. چرا « نیمه دموکراتیک»؟
چون نیروی نیمه دموکراتیک( با ارفاق بنامیم اش) توان تشکیل حکومت دارد. دموکراتیسم(منهای خود جامعه) در فضای سیاسی ضعیف است. 

در چنین شرایطی تلاش به سمت رسیدن به « حکومت دموکراتیک» میل خواهد کرد.

ابزار رسیدن، نه تنها به « حکومت دموکراتیک» ، بلکه علاوه برآن، «جامعه دموکراتیک» چه میتواند باشد؟
« تشکلهای مستقل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، و...» یعنی«تشکلهای آزاد و مستقل جامعه مدنی، از همه نوع»
بسیار خوب،«تشکلها» را داریم، و آنها هم از «حقوق معینی» برخورداراند، که در اداره جامعه به سهم خود مؤثر واقع بشوند. به اهداف « حکومت نیمه دموکراتیک، بعد هم دموکراتیک» برسیم و فرضاً هم  رسیدیم.
مثلاً طبق استاندارهای جهانی. آنوقت چه خواهیم داشت؟ دولت یا قدرت مرکزی، و احتمالا « مجالس یا قدرت های محلی». درست.

یعنی « قدرت مرکزی و محلی» را داریم، و از سوی دیگر « شهروندان» را، که با « رأی آزاد» « قدرت یا قدرتها» را برگزیده اند. که چکار بکنند ؟
هدف شهروندان را تحقق بخشند، از چه راهی؟ از راه « نمایندگی». یعنی « قدرت».

قدرت اینجا یعنی نماینده
قدرت در عمل 2 هدف را دنبال میکند: 1- هدف شهروندان را. 2- هدف خود را.
هدف دوم، را اصطلاحاً « هدفِ قدرت» و « هدف اول را هدفِ شهروند» می نامیم. چرا ؟
چون قدرت، « نماینده» است.
اینجا « تضادی هست بین هدف قدرت و هدف شهروند». چرا؟ چون قدرت« نماینده» است. به اصطلاح « نوکر» است. هم «کار شهروند» را انجام میدهد و هم « کار خودش» را.

قدرت وقتی متولد شد با مادر خود  بیگانه میشود:

چرا « کار خود قدرت از کار شهروند جداست و حتی با آن تضاد»دارد؟

این مسئله کمی « پوشیده»است. لازم است پرده را کنار بزنیم، تا مشکل دیده شود.
«قدرت» که توسط « شهروند» آفریده شد، به « موجود، فنومن یا پدیده ی» مستقلی « جدا از آفرینده ی خود» تبدیل میشود. مانند:
خدا شیطان را آفرید، اما شیطان گوش به حرف آفرینده خود نداد.
نجار پینوکیو را آفرید، پینوکیو یک کاردستی نشد، تبدیل به فرزند نجار شد. 
کارگر آجر را آفرید، اما آجر گوش به حرف کارگر نداد، بلکه به دنبال حرف جناب « بازار» رفت.

و مثالهای مختلف دیگر. یعنی اینکه قدرت وقتی توسط شهروند آفریده شد، بخواهد نخواه عملا به فنومنی « غیر از شهروند»، غریبه و بیگانه، تبدیل میشود، و این « پدیده » عملاً میتواند در عین حال که بخشاً در خدمت اوست، در عین حال نیز « در خدمت او نباشد، یا حتی طبق معمول علیه» او باشد. دولتها در عین حال که « خدماتی انجام میدهند، در همان حال شهروندان را سرکوب میکنند و میکشند».
در جایی که انتخابات واقعاً آزاد وجود دارد، دولت ها آفریده ی شهروندان هستند. نماینده ی شهروندان اند. اما همین قدرتها بخشاً به دنبال خواسته خوداند و حتی « برگزیدگان خودشان را سرکوب میکنند، فریب میدهند و هزار و یک کار ناشایست انجام میدهند». علت اصلی مسئله چیست؟
«قدرت و قدرت نمایندگی» ماهیتاً غیر و غریبه و بیگانه با شهروندان است. به خوبی و بدی آدمها نیز ربطی ندارد.  آدمهای خوب نیز وقتی نماینده و صاحب قدرت میشوند، راهی جز تبدیل شدن به « بیگانه» با پایه خود یعنی شهروندان ندارند. اعتقاد و افکار و خوبی و بدی اینجا هیکاره اند. فنومن قدرت از این قانون تبعیت میکند« مخلوق غیر از خالق است. میتواند ضد خالق خود عمل کند». چون کاردی ست که آفریده میشود تا در آشپز خانه به کار رود  ولی « خاصیت آنرا هم  دارد که دست ببرد و آدم بکشد».
این «خاصیت» ربطی به اعتقاد و اندیشه ی چاقوساز ندارد. قدرت هم ربطی به خوبی و بدی آدمها ندارد، خودش « موجودیت و فنومنی ست خاص و جدا از خالق، و دارای خاصیت های مخصوص به خود».
اینجا « قدرت، موقعیت یک نماینده» است. وقتی «نیرویی» در این موقعیت قرار گرفت عمدتاً از « چارچوب و موازین موقعیت خود» ، اهداف خاص خود، پیروی میکند.
راحت، قدرت تا میتواند میخواهد از سلطه شهروندان خارج شود که سلطه خود را برقرار کند، به عنوان فنومن جدید.
قدرت نه تنها به عنوان موجودی مستقل از شهروندان میکوشد سلطه خود را برقرار کند، بل حتی میکوشد این سلطه را غیر مستقیم توسط خود شهروندان به خودشان نیز گسترش دهد.
داستان مانند کار « سانسور و خود سانسوری»ست. یعنی « از یکسو تسلط گری قدرت را داریم، و از دیگر سو ، با گستردن این تسلط، توسط خود شهروند، بر خویشتن » مواجه هستیم.
گرد کنیم: شهروند که قدرت را آفرید، قدرت عمدتاً به دنبال تحقق هدف خود میرود، و فرعاً میتواند هدف شهروند را دنبال کند. قدرت یا نماینده به دنبال شتر خود است و شهروند یا انتخاب کننده نیز به دنبال شتر خودش.
در تشکلها میتوان نماینده را زود عوض کرد اما زود عوض کردن « قدرت مرکزی یا محلی» کاری سخت و تا حدودی غیر عملی ست. 
تازه فرض کنیم « عوض کردیم»، قدرت جدید هم همین تضاد را خواهد داشت. قدرت بعدی نیز. این روند چه چیزی را نشان میدهد؟

نشان میدهد  « فنومن نماینده، قدرت نمایندگی» جواب نمی دهد، که هیچ، مشکل ساز نیز است . مشکل «سرکوب» را تولید میکند. یعنی « رأی نمایندگی بردار نیست، قدرت نمایندگی شدنی نیست.»
اگر این کار صورت گیرد که میگیرد و مرسوم است ، حاصل اش« سرکوب و نوعی دیکتاتوری ست.» که این « دیکتاتوری را در جوامع دموکراتیک استاندارد نیز کم و بیش شاهدیم.»

دموکراسی تا زمانی وجود دارد که شهروندان تحت سلطه مستقیم و غیر مستقیم « قدرت بیگانه شده» قرار دارند، هر گاه به خواهند این « قدرت و سلطه» را به طریقی ، حتی مسالمت آمیز، نفی کنند،
با موانع جدی روبرو هستند و اگر کمی از خط قرمز رد شوند، ارگانهای سرکوب آماده اند به خدمت برسند.

از دید فلسفه سیاسی چه راه حلی میتواند وجود داشته باشد؟

جواب تا حدی روشن است. رأی و قدرت، نمایندگی شدنی نیست. چون نیست، مشکل ساز است.
و فنومنهای سنتی هستند، لازم است شهروندان تا میتوانند و تا ممکن است، مستقیم، در قدرت شرکت کنند. و هر چه کمتر از « پدیده نماینده و نمایندگی به خصوص در قدرت»
استفاده کنند. اما قدرت چگونه میتواند پدید آید که بدون « نمایندگی»  جامعه « نظم» داشته باشد؟

قدرت عملاً رأی شهروندان است. در تشکلها میتوان مستقیماً شرکت کرد و کار را صاحب کارانه پیش برد. « قدرت مرکزی و محلی» لازم است  « طبق قانون» از سوی جامعه داوطلبانه متشکل شده و غیر متشکل « برگزیده و  کنترول» شود. یعنی « طبق قانون شهروندان صاحب کاراند». چگونگی انجام  برگزیده شدن و کنترول را قانون میتواند مشخص کند. اما اصل بر شرکت مستقیم شهروندان در اداره امور جامعه است. تا حد ممکن لازم است « نمایندگی» را کم کرد.

در شرایطی که تشریح شد، « کار و  اداره امور جامعه» میتواند عمدتاً  با شرکت مستقیم شهروندان، و فرعاً از راه « نمایندگی محدود» ، اداره شود. « بیگانگی قدرت، کنترول شده از سوی شهروندان» تا حد زیادی کم میشود و « قدرت عمدتاً » در خدمت شهروندان قرار میگیرد.در چنین شرایطی « خودگردانی کار و امور جامعه» ، همینطور « جامعه خودگردان» تا حدود قابل توجهی
شکل میگیرد. و میتوان از « دموکراسی مطلوب» سخن گفت. در نهایت و در پروسه ای دولت کلاسیک میتواند در « جامعه خود گردان عملاً حل شود».

رأی، شهروند، سیاستمدار

 قدرت عملاً رأی شهروند است. سیاستمدار آنرا در پای صندوق کسب میکند. البته اینجا فرض آنتخابات آزاد است.
اما سیاستمدار قبل از اینکه شهروند به پای صندوق بیاید آنرا کسب کرده است. چگونه؟
این موضوع داستان دارد مجبوریم به آن توجه کنیم:

سیاستمدار چه چیزی را دنبال میکند؟
سیاستمداران چند چیز را دنبال میکنند. در کل در پی 4 هدف اند:
- خواسته های قشر و طبقه خود، خواسته های عمومی، خواسته های خود قدرت، خواسته های شخص و جناح خود . یعنی « اهداف مختلف گروهی و بخشی از خواسته های عمومی» را.
با درک خود. با تجربه و فنون و کار آمدی خود. از راه « در هم آمیختن آگاهی و کم آگاهی و راست و دروغ و غلو و غیر غلو و ،ترس و شجاعت و احتیاط و بی احتیاطی و مانند اینها»، اهداف مذکور را پی میگیرند.

شهروند چه چیزی را دنبال میکند؟
تحقق خواسته ها و آرزوهای خود را.
سیاستمدار برای کسب رأی پیش از صندوق لازم می بیند به « خواسته و آرزوهای» شهروند پاسخ مثبت دهد. تا فردا صندوق را پربیابد. هر سیاستمداری که پیش از صندوق « زمینه ی جلب نظر شهروند را دارد و توانسته عملاً او را جذب خود کند» صندوق اش پراست. و قدرت از آن اوست.

حالا این « خواسته و آرزوی شهروند» چیست که به صورت افکار در ذهن او لانه کرده است؟
همه چیز. هر چیز که فکرش را بکنی. اما میتوان افکار او را دسته بندی کرد:
1- افکار کاذب یا غیر منطبق با واقعیت، 2- افکار درست یا منطق با واقعیت، 3- آگاهی درست ناقص، 4-افکار مخلوط از همه اینها. 5- آرزوها.

مرسوم است سیاستمدار از همه اینها سوء استفاده میکند و طبق نیاز مبرم شهروند، که سیاستمدار تشخیص میدهد، در تبلیغ و ترویج چیزهایی را عمده کرده نظر و رأی شهروند را جلب میکند.
سیاستمداری که با ضعفهای فکری شهروند دربیافتد، از او نخواهد سوء استفاده کند خیلی کم است.
اصولا این کار متفکر و روشنگر است که بکوشد ضعف های ذهنی شهروند را با تکیه به « علم و منطق» در حد توان رفع کند تا او « فریب سیاستمدار سوء استفاده کننده را نخورد». اینهم نیاز به گسترش علم و فرهنگ و امکانات و آزادی در جامعه دارد. در جایی که جامعه برهوت است، یا حتی در جوامع دموکراتیک، که سطح آگاهی اجتماعی پایین است، و در چنگ« قدرت نمایندگی» اسیر، سیاستمدار سوار بر « ضعفهای ذهنی » شهروندان میشود و آنان را به دنبال خود میکشد. اینجا ما با « سیل عوام، عوام گرایی» و سیاستمداران عوام گرا و حریص قدرت سروکار داریم. و تاریخ را این سیل عوام  و سیاستمداران عوام گرا مینویسند و رقم میزند. چنین است که مردگان چند هزار ساله برایمان حکومت میکنند. 
سیاستمدار با این «ذهن سواری» کسب رأی میکند و بر شهروند آن میرود که 40 سال است برما رفته. اکنون با دیگیتالیزاسیون نیز این ذهن سواری شدت گرفته است .
هر چند که دنیای ارتباطات جمعی نکات مثبت زیادی هم دارد، که میتواند ما را در برداشتن گام های آگاهانه  یاری کند. و حتی  شرکت مستقیم شهروندان در اداره امور جامعه را  تسهیل نماید.

پس گردنه های  راه پیش پای، منهای آرزوهای خوب خوب، احتمالاً میتوانند چنین باشند : حکومت دیکتاتوری( که داریم) ، حکومت نیمه دموکراتیک، دموکراتیک ، جامعه خودگردان( آرزو)، که میتوانند در انتظار ما باشند .
اگر چرخ برمراد جامعه بچرخد. و بتوانیم متمدن بودن خود را عملاً نشان دهیم. یعنی توازون نیروها در طی روندها عملاً به سود دموکراتیسم بچرخد.
در غیر این صورت باز دیکتاتوری جدید به جای دیکتاتوری کنونی خواهد نشست.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: